تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۱۳ - ز سوز و شوق تو از جان و دل بر آمد دود
ز سوز و شوق تو از جان و دل بر آمد دود
چه چاره سازم و درمان من چه خواهد بود
بنیم شب، همه مست خواب خوش باشند
من و خیال تو و نالهای درد آلود
فراق دوست بیک بار پایمالم کرد
کجاست دولت جاوید و طالع مسعود؟
اگرچه روی بحقند،ره نمی دانند
مقلد و متعصب،چنانکه گبر و یهود
بیا،ز صحبت مستان حق کناره مجوی
زیان کنی و کسی را زیان ندارد سود
نشان حق طلبی، رو بنوع انسان آر
بدان که قبله هر واجدست و هر موجود
ولی به مذهب قاسم ز معرفت دوری
نبود بود شناسی و بود را نابود
چه چاره سازم و درمان من چه خواهد بود
بنیم شب، همه مست خواب خوش باشند
من و خیال تو و نالهای درد آلود
فراق دوست بیک بار پایمالم کرد
کجاست دولت جاوید و طالع مسعود؟
اگرچه روی بحقند،ره نمی دانند
مقلد و متعصب،چنانکه گبر و یهود
بیا،ز صحبت مستان حق کناره مجوی
زیان کنی و کسی را زیان ندارد سود
نشان حق طلبی، رو بنوع انسان آر
بدان که قبله هر واجدست و هر موجود
ولی به مذهب قاسم ز معرفت دوری
نبود بود شناسی و بود را نابود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲۲ - کسی که شیوه حکمت گرفت گوی ربود
کسی که شیوه حکمت گرفت گوی ربود
به حکمتست حکایت،نه کار سعی و جهود
برسم مردم عاقل زبان نگه می دار
که غافلان حسودند و منکران جحود
ز پیر دهقان بشنو،که نیک می گوید:
کسی که تخم نکو کاشت تخم بد ندرود
جهانیان به جهان آب خضر می جویند
و لیک قسمت آن کس شود که روزی بود
مرا که بودن و نابود هر دو یکسانست
چه حاصلست ز افسانهای کور و کبود؟
ز چه روی لطف دلم را بخود پناهی ده
بجاه و حرمت رندان عاقبت محمود
هزار جان و دل قاسمی فدای تو باد
که آفتاب یقینی و شاهد و مشهود
به حکمتست حکایت،نه کار سعی و جهود
برسم مردم عاقل زبان نگه می دار
که غافلان حسودند و منکران جحود
ز پیر دهقان بشنو،که نیک می گوید:
کسی که تخم نکو کاشت تخم بد ندرود
جهانیان به جهان آب خضر می جویند
و لیک قسمت آن کس شود که روزی بود
مرا که بودن و نابود هر دو یکسانست
چه حاصلست ز افسانهای کور و کبود؟
ز چه روی لطف دلم را بخود پناهی ده
بجاه و حرمت رندان عاقبت محمود
هزار جان و دل قاسمی فدای تو باد
که آفتاب یقینی و شاهد و مشهود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲۳ - «یحبه و یحبونم » چنین فرمود:
«یحبه و یحبونم » چنین فرمود:
که انعقاد محبت ز جانب ما بود
مگر در آینه جان جمال خود را دید
از آن سبب که همو شاهدست و هم مشهود
بلی حیات ازل داد داد موجودات
که مبتدای وجودست و منتهای و دود
شرابخانه عشقست این جهان و درو
هزار نعره مستان، هزار بیت و سرود
ز عکس حب ازل عشق ما هویدا شد
جمال عشق ز یک رو هزار روی نمود
محبت از تو و جان از تو دین و دل از تو
تویی که بخت بلندی و طالع مسعود
بوهم راه مرو، خویشتن نکو بشناس
که نیم حبه نیرزد حبیب ناموجود
غلام همت آن خاطرم، که در ره عشق
