تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۳۸ - گلرخا، نوش لبا، سیم برا، سرو قدا
گلرخا، نوش لبا، سیم برا، سرو قدا
ما بدا قبلک ما فیک من الحسن بدا
من نه اینم که دهم غیر تو را در دل ره
اکره الشرک فلا اشرک ربی احدا
در ره عشق بتان بود تردد دشوار
کیف لا احمد من سهل امری و هدا
ذوق عشقت که ز روز ازلم همره بود
طاب لی یجعله الله رفیقی ابدا
گم شدم در طلب کعبه ی مقصود ای خضر
به من گم شده راهی بنما بهر خدا
نقد جان نیست روا صرف شود بی وجهی
بنما بهر خدا روی که سازیم فدا
چند پرسی که چه شد حال فضولی بی من
چه شود حال کسی کز تو فتادست جدا
ما بدا قبلک ما فیک من الحسن بدا
من نه اینم که دهم غیر تو را در دل ره
اکره الشرک فلا اشرک ربی احدا
در ره عشق بتان بود تردد دشوار
کیف لا احمد من سهل امری و هدا
ذوق عشقت که ز روز ازلم همره بود
طاب لی یجعله الله رفیقی ابدا
گم شدم در طلب کعبه ی مقصود ای خضر
به من گم شده راهی بنما بهر خدا
نقد جان نیست روا صرف شود بی وجهی
بنما بهر خدا روی که سازیم فدا
چند پرسی که چه شد حال فضولی بی من
چه شود حال کسی کز تو فتادست جدا
فضولی : غزلیات
شماره ۴۲ - این که در سر هوس آن قد رعناست مرا
این که در سر هوس آن قد رعناست مرا
فیض خاصیست که از عالم بالاست مرا
اثر نور الهیست که در دل دارم
این که پیوسته نظر بر رخ زیباست مرا
بخود از عشق نه من خواسته ام رسوایی
آنکه این جنبش ازو خواست چنین خواست مرا
نشأه عاشقیم حاصل این عالم نیست
عالمی هست که این نشاه از آنجاست مرا
من میان بسته زنار نه امروز شدم
ز ازل شوق بتان در دل شیداست مرا
غرق خونابه دل کرد مرا این حیرت
که چرا صنع بدین رنگ بیار است مرا
باز این فکر فضولی قد من کرد کمان
که چرا کرد قضا با قد خم راست مرا
فیض خاصیست که از عالم بالاست مرا
اثر نور الهیست که در دل دارم
این که پیوسته نظر بر رخ زیباست مرا
بخود از عشق نه من خواسته ام رسوایی
آنکه این جنبش ازو خواست چنین خواست مرا
نشأه عاشقیم حاصل این عالم نیست
عالمی هست که این نشاه از آنجاست مرا
من میان بسته زنار نه امروز شدم
ز ازل شوق بتان در دل شیداست مرا
غرق خونابه دل کرد مرا این حیرت
که چرا صنع بدین رنگ بیار است مرا
باز این فکر فضولی قد من کرد کمان
که چرا کرد قضا با قد خم راست مرا
فضولی : غزلیات
شماره ۴۸ - عشق مضمون خط لوح جبین است مرا
عشق مضمون خط لوح جبین است مرا
سرنوشت از قلم صنع همین است مرا
روی بر راه سگ کوی تو سودن صد ره
بهتر از سلطنت روی زمین است مرا
ترک کوی تو نمی گیرم اگر می میرم
روضه کوی تو فردوس برین است مرا
در ره عشق تو گر بی دل و دینم چه عجب
چشم مست تو بلای دل و دین است مرا
بگمانی که شود وصل میسر یا نه
زار مردن بغم هجر یقین است مرا
می دهم جان بامیدی که مگر دور شود
غم هجر تو که درجان حزین است مرا
داغ دل گشت فضولی سبب سلطنتم
که ازو ملک جنون زیر نگین است مرا
سرنوشت از قلم صنع همین است مرا
روی بر راه سگ کوی تو سودن صد ره
بهتر از سلطنت روی زمین است مرا
ترک کوی تو نمی گیرم اگر می میرم
روضه کوی تو فردوس برین است مرا
در ره عشق تو گر بی دل و دینم چه عجب
چشم مست تو بلای دل و دین است مرا
بگمانی که شود وصل میسر یا نه
زار مردن بغم هجر یقین است مرا
می دهم جان بامیدی که مگر دور شود
غم هجر تو که درجان حزین است مرا
داغ دل گشت فضولی سبب سلطنتم
که ازو ملک جنون زیر نگین است مرا
فضولی : غزلیات
شماره ۵۶ - نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب
نیست تا صبح بجز فکر تو کارم همه شب
کارم اینست جز این کار ندارم همه شب
همه روزم شده شب اختر آن شبها اشک
آه ازین درد چسان اشک نبارم همه شب
لطف کن یک شب و در کلبه من گیر قرار
تا بدانی که چرا نیست قرارم همه شب
تا ندانند که من بهر تو می نالم و بس
بفغان از همه کس ناله برارم همه شب
تا ز من پیش تو گویند حکایت همه روز
هیچ کس را بفراغت نگذارم همه شب
بامیدی که اگر بشنود آن ماه شبی
ز فلک می گذرد ناله زارم همه شب
شب تنهایی من نیست فضولی بی تو
شمع بزمست خیال رخ یارم همه شب
کارم اینست جز این کار ندارم همه شب
همه روزم شده شب اختر آن شبها اشک
آه ازین درد چسان اشک نبارم همه شب
لطف کن یک شب و در کلبه من گیر قرار
تا بدانی که چرا نیست قرارم همه شب
تا ندانند که من بهر تو می نالم و بس
بفغان از همه کس ناله برارم همه شب
تا ز من پیش تو گویند حکایت همه روز
هیچ کس را بفراغت نگذارم همه شب
بامیدی که اگر بشنود آن ماه شبی
ز فلک می گذرد ناله زارم همه شب
شب تنهایی من نیست فضولی بی تو
شمع بزمست خیال رخ یارم همه شب
فضولی : غزلیات
شماره ۶۲ - ماه من نخل قدت سرو خرامان منست
ماه من نخل قدت سرو خرامان منست
سرو من ماه رخت شمع شبستان منست
می کند حال مرا هجر تو بد وصل تو خوش
هجر تو درد من و وصل تو درمان منست
دل اسیر قد و جان مست می لعل تو شد
قامتت کام دل و لعل لبت جان منست
دور بادا قد جانان من از چشم بدان
سرو گلزار نکویی قد جانان منست
گفتم ای شمع بتان جای دلم دام بلاست
گفت کان دام بلا دور زنخدان منست
پرده از راز دل زار من افتاد و سبب
چشم گریان من و چاک گریبان منست
برد آرام فضولی قد آن سرو روان
گرچه آرام دل زار پریشان منست
سرو من ماه رخت شمع شبستان منست
می کند حال مرا هجر تو بد وصل تو خوش
هجر تو درد من و وصل تو درمان منست
دل اسیر قد و جان مست می لعل تو شد
قامتت کام دل و لعل لبت جان منست
دور بادا قد جانان من از چشم بدان
سرو گلزار نکویی قد جانان منست
گفتم ای شمع بتان جای دلم دام بلاست
گفت کان دام بلا دور زنخدان منست
پرده از راز دل زار من افتاد و سبب
چشم گریان من و چاک گریبان منست
برد آرام فضولی قد آن سرو روان
گرچه آرام دل زار پریشان منست
فضولی : غزلیات
شماره ۶۹ - سرو را همچو قدت شیوه رعنایی نیست
سرو را همچو قدت شیوه رعنایی نیست
این قدر هست که او مثل تو هرجایی نیست
سرو و گل تا ز قد و روی تو دیدند شکست
باغبان را سر و برگ چمن آرایی نیست
همدمی چون غم او نیست دم تنهایی
هر کرا هست غم او غم تنهایی نیست
ای دل از عاشقی از طعنه میندیش که ذوق
نتوان یافت ز عشقی که برسوایی نیست
ای که داری سر سودای تجارت بی نفع
هیچ سرمایه به از جوهر دانایی نیست
صبر در عشق تو کاریست پسندیده ولی
کرده ام تجربه کار من شیدایی نیست
مشو از دیده خونبار فضولی غایب
که درو بی گل روی تو شکیبایی نیست
این قدر هست که او مثل تو هرجایی نیست
سرو و گل تا ز قد و روی تو دیدند شکست
باغبان را سر و برگ چمن آرایی نیست
همدمی چون غم او نیست دم تنهایی
هر کرا هست غم او غم تنهایی نیست
ای دل از عاشقی از طعنه میندیش که ذوق
نتوان یافت ز عشقی که برسوایی نیست
ای که داری سر سودای تجارت بی نفع
هیچ سرمایه به از جوهر دانایی نیست
صبر در عشق تو کاریست پسندیده ولی
کرده ام تجربه کار من شیدایی نیست
مشو از دیده خونبار فضولی غایب
که درو بی گل روی تو شکیبایی نیست
فضولی : غزلیات
شماره ۷۰ - مه دلاک من آیینه اهل نظر است
مه دلاک من آیینه اهل نظر است
هر زمان صید کسی کرده بشکل دگر است
در تمنای وصال دم تیغش همه دم
عاشقان را تن چون موی بخونابه تر است
همه را غرقه بخونست دل از غمزه او
رگ جان همه را غمزه او نیشتر است
بکفی تیغ گرفته بکفی سنگ مدام
بر سر عربده با عاشق خونین جگر است
پایمال الم از تیغ ستمکاری اوست
تن عشاق که باریک تر از موی سر است
آهم از چرخ برین می گذرد در غم او
آه ازین غم که ز حال دل من بی خبر است
چاک چاکست ز غم سینه ما چون شانه
وه که ملک دل ما را غم او رخنه گر است
نشود قطع بمقراض جفا پیوندش
بس که پیوسته دلم بسته آن سیمبر است
هوسی در سرت افتاد فضولی زان مه
حذری کن که درین واقعه سر در خطر است
هر زمان صید کسی کرده بشکل دگر است
در تمنای وصال دم تیغش همه دم
عاشقان را تن چون موی بخونابه تر است
همه را غرقه بخونست دل از غمزه او
رگ جان همه را غمزه او نیشتر است
بکفی تیغ گرفته بکفی سنگ مدام
بر سر عربده با عاشق خونین جگر است
پایمال الم از تیغ ستمکاری اوست
تن عشاق که باریک تر از موی سر است
آهم از چرخ برین می گذرد در غم او
آه ازین غم که ز حال دل من بی خبر است
چاک چاکست ز غم سینه ما چون شانه
وه که ملک دل ما را غم او رخنه گر است
نشود قطع بمقراض جفا پیوندش
بس که پیوسته دلم بسته آن سیمبر است
هوسی در سرت افتاد فضولی زان مه
حذری کن که درین واقعه سر در خطر است
فضولی : غزلیات
شماره ۷۵ - مه من شام غمت را سحری پیدا نیست
مه من شام غمت را سحری پیدا نیست
آه ازین غم که ز مهرت اثری پیدا نیست
بر تو گر من نگزینم دگری نیست عجب
چه کنم در همه عالم دگری پیدا نیست
دل شد آواره و زد عشق تو آتش در تن
خانه سوخت زآتش شرری پیدا نیست
غالبا سیل غمت برد ز جا دلها را
کز دل گم شده ما خبری پیدا نیست
گم شدم در صف عشاق نپرسید آن مه
که درین دایره خونین جگری پیدا نیست
اشک را خوار مبینید که در بحر وجود
طلبیدیم ازین به گهری پیدا نیست
در ره عشق فضولی دم رسوایی زد
چند گویید که صاحب نظری پیدا نیست
آه ازین غم که ز مهرت اثری پیدا نیست
بر تو گر من نگزینم دگری نیست عجب
چه کنم در همه عالم دگری پیدا نیست
دل شد آواره و زد عشق تو آتش در تن
خانه سوخت زآتش شرری پیدا نیست
غالبا سیل غمت برد ز جا دلها را
کز دل گم شده ما خبری پیدا نیست
گم شدم در صف عشاق نپرسید آن مه
که درین دایره خونین جگری پیدا نیست
اشک را خوار مبینید که در بحر وجود
طلبیدیم ازین به گهری پیدا نیست
در ره عشق فضولی دم رسوایی زد
چند گویید که صاحب نظری پیدا نیست
فضولی : غزلیات
شماره ۷۶ - ای طربخانه دل خلوت سلطان غمت
ای طربخانه دل خلوت سلطان غمت
پرده دیده سراپرده خاک قدمت
وعده داد مرا ماه من امشب ای صبح
بخدا گر همه صدقست نگه داردمت
بعلاجی دگرم حال مگردان که مرا
ساز کارست بسی شربت ذوق المت
سزد ار دم زند از سلطنت روی زمین
خاکساری که بود گرد حریم حرمت
نفسی نیست که در رشته جانم گرهی
نفتد از شکن سلسله خم بخمت
گریه در دیده ز بیداد تو آبی نگذاشت
عذر خواه کمی ماست کمال کرمت
می کند منع تو از قتل فضولی اغیار
این چه ظلم است بران کشته تیغ ستمت
پرده دیده سراپرده خاک قدمت
وعده داد مرا ماه من امشب ای صبح
بخدا گر همه صدقست نگه داردمت
بعلاجی دگرم حال مگردان که مرا
ساز کارست بسی شربت ذوق المت
سزد ار دم زند از سلطنت روی زمین
خاکساری که بود گرد حریم حرمت
نفسی نیست که در رشته جانم گرهی
نفتد از شکن سلسله خم بخمت
گریه در دیده ز بیداد تو آبی نگذاشت
عذر خواه کمی ماست کمال کرمت
می کند منع تو از قتل فضولی اغیار
این چه ظلم است بران کشته تیغ ستمت
فضولی : غزلیات
شماره ۷۷ - هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است
هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است
بتو چون شرح کنم حال چه گویم چون است
غم دل سوخت مرا پیش که آرم بزبان
قصه درد درونم که ز حد بیرون است
شده از ناوک آهم دل گردون مجروح
رنگ خون است شفق نیست که بر گردون است
لب شیرین ترا چون ورق گل خوانم
کان صحیفه نه بدین خط و بدین مضمون است
دل دمی نیست که یاد لب لعلت نکند
گریه دیده پر خون ز دل محزون است
چه غم از هجر گرت هست کمالی در عشق
رخ لیلی همه جا در نظر مجنون است
خواب را کشت فضولی غم او در دیده
این که بر چهره ام از دیده روان شد خون است
بتو چون شرح کنم حال چه گویم چون است
غم دل سوخت مرا پیش که آرم بزبان
قصه درد درونم که ز حد بیرون است
شده از ناوک آهم دل گردون مجروح
رنگ خون است شفق نیست که بر گردون است
لب شیرین ترا چون ورق گل خوانم
کان صحیفه نه بدین خط و بدین مضمون است
دل دمی نیست که یاد لب لعلت نکند
گریه دیده پر خون ز دل محزون است
چه غم از هجر گرت هست کمالی در عشق
رخ لیلی همه جا در نظر مجنون است
خواب را کشت فضولی غم او در دیده
این که بر چهره ام از دیده روان شد خون است
فضولی : غزلیات
شماره ۷۸ - شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنت
شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنت
مکش ای گل که بگردن نفتد خون منت
غایت لطف تن از چشم منت کرد نهان
این چه جورست که من می کشم از لطف تنت
خاک گشتم که مرا سایه ات افتد بر سر
کرد نومیدم ازان نیز صفای بدنت
تو بگفتار در آور نه بقول دگران
هیچ راهی نتوان برد بسر دهنت
لب میگون تو دارد سر خون ریختنم
همه دم می شود این فهم ز رنگ سخنت
چند سازد رسن از رشته جان دلو ز دل
مردم دیده کشد آب ز چاه ذقنت
آتشی هست چو فانوس فضولی در تو
نیست خون اوست نمایان شده از پیرهنت
مکش ای گل که بگردن نفتد خون منت
غایت لطف تن از چشم منت کرد نهان
این چه جورست که من می کشم از لطف تنت
خاک گشتم که مرا سایه ات افتد بر سر
کرد نومیدم ازان نیز صفای بدنت
تو بگفتار در آور نه بقول دگران
هیچ راهی نتوان برد بسر دهنت
لب میگون تو دارد سر خون ریختنم
همه دم می شود این فهم ز رنگ سخنت
چند سازد رسن از رشته جان دلو ز دل
مردم دیده کشد آب ز چاه ذقنت
آتشی هست چو فانوس فضولی در تو
نیست خون اوست نمایان شده از پیرهنت
فضولی : غزلیات
شماره ۸۱ - گر نقابی نبود مهر رخش را غم نیست
گر نقابی نبود مهر رخش را غم نیست
تاب رخساره او هم ز نقابی کم نیست
نیست معلوم غم من همه عالم را
همچو من غمزده در همه عالم نیست
می کند سجده بخاک سر کوی تو ملک
هر که خاک سر کویت نبود آدم نیست
عقل را کرد برون عشق تو از خانه دل
کین سراسیمه بهمرازی من محرم نیست
هر خم زلف تو جای دل سودازده ایست
نیست یک دل که دران سلسله پرخم نیست
هیچ کس را خبری نیست ز ذوق غم تو
سبب اینست که دردهر دلی خرم نیست
مگذران بی می و معشوق فضولی زنهار
حاصل عمر گرانمایه که جز یکدم نیست
تاب رخساره او هم ز نقابی کم نیست
نیست معلوم غم من همه عالم را
همچو من غمزده در همه عالم نیست
می کند سجده بخاک سر کوی تو ملک
هر که خاک سر کویت نبود آدم نیست
عقل را کرد برون عشق تو از خانه دل
کین سراسیمه بهمرازی من محرم نیست
هر خم زلف تو جای دل سودازده ایست
نیست یک دل که دران سلسله پرخم نیست
هیچ کس را خبری نیست ز ذوق غم تو
سبب اینست که دردهر دلی خرم نیست
مگذران بی می و معشوق فضولی زنهار
حاصل عمر گرانمایه که جز یکدم نیست
فضولی : غزلیات
شماره ۹۲ - در دل لاله ی غمت آتش سودا انداخت
در دل لاله ی غمت آتش سودا انداخت
شمع را آتش سودای تو از پا انداخت
یافت از نکهت زلف تو خبر آهوی چین
نافه ی مشک خود از شرم به صحرا انداخت
تا ز دیدار تو مانع نشود چشم پرآب
خواب را در نظرم کشت به دریا انداخت
رشک رخسار تو زد بتکده ها را بر هم
آه من غلغله در گوش مسیحا انداخت
برگشادی به سخن صد گرهم چون سبحه
عقد دندان تو بر رشته ی تقوا انداخت
خواست آزار خود از ناوک آهم گردون
که غم عشق توام بر دل شیدا انداخت
سرورا از نظر انداخت فضولی چون ما
یک نظر هر که بر آن قامت رعنا انداخت
شمع را آتش سودای تو از پا انداخت
یافت از نکهت زلف تو خبر آهوی چین
نافه ی مشک خود از شرم به صحرا انداخت
تا ز دیدار تو مانع نشود چشم پرآب
خواب را در نظرم کشت به دریا انداخت
رشک رخسار تو زد بتکده ها را بر هم
آه من غلغله در گوش مسیحا انداخت
برگشادی به سخن صد گرهم چون سبحه
عقد دندان تو بر رشته ی تقوا انداخت
خواست آزار خود از ناوک آهم گردون
که غم عشق توام بر دل شیدا انداخت
سرورا از نظر انداخت فضولی چون ما
یک نظر هر که بر آن قامت رعنا انداخت
فضولی : غزلیات
شماره ۹۴ - هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت
الفی کش قلم صنع به شنگرف نوشت
جامه گلگون من آن طرفه نهالیست که دهر
آبش از خون جگر داد از آن روز که کشت
خلعت آل تو آن آتش ابراهیم است
که نهانست درو نزهت گلهای بهشت
گلبن از گل بدن آراست تو با جامه ی آل
ظاهر است این که درین پرده که خوبست و که زشت
جامه ی آل تو می خواست بدوزد که فلک
رشته جان من آغشت بخونابه و رشت
هر کجا دامن گلرنگ کشیدی ای گل
گشت برگ گلی از خون سرشکم هر خشت
همه دم میل فضولی به قبا گلگونیست
چه کند آب و گلش دهر بدین رنگ سرشت
الفی کش قلم صنع به شنگرف نوشت
جامه گلگون من آن طرفه نهالیست که دهر
آبش از خون جگر داد از آن روز که کشت
خلعت آل تو آن آتش ابراهیم است
که نهانست درو نزهت گلهای بهشت
گلبن از گل بدن آراست تو با جامه ی آل
ظاهر است این که درین پرده که خوبست و که زشت
جامه ی آل تو می خواست بدوزد که فلک
رشته جان من آغشت بخونابه و رشت
هر کجا دامن گلرنگ کشیدی ای گل
گشت برگ گلی از خون سرشکم هر خشت
همه دم میل فضولی به قبا گلگونیست
چه کند آب و گلش دهر بدین رنگ سرشت
فضولی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - نه همین قد من از بار غم دور خم است
نه همین قد من از بار غم دور خم است
خمی قامت گردون هم ازین بار غم است
ز سرور دل ما بی المان را چه خبر
پرده دار حرم ذوق نهانی الم است
پای در راه بلا نه که تقرب یابی
حاصل رنج سفر لذت طوف حرم است
عمر چون می گذرد بی اثر ذوق مباش
فرصت لذت ادراک بلا مغتنم است
سیر صحرای جنون کن که ز غم باز رهی
غم ایام دران بادیه بسیار کم است
بدل از خار جفا می شکفد غنچه مهر
چمن آرای محبت گل جور و ستم است
پر ز دردست و الم دائره ملک وجود
منزل راحت و آرام فضولی عدم است
خمی قامت گردون هم ازین بار غم است
ز سرور دل ما بی المان را چه خبر
پرده دار حرم ذوق نهانی الم است
پای در راه بلا نه که تقرب یابی
حاصل رنج سفر لذت طوف حرم است
عمر چون می گذرد بی اثر ذوق مباش
فرصت لذت ادراک بلا مغتنم است
سیر صحرای جنون کن که ز غم باز رهی
غم ایام دران بادیه بسیار کم است
بدل از خار جفا می شکفد غنچه مهر
چمن آرای محبت گل جور و ستم است
پر ز دردست و الم دائره ملک وجود
منزل راحت و آرام فضولی عدم است
فضولی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - بی لبت قطع نظر کرده ام از آب حیات
بی لبت قطع نظر کرده ام از آب حیات
دارد از شام غمت آب حیاتم ظلمات
رفت با درد وغمت صبر و ثباتم از دل
غم و درد تو بدل شد بدل صبر و ثبات
شیوه مهر و وفا از تو نمی باید خواست
چون توان خواست صفاتی که نباشد در ذات
نه چنان بسته بزنجیر بلایت شده ام
که توانم گذرانید بدل فکر نجات
ما فقیریم تو سلطان چه عجب گر ما را
بترحم رسد از خرمن حسن تو زکات
آنچنان ساخته ضعفم که اگر بحث کنند
نتوانم که کنم هستی خود را اثبات
وقت آنست فضولی که ز غم باز رهم
چند در غم گذرد بی رخ یارم اوقات
دارد از شام غمت آب حیاتم ظلمات
رفت با درد وغمت صبر و ثباتم از دل
غم و درد تو بدل شد بدل صبر و ثبات
شیوه مهر و وفا از تو نمی باید خواست
چون توان خواست صفاتی که نباشد در ذات
نه چنان بسته بزنجیر بلایت شده ام
که توانم گذرانید بدل فکر نجات
ما فقیریم تو سلطان چه عجب گر ما را
بترحم رسد از خرمن حسن تو زکات
آنچنان ساخته ضعفم که اگر بحث کنند
نتوانم که کنم هستی خود را اثبات
وقت آنست فضولی که ز غم باز رهم
چند در غم گذرد بی رخ یارم اوقات
فضولی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - بدو گیسو مه روی تو نچندان عجب است
بدو گیسو مه روی تو نچندان عجب است
عرصه جلوه خورشید میان دو شب است
جان شیرین بکدامین بسپارم چه کنم
دو دلم در دل من تا هوس آن دو لب است
نه وفا از تو بدل می گذرانم نه وصال
جان ندادم بتو نومیدی من زین سبب است
نیست مقدور کسی لذت ادراک وصال
طالبان ذوق که دارند همان در طلب است
پیش تو کام دل خود بزبان چون آرم
ز من اظهار تمنا بتو ترک ادب است
شوق لعل تو مرا در الم و غم دارد
گر چه کیفیت می موجب ذوق و طرب است
گفتم ای شوخ فضولی بتو میلی دارد
گفت زین بی ادبیهاست که اینش لقب است
عرصه جلوه خورشید میان دو شب است
جان شیرین بکدامین بسپارم چه کنم
دو دلم در دل من تا هوس آن دو لب است
نه وفا از تو بدل می گذرانم نه وصال
جان ندادم بتو نومیدی من زین سبب است
نیست مقدور کسی لذت ادراک وصال
طالبان ذوق که دارند همان در طلب است
پیش تو کام دل خود بزبان چون آرم
ز من اظهار تمنا بتو ترک ادب است
شوق لعل تو مرا در الم و غم دارد
گر چه کیفیت می موجب ذوق و طرب است
گفتم ای شوخ فضولی بتو میلی دارد
گفت زین بی ادبیهاست که اینش لقب است
فضولی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشت
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشت
ز من که آتشم این آب یک شرر نگذاشت
درون سینه من هر چه بود آتش عشق
همه بسوخت غمی چند بیشتر نگذاشت
جفا نگر که ز بهر تسلیم شب هجر
خیالی از تو مرا اشک در نظر نگذاشت
بحال دیده بگریم که بهر گریه او
حرارت دل من آب در جگر نگذاشت
غلام زخم خدنگ توام که خون دلم
برون بریخت بامید چشم تر نگذاشت
کجا روم که سرکشم بجز دیار فنا
ز بهر بودن من منزل دگر نگذاشت
هزار بار شدم مایل طریق ورع
مرا محبت خوبان سیمبر نگذاشت
هزار شکر که لطف ازل فضولی را
ز لذت الم عشق بی خبر نگذاشت
ز من که آتشم این آب یک شرر نگذاشت
درون سینه من هر چه بود آتش عشق
همه بسوخت غمی چند بیشتر نگذاشت
جفا نگر که ز بهر تسلیم شب هجر
خیالی از تو مرا اشک در نظر نگذاشت
بحال دیده بگریم که بهر گریه او
حرارت دل من آب در جگر نگذاشت
غلام زخم خدنگ توام که خون دلم
برون بریخت بامید چشم تر نگذاشت
کجا روم که سرکشم بجز دیار فنا
ز بهر بودن من منزل دگر نگذاشت
هزار بار شدم مایل طریق ورع
مرا محبت خوبان سیمبر نگذاشت
هزار شکر که لطف ازل فضولی را
ز لذت الم عشق بی خبر نگذاشت
فضولی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - هر کرا هست دلی سیمبری خواهد داشت
هر کرا هست دلی سیمبری خواهد داشت
ز غم سیمبری چشم تری خواهد داشت
هر کرا چشم تری هست سرش خالی نیست
سر سودای بت عشوه گری خواهد داشت
هر کرا هست بت عشوه گری در عالم
خون فشان چشمی و خونین جگری خواهد داشت
هر که خون جگر از دیده روان می سازد
بی جهت نیست بجایی نظری خواهد داشت
هر که دارد نظری بر رخ یاری بی شک
هر دم از عشق بلای دگری خواهد داشت
هر بلایی که ز عشق است درو ذوقی نیست
نه بلاییست که با ما ضرری خواهد داشت
غافل از آه فضولی مشو ای بی پروا
که ز سوز جگر است و اثری خواهد داشت
ز غم سیمبری چشم تری خواهد داشت
هر کرا چشم تری هست سرش خالی نیست
سر سودای بت عشوه گری خواهد داشت
هر کرا هست بت عشوه گری در عالم
خون فشان چشمی و خونین جگری خواهد داشت
هر که خون جگر از دیده روان می سازد
بی جهت نیست بجایی نظری خواهد داشت
هر که دارد نظری بر رخ یاری بی شک
هر دم از عشق بلای دگری خواهد داشت
هر بلایی که ز عشق است درو ذوقی نیست
نه بلاییست که با ما ضرری خواهد داشت
غافل از آه فضولی مشو ای بی پروا
که ز سوز جگر است و اثری خواهد داشت
فضولی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - ای مرضهای معاصی ز تو محتاج علاج
ای مرضهای معاصی ز تو محتاج علاج
تو شفیع و همه عالم بشفاعت محتاج
ارجمند از جهت حسن قبولت اسلام
سربلند از شرف پایه قدرت معراج
شمع قدر تو شب ظلمت حیرت را ماه
خاک پای تو سر رفعت گردون را تاج
کار دنیا شده از دولت شرع تو تمام
قدر دین یافته از سکه عدل تو رواج
عقل را حکم تو مستخدم اجرای امور
ملک را امر تو مستلزم پیوند مزاج
عرش را از شرف پای تو عالی مقدار
شرع را از مه روی تو منور منهاج
یا نبی نیست ز لطف تو فضولی نومید
طالب قطره آبیست ز بحر مواج
تو شفیع و همه عالم بشفاعت محتاج
ارجمند از جهت حسن قبولت اسلام
سربلند از شرف پایه قدرت معراج
شمع قدر تو شب ظلمت حیرت را ماه
خاک پای تو سر رفعت گردون را تاج
کار دنیا شده از دولت شرع تو تمام
قدر دین یافته از سکه عدل تو رواج
عقل را حکم تو مستخدم اجرای امور
ملک را امر تو مستلزم پیوند مزاج
عرش را از شرف پای تو عالی مقدار
شرع را از مه روی تو منور منهاج
یا نبی نیست ز لطف تو فضولی نومید
طالب قطره آبیست ز بحر مواج