تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۴۵ - زیر پا از زلف مشکین گه گهی میکن نگاه
زیر پا از زلف مشکین گه گهی میکن نگاه
تا ببینی از تو مسکینان بسی بر خاک راه
شوق آن روی چو آتش گر گنه گیرند و جرم
من سزای آتشم چون بیشتر دارم گناه
بر دو عارضی چون کشید آن طرفه خطها در دو روز
کآن چنان نازک خطی نتوان کشیده در دو ماه
نا گرفت زلف او بوسیدنش خواهم ذقن
تشنه ام من تشنه خواهم یی رسن رفتن به چاه
اشک می آید روان زان نیزتر آه و فغان
می رسد گونی فلان ای دیده و دل راه راه
چون رویم از حسرت آن چشم بر تابوت ما
دوستداران گو بیفشانید بادام سیاه
دوستان گویند میکن بردرش افغان کمال
چون توان کز بیم حاسد أو نتوان کرد آه
تا ببینی از تو مسکینان بسی بر خاک راه
شوق آن روی چو آتش گر گنه گیرند و جرم
من سزای آتشم چون بیشتر دارم گناه
بر دو عارضی چون کشید آن طرفه خطها در دو روز
کآن چنان نازک خطی نتوان کشیده در دو ماه
نا گرفت زلف او بوسیدنش خواهم ذقن
تشنه ام من تشنه خواهم یی رسن رفتن به چاه
اشک می آید روان زان نیزتر آه و فغان
می رسد گونی فلان ای دیده و دل راه راه
چون رویم از حسرت آن چشم بر تابوت ما
دوستداران گو بیفشانید بادام سیاه
دوستان گویند میکن بردرش افغان کمال
چون توان کز بیم حاسد أو نتوان کرد آه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۷۱ - ای دل این بیچارگی و مستمندی تا یکی
ای دل این بیچارگی و مستمندی تا یکی
چون نداری روی درمان دردمندی تابکی
بر دل پرخون من بگریست امشب چشم جام
شمع مجلس را بگو کاین هرزه خندی تابکی
از هواداران ما و تو چو مستغنی است یار
ای رقیب این چاپلوسی و لوندی تابکی
پیش قد بارهای سرو سهی شرمی بدار
در چمن با پای چوبین سر بلندی تابکی
با تو خود را کرد مانندی گل از باد هوا
گفت در رویش صبا کاین خود پسندی تابکی
غمزه جادویت از ما چند پوشاند نظر
عالمی کردی مسخر چشم بندی تابکی
گونیم هردم که بیرون شو کمال از شهر ما
این سمرقندی گریهای خجندی تابکی
چون نداری روی درمان دردمندی تابکی
بر دل پرخون من بگریست امشب چشم جام
شمع مجلس را بگو کاین هرزه خندی تابکی
از هواداران ما و تو چو مستغنی است یار
ای رقیب این چاپلوسی و لوندی تابکی
پیش قد بارهای سرو سهی شرمی بدار
در چمن با پای چوبین سر بلندی تابکی
با تو خود را کرد مانندی گل از باد هوا
گفت در رویش صبا کاین خود پسندی تابکی
غمزه جادویت از ما چند پوشاند نظر
عالمی کردی مسخر چشم بندی تابکی
گونیم هردم که بیرون شو کمال از شهر ما
این سمرقندی گریهای خجندی تابکی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۷۴ - ای صبا برخاک کوی یار ما خوش میروی
ای صبا برخاک کوی یار ما خوش میروی
شبه سراندازان برآن زلف دوتا خوش میروی
میروی و باز میگوئی به زلفش خال ما
گرچه میگونی پریشان ای صبا خوش میروی
واعظا تحسین خود تاکی که خوشها میروم
گر به زودی میروی از پیش ما خوش میروی
ناو کش چون میرود در سینه می گوید دلم
گر از آن مژگانی ای تیر بلا خوش میروی
میروی در جان همه وقتی و می آید خوشم
زآنکه تو آب حیاتی دایما خوش میروی
گر قبا پوشی چو غنچه ور کله هم لاله وار
با کله خوش می برآنی در قبا خوش میروی
گر رود مطرب ببزمی خواند ابیات کمال
هر کرا جانیست گوید مطربا خوش میروی
شبه سراندازان برآن زلف دوتا خوش میروی
میروی و باز میگوئی به زلفش خال ما
گرچه میگونی پریشان ای صبا خوش میروی
واعظا تحسین خود تاکی که خوشها میروم
گر به زودی میروی از پیش ما خوش میروی
ناو کش چون میرود در سینه می گوید دلم
گر از آن مژگانی ای تیر بلا خوش میروی
میروی در جان همه وقتی و می آید خوشم
زآنکه تو آب حیاتی دایما خوش میروی
گر قبا پوشی چو غنچه ور کله هم لاله وار
با کله خوش می برآنی در قبا خوش میروی
گر رود مطرب ببزمی خواند ابیات کمال
هر کرا جانیست گوید مطربا خوش میروی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۷۵ - ای صبا تاکی به زلف بار بازی می کنی
ای صبا تاکی به زلف بار بازی می کنی
سر دهی بر باد چون بسیار بازی می کنی
از هوا گر بر زمین افتی چو زلف او رواست
بر رسنها چون شبان تار بازی می کنی
با لب او عشق میبازی دلا خونت حلال
چون به جان خویش دیگر بار بازی می کنی
مرهم ریشت دهم گفتی ندانم میدهی
با زه شوخی با من انگار بازی می کنی
در دبیرستان بدین شوخی و طفلی لوح مهر
چون بیاموزی که در تکرار بازی می کنی
در گلستان آی وعکس زلف و رخ بنگر در آب
گر شب مهتاب در گلزار بازی می کنی
برگ ریزان بهار زندگی آمد کمال
چند با خویان گلرخسار بازی می کنی
سر دهی بر باد چون بسیار بازی می کنی
از هوا گر بر زمین افتی چو زلف او رواست
بر رسنها چون شبان تار بازی می کنی
با لب او عشق میبازی دلا خونت حلال
چون به جان خویش دیگر بار بازی می کنی
مرهم ریشت دهم گفتی ندانم میدهی
با زه شوخی با من انگار بازی می کنی
در دبیرستان بدین شوخی و طفلی لوح مهر
چون بیاموزی که در تکرار بازی می کنی
در گلستان آی وعکس زلف و رخ بنگر در آب
گر شب مهتاب در گلزار بازی می کنی
برگ ریزان بهار زندگی آمد کمال
چند با خویان گلرخسار بازی می کنی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۷۶ - ای گل روی ترا چون من بهر سو بلبلی
ای گل روی ترا چون من بهر سو بلبلی
از تو دارد این مثل شهرت که شهری و گلی
می کند در دور حسنت دل همه وقتی خروش
وقت گل هرگز نباشد بلبلی بی غلغلی
زلف بر رخ به تشویش است ز آه سرد ما
همچو بر برگ گل از باد سحرگه سنبلی
فتنه ها دارند در سر عتبرین مویان شوخ
ز آنکه در زیر کله دارند هریک کاکلی
مطربا فرمان من بشنو روان گو یک دو صوت
چون زحلق شیشه از هر سو برآمد قلقلی
گو کله بر آسمان افکن ز شادی لاله وار
هر که می گیرد به باده گلرخی جام ملی
جز سر کویش اقامت را نمی شاید کمال
زانکه عالم بر سر آب است تا محکم پلی
از تو دارد این مثل شهرت که شهری و گلی
می کند در دور حسنت دل همه وقتی خروش
وقت گل هرگز نباشد بلبلی بی غلغلی
زلف بر رخ به تشویش است ز آه سرد ما
همچو بر برگ گل از باد سحرگه سنبلی
فتنه ها دارند در سر عتبرین مویان شوخ
ز آنکه در زیر کله دارند هریک کاکلی
مطربا فرمان من بشنو روان گو یک دو صوت
چون زحلق شیشه از هر سو برآمد قلقلی
گو کله بر آسمان افکن ز شادی لاله وار
هر که می گیرد به باده گلرخی جام ملی
جز سر کویش اقامت را نمی شاید کمال
زانکه عالم بر سر آب است تا محکم پلی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۸۱ - باز بگذشتی بر آن زلفه ای نسیم مشکبوی
باز بگذشتی بر آن زلفه ای نسیم مشکبوی
در شب تاریک چون رفتی برآن راه چو موی
گفتمش بر لوح رخسار تو بی معنیست خط
گفت خط خالی ز معنی نیست بی معنی مگوی
گرچه رقت آن عارض چون آب باز از جوی چشم
چشم آن دارم که آب رفته باز آید بجوی
گو مثر شبنم عذار لاله و رخسار گل
تا به نو کمتر فروشد حسن هر ناشنه روی
ا گر بجوئی در زکات حسن مسکینتر کسی
چون دل من از همه مسکینتر است او را بجوی
من به بازی زلف او بشکستم و زلفش دلم
بشکند آری به بازی اینچنین چوگان و گوی
خون ما آن غمزه می ریزد به زلف و رخ کمال
عاشقان را ناز و شیوه می کشد نه رنگ رویه
در شب تاریک چون رفتی برآن راه چو موی
گفتمش بر لوح رخسار تو بی معنیست خط
گفت خط خالی ز معنی نیست بی معنی مگوی
گرچه رقت آن عارض چون آب باز از جوی چشم
چشم آن دارم که آب رفته باز آید بجوی
گو مثر شبنم عذار لاله و رخسار گل
تا به نو کمتر فروشد حسن هر ناشنه روی
ا گر بجوئی در زکات حسن مسکینتر کسی
چون دل من از همه مسکینتر است او را بجوی
من به بازی زلف او بشکستم و زلفش دلم
بشکند آری به بازی اینچنین چوگان و گوی
خون ما آن غمزه می ریزد به زلف و رخ کمال
عاشقان را ناز و شیوه می کشد نه رنگ رویه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۸۲ - باز دست از جانفشانان بر فشاندی
باز دست از جانفشانان بر فشاندی
داد بیدادی ز مظلومان ستاندی
رفتی و آن عارض چون آب و آتش
یاد گارم در دل و در دیده ماندی
بر تو گفتی سوره ای خوانم چو میری
مردم و الحمدالله هم نخواندی
داشتی در سر که خونم ریزی از چشم
کامت این بود از دلم این نیز راندی
جای ده اشک مرا بر خاک آن در
کز پی این وعده بسیارش دواندی
می رسد بر آسمان دود دل من
قصه سوزم بدین غایت رساندی
پیش خود بنشان کمال او را ازین پس
غم مخور از سوختن آتش نشاندی
داد بیدادی ز مظلومان ستاندی
رفتی و آن عارض چون آب و آتش
یاد گارم در دل و در دیده ماندی
بر تو گفتی سوره ای خوانم چو میری
مردم و الحمدالله هم نخواندی
داشتی در سر که خونم ریزی از چشم
کامت این بود از دلم این نیز راندی
جای ده اشک مرا بر خاک آن در
کز پی این وعده بسیارش دواندی
می رسد بر آسمان دود دل من
قصه سوزم بدین غایت رساندی
پیش خود بنشان کمال او را ازین پس
غم مخور از سوختن آتش نشاندی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۸۵ - با من این بودت ز اول شرط باری
با من این بودت ز اول شرط باری
کآخر الأمرم به یاد همه نیاری
بسکه با شوریدگان چون زلف مشکین
عهد بستی و شکست از بیقراری
با رقیبان گرانجان بیش منشین
نون لطیفی طاقت ایشان نداری
سر میروی تنها براه و من چو سایه
دره پیته افتان و خیزان از نزاری
بعد ازینت با خدا خواهم سپردن
زآنکه رسم عاشق آمد جانسپاری
با سگته گفتم چو آیم شب برآن در
می باشد ز نو کآن در گذاری
بانگ زد بر من به جنگ و گفت تاکی
هر شب اینجا آنی و دردسر آری
دوش دیدم بر سر کوی تو دل را
گفتم ای مسکین تو باری در چه کاری
گفت من بیش از کمال اینجا رسیدم
تا کنیم از یکدیگر فریاد و زاری
کآخر الأمرم به یاد همه نیاری
بسکه با شوریدگان چون زلف مشکین
عهد بستی و شکست از بیقراری
با رقیبان گرانجان بیش منشین
نون لطیفی طاقت ایشان نداری
سر میروی تنها براه و من چو سایه
دره پیته افتان و خیزان از نزاری
بعد ازینت با خدا خواهم سپردن
زآنکه رسم عاشق آمد جانسپاری
با سگته گفتم چو آیم شب برآن در
می باشد ز نو کآن در گذاری
بانگ زد بر من به جنگ و گفت تاکی
هر شب اینجا آنی و دردسر آری
دوش دیدم بر سر کوی تو دل را
گفتم ای مسکین تو باری در چه کاری
گفت من بیش از کمال اینجا رسیدم
تا کنیم از یکدیگر فریاد و زاری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۹۷ - تا کی ای مونس دلم بیموجی غمگین کنی
تا کی ای مونس دلم بیموجی غمگین کنی
گریه های تلخ منه بینی و لب شیرین کنی
چون هلاک جان خود خواهم بزاری و دعا
ناشنیده آریو در زیر لب آمین کنی
گفته ای جانت به کام دل رسانم یا به لب
آن نخواهی کرد هرگز دانم اما این کنی
از گل روی توأم رنگی جز این حاصل نشد
کز سرشگ ارغوانی چهره ام رنگین کنی
سر به تاج سلطنت دیگر فرو نابد مرا
گر همه عمر التفاتی با من مسکین کئی
ای دل اول آستین از عقل و دست از جان فشان
گر ز خامی پنجه با آن ساعد سیمین کنی
جنت الفردوس بنمایند در خوابت کمال
گر شبی خاک در آن ماهرو بالین کنی
گریه های تلخ منه بینی و لب شیرین کنی
چون هلاک جان خود خواهم بزاری و دعا
ناشنیده آریو در زیر لب آمین کنی
گفته ای جانت به کام دل رسانم یا به لب
آن نخواهی کرد هرگز دانم اما این کنی
از گل روی توأم رنگی جز این حاصل نشد
کز سرشگ ارغوانی چهره ام رنگین کنی
سر به تاج سلطنت دیگر فرو نابد مرا
گر همه عمر التفاتی با من مسکین کئی
ای دل اول آستین از عقل و دست از جان فشان
گر ز خامی پنجه با آن ساعد سیمین کنی
جنت الفردوس بنمایند در خوابت کمال
گر شبی خاک در آن ماهرو بالین کنی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۴۹ - گر به فردوسی از حریم وصل نگشانی دری
گر به فردوسی از حریم وصل نگشانی دری
پیش هر حوری ز آب دیده باشد کوثری
گرنه در هر غرفه زنجیری بود از موی دوست
در بهشت از هر دری آید عذاب دیگری
گرنه آن سرو افکند بر شاخ طوبی سایه
هر ورق در شرح بی برگی بر آرد دفتری
با لب رضوان ما از ما بگو ای سلسبیل
ساقی جانها روان کن باده روشنتری
منتظر منشان چو گل بر خاک اهل روضه را
تازحسرت خون نگردد هر دلی در هر بری
درقیامت خوش برا دامن کشان چون زلف خویش
تا به بینی زیر پا هر جانب افتاده سری
گر به فردا افکنی دیدار میمون با کمال
تا به روز حشر باشد هر دم او را محشری
پیش هر حوری ز آب دیده باشد کوثری
گرنه در هر غرفه زنجیری بود از موی دوست
در بهشت از هر دری آید عذاب دیگری
گرنه آن سرو افکند بر شاخ طوبی سایه
هر ورق در شرح بی برگی بر آرد دفتری
با لب رضوان ما از ما بگو ای سلسبیل
ساقی جانها روان کن باده روشنتری
منتظر منشان چو گل بر خاک اهل روضه را
تازحسرت خون نگردد هر دلی در هر بری
درقیامت خوش برا دامن کشان چون زلف خویش
تا به بینی زیر پا هر جانب افتاده سری
گر به فردا افکنی دیدار میمون با کمال
تا به روز حشر باشد هر دم او را محشری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۶۵ - من کیم گفتی که گویم خاک نعلین منی
من کیم گفتی که گویم خاک نعلین منی
ماه من تا چند نسل باز گونه می زنی
گفته بودی دامنم روزی بدست افتد ترا
وعده افتادگان در پای تا کی افکنی
دم به دم آهنگ رفتن می کنی از پیش من
عمری ای اندک وفا چون عمر از آن در رفتنی
من سزایم گفته در کشتن تو ای رقیب
راست می گوئی تو دشمن خود نهایای کشتنی
از گلستان جمالت بر نگیرم چشم تو
فی المثل گر چشم من چون چشم نرگس بر کنی
گرمی رنگین زند در شیشه با لعل تو دم
هرچه آید زو فرو خور زانکه خامست و دنی
بی تو چون بیند جهان چشم جهان بین کمال
چون به چشم خویش می بیند که چشم روشنی
ماه من تا چند نسل باز گونه می زنی
گفته بودی دامنم روزی بدست افتد ترا
وعده افتادگان در پای تا کی افکنی
دم به دم آهنگ رفتن می کنی از پیش من
عمری ای اندک وفا چون عمر از آن در رفتنی
من سزایم گفته در کشتن تو ای رقیب
راست می گوئی تو دشمن خود نهایای کشتنی
از گلستان جمالت بر نگیرم چشم تو
فی المثل گر چشم من چون چشم نرگس بر کنی
گرمی رنگین زند در شیشه با لعل تو دم
هرچه آید زو فرو خور زانکه خامست و دنی
بی تو چون بیند جهان چشم جهان بین کمال
چون به چشم خویش می بیند که چشم روشنی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۳ - ما به دست یار دادیم اختیار خویش را
ما به دست یار دادیم اختیار خویش را
حاصلی زین به ندانستیم کار خویش را
بر امید آن که روزی کار ما گیرد قرار
سال ها کردیم ضایع روزگار خویش را
ریختی خون دلم شکرانه بر جان من است
گر تو برفتراک می بندی شکار خویش را
خاک پایت شد وجودم تا نیابی زحمتی
می نشانم زاب چشم خود غبار خویش را
عکس روی چون نگار خود بین در آینه
تا بدانی قدرت صورت نگار خویش را
هست خاک آستانت سجده گاه اهل دل
سجدهٔ شکری بکن پروردگار خویش را
نیست خالی از خیال روی تو چشم همام
باغبان بی گل نخواهد جویبار خویش را
حاصلی زین به ندانستیم کار خویش را
بر امید آن که روزی کار ما گیرد قرار
سال ها کردیم ضایع روزگار خویش را
ریختی خون دلم شکرانه بر جان من است
گر تو برفتراک می بندی شکار خویش را
خاک پایت شد وجودم تا نیابی زحمتی
می نشانم زاب چشم خود غبار خویش را
عکس روی چون نگار خود بین در آینه
تا بدانی قدرت صورت نگار خویش را
هست خاک آستانت سجده گاه اهل دل
سجدهٔ شکری بکن پروردگار خویش را
نیست خالی از خیال روی تو چشم همام
باغبان بی گل نخواهد جویبار خویش را
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵ - داشتم روزی نگاری یاد می آید مرا
داشتم روزی نگاری یاد می آید مرا
هر زمان از یاد او فریاد می آید مرا
مجمع اصحاب و وصل یار وایام شباب
همچو برق نیز رو با یاد می آید مرا
هر دو چشم اشک ریزم در فراق دوستان
نیل مصر و دجله بغداد می آید مرا
با خیال قامت او عشق بازی می کنم
چون نظر بر سرو و بر شمشاد می آید مرا
آن چنان بر روزگار بیوفا منکر شدم
کز توهم داد هم بیداد می آید مرا
نقش های چرخ را بی اصل می بینم تمام
کارهای دهر بی بنیاد می آید مرا
هر زمان از یاد او فریاد می آید مرا
مجمع اصحاب و وصل یار وایام شباب
همچو برق نیز رو با یاد می آید مرا
هر دو چشم اشک ریزم در فراق دوستان
نیل مصر و دجله بغداد می آید مرا
با خیال قامت او عشق بازی می کنم
چون نظر بر سرو و بر شمشاد می آید مرا
آن چنان بر روزگار بیوفا منکر شدم
کز توهم داد هم بیداد می آید مرا
نقش های چرخ را بی اصل می بینم تمام
کارهای دهر بی بنیاد می آید مرا
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶ - روی ترکم بین مکن نسبت به خوبی ماه را
روی ترکم بین مکن نسبت به خوبی ماه را
ترک من در خیل دارد همچو مه پنجاه را
دامن خرگه براندازد به شبها تا مگر
گم رهی در منزل او باز یابد راه را
ره نمایان فلک با شب روان ره گم کنند
ترک من گر بر نگیرد دامن خرگاه را
گر شبی در زلف مشکین روی را پنهان کند
رهبری را برفروزم شعله های آه را
یوسف مصری اگر حسنی بدین سان داشتی
عکس رویش پرمه و خورشید کردی چاه را
ترک من در خیل دارد همچو مه پنجاه را
دامن خرگه براندازد به شبها تا مگر
گم رهی در منزل او باز یابد راه را
ره نمایان فلک با شب روان ره گم کنند
ترک من گر بر نگیرد دامن خرگاه را
گر شبی در زلف مشکین روی را پنهان کند
رهبری را برفروزم شعله های آه را
یوسف مصری اگر حسنی بدین سان داشتی
عکس رویش پرمه و خورشید کردی چاه را
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰ - منتظر باشند شب ها عاشقان ناکرده خواب
منتظر باشند شب ها عاشقان ناکرده خواب
تا بر آید بامداد از شرق کویت آفتاب
آفتابی می کند از مشرق رویت طلوع
کز شعاع آن نیارد چشمهٔ خورشید تاب
پر تو روی تو نگذارد که بینم صورتت
دست غیرت بست بر رویت هم از رویت نقاب
عاشقان را زلف تو زنجیر بر گردن نهاد
گشت از اقبال رویت هندویی مالک رقاب
حسن را از دیدهها پیوسته پنهان داشتن
جز به روز روی تو بیرون نیامد از حجاب
جزوصالت آرزویی نیست جان را از جهان
عقل می گوید خیال است این مگر بینی به خواب
اگر شراب این است کز عشق تومار ادر سر است
باده مستان را فریبی می نماید چون سراب
در میان غنچه خندان گل هر بامداد
می نماید قطرهها چون بر رخخوبان گلاب
چیست دانی آن صبا جون وصف حسنت می کند
در دهان غنچه از ذوق لبت می آید آب
از انتظار وعدهٔ وصلت به جان آمد همام
هم نگفتی این سخن گر عمر ننمودی شتاب
تا بر آید بامداد از شرق کویت آفتاب
آفتابی می کند از مشرق رویت طلوع
کز شعاع آن نیارد چشمهٔ خورشید تاب
پر تو روی تو نگذارد که بینم صورتت
دست غیرت بست بر رویت هم از رویت نقاب
عاشقان را زلف تو زنجیر بر گردن نهاد
گشت از اقبال رویت هندویی مالک رقاب
حسن را از دیدهها پیوسته پنهان داشتن
جز به روز روی تو بیرون نیامد از حجاب
جزوصالت آرزویی نیست جان را از جهان
عقل می گوید خیال است این مگر بینی به خواب
اگر شراب این است کز عشق تومار ادر سر است
باده مستان را فریبی می نماید چون سراب
در میان غنچه خندان گل هر بامداد
می نماید قطرهها چون بر رخخوبان گلاب
چیست دانی آن صبا جون وصف حسنت می کند
در دهان غنچه از ذوق لبت می آید آب
از انتظار وعدهٔ وصلت به جان آمد همام
هم نگفتی این سخن گر عمر ننمودی شتاب
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۷ - بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل است
بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل است
این که عیسی بار خر بردوش گیرد مشکل است
ای عزیزان ره رو راه دلارام است دل
چون سبک بار است پیش از کاروان در منزل است
مرغ عرشی آرزوی آشیان دارد ولی
چون کند پرواز تادر بنداین آب و گل است
اشتیاق روی جانان است جان را در جهان
تا نپنداری که در زندان رضوان غافل است
انتظاری می نماید روزگار وصل را
اختیاری چون ندارد میل او بی حاصل است
عاشقان در انتظار دوست جانی می دهند
در سر هریک خیال آن که با من مایل است
گرچه در دریای عرفان هست کشتی ها روان
هر که زین دریا نشانی می دهد بر ساحل است
ذوق دل بخشد سخن های همام از بهر آنک
جان او سیراب از انفاس اصحاب دل است
این که عیسی بار خر بردوش گیرد مشکل است
ای عزیزان ره رو راه دلارام است دل
چون سبک بار است پیش از کاروان در منزل است
مرغ عرشی آرزوی آشیان دارد ولی
چون کند پرواز تادر بنداین آب و گل است
اشتیاق روی جانان است جان را در جهان
تا نپنداری که در زندان رضوان غافل است
انتظاری می نماید روزگار وصل را
اختیاری چون ندارد میل او بی حاصل است
عاشقان در انتظار دوست جانی می دهند
در سر هریک خیال آن که با من مایل است
گرچه در دریای عرفان هست کشتی ها روان
هر که زین دریا نشانی می دهد بر ساحل است
ذوق دل بخشد سخن های همام از بهر آنک
جان او سیراب از انفاس اصحاب دل است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۹ - یار ما محمل نشین و ساربان مستعجل است
یار ما محمل نشین و ساربان مستعجل است
چون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است
می رود من در پیش فریاد می دارم ولیک
همچو آواز جرس فریاد ما بی حاصل است
رو به هر جانب که آرد قبله جان ها شود
منزلی کانجا فرود آید زمینی مقبل است
زیستن بی روی تو صورت نمی بندد مرا
وین تصور خودم را بیش از فراقش قاتل است
صحبت خوبان بلای جان مشتاقان بود
گرچه آسان است پیوستن بریدن مشکل است
کیست مانندش که تا عاشق شود خرسند ازو
دیگران از آب و گل منظورم از جان و دل است
سرو زد با قامتش لاف دروغ از راستی
مردم صاحب نظر داند که قولش باطل است
گر ملامتگر نداند حال ما عیبش مکن
ما میان موج دریاییم و او برساحل است
سوز آتش شمع میداند که با پروانه چیست
همنشین شمع سوزان از حرارت غافل است
خصم می گوید که نشکیبد همام از نیکوان
هر که جان آشنا دارد به ایشان مایل است
چون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است
می رود من در پیش فریاد می دارم ولیک
همچو آواز جرس فریاد ما بی حاصل است
رو به هر جانب که آرد قبله جان ها شود
منزلی کانجا فرود آید زمینی مقبل است
زیستن بی روی تو صورت نمی بندد مرا
وین تصور خودم را بیش از فراقش قاتل است
صحبت خوبان بلای جان مشتاقان بود
گرچه آسان است پیوستن بریدن مشکل است
کیست مانندش که تا عاشق شود خرسند ازو
دیگران از آب و گل منظورم از جان و دل است
سرو زد با قامتش لاف دروغ از راستی
مردم صاحب نظر داند که قولش باطل است
گر ملامتگر نداند حال ما عیبش مکن
ما میان موج دریاییم و او برساحل است
سوز آتش شمع میداند که با پروانه چیست
همنشین شمع سوزان از حرارت غافل است
خصم می گوید که نشکیبد همام از نیکوان
هر که جان آشنا دارد به ایشان مایل است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۵ - روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد
روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد
شاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد
گر صبا از زلف او بویی به سوی چین برد
مشک را در نسافه آهو به ز نهار آورد
کار بوی زلف او دارد که هنگام صبوح
عاشقان را بی سماع و باده در کار آورد
اگر بیفشاند سر زلف پریشان صبحگاه
باد پیش عاشقان عنبر به خروار آورد
ور نگارد صورتش نقاش در بتخانه یی
هربتی نزدیک رویش سجده صد بار آورد
سوی زلفش می فرستادم صبا را تا مگر
پیش ما پیغامی از دلهای افگار آورد
نی خیال است این باگر بگذرد بر زلف او
حلقه زلفش صبا را هم گرفتار آورد
چشم مستش تاکند بنیاد عقل و دین خراب
زاهدان را مست ولا یعقل به بازار آورد
گر همام از چشم مستش بی خبر گردد رو است
چشم مستش بیخودی در عقل هشیار آورد
شاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد
گر صبا از زلف او بویی به سوی چین برد
مشک را در نسافه آهو به ز نهار آورد
کار بوی زلف او دارد که هنگام صبوح
عاشقان را بی سماع و باده در کار آورد
اگر بیفشاند سر زلف پریشان صبحگاه
باد پیش عاشقان عنبر به خروار آورد
ور نگارد صورتش نقاش در بتخانه یی
هربتی نزدیک رویش سجده صد بار آورد
سوی زلفش می فرستادم صبا را تا مگر
پیش ما پیغامی از دلهای افگار آورد
نی خیال است این باگر بگذرد بر زلف او
حلقه زلفش صبا را هم گرفتار آورد
چشم مستش تاکند بنیاد عقل و دین خراب
زاهدان را مست ولا یعقل به بازار آورد
گر همام از چشم مستش بی خبر گردد رو است
چشم مستش بیخودی در عقل هشیار آورد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۸ - دردمندان را ز بوی دوست درمان می رسد
دردمندان را ز بوی دوست درمان می رسد
مژده فرزند پیش پیر کنعان می رسد
یوسف کنعانی از زندان همی یابد خلاص
خاتم دولت به انگشت سلیمان می رسد
خضر را نور الهی ره نمایی می کند
کز میان تیرگی بر آب حیوان می رسد
امن و راحت در میان ملک پیدا می شود
سایه کیخسرو فرخ به ایران می رسد
چشم روشن می شود چون صبح دولت می دمد
این شب تاریک ظلمانی به پایان می رسد
می در فشد ابر و می گوید زمین مرده را
تازه و سیراب خواهی شد که باران می رسد
بلبلان را باد نوروزی بشارت میدهد
کز ره یک ساله گل سوی گلستان می رسد
می رساند عاشقان را باد پیغامی ز دوست
وه که زان همدم چوراحتها به ایشان می رسد
همچو سلطان نبوت را ز انفاس اویس
جان ما را راحتی از بوی جانان می رسد
این نسیم خوش نفس و اسایش جان همام
از غبار منزل او عنبر افشان می رسد
مژده فرزند پیش پیر کنعان می رسد
یوسف کنعانی از زندان همی یابد خلاص
خاتم دولت به انگشت سلیمان می رسد
خضر را نور الهی ره نمایی می کند
کز میان تیرگی بر آب حیوان می رسد
امن و راحت در میان ملک پیدا می شود
سایه کیخسرو فرخ به ایران می رسد
چشم روشن می شود چون صبح دولت می دمد
این شب تاریک ظلمانی به پایان می رسد
می در فشد ابر و می گوید زمین مرده را
تازه و سیراب خواهی شد که باران می رسد
بلبلان را باد نوروزی بشارت میدهد
کز ره یک ساله گل سوی گلستان می رسد
می رساند عاشقان را باد پیغامی ز دوست
وه که زان همدم چوراحتها به ایشان می رسد
همچو سلطان نبوت را ز انفاس اویس
جان ما را راحتی از بوی جانان می رسد
این نسیم خوش نفس و اسایش جان همام
از غبار منزل او عنبر افشان می رسد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۸ - ماهرویان زلف مشکین را پریشان کرده اند
ماهرویان زلف مشکین را پریشان کرده اند
عاشقان دنیی و دین در کار ایشان کرده اند
نور صبح از پرده شب آشکارا می شود
گرچه عارض را به زیر زلف پنهان کرده اند
شاهدان در شهر عرض صورت خود داده اند
زاهدان میلی به راه بت پرستان کرده اند
بیدلان غوغا به کوی دوستان آورده اند
بلبلان مست آهنگی گلستان کرده اند
عقل های ما ز چشم مستشان لایعقیل است
زلفها دلهای ما را گوی چوگان کرده اند
پیش ازین در مجلس روحانیان ارواح ما
با جمال شاهدان میلی فراوان کرده اند
جان ما در قالب خاکی نمی گیرد قرار
در قفس مرغان وحشی را به زندان کرده اند
هر نثاری لایق خوبان نباشد لاجرم
مهر ورزان بر سر ایشان دل افشان کرده اند
تا نماند آب رویی چشمه خورشید
آفتاب روی ایشان را در فشان کرده اند
را چون همام آنها که چشم نیم مستت دیده اند
پشت برخمخانه های می فروشان کرده اند
عاشقان دنیی و دین در کار ایشان کرده اند
نور صبح از پرده شب آشکارا می شود
گرچه عارض را به زیر زلف پنهان کرده اند
شاهدان در شهر عرض صورت خود داده اند
زاهدان میلی به راه بت پرستان کرده اند
بیدلان غوغا به کوی دوستان آورده اند
بلبلان مست آهنگی گلستان کرده اند
عقل های ما ز چشم مستشان لایعقیل است
زلفها دلهای ما را گوی چوگان کرده اند
پیش ازین در مجلس روحانیان ارواح ما
با جمال شاهدان میلی فراوان کرده اند
جان ما در قالب خاکی نمی گیرد قرار
در قفس مرغان وحشی را به زندان کرده اند
هر نثاری لایق خوبان نباشد لاجرم
مهر ورزان بر سر ایشان دل افشان کرده اند
تا نماند آب رویی چشمه خورشید
آفتاب روی ایشان را در فشان کرده اند
را چون همام آنها که چشم نیم مستت دیده اند
پشت برخمخانه های می فروشان کرده اند