کمینه جرعه جامش هزار دریا بود
بیا، که قاسم بیچاره باد پیما شد
بعذر آنکه همه عمر باد می پیمود
که انعقاد محبت ز جانب ما بود
مگر در آینه جان جمال خود را دید
از آن سبب که همو شاهدست و هم مشهود
بلی حیات ازل داد داد موجودات
که مبتدای وجودست و منتهای و دود
شرابخانه عشقست این جهان و درو
هزار نعره مستان، هزار بیت و سرود
ز عکس حب ازل عشق ما هویدا شد
جمال عشق ز یک رو هزار روی نمود
محبت از تو و جان از تو دین و دل از تو
تویی که بخت بلندی و طالع مسعود
بوهم راه مرو، خویشتن نکو بشناس
که نیم حبه نیرزد حبیب ناموجود
غلام همت آن خاطرم، که در ره عشق
کمینه جرعه جامش هزار دریا بود
بیا، که قاسم بیچاره باد پیما شد
بعذر آنکه همه عمر باد می پیمود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲۷ - مقام ما بسر کوی یار خواهد بود
مقام ما بسر کوی یار خواهد بود
که بر بهشت برین اختیار خواهد بود
بهر کجا که نشینم دمی، ز فرقت تو
زخون دیده و دل لاله زار خواهد بود
دلم زدست شد، ای دوست، دستگیری کن
که در هوای تو زار و نزار خواهد بود
مرا بهیچ کس امید نیست در دو جهان
ولی بلطف تو امیدوار خواهد بود
بداراگر برسی، خوش سلیم باش و مپرس
چه جای دار؟ که دارالعیار خواهد بود
ترا که منکر عشقی و عاشقان، شک نیست
که جایگاه تو دارالبوار خواهد بود
بیا و قاسم، از ین ملکت جهان بگذر
که دار ملک جهان بی مدار خواهد بود
که بر بهشت برین اختیار خواهد بود
بهر کجا که نشینم دمی، ز فرقت تو
زخون دیده و دل لاله زار خواهد بود
دلم زدست شد، ای دوست، دستگیری کن
که در هوای تو زار و نزار خواهد بود
مرا بهیچ کس امید نیست در دو جهان
ولی بلطف تو امیدوار خواهد بود
بداراگر برسی، خوش سلیم باش و مپرس
چه جای دار؟ که دارالعیار خواهد بود
ترا که منکر عشقی و عاشقان، شک نیست
که جایگاه تو دارالبوار خواهد بود
بیا و قاسم، از ین ملکت جهان بگذر
که دار ملک جهان بی مدار خواهد بود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۳۶ - تعینات جهان در میان بیم و امید
تعینات جهان در میان بیم و امید
ز آسمان بزمین وز ذره تا خورشید
همه بر غبت خود در جهان کون فساد
کمال خود طلبد از خدای خود جاوید
کمال خاک نبات وکمال او حیوان
کمال حیوان انسان،که اوست اصل نوید
کمال انسان باشد بلوغ حضرت حق
که اوست اصل مرادات و مخلص امید
بقول قاسمی ار باز دانی این معنی
گذشت قصر جلالت ز قیصر و جمشید
ز آسمان بزمین وز ذره تا خورشید
همه بر غبت خود در جهان کون فساد
کمال خود طلبد از خدای خود جاوید
کمال خاک نبات وکمال او حیوان
کمال حیوان انسان،که اوست اصل نوید
کمال انسان باشد بلوغ حضرت حق
که اوست اصل مرادات و مخلص امید
بقول قاسمی ار باز دانی این معنی
گذشت قصر جلالت ز قیصر و جمشید
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۴۱ - «یحبهم » ز چه رو گشت آن مراد مرید؟
«یحبهم » ز چه رو گشت آن مراد مرید؟
مگر در آینه جان جمال خود را دید؟
جمیل بود محب جمال خود دایم
هزار گونه گل از بوستان خود می چید
زمان زمان زخدا در جهان جان خبرست
که عارفان نفروشند تازه را بقدید
اگر بنار محبت رسی بسوزانی
میان آتش عرفان قلاده تقلید
خلاف نفس و هوی ورد رهروان آمد
نه مرد راه بود هر که زین جهاد جهید
سعادت دو جهان یافت، زنده شد جاوید
دلی که ملک دو عالم فروخت عشق خرید
امید قاسم بیدل وصال جانان بود
هزار شکر که جانش بدین مراد رسید
مگر در آینه جان جمال خود را دید؟
جمیل بود محب جمال خود دایم
هزار گونه گل از بوستان خود می چید
زمان زمان زخدا در جهان جان خبرست
که عارفان نفروشند تازه را بقدید
اگر بنار محبت رسی بسوزانی
میان آتش عرفان قلاده تقلید
خلاف نفس و هوی ورد رهروان آمد
نه مرد راه بود هر که زین جهاد جهید
سعادت دو جهان یافت، زنده شد جاوید
دلی که ملک دو عالم فروخت عشق خرید
امید قاسم بیدل وصال جانان بود
هزار شکر که جانش بدین مراد رسید
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۶۴ - بیا، بیا، که غریبیم و عاشقیم و نزار
بیا، بیا، که غریبیم و عاشقیم و نزار
بیا، بیا، که نداریم بی تو صبر و قرار
بیا، که بی تو ز افراط آرزومندی
مرا دلیست درو صد هزار شعله نار
بداغ عشق تو دل را هزار عز و شرف
ز جلوهای تو جان را هزار استظهار
بفرض آنکه جهان از قصور پاک شود
محال صرف بود فیض غافر و غفار
مباش غره بگلگونه بهار، ای دل
که در خزان نتوان یافتن گلی بر بار
طریق عقل مقلد، فغان دارا گیر
حدیث عشق مشعبد، هزار دار و مدار
همیشه خاطر قاسم بورد و ذکر شماست
برین حدیث گواهست عالم الاسرار
بیا، بیا، که نداریم بی تو صبر و قرار
بیا، که بی تو ز افراط آرزومندی
مرا دلیست درو صد هزار شعله نار
بداغ عشق تو دل را هزار عز و شرف
ز جلوهای تو جان را هزار استظهار
بفرض آنکه جهان از قصور پاک شود
محال صرف بود فیض غافر و غفار
مباش غره بگلگونه بهار، ای دل
که در خزان نتوان یافتن گلی بر بار
طریق عقل مقلد، فغان دارا گیر
حدیث عشق مشعبد، هزار دار و مدار
همیشه خاطر قاسم بورد و ذکر شماست
برین حدیث گواهست عالم الاسرار
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۸۲ - اگرچه خسرو عالم شوی و گر فغفور
اگرچه خسرو عالم شوی و گر فغفور
بنام نیک توان بود در جهان مشهور
خلیفه زاده حقی بصورت و معنی
بپنج روزه فانی چرا شوی مغرور؟
شراب خاص خدا نوش کن، که نوشت باد!
چه جای بانگ دف و نای و نغمه طنبور؟
خدای یار همه عاشقان رهرو باد!
بحق جعفر صادق، بعزت طیفور
کسی کجاست بعالم که عذر من خواهد؟
شبست و نعره مستی و موسیم بر طور
تو خوش بخفته بخوابی و یار بیدارست
قسم بجان تو، ای جان، ندارمت معذور
ز روی عقل عیان چشم قاسمی دیدست
حبیب چون مه تابان، رقیب ازین در دور
بنام نیک توان بود در جهان مشهور
خلیفه زاده حقی بصورت و معنی
بپنج روزه فانی چرا شوی مغرور؟
شراب خاص خدا نوش کن، که نوشت باد!
چه جای بانگ دف و نای و نغمه طنبور؟
خدای یار همه عاشقان رهرو باد!
بحق جعفر صادق، بعزت طیفور
کسی کجاست بعالم که عذر من خواهد؟
شبست و نعره مستی و موسیم بر طور
تو خوش بخفته بخوابی و یار بیدارست
قسم بجان تو، ای جان، ندارمت معذور
ز روی عقل عیان چشم قاسمی دیدست
حبیب چون مه تابان، رقیب ازین در دور
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۸۷ - چو نازنین جهانی بحسن خویش بناز
چو نازنین جهانی بحسن خویش بناز
که پیش ناز تو میرم بصد هزار نیاز
دلم غریب هوای دیار تست، بیا
دمی بحال غریب دیار خود پرداز
گرم بروضه صدر جنان برند چه سود؟
که دل بجانب کوی تو می کند پرواز
ز چشم مست تو مستم، که اهل صومعه را
درید پرده تقوی بغمزه غماز
چو شمع آتش عشقست در دلم، لیکن
بذکر و فکر توام در میان سوز و گداز
بنور دیده محمود می توان دیدن
اشعه لمعات جمال حسن ایاز
بگفتم: از غم عشق تو سوختم، چه کنم؟
بخنده گفت که: قاسم، برو بسوز و بساز
که پیش ناز تو میرم بصد هزار نیاز
دلم غریب هوای دیار تست، بیا
دمی بحال غریب دیار خود پرداز
گرم بروضه صدر جنان برند چه سود؟
که دل بجانب کوی تو می کند پرواز
ز چشم مست تو مستم، که اهل صومعه را
درید پرده تقوی بغمزه غماز
چو شمع آتش عشقست در دلم، لیکن
بذکر و فکر توام در میان سوز و گداز
بنور دیده محمود می توان دیدن
اشعه لمعات جمال حسن ایاز
بگفتم: از غم عشق تو سوختم، چه کنم؟
بخنده گفت که: قاسم، برو بسوز و بساز
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۹۴ - ز چشم گوشه نشینان نشان سودا پرس
ز چشم گوشه نشینان نشان سودا پرس
سواد زلفش از آشفتگان شیدا پرس
مرا، که مست و خرابم، ز جام و ساقی گوی
حدیث توبه و تقوی ز شیخ و مولا پرس
کمال ذوق ز مستان بی دل و دین جوی
نشان شوق ز رندان بی سر و پا پرس
در آن زمان که براندازد از جمال نقاب
بیا و از دل ما لذت تماشا پرس
علاج علت دل را ز ارغنون بشنو
دوای درد کهن را ز جام صهبا پرس
کمال سحر مبین، طرز غارت دل و دین
چشم شیوه گر مست شوخ شهلا پرس
طریق عشق و مودت ز جان قاسم جوی
نشان در شهین از درون دریا پرس
سواد زلفش از آشفتگان شیدا پرس
مرا، که مست و خرابم، ز جام و ساقی گوی
حدیث توبه و تقوی ز شیخ و مولا پرس
کمال ذوق ز مستان بی دل و دین جوی
نشان شوق ز رندان بی سر و پا پرس
در آن زمان که براندازد از جمال نقاب
بیا و از دل ما لذت تماشا پرس
علاج علت دل را ز ارغنون بشنو
دوای درد کهن را ز جام صهبا پرس
کمال سحر مبین، طرز غارت دل و دین
چشم شیوه گر مست شوخ شهلا پرس
طریق عشق و مودت ز جان قاسم جوی
نشان در شهین از درون دریا پرس
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۰۸ - بآرزوی تو در خاک می روم، در خاک
بآرزوی تو در خاک می روم، در خاک
بجست و جوی تو از خاک برجهم چالاک
جهان بگشتم و آفاق را سفر کردم
ندیده ام بجمال تو از سمک بسماک
اگر دمی نظری جانب من اندازی
گذر کنم بزمانی ز انجم و افلاک
بحال خود نظری کن، که جان جانهایی
تویی خلاصه تقدیر و زبده لولاک
چسان لطیف و ظریفی، که از لطافت و حسن
قدم بکلبه احزان من نهی، حاشاک!
تو روح پاکی، اگر حرص و آز بگذاری
بجان پاک تو سوگند می خورم زر پاک
جهان پرست ز نور خدای عز و جل
ولیک دیده اعمش نمی کند ادراک
تو شاه عشقی، اگر خویشتن نگه داری
که گفته اند که: «الله وال من والاک »
بقاسمی نظری کن، که نیک حیرانست
«اله ارض و سمائی و لا اله سواک »
بجست و جوی تو از خاک برجهم چالاک
جهان بگشتم و آفاق را سفر کردم
ندیده ام بجمال تو از سمک بسماک
اگر دمی نظری جانب من اندازی
گذر کنم بزمانی ز انجم و افلاک
بحال خود نظری کن، که جان جانهایی
تویی خلاصه تقدیر و زبده لولاک
چسان لطیف و ظریفی، که از لطافت و حسن
قدم بکلبه احزان من نهی، حاشاک!
تو روح پاکی، اگر حرص و آز بگذاری
بجان پاک تو سوگند می خورم زر پاک
جهان پرست ز نور خدای عز و جل
ولیک دیده اعمش نمی کند ادراک
تو شاه عشقی، اگر خویشتن نگه داری
که گفته اند که: «الله وال من والاک »
بقاسمی نظری کن، که نیک حیرