تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۲ - نقشی ز خود به راهگذر بسته ایم ما
نقشی ز خود به راهگذر بسته ایم ما
بر دوست راه ذوق نظر بسته ایم ما
با بنده خود این همه سختی نمی کنند
خود را به زور بر تو مگر بسته ایم ما؟
دل مشکن و دماغ و دل خو نگاه دار
کاین خود طلسم دود و شرر بسته ایم ما
بر روی حاسدان در دوزخ گشوده رشک
از بهر خویش جنت در بسته ایم ما
فرمان درد تا چه روایی گرفته است
صد جا چو نی به ناله کمر بسته ایم ما
سوز ترا روان همه در خویشتن گرفت
از داغ تهمتی به جگر بسته ایم ما
گویی وفا ندارد اثر هم به ما گرای
زین سادگی که دل به اثر بسته ایم ما
تا در وادع خویش چه خون در جگر کنیم
از کوی دوست رخت سفر بسته ایم ما
هر جاست ناله همت ما حق گزار اوست
حرزی به بال مرغ سحر بسته ایم ما
از خوان نطق غالب شیرین سخن بود
کاین مایه زله ها ز شکر بسته ایم ما
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۳ - در گرد غربت آینه دار خودیم ما
در گرد غربت آینه دار خودیم ما
یعنی ز بیکسان دیار خودیم ما
دیگر ز ساز بیخودی ما صدا مجوی
آوازی از گسستن تار خوردیم ما
از بس که خاطر هوس گل عزیز بود
خون گشته ایم و باغ و بهار خودیم ما
ما جمله وقف خویش و دل ما ز ما پرست
گویی هجوم حسرت کار خودیم ما
از جوش قطره همچو سرشک آب گشته ایم
اما همان به جیب و کنار خودیم ما
مشت غبار ماست پراگنده سو به سو
یارب به دهر در چه شمار خودیم ما؟
با چون تویی معامله بر خویش منت است
از شکوه تو شکرگزار خودیم ما
روی سیاه خویش ز خود هم نهفته ایم
شمع خموش کلبه تار خودیم ما
در کار ماست ناله و ما در هوای او
پروانه چراغ مزار خودیم ما
خاک وجود ماست به خون جگر خمیر
رنگینی قماش غبار خودیم ما
هر کس خبر ز حوصله خویش می دهد
بدمستی حریف و خمار خودیم ما
تار نگاه پیرو ما سلک گوهرست
رفتار پای آبله دار خودیم ما
غالب چو شخص و عکس در آیینه خیال
با خویشتن یکی و دوچار خودیم ما
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۴ - از وهم قطرگی ست که در خود گمیم ما
از وهم قطرگی ست که در خود گمیم ما
اما چو وارسیم همان قلزمیم ما
در خاک از هوای گل و شمع فارغیم
از توسن تو طالب نقش سمیم ما
تمکین ما ز چرخ سبکسر به باد رفت
خوش دستگاه انجمن انجمیم ما
مردم به کینه تشنه خون همند و بس
خون می خوریم چون هم از این مردمیم ما
از حد گذشت شمله دستار و ریش شیخ
حیران این درازی یال و دمیم ما
دستت ز ما بشوی مسیحا که زیر خاک
آب از تف نهیب صدای قمیم ما
پنهان به عالمیم ز بس عین عالمیم
چون قطره در روانی دریا گمیم ما
ما را مدد ز فیض ظهوری ست در سخن
چون جام باده را تبه خوار خمیم ما
غالب ز هند نیست نوایی که می کشیم
گویی ز اصفهان و هرات و قمیم ما
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۵۹ - جیب مرا مدوز که بودش نمانده است
جیب مرا مدوز که بودش نمانده است
تارش ز هم گسسته و پودش نمانده است
سرگرمی خیال تو از ناله باز داشت
دل پاره آتشی ست که دودش نمانده است
داد از تظلمی که به گوشت نمی رسد
آه از توقعی که وجودش نمانده است
چون نقطه اختر سیه از سیر باز ماند
گویی دگر هبوط و صعودش نمانده است
مکتوب ما به تار نگاه تو عقده ای ست
کز هیچ رو امید گشودش نمانده است
دل را به وعده ستمی می توان فریفت
نازی که بر وفای تو بودش نمانده است
افتادگی نماز دل ناتوان ماست
درد سر قیام و قعودش نمانده است
دل جلوه می دهد هنر خود در انجمن
رحمی مگر به جان حسودش نمانده است
دل در غم تو، مایه به رهزن سپرده ای ست
کار از زیان گذشته و سودش نمانده است
غالب زبان بریده و آگنده گوش نیست
اما دماغ گفت و شنودش نمانده است
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۶۰ - گر بار نیست سایه خود از بید بوده است
گر بار نیست سایه خود از بید بوده است
باری بگو که از تو چه امید بوده است؟
شادم ز درد دل که به مغز شکیب ریخت
نومیدیی که راحت جاوید بوده است
ظالم هم از نهاد خود آزار می کشد
بر فرق اره اره تشدید بوده است
شبها کند ز روی تو دریوزه ضیا
مه کاسه گدایی خورشید بوده است
تلخ ست تلخ رشک تمنای خویشتن
شادم که دل ز وصل تو نومید بوده است
در ماه روزه طره پریشان چه می روی؟
می خور که در زمانه شب عید بوده است
از رشک خوشنوایی ساز خیال من
مضراب نی به ناخن ناهید بوده است
هرگونه حسرتی که ز ایام می کشیم
درد ته پیاله امید بوده است
حق را ز خلق جو که نوآموز دید را
آیینه خانه مکتب توحید بوده است
نادان حریف مستی غالب مشو که او
دردی کش پیاله جمشید بوده است
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۶۵ - حق جلوه گر ز طرز بیان محمدست
حق جلوه گر ز طرز بیان محمدست
آری کلام حق به زبان محمدست
آیینه دار پرتو مهرست ماهتاب
شأن حق آشکار ز شأن محمدست
تیر قضا هر آینه در ترکش حق ست
اما گشاد آن ز کمان محمدست
دانی اگر به معنی لولاک وارسی
خود هر چه از حق ست از آن محمدست
هر کس قسم بدانچه عزیزست می خورد
سوگند کردگار به جان محمدست
واعظ حدیث سایه طوبی فروگذار
کاینجا سخن ز سرو روان محمدست
بنگر دو نیمه گشتن ماه تمام را
کان نیمه جنبشی ز بنان محمدست
ور خود ز نقش مهر نبوت سخن رود
آن نیز نامور ز نشان محمدست
غالب ثنای خواجه به یزدان گذاشتم
کان ذات پاک مرتبه دان محمدست
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۷۱ - ما لاغریم گر کمر یار نازکست
ما لاغریم گر کمر یار نازکست
فرقی ست در میانه که بسیار نازکست
دارم دلی ز آبله نازک نهادتر
آهسته پا نهم که سر خار نازکست
از جنبش نسیم فرو ریزدی ز هم
ما را چو برگ گل در و دیوار نازکست
باناله ام ز سنگ دلیهای خود مناز
غافل قماش طاقت کهسار نازکست
زحمت کشید و آن مژه برگشت همچنان
ما سخت جان و لذت آزار نازکست
رسواییی مباد خودآرایی ترا
گل پر مزن که گوشه دستار نازکست
ترسم تپش ز بند برون افگند مرا
تاب کمند کاکل خمدار نازکست
از جلوه ناگداختن و رو نساختن
آیینه را ببین که چه مقدار نازکست
می رنجد از تحمل ما بر جفای خویش
هان شکوه ای که خاطر دلدار نازکست
از ناتوانی جگر و معده باک نیست
غالب دل و دماغ تو بسیار نازکست
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۸۵ - هر ذره محو جلوه حسن یگانه ای ست
هر ذره محو جلوه حسن یگانه ای ست
گویی طلسم شش جهت آینه خانه ای ست
حیرت به دهر بی سر و پا می برد مرا
چون گوهر از وجود خودم آب و دانه ای ست
ناچار با تغافل صیاد ساختم
پنداشتم که حلقه دام آشیانه ای ست
پابسته نورد خیالی، چو وارسی
هر عالمی ز عالم دیگر فسانه ای ست
خود داریم به فصل بهاران عنان گسیخت
گلگون شوق را رگ گل تازیانه ای ست
هر سنگ عین ثابته آبگینه ای
هر برگ تاک قفل در شیره خانه ای ست
هر ذره در طریق وفای تو منزلی
هر قطره از محیط خیالت کرانه ای ست
در پرده ای تو چند کشم ناز عالمی
داغم ز روزگار و فراقت بهانه ای ست
وحشت چو شاهدان به نظر جلوه می کند
گرد ره و هوا سر زلفی و شانه ای ست
غالب دگر ز منشاء آوارگی مپرس
گفتم که جبهه را هوس آستانه ای ست
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۸۷ - با من که عاشقم سخن از ننگ و نام چیست؟
با من که عاشقم سخن از ننگ و نام چیست؟
در امر خاص حجت دستور عام چیست؟
مستم ز خون دل که دو چشمم از آن پرست
گویی مخور شراب و نبینی به جام چیست؟
با دوست هر که باده به خلوت خورد مدام
داند که حور و کوثر و دارالسلام چیست؟
دلخسته غمیم و بود می دوای ما
با خستگان حدیث حلال و حرام چیست؟
در روز تیره از شب تارم نماند بیم
چون صبح نیست خود چه شناسم که شام چیست؟
با خیل مور می رسی از ره خوش ست فال
قاصد بگو کز آن لب نوشین پیام چیست؟
گفتی قفس خوش ست توان بال و پر گشودن
باری علاج خستگی بند دام چیست؟
از کاسه کرام نصیبست خاک را
تا از فلک نصیبه کأس کرام چیست؟
نیکی ز تست از تو نخواهیم مزد کار
ور خود بدیم کار توایم انتقام چیست؟
غالب اگر نه خرقه و مصحف به هم فروخت
پرسد چرا که نرخ می لعل فام چیست؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۸۸ - گفتم به روزگار سخنور چو من بسی ست
گفتم به روزگار سخنور چو من بسی ست
گفتند اندرین که تو گفتی سخن بسی ست
معنی غریب مدعی و خانه زاد ماست
هر جا عقیق نادر و اندر یمن بسی ست
مشکین غزاله ها که نبینی به هیچ دشت
در مرغزارهای ختا و ختن بسی ست
در صفحه نبودم همه آنچه در دلست
در بزم کمترست گل و اندر چمن بسی ست
لیلی به دشت قیس رسیده ست ناگهان
در کاروان جمازه محمل فگن بسی ست
باید به غم نخوردن عاشق معاف داشت
آن را که دل ربودن و نشناختن بسی ست
زور شراب جلوه بت کم شمرده ایم
اما نظر به حوصله برهمن بسی ست
گر در هوای قرب تو بستیم دل مرنج
خود ناگشوده جای در آن انجمن بسی ست
تأثیر آه و ناله مسلم، ولی مترس
ما را هنوز عربده با خویشتن بسی ست
غالب نخورد چرخ فریب ار هزار بار
گفتم به روزگار سخنور چو من بسی ست
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۸۹ - لعل تو خسته اثر التماس کیست؟
لعل تو خسته اثر التماس کیست؟
بخت من از تو شکوه گزار سپاس کیست؟
گیرم ز داغ عشق تو طرفی نبست دل
اینم نه بس بود که جگر روشناس کیست؟
لرزم به کوی غیر ز بی تابی نسیم
کاندر امیدواری بوی لباس کیست؟
با او به ساز وصلی و با من به عزم قتل
آه از امید غیر که همچشم یاس کیست؟
از بی کسان شهرم و از ناکسان دهر
گر کشته ای سر تو سلامت هراس کیست؟
از پرنیان به عربده راضی نمی شود
خار ره تو چشم به راه پلاس کیست؟
لطفت به شکوه از هوس بی شمار من
شوقم به ناله از ستم بی قیاس کیست؟
گیرم که رسم عشق من آورده به دهر
ظلم آفریده دل حق ناشناس کیست؟
صحن چمن نمونه بزم فراغ تو
باد سحر علاقه ربط حواس کیست؟
غالب بت مرا نگه ناز قحط نیست
تا با منش مضایقه چندین به پاس کیست؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۹۱ - در گرد ناله وادی دل رزمگاه کیست؟
در گرد ناله وادی دل رزمگاه کیست؟
خونی که می دود به شرایین، سپاه کیست؟
حسن تو در حجاب ز شرم گناه کیست؟
جا بر کرشمه تنگ ز جوش نگاه کیست؟
مست ست و رخ گشاده به گلزار می رود
خون در دل بهار ز تأثیر آه کیست؟
ما با تو آشنا و تو بیگانه ای ز ما
آخر تو و خدا، که جهانی گواه کیست؟
مو برنتابد این همه پیچ و خم و شکن
زلف تو روزنامه بخت سیاه کیست؟
زین سان که سر به سر گل و ریحان و سنبل ست
طرف چمن نمونه طرف کلاه کیست؟
رشک آیدم به روشنی دیده های خلق
دانسته ام که از اثر گرد راه کیست
با من به خواب ناز و من از رشک بدگمان
تا عرصه خیال عدو جلوه گاه کیست؟
بیخود به وقت ذبح تپیدن گناه من
دانسته دشنه تیز نکردن گناه کیست؟
غالب حساب زندگی از سر گرفته است
جانا به من بگو که غمت عمرکاه کیست؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۹۲ - در تابم از خیال که دل جلوه گاه کیست؟
در تابم از خیال که دل جلوه گاه کیست؟
داغم ز انتظار که چشمش به راه کیست؟
از ناله خیزی دل سختش در آتشم
کاین سنگ، پر شرر ز هجوم نگاه کیست؟
چشمش پر آب از تف مهر پریوشی ست
من در گمان که از اثر دود آه کیست؟
ظالم تو و شکایت عشق این چه ماجراست؟
باری به من بگو که دلت دادخواه کیست؟
در خود گم ست جلوه برق عتاب تو
این تیرگی به طالع مشت گیاه کیست؟
نیرنگ عشق شوکت رعنایی تو برد
در طالع تو گردش چشم سیاه کیست؟
گوید ز عجز چون تو خداناشناس حیف
با چون خودی که داور گیتی گواه کیست؟
با این همه شکست درستی ادای اوست
رنگ رخت نمونه طرف کلاه کیست؟
با تو به پند حرف به تلخی، گناه من
با من به عشق غلبه به دعوی گناه کیست؟
غالب کنون که قبله او کوی دلبری ست
کی می رسد بدین که درش سجده گاه کیست؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۹۵ - بلبل دلت به ناله خونین به بند نیست
بلبل دلت به ناله خونین به بند نیست
آسوده زی که یار تو مشکل پسند نیست
اندازه گیر ذوق غمم در مذاق من
تلخاب گریه را نمک زهرخند نیست
عهد وفا ز سوی تو نااستوار بود
بشکستی و تو را به شکستن گزند نیست
از دوست میل قرب به کشتن غنیمت ست
گر تیغ در کمان به نشاط کمند نیست
بر یاد تو کدام پریخوان بخور سوخت
کو شرمسار دعوت ناسودمند نیست؟
آن لابه های مهرفزا را محل نماند
برخوان خود «ان یکاد» که ما را سپند نیست
بیخود به زیر سایه طوبی غنوده اند
شبگیر رهروان تمنا بلند نیست
هنگامه دلکش ست نویدم به خلد چیست؟
اندیشه بی غش ست نیازم به پند نیست
می نوش و تکیه بر کرم کردگار کن
خط پیاله را رقم چون و چند نیست
غالب من و خدا که سرانجام برشگال
غیر از شراب و انبه و برفاب و قند نیست
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - گل را به جرم عربده رنگ و بو گرفت
گل را به جرم عربده رنگ و بو گرفت
راه سخن به عاشق آزرم جو گرفت
لطف خدای ذوق نشاطش نمی دهد
کافر دلی که با ستم دوست خو گرفت
چون اصل کار در نظر همنشین نبود
بیچاره خرده بر روش جستجو گرفت
در خلوتی گشود خیالم ره دعا
کز تنگی بساط نفس در گلو گرفت
شرمنده نوازش گردون نمانده ام
گر چاک دوخت، جامه به مزد رفو گرفت
با خویشتن چه مایه نظرباز بوده است؟
کز من دل مرا به هزار آرزو گرفت
گفتم خود از مشاهده بخشایش آورد
خوش باد حال دوست که حالم نکو گرفت
از یک سبوست باده و قسمت جدا جداست
جمشید جام برد و قلندر کدو گرفت
فرمانروا نگشت مسلمان به هیچ عصر
گر رفت مغ ز میکده، ترسا فرو گرفت
ایمان اگر به خوف و رجا کردم استوار
اخلاص در نمود وفایم دورو گرفت
هر فتنه در نشاط و سماع آورد مرا
گویی فلک به عربده هنجار او گرفت
رضوان چو شهد و شیر به غالب حواله کرد
بیچاره باز داد و می مشکبو گرفت
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - محو خودست لیک نه چون من درین چه بحث؟
محو خودست لیک نه چون من درین چه بحث؟
او چون خودی نداشته دشمن درین چه بحث؟
افسانه گوست غیر چه مهر افگنی بر او
غم برنتابد این همه گفتن درین چه بحث؟
جیحون و نیل نیست دل ست از خدا بترس
گر نیست خون دیده به دامن درین چه بحث؟
بیچاره بین که جان به شکرخنده داده است
خویشانش ار روند به شیون درین چه بحث؟
بی پرده شو ز غصه و الزام ده مرا
گفتم که گل خوش ست به گلشن درین چه بحث؟
مژگان به دل ز ذوق نگه می رود فرو
بی رشته نیست جنبش سوزن درین چه بحث؟
بت را به جلوه دیده و بر جای مانده است
گر بحث می کنم به برهمن درین چه بحث؟
همسایه ناخوش ست خوشم همنشین خموش
گر نامه ام نهاد به روزن درین چه بحث؟
بعد از حزین که رحمت حق بر روانش باد
ما کرده ایم پرورش فن درین چه بحث؟
او جسته جسته غالب و من دسته دسته ام
عرفی کسی ست لیک نه چون من درین چه بحث؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - نقشم گرفته دوست نمودن چه احتیاج؟
نقشم گرفته دوست نمودن چه احتیاج؟
آیینه مرا به زدودن چه احتیاج؟
با پیرهن ز ناز فرو می رود به دل
بند قبای دوست گشودن چه احتیاج؟
چون می توان به رهگذر دوست خاک شد
بر خاک راه ناصیه سودن چه احتیاج؟
بنگر که شعله از نفسم بال می زند
دیگر ز من فسانه شنودن چه احتیاج؟
از خود به ذوق زمزمه ای می توان گذشت
چندین هزار پرده سرودن چه احتیاج؟
در دست دیگری ست سفید و سیاه ما
با روز و شب به عربده بودن چه احتیاج؟
تا لب گشوده ای مزه در دل دویده است
بوس لب ترا به ربودن چه احتیاج؟
بفگن در آتش و تب و تابم نظاره کن
غمنامه مرا به گشودن چه احتیاج؟
آن کن که در نگاه کسان محتشم شوی
بر خویش هم ز خویش فزودن چه احتیاج؟
خوابست وجه همت آواره بینشان
محو رخ ترا به غنودن چه احتیاج
تاب سموم فتنه گرانی ست غالبا
کشت امید را به درودن چه احتیاج؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - آهی به عشق فاتح خیبر کنیم طرح
آهی به عشق فاتح خیبر کنیم طرح
در گنبد سپهر مگر در کنیم طرح
در فصل دی که گشته جهان زمهریر ازو
بنشین که آب گردش ساغر کنیم طرح
تا چند نشوی تو و ما حسب حال خویش
افسانه های غیر مکرر کنیم طرح
ما را زبون مگیر گر از پا درآمدیم
از ما عجب مدار گر از سر کنیم طرح
هویی به چرخ دادن گردون برآوریم
عیشی به داغ کردن اختر کنیم طرح
خود را به شاهدی بپرستیم زین سپس
در راه عشق جاده دیگر کنیم طرح
از داغ شوق پرده نشینی نشان دهیم
در زخم رشک روزنه در کنیم طرح
از تار و پود ناله نقابی دهیم ساز
وز دود سینه زلف معنبر کنیم طرح
برگ حلل ز شعله و آذر به هم نهیم
پیرایه از شراره و اخگر کنیم طرح
از زخم و داغ لاله و گل در نظر کشیم
از کوه و دشت حجله و منظر کنیم طرح
از سوز و ساز محرم و مطرب کنیم جمع
از خار و خاره بالش و بستر کنیم طرح
آیین برهمن به نهایت رسانده ایم
غالب بیا که شیوه آزر کنیم طرح
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده باد
تیغت ز فرق تا به گلویم رسیده باد
شوخی ز حد گذشت زبانم بریده باد
گر رفته ام ز کوی تو آسان نرفته ام
این قصه از زبان عزیزان شنیده باد
مردن ز رازداری شوقم نجات داد
صد رنگ لاله زار ز خاکم دمیده باد
نغزی و خودپسند ببینم چه می کنی؟
یارب به دهر همچو تویی آفریده باد
بر روی و موی پرتو بینش نتافته ست
در عرض شوق دیده طلبکار دیده باد
آتش به خانمان زده ای خواست صرصری
گفتم نسیم گفت به گلشن وزیده باد
مرگم امان دهاد که از شوق برخورم
این شعله همچو خون به رگ خس دویده باد
ذوقی ست همدمی به فغان بگذرم ز رشک
خار رهت به پای عزیزان خلیده باد
چون دیده پای تا به سرم تشنه کسی ست
دل خون شواد و از بن هر مو چکیده باد
غالب شراب قندی هندم کباب کرد
زین بعد باده های گوارا کشیده باد
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - ذوقش به وصل گر چه زبانم ز کار برد
ذوقش به وصل گر چه زبانم ز کار برد
لب در هجوم بوسه ز پایش نگار برد
تا خود به پرده ره ندهد کامجوی را
در پرده رخ نمود و دل از پرده دار برد
گفتند حور و کوثر و دادند ذوق کار
منع ست نام شاهد و می آشکار برد
نعش مرا بسوز کم از برهمن نیم
ننگ نسوختن نتوان در مزار برد
گل چهره برفروخت بدان سان که بارها
پروانه را هوس به سر شاخسار برد
دادم به بوسه جان و خوشم کان بهانه جوی
نرخش دو چند کرد و شگرفی به کار برد
می داد و بذله جست مگر ابر و قلزمیم
کاورد قطره و گهر شاهوار برد
تا فتنه راز گردش چشم سیاه گفت
کینی که داشتم به دل از روزگار برد
پیشم از آن بپرس که پرسی و اهل کوی
گویند خسته زحمت خود زین دیار برد
نازم فریب صلح که غالب ز کوی تو
ناکام رفت و خاطر امیدوار برد