تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - جمعیت جهان ز پریشانی من است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - دیگر به بزم او سخن ما گذشته است
دیگر به بزم او سخن ما گذشته است
آیا در آن میان چه سخنها گذشته است
هر دم به جلوه دگر از راه رفته ایم
امروز کار ما به تماشا گذشته است
از حیرتم به گریه نمانده است احتیاج
کشتی شکسته از سر دریا گذشته است
وارسته ایم از همه قیدی ز فیض عشق
چشم از نگاه و دل ز تماشا گذشته است
تنهاییم به دوزخ بیطاقتی گداخت
از خاطر که یاد تو تنها گذشته است
غافل که دستبرد خطش کم ز سرمه نیست
گفتم که چشمش از ستم ما گذشته است
ساقی اسیر از کفت امروز یا صباح
می خورده وز توبه بیجا گذشته است
آیا در آن میان چه سخنها گذشته است
هر دم به جلوه دگر از راه رفته ایم
امروز کار ما به تماشا گذشته است
از حیرتم به گریه نمانده است احتیاج
کشتی شکسته از سر دریا گذشته است
وارسته ایم از همه قیدی ز فیض عشق
چشم از نگاه و دل ز تماشا گذشته است
تنهاییم به دوزخ بیطاقتی گداخت
از خاطر که یاد تو تنها گذشته است
غافل که دستبرد خطش کم ز سرمه نیست
گفتم که چشمش از ستم ما گذشته است
ساقی اسیر از کفت امروز یا صباح
می خورده وز توبه بیجا گذشته است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - کار نفس ز جلوه رنگین گذشته است
کار نفس ز جلوه رنگین گذشته است
تا دیگر از دلم به چه آیین گذشته است
رشکم برای عرض تجمل برد به باغ
چاک دلم ز دامن گلچین گذشته است
از سرگذشتگی هنر بسمل تو نیست
کاری که کرده از سر تحسین گذشته است
یا رب مباد راز دلم نقل مجلسی
در خاطر آن تبسم شیرین گذشته است
تا بیخودم شراب جنون می کشم اسیر
کارم ز عقل و هوش و دل و دین گذشته است
تا دیگر از دلم به چه آیین گذشته است
رشکم برای عرض تجمل برد به باغ
چاک دلم ز دامن گلچین گذشته است
از سرگذشتگی هنر بسمل تو نیست
کاری که کرده از سر تحسین گذشته است
یا رب مباد راز دلم نقل مجلسی
در خاطر آن تبسم شیرین گذشته است
تا بیخودم شراب جنون می کشم اسیر
کارم ز عقل و هوش و دل و دین گذشته است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - گلشن ز جلوه تو پریخانه گشته است
گلشن ز جلوه تو پریخانه گشته است
بوی گل از هوای تو دیوانه گشته است
آبادی دو کون غباری است در رهش
هر دل که یک سراسر ویرانه گشته است؟
الفت به چشم مست تو بسیار مشکل است
بدخوی آشنایی بیگانه گشته است؟
شمع از رخت به سرزده گلدسته فروغ
رشکم نقاب بلبل و پروانه گشته است
ساقی شکار جلوه طاقت گداز کیست
تا عکس جام و شیشه پریخانه گشته است
از بس کشیده از دل بی اضطراب من
گردم غبار خاطر ویرانه گشته است
هر ناله ای که از دل من سرکشیده است
شمع مزار بلبل و پروانه گشته است
رنگین بساط توبه گه دیگر است اسیر
گلشن طراز گریه مستانه گشته است
بوی گل از هوای تو دیوانه گشته است
آبادی دو کون غباری است در رهش
هر دل که یک سراسر ویرانه گشته است؟
الفت به چشم مست تو بسیار مشکل است
بدخوی آشنایی بیگانه گشته است؟
شمع از رخت به سرزده گلدسته فروغ
رشکم نقاب بلبل و پروانه گشته است
ساقی شکار جلوه طاقت گداز کیست
تا عکس جام و شیشه پریخانه گشته است
از بس کشیده از دل بی اضطراب من
گردم غبار خاطر ویرانه گشته است
