تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۸۷ - دور از رخش چها من بیتاب می کشم
دور از رخش چها من بیتاب می کشم
منت ز درد، خون ز رگ خواب می کشم
خاکم غبار چشم رکابش نمی شوم
خود را به پای دامن احباب می کشم
بی او کجاست خواب ولی طرح خواب را
گاهی به روی بستر سنجاب می کشم
شاید که در خیال بود یوسفی نهان
از چاه دل به دیدهٔ خوب آب می کشم
دی یک نفس قرار گرفتم به وعده ات
شرمندگی ز دیدهٔ سیماب می کشم
سجادهٔ نماز کشیدم بسی به دوش
من بعد می به گوشهٔ محراب می کشم
قد راست چون کنم به تواضع که چون کمان
خمیازه را به قوت دریاب می کشم
تا در حساب نیک و بد از هم شود جدا
من نام خود ز دفتر انساب می کشم
خود را غبار خاطر نیکان نمی کنم
من زنده خاک خویش به سیلاب می کشم
رحمت اگر به جرم سعیدا برابر است
فرداست در بهشت می ناب می کشم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۹۰ - بنمای رو که والهٔ آن روی چون گلم
بنمای رو که والهٔ آن روی چون گلم
قربان شوم تو را چه کنم بی تحملم
یک ساغر شراب میسر اگر شود
در بزم روزگار ز اهل تجملم
دزدیده هم نکرده فلک سوی من نظر
در روزگار، سرمهٔ چشم تغافلم
در هر ظهور عشق ظهوری دگر کند
در شهر و کوچه ها سگ و در باغ بلبلم
تا مرغ دل ز دانهٔ خالش طمع برید
نی در شکنج زلف نه در قید کاکلم
از جا به هیچ باب سعیدا نرفته ام
چون خانه زاد صبر و مرید توکلم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۹۲ - از حال من مپرس [و] ندامت کشیدنم
از حال من مپرس [و] ندامت کشیدنم
خو گشته پشت دست به دندان گزیدنم
هر دم شکست می خورم اما به چشم خلق
از بس شکسته ام ننماید شکستنم
پیچد به خویش دشمن من بیشتر ز پیش
در چشم روزگار چو مو گر شود تنم
ای عقل رو به وادی حیرت نهاد و رفت
هر کس که دید همچو تو از خویش رفتنم
از بس شکست خورد سعیدا دلم ز خلق
رنگ آن قدر نماند به رویم که بشکنم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۰۴ - دامان دل ز گرد هوس چیده می روم
دامان دل ز گرد هوس چیده می روم
این کوه قاف بین که چه بریده می روم
ز این تنگنا چو شعلهٔ آتش به دود آه
آخر ز دست حادثه پیچیده می روم
در شاهراه عالم معنی فتاده سیر
چشم از عیان ثابته پوشیده می روم
در هر قدم که در ره او می نهم به صدق
از هر جمال خدا دیده می روم
از عالم فنا به جهان بقا گذر
این طرفه منزلی است که خوابیده می روم
خود را ز چشم محرم [و] نامحرم جهان
در جامهٔ برهنگی پوشیده می روم
مجنون صفت سلوک نکردم طریق عشق
این راه را من از همه پرسیده می روم
هر کس که می رود ز جهان گریه می کند
الا فقیر بر همه خندیده می روم
هرگز در این سفر به خودم آشتی نشد
دایم ز خود بریده و رنجیده می روم
در بودنم رضای تو گر نیست غم مخور
من دست خویش و پای تو بوسیده می روم
از نیک و بد هر آنچه سعیدا در این ره است
چون صانعش یکی است پسندیده می روم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۰۸ - عالم تمام یک نظر است و ندیده ایم
عالم تمام یک نظر است و ندیده ایم
این مرغ زیر بال و پر است و ندیده ایم
غافل نشسته ایم ز شمشیر باز دهر
گویا به پیش رو سپر است و ندیده ایم
از بس خیال روی تو حیرت فزوده است
چون نور دیده در نظر است و ندیده ایم
ما را حدیث دوست به دست فراق داد
خوش وعده ها که در خبر است و ندیده ایم
آن کس که دست بر سر همیان نهاده است
در زیر بار تا کمر است و ندیده ایم
چون مردم دو چشم در این تکیه گاه، یار
با ما همیشه سر به سر است و ندیده ایم
گردیده ایم جمله ولی روی یار را
از مهر برهنه تر است و ندیده ایم
سوی بت زمانه سعیدا به سهو هم
تا گردنش در آب زر است و ندیده ایم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۰۹ - عزلت گزیده ایم به عزت رسیده ایم
عزلت گزیده ایم به عزت رسیده ایم
صحت شدیم تا که ز صحبت بریده ایم
غافل مشو ز چشم حوادث که در دمی
همچون نگه ز دیدهٔ بینا بریده ایم
هر موج خیز گریهٔ ما بحر خون بود
با نوح، این تلاطم طوفان ندیده ایم
آیینه جام باده و تخت است تخته پوست
ما قصهٔ سکندر و دارا شنیده ایم
در آرزوی خانهٔ آن خانمان خراب
هر کوچه ای که بود به عالم دویده ایم
بد می رسد به گوش، صدای گرفت و گیر
تا از میان خلق چو آهو رمیده ایم
جز خال دانه ای نبود آرزوی ما
در سبزه زار سنبل و ریحان چریده ایم
کردیم گریه گر دم آبی رسیده است
خون خورده ایم تا لب نانی گزیده ایم
خواهی ز طول عمر سعیدا خبر شوی
چون مغربی گذشته و صبحی دمیده ایم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۰ - اول چو داغ بر سر دردی رسیده ایم
اول چو داغ بر سر دردی رسیده ایم
چون آه تا به خاطر مردی رسیده ایم
جو جو حساب خویش به خرمن سپرده ایم
چون کاه تا به چهرهٔ زردی رسیده ایم
ما در پس کمال به خاک اوفتاده ایم
دانند ناقصان که به گردی رسیده ایم
هر گه نظر به موسم خود می کنیم ما
چون نوبهار رفته و وردی رسیده ایم
تنها نه ما ز گرمی بازار سوختیم
ما در میان ز جوش خریدار سوختیم
آتش زدیم بر سر دنیا و آخرت
روزی که جان و دل پی این کار سوختیم
در بوتهٔ فنا چو فکندند قلب ما
اول سر و زر و دل و دینار سوختیم
از بسکه شعلهٔ سخن ما بلند شد
هر کس که گوش داشت ز گفتار سوختیم
در کفر هم قبول نکردند طرز ما
از پیچ و تاب رشتهٔ زنار سوختیم
چون ابر با وجود سرشک روان خویش
از برق تند شعلهٔ دیدار سوختیم
هر کس برای مصلحت سوخت جان خویش
ما در فراق احمد مختار سوختیم
نی پخته گشت خامی و نی گرم شد کسی
همچون درخت بادیه بیکار سوختیم
شستیم دلق خویش سعیدا به آب تلخ
جای نماز و خرقهٔ پندار سوختیم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۵ - خیرالامور اوسط اولاد آدمیم
خیرالامور اوسط اولاد آدمیم
در عین عالمیم و مبرا ز عالمیم
در مفلسی است چاشنی حد اعتدال
چون کاسهٔ تهی نه زیادیم و نه کمیم
در دامگاه حادثه صیدی چو ما که دید
رامیم با شکاری و از خویش می رمیم
دیدیم تا در آینهٔ دل جمال دوست
اسکندر زمانه و هم جام و هم جمیم
ما را تلاش چشمهٔ حیوان چو خضر نیست
آب حیات یافته از چاه زمزمیم
ای دل صفای مروه ز سعی تمام ماست
ما در حریم خاص دل و دیده محرمیم
[ار هست] جور چرخ به نیکان تو ای رقیب
با ما بدی مکن که ز نیکان عالمیم
تاب نگاه گرم نداریم از کسی
بر روی روزگار مگر چشم شبنمیم
برهان ما کلام خداوندگار ماست
هر جا که می رویم سعیدا مکرمیم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۲۹ - خلقش کند عمارت مهمانسرای حسن
خلقش کند عمارت مهمانسرای حسن
آن نوخطی که ریخته باشد بنای حسن
گر فتنه های حسن تو خوابد عجیب نیست
فرش خوشی است سبزهٔ خط زیر پای حسن
هر دم به ناز بالش دل تکیه می کند
آن سرو قامت چمن دلگشای حسن
پرواز از نشیمن ابرو نمی کند
شد حلقه های زلف تو دام همای حسن
خوبان ز غیر، منت چیزی نمی کشند
از برگ گل نسیم کند بوریای حسن
چندین هزار جامهٔ جان را به تن درید
تا دوخت آسمان به قد او قبای حسن
هر عضو او به عضو دگر ناز می کند
خوش بی نیاز بوده ز سر تا به پای حسن
در حسن، ما حقیقت کونین دیده ایم
بیهوده کی کشیم سعیدا جفای حسن؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۳۸ - مگذر ز راستی و ببین بر کمال من
مگذر ز راستی و ببین بر کمال من
از خاک، قد خمیده برآید نهال من
خوش معنی است ذات تو کز پاکی وجود
هرگز نبسته صورت آن در خیال من
از کثرت ظهور چو خورشید در جهان
شد عمرها که می گذرد ماه و سال من
بیمار و خسته گویم و از خویشتن روم
آن دم که چشم مست تو پرسد ز حال من
تا می رسانمش به لب از خویش می روم
جام می است مرشد صاحب کمال من
دل های مرده را سخن من دهد حیات
آیینه را به جوش درآرد مثال من
یاد از جمال و ابروی او می دهد مرا
ماه تمام و قامت همچون هلال من
از هوش رفته دید سعیدا و گفت یار
نتوان به چشم عقل تو دیدن جمال من
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۴۲ - هر کس شکست طرهٔ پرپیچ و تاب او
هر کس شکست طرهٔ پرپیچ و تاب او
زلفش چو مار گشت و درآمد به خواب او
یک بوسه ای که دل طلبد ز آن دهان تنگ
صد بحث می کند لب حاضر جواب او
برکند صبر لنگر سنگین خویش را
دل برد چون سفینه، خرام جواب او
نگذاشت طاقتی که کشد کس عنان آه
همچون هلال جلوهٔ پا در رکاب او
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۴۷ - از بسکه نازک است دل پر ز آرزو
از بسکه نازک است دل پر ز آرزو
داریم همچو شیشهٔ می گریه در گلو
من عمرهاست خدمت میخانه کرده ام
کی می رسد به داد خمار دلم سبو؟
راه نجات را سر مویی نمانده اند
کردند چاک سینهٔ ما چون به غم رفو
اندوه و گریه بود طعام و شراب ما
روزی که می نوشت قلم «و اشربوا کلو»
فردا عمل طلب کند از ما نه نثر و نظم
کاری نرفته پیش، سعیدا به گفتگو
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۶۶ - دارم ز باده چشم تمنای بیخودی
دارم ز باده چشم تمنای بیخودی
ساقی بیار ساغر و مینای بیخودی
کشت جنون ز خون جگر آب می خورد
داغ دلست لالهٔ صحرای بیخودی
در عین سجده دست دهد بیخودی اگر
مالم چها جبین به کف پای بیخودی
در ساحل خودی دل زاهد فسرده شد
یارب حواله ساز به دریای بیخودی
هر لحظه می روم ز خود اما نمی رود
یک ساعت از سرم سر سودای بیخودی
بیرون بیا ز خانه و بنمای رو به خلق
بنشین و خوب ساز تماشای بیخودی
دیوانه وار تا سر کوی خیال او
هر دم روم ز خویش به دعوای بیخودی
می ها کشیده ایم سعیدا به یاد دوست
در لاله زار دامن صحرای بیخودی
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۷۳ - تلخی کند به کام خضر آب زندگی
تلخی کند به کام خضر آب زندگی
بیدار چون شود ز شکر خواب زندگی
از غفلت است این همه عمر دراز خضر
بدتر ز خواب مرگ بود خواب زندگی
چون تیغ گرم در پی تحصیل آبروی
من بارها گذشته ام از آب زندگی
شب های تار عمر به غفلت گذشته است
فیضی مگر بریم ز مهتاب زندگی
آخر سرش ز کثرت خمیازه شد حباب
آن کس که داشت خواهش دریاب زندگی
هر روز تار عمر نهد رو به کوتهی
بیکار نیست دست رسن تاب زندگی
جان سخت تر ز خضر سعیدا کسی ندید
آورده است تا به چه حد تاب زندگی
سعیدا : قصاید
شماره ۵ - دانی که چیست بار ترازوی این دو دم
دانی که چیست بار ترازوی این دو دم
این پله اش حدیث حدوث است آن قدم
آباد باد ملک عدم زان که در وجود
آمد جهان و هر چه در او هست از عدم
با آن که پی به پی ز پی عمر می روم
تند است آنچنان که به گردش نمی رسم
پرواز دل همیشه به گرد حریم اوست
هرگز به بام کس ننشسته کبوترم
در صیدگاه حادثه مرغ دل کسی
هرگز نخسته چنگل شهباز همتم
من بر امید لطف تو آخر گدا شدم
ای پادشاه حسن، کرم کن به من کرم
با مادر زمانه چه نسبت بود مرا
او چپ خروج کرده و من راست آمدم
تا آمدم به چشم سفید و سیاه دهر
دستم نکرده تیز نظر بر رخ درم
در کام روزگار که همشیرهٔ من است
خونم حلال تر بود از شیر مادرم
طاووس می کند به دم خود مفاخرت
تا داغ های عشق توشد زیب پیکرم
دایم گل مراد من از خاک می دمد
[خواری] نمی فروشم و عزت نمی خرم
از بسکه برده است خیالت مرا ز هوش
دل رفته جای دیگر و من جای دیگرم
هرگز دلم ز مزرع کس خوشه چین نشد
دایم ز خاکروبهٔ فقر است دانه ام
هرگز نظر به طمعه نکردم ز حرص و آز
با آن که نیست بال و پر و صید لاغرم
همچون دو زلف از دو طرف نسبتم بود
با آفتاب گرچه پریشان و ابترم
تعیین این دو نسبت مذکور را کنم
من پیرو محمد (ص) و آل محمدم
بوبکر پیشوای طریق شریعت است
من در طریق اویم و هم اوست مرشدم
عمر کند شفاعت من پیش مصطفی
در نامه گرچه هست گناهان بی حدم
نامت نگیرم از ادب ای صاحب دو نور
خاک ره تو به ز صفای زبرجدم
یا مرتضی علی ولی شاه با وقار
من هر چه هستم از تو اگر نیک اگر بدم
بعد از علی امام مشخص حسن بود
بعد از حسن حسین بود در جهان علم
زین جهان و زینت عقباست عابدین
باقر امام بر حق و من خاک آن درم
گر آب لطف جعفر صادق رسد به من
شاید که از نهال صداقت ثمر خورم
سباب [و] خارجی شنوند این و غم خورند
موسای کاظم است امام مقررم
تقوی ز ما برای تقی حق قبول کرد
باشد نقی امام زمین و زمانه ام
دادم رضای خود به رضای تو یا علی
موسی اگر رضایت ز من تاج بر سرم
یارب به حرمت حسن عسکری که زود
مهدی کند خروج شود یار و یاورم
صبحی که آفتاب نبوت طلوع کرد
من در نهاد بیضه همین بانگ می زدم
دارم هزار شکر سعیدا که در جهان
در مذهب حنیفه و دین محمدم
سعیدا : قطعات
شماره ۲ - سر را بر آستانهٔ فکر صفات نه
سر را بر آستانهٔ فکر صفات نه
زنهار پا دراز مکن از گلیم خویش
ز احسان زید و عمرو مکن چشم دل دوبین
چون کورباطنان مده از کف کریم خویش
سعیدا : مفردات
شماره ۵ - ناز و کرشمه زینت و زیب ستمگر است
ناز و کرشمه زینت و زیب ستمگر است
ورنه ز دلبری است که دلاور است
سعیدا : مفردات
شماره ۱۸ - جز مهر ما ستارهٔ گرمی ندیده ایم
جز مهر ما ستارهٔ گرمی ندیده ایم
بی داغ در جهان دل نرمی ندیده ایم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۷ - بلبل بوقت صبح بدرگاه کبریا
بلبل بوقت صبح بدرگاه کبریا
فریاد عشق زد که: منم عاشق خدا
زار و نزار و شیوه تجرید همرهست
در حال من نگر ز سر لطف، ربنا
مجروح و خسته ایم، بما مرهمی فرست
چون مرهمی رسید صفا در پی صفا
آواره بود دل ز غم عشق در جهان
چون روی تو بدید«لقد سرمن رآ»
یاد تو روح ماست جمالت فتوح ماست
ما با تو بوده ایم درین دیر سالها
واقف شوی و غیب نماند بهیچ حال
گر تو علی وقتی از سر«لافتا»
ای مدعی، ز حالت قاسم سخن مپرس
غرقیم در وصال و فناییم در فنا
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۲ - خوش خاطرم که یار مرا گفت: مرحبا
خوش خاطرم که یار مرا گفت: مرحبا
همراه مرحباست صفا در پی صفا
صافی شدست شیشه دل از صفای عشق
ای لطف مرحبای ترا جان و دل فدا!
زاهد، مگو محال که: از عشق توبه کن
من درد عشق را چه کنم، چون برم دوا؟
تقلید گفت: توبه و تحقیق گفت: عشق
مغلوب شد حکایت تقلید غالبا
چون شد یقین که غیر خدا نیست فاعلی
تلقین «مارمیت » بگو «اذ رمیت » را
جانم ز قصهای مکرر ملول شد
ای جان، بیا بماره توحید وانما
دل دولت وصال ترا رایگان نیافت
از بارهای بس که کشیدست بارها
بیرون ز شاهراه موحد سخن مگوی
این بود ابتدا و همینست انتها
چون واردیت نیست، مگو قصه از گزاف
بر شاهراه عشق بخوان رمز «هل اتا»
چندین مگو که: خون دل از دیده ریختم
فرزند حال باش و گذر کن ز ما مضا
قاسم، سخن مگوی ز هجران جان گداز
در ظل عاشقی شو و بگذر ز ماجرا