هر ناله ای که از دل من سرکشیده است
شمع مزار بلبل و پروانه گشته است
رنگین بساط توبه گه دیگر است اسیر
گلشن طراز گریه مستانه گشته است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - از اشک و آه من گل و سنبل شکفته است
از اشک و آه من گل و سنبل شکفته است
از ناله ام ترانه بلبل شکفته است
سیر خزان تنگدلی کرده ایم ما
آن کس بهار کرده که گل گل شکفته است
هرکم نگاهیش ز دلم برده حیرتی
این غنچه در بهار تغافل شکفته است
نشتر خلد به دیده خصم از غبار ما
گلها ز فیض خار تحمل شکفته است
در نوبهار گریه ما بی رخش اسیر
نه غنچه خنده کرد و نه گل شکفته است
از ناله ام ترانه بلبل شکفته است
سیر خزان تنگدلی کرده ایم ما
آن کس بهار کرده که گل گل شکفته است
هرکم نگاهیش ز دلم برده حیرتی
این غنچه در بهار تغافل شکفته است
نشتر خلد به دیده خصم از غبار ما
گلها ز فیض خار تحمل شکفته است
در نوبهار گریه ما بی رخش اسیر
نه غنچه خنده کرد و نه گل شکفته است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - دیوانه گر به دل غم دنیا شمرده است
دیوانه گر به دل غم دنیا شمرده است
از موج کیسه زر دنیا شمرده است؟
فرد حسابی از دل ما می توان گرفت
بی دخل و خرج ترک تمنا شمرده است
ننگ حساب دفتر دانش چرا کشد
دیوانه ای که تا پر عنقا شمرده است
اشک از غبار خاطر من در کنار بحر
ریگ روان به دامن صحرا شمرده است
دیوانه هرزه در پی رسوایی خود است
دل از نصیحتم چه بدیها شمرده است
شب انجم و صباح گل و لاله بهر تو
هر چیز هر که داشته یکجا شمرده است
دریا ز جوش گوهر رازت لبالب است
هر جا که موج چون نفس ما شمرده است
دیوانه قلمرو سرگشتگی اسیر
از سنگ ریزه عقد ثریا شمرده است
از موج کیسه زر دنیا شمرده است؟
فرد حسابی از دل ما می توان گرفت
بی دخل و خرج ترک تمنا شمرده است
ننگ حساب دفتر دانش چرا کشد
دیوانه ای که تا پر عنقا شمرده است
اشک از غبار خاطر من در کنار بحر
ریگ روان به دامن صحرا شمرده است
دیوانه هرزه در پی رسوایی خود است
دل از نصیحتم چه بدیها شمرده است
شب انجم و صباح گل و لاله بهر تو
هر چیز هر که داشته یکجا شمرده است
دریا ز جوش گوهر رازت لبالب است
هر جا که موج چون نفس ما شمرده است
دیوانه قلمرو سرگشتگی اسیر
از سنگ ریزه عقد ثریا شمرده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - بی جام و شیشه چشم تو خمار بوده است
بی جام و شیشه چشم تو خمار بوده است
بی نوبهار روی تو گلزار بوده است
جان کشته شهادت و دل تشنه وصال
در خون تپیدنی چقدر کار بوده است
در خواب پای خم شده با کعبه همسفر
آن را که جذبه تو طلبکار بوده است
روزی که جام شور به منصور داده اند
هر کس به قدر خویش گرفتار بوده است
بیهوشیم نگر به چه آگاهیی رسید
توفیق در پیاله سرشار بوده است
زان جنگجو شکایت بیجا مکن اسیر
دایم جفا عزیز و وفا خوار بوده است
بی نوبهار روی تو گلزار بوده است
جان کشته شهادت و دل تشنه وصال
در خون تپیدنی چقدر کار بوده است
در خواب پای خم شده با کعبه همسفر
آن را که جذبه تو طلبکار بوده است
روزی که جام شور به منصور داده اند
هر کس به قدر خویش گرفتار بوده است
بیهوشیم نگر به چه آگاهیی رسید
توفیق در پیاله سرشار بوده است
زان جنگجو شکایت بیجا مکن اسیر
دایم جفا عزیز و وفا خوار بوده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - تا غم نبوده خاطر خرم نبوده است
تا غم نبوده خاطر خرم نبوده است
زخم آنقدر نبوده که مرهم نبوده است
از باغبان چه دیده گل آرزوی ما
درگلشنی شکفته که شبنم نبوده است
بی توشه از قلمرو احسان گذشته ایم
این سایه هرگز از سر ما کم نبوده است
با دانه بهشت چه سازد ندیده دام
جایی بهشت بوده که آدم نبوده است
رشکم گداخت در چمن وصل او اسیر
گویا دلی شکفته که بی غم نبوده است
زخم آنقدر نبوده که مرهم نبوده است
از باغبان چه دیده گل آرزوی ما
درگلشنی شکفته که شبنم نبوده است
بی توشه از قلمرو احسان گذشته ایم
این سایه هرگز از سر ما کم نبوده است
با دانه بهشت چه سازد ندیده دام
جایی بهشت بوده که آدم نبوده است
رشکم گداخت در چمن وصل او اسیر
گویا دلی شکفته که بی غم نبوده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - رنجی که چشم شب پره از نور دیده است
رنجی که چشم شب پره از نور دیده است
زخم دلم ز مرهم کافور دیده است
کی دار حقشناس فراموش می کند
آن سرگذشتگی که زمنصور دیده است
آسایشی که دیده ام از خواب بی رخت
بیمار عشق در شب دیجور دیده است
شبها به روز آمد و آن راه طی نشد
شوقم چو موسی آتشی از دور دیده است
ته جرعه ای ز باده پرستان بزم توست
عشق آنچه در پیاله منصور دیده است
زخم دلم ز مرهم کافور دیده است
کی دار حقشناس فراموش می کند
آن سرگذشتگی که زمنصور دیده است
آسایشی که دیده ام از خواب بی رخت
بیمار عشق در شب دیجور دیده است
شبها به روز آمد و آن راه طی نشد
شوقم چو موسی آتشی از دور دیده است
ته جرعه ای ز باده پرستان بزم توست
عشق آنچه در پیاله منصور دیده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - مطرب ترانه ای که دماغم رسیده است
مطرب ترانه ای که دماغم رسیده است
از آب شعله میوه باغم رسیده است
آیینه خانه دل بیدار گشته ام
این پرتو از کدام چراغم رسیده است
مجنون به گرد جوش و خروشم نمی رسد
بوی بهار دل به دماغم رسیده است
در پای سرو شیشه و گل جوش می زند
زین باده تا دماغ ایاغم رسیده است
دیوانگی برو که نبینی خمار غم
دایم به دولت تو دماغم رسیده است
هر دم گلش به رنگ دگر غنچه می شود
حرف لبت به گوش ایاغم رسیده است
در راه گفتگوی تو غیر از اسیر نیست
کی جستجوی کس به سراغم رسیده است
از آب شعله میوه باغم رسیده است
آیینه خانه دل بیدار گشته ام
این پرتو از کدام چراغم رسیده است
مجنون به گرد جوش و خروشم نمی رسد
بوی بهار دل به دماغم رسیده است
در پای سرو شیشه و گل جوش می زند
زین باده تا دماغ ایاغم رسیده است
دیوانگی برو که نبینی خمار غم
دایم به دولت تو دماغم رسیده است
هر دم گلش به رنگ دگر غنچه می شود
حرف لبت به گوش ایاغم رسیده است
در راه گفتگوی تو غیر از اسیر نیست
کی جستجوی کس به سراغم رسیده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - بی سبزه نوبهار ندانم چکاره است
بی سبزه نوبهار ندانم چکاره است
معشوق ریش دار بهشت نظاره است!
روشن سواد دیده کند فهم مصرعم
عالم تمام یک جگر پاره پاره است
چشم دلم همیشه به سوی تو می جهد
گر خواب رفته سبحه صد استخاره است
نومیدی تمام امید تمام ما
بیچارگی کلید درگنج چاره است
از هر پیاله لذت سرشار گل کند
با دوست می بنوش که عمر دوباره است
معشوق ریش دار بهشت نظاره است!
روشن سواد دیده کند فهم مصرعم
عالم تمام یک جگر پاره پاره است
چشم دلم همیشه به سوی تو می جهد
گر خواب رفته سبحه صد استخاره است
نومیدی تمام امید تمام ما
بیچارگی کلید درگنج چاره است
از هر پیاله لذت سرشار گل کند
با دوست می بنوش که عمر دوباره است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - دشت جنون ز فتنه چشم تو دیده ای است
دشت جنون ز فتنه چشم تو دیده ای است
هر موج اشک خیل غزال رمیده ای است
یک عمر در شکنجه امید بوده ایم
هر ذره خاک ما دل منت گزیده ای است
چون خامه سر به راه طلب را دلیل نیست
صحرا زجاده صفحه مسطر کشیده ای است
شور شراب پیر ز دنیا گذشته است
گرد جنون جوان به منزل رسیده ای است
در صیدگاه فتنه مجال گریز نیست
تیر قضا به بند کمان کشیده ای است
صیاد عشق را که چمن دامگاه اوست
بوی بهار وحشی در خون تپیده ای است
ممنون التفات گرانجانی خودیم
مشت غبار ما نفس آرمیده ای است
ما را ز دل به کعبه مقصود برد اسیر
توفیق ما که خضر بیابان ندیده ای است
هر موج اشک خیل غزال رمیده ای است
یک عمر در شکنجه امید بوده ایم
هر ذره خاک ما دل منت گزیده ای است
چون خامه سر به راه طلب را دلیل نیست
صحرا زجاده صفحه مسطر کشیده ای است
شور شراب پیر ز دنیا گذشته است
گرد جنون جوان به منزل رسیده ای است
در صیدگاه فتنه مجال گریز نیست
تیر قضا به بند کمان کشیده ای است
صیاد عشق را که چمن دامگاه اوست
بوی بهار وحشی در خون تپیده ای است
ممنون التفات گرانجانی خودیم
مشت غبار ما نفس آرمیده ای است
ما را ز دل به کعبه مقصود برد اسیر
توفیق ما که خضر بیابان ندیده ای است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - دارم دلی که آینه پیرای بیخودی است
دارم دلی که آینه پیرای بیخودی است
آهم گواه محضر دعوای بیخودی است
عالم به دور چشم تو میخانه گشته است
چندانکه چشم کار کند جای بیخودی است
چون معنی کرشمه به لفظ آشنا مباد
آگاهیی که حاصل سودای بیخودی است
قدر دلم بدان که چمنزاد وحشت است
این قطره بازمانده مینای بیخودی است
دارد چمن ز سایه هر برگ جام اسیر
صبح است و جوش خنده گل جای بیخودی است
آهم گواه محضر دعوای بیخودی است
عالم به دور چشم تو میخانه گشته است
چندانکه چشم کار کند جای بیخودی است
چون معنی کرشمه به لفظ آشنا مباد
آگاهیی که حاصل سودای بیخودی است
قدر دلم بدان که چمنزاد وحشت است
این قطره بازمانده مینای بیخودی است
دارد چمن ز سایه هر برگ جام اسیر
صبح است و جوش خنده گل جای بیخودی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۰۲ - داری تمام عالم اگر آشنا یکی است
داری تمام عالم اگر آشنا یکی است
از توست هر چه خواهی اگر مدعا یکی است
آیینه دار تفرقه باشد حضور دل
صد جلوه بیش و ساغر گیتی نما یکی است
در آب و خاک میکده دل دویی مباد
درد ته پیاله و صاف وفا یکی است
داریم قاتلی که ز یاد خرام او
گرد خرابه دل و آب بقا یکی است
در دانه تو دید فلک پاک گوهری
هر چند سعی کامل نشو و نما یکی است
گر چشم پاک هست ز آلودگی چه باک
نور چراغ مسجد و میخانه ها یکی است
پرواز خنده گل شوخ هوای کیست
زلف پری و جلوه بال هما یکی است
گر عیب از هنر نشناسیم دور نیست
صد رنگ جلوه هست که در چشم ما یکی است
گلدسته حواس ز یک رشته بسته اند
داری دل درست اگر مدعا یکی است
آسوده باش اسیر که از فیض یکدلی
تأثیر آب و آتش و خاک و هوا یکی است
از توست هر چه خواهی اگر مدعا یکی است
آیینه دار تفرقه باشد حضور دل
صد جلوه بیش و ساغر گیتی نما یکی است
در آب و خاک میکده دل دویی مباد
درد ته پیاله و صاف وفا یکی است
داریم قاتلی که ز یاد خرام او
گرد خرابه دل و آب بقا یکی است
در دانه تو دید فلک پاک گوهری
هر چند سعی کامل نشو و نما یکی است
گر چشم پاک هست ز آلودگی چه باک
نور چراغ مسجد و میخانه ها یکی است
پرواز خنده گل شوخ هوای کیست
زلف پری و جلوه بال هما یکی است
گر عیب از هنر نشناسیم دور نیست
صد رنگ جلوه هست که در چشم ما یکی است
گلدسته حواس ز یک رشته بسته اند
داری دل درست اگر مدعا یکی است
آسوده باش اسیر که از فیض یکدلی
تأثیر آب و آتش و خاک و هوا یکی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - دامان پاک عاشق و برگ سمن یکی است
دامان پاک عاشق و برگ سمن یکی است
خاکستر وفا و عبیر چمن یکی است
هر جا که هست در قدم یار خوشنماست
سروی چو نیست رونق دشت و دمن یکی است
از وصل در گدازم و از هجر در خمار
بیدرد را گمان که مگر درد من یکی است
دلتنگی و بیهده کردی شکار او
قدر گداز و قیمت دل سوختن یکی است
من محو جلوه گشتم و او مست یار اسیر
نازم به دولتی که دل یار و من یکی است
خاکستر وفا و عبیر چمن یکی است
هر جا که هست در قدم یار خوشنماست
سروی چو نیست رونق دشت و دمن یکی است
از وصل در گدازم و از هجر در خمار
بیدرد را گمان که مگر درد من یکی است
دلتنگی و بیهده کردی شکار او
قدر گداز و قیمت دل سوختن یکی است
من محو جلوه گشتم و او مست یار اسیر
نازم به دولتی که دل یار و من یکی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - جایی که دامگاه غزال رمیدگی است
جایی که دامگاه غزال رمیدگی است
صیاد چاره وحشت در خون تپیدگی است
احرام طوف کعبه دیدار بسته ایم
در بند زاد و راحله بودن ندیدگی است
یک دیده خواب راحت سیمابم آرزوست
بی طاقتی به مذهب ما آرمیدگی است
کی می رسد به گوشه ابروی او هلال
این دلکشی به زورکمان کشیدگی است
مشکل که در قلمرو هستی به هم رسد
آسایشی که در قدم دل دویدگی است
هرگز نخوانده است محبت شعاریم
بیگانه ای که یک لقبش نور دیدگی است
آیینه شکسته به قاصد نموده ام
یک شمه شکوه دل از آن نور دیدگی است
صیاد چاره وحشت در خون تپیدگی است
احرام طوف کعبه دیدار بسته ایم
در بند زاد و راحله بودن ندیدگی است
یک دیده خواب راحت سیمابم آرزوست
بی طاقتی به مذهب ما آرمیدگی است
کی می رسد به گوشه ابروی او هلال
این دلکشی به زورکمان کشیدگی است
مشکل که در قلمرو هستی به هم رسد
آسایشی که در قدم دل دویدگی است
هرگز نخوانده است محبت شعاریم
بیگانه ای که یک لقبش نور دیدگی است
آیینه شکسته به قاصد نموده ام
یک شمه شکوه دل از آن نور دیدگی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - هر جا که نقش توبه شکستن شود درست
هر جا که نقش توبه شکستن شود درست
بزم بهار و رونق گلشن شود درست
از شش جهت چو قبله نما در کشاکشم
تا مطلب دلم ز تپیدن شود درست
گشتم غبار و بوی گل افشاگر من است
چون خاطرم ز راز نهفتن شود درست
منت خدا نکرده گر از دوستان کشم
کارم ز مهربانی دشمن شود درست
از مومیایی فلکم نیست منتی
چون صبح کار من ز شکستن شود درست
آیینه شکسته من سیر باغ من
گلدسته نیست دل که ز بستن شود درست
ایمن ز پرده پوشی شهرت نمی شوم
کی راز داریم ز نگفتن شود درست
جامی ز شیشه خانه نازکدلان بکش
تا صدق نیت به شکستن شود درست
از یاد گرد آینه ام گرد می شود
کی از شکست خصم دل من شود درست
آهی بکش اسیر که طوفان گریه است
عقد گهر ز رشته کشیدن شود درست
بزم بهار و رونق گلشن شود درست
از شش جهت چو قبله نما در کشاکشم
تا مطلب دلم ز تپیدن شود درست
گشتم غبار و بوی گل افشاگر من است
چون خاطرم ز راز نهفتن شود درست
منت خدا نکرده گر از دوستان کشم
کارم ز مهربانی دشمن شود درست
از مومیایی فلکم نیست منتی
چون صبح کار من ز شکستن شود درست
آیینه شکسته من سیر باغ من
گلدسته نیست دل که ز بستن شود درست
ایمن ز پرده پوشی شهرت نمی شوم
کی راز داریم ز نگفتن شود درست
جامی ز شیشه خانه نازکدلان بکش
تا صدق نیت به شکستن شود درست
از یاد گرد آینه ام گرد می شود
کی از شکست خصم دل من شود درست
آهی بکش اسیر که طوفان گریه است
عقد گهر ز رشته کشیدن شود درست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - در دامت آن غبار که بر بال و پر نشست
در دامت آن غبار که بر بال و پر نشست
شد توتیای بینش و در چشم تر نشست
صبحش نوید دولت بیدار می دهد
خورشید طالعی که شبی بیشتر نشست
پروانه چراغ دل روشن من است
شبهای انتظار تو نقش سحر نشست
پرواز عندلیب چکد از غبار من
نقش شکسگتیم ز گل بیشتر نشست
نظاره بود نو سفر آشیان که باز
آمد ز گلشن دل و در چشم تر نشست
شوقم گل همیشه بهار دل است اسیر
در دیده یار از همه کس پیشتر نشست
شد توتیای بینش و در چشم تر نشست
صبحش نوید دولت بیدار می دهد
خورشید طالعی که شبی بیشتر نشست
پروانه چراغ دل روشن من است
شبهای انتظار تو نقش سحر نشست
پرواز عندلیب چکد از غبار من
نقش شکسگتیم ز گل بیشتر نشست
نظاره بود نو سفر آشیان که باز
آمد ز گلشن دل و در چشم تر نشست
شوقم گل همیشه بهار دل است اسیر
در دیده یار از همه کس پیشتر نشست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - شادیم از دلی که شکستن عیار اوست
شادیم از دلی که شکستن عیار اوست
داریم عالمی که خرابی حصار اوست
خالی ز رنگ و بوی گلستان عشق نیست
هستی و نیستی که خزان و بهار اوست
عالم خراب فتنه یک جلوه بیش نیست
هر کس که هست چشم به راه غبار اوست
نور چراغ دیده دیر و حرم یکی است
گر پرتو از دو خانه دهد روی کار اوست
رونق فزای حسن بود عشق خاکسار
شادیم از اینکه خواری ما اعتبار اوست
می گوید از زبان که گذشتم ز یار اسیر
تا در دلش چه می گذرد کار و بار اوست
داریم عالمی که خرابی حصار اوست
خالی ز رنگ و بوی گلستان عشق نیست
هستی و نیستی که خزان و بهار اوست
عالم خراب فتنه یک جلوه بیش نیست
هر کس که هست چشم به راه غبار اوست
نور چراغ دیده دیر و حرم یکی است
گر پرتو از دو خانه دهد روی کار اوست
رونق فزای حسن بود عشق خاکسار
شادیم از اینکه خواری ما اعتبار اوست
می گوید از زبان که گذشتم ز یار اسیر
تا در دلش چه می گذرد کار و بار اوست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - گر دل غبار گشته امید خیال هست
گر دل غبار گشته امید خیال هست
باران شکار ابر پراکنده حال هست
پروانه آبروست گهر صاف طینت است
هر جا که حسن پاک بود انفعال هست
سر می کنیم پیش تو گر پر گشودنی است
در طالع خموشی ما یک سؤال هست
آهی بساط گریه ما را گشوده است
صدگونه گل به سایه یک نو نهال هست
رنگین تر از بهار به مطلب رسیده ایم
حیرت به کام روز و شب و ماه و سال هست
باران شکار ابر پراکنده حال هست
پروانه آبروست گهر صاف طینت است
هر جا که حسن پاک بود انفعال هست
سر می کنیم پیش تو گر پر گشودنی است
در طالع خموشی ما یک سؤال هست
آهی بساط گریه ما را گشوده است
صدگونه گل به سایه یک نو نهال هست
رنگین تر از بهار به مطلب رسیده ایم
حیرت به کام روز و شب و ماه و سال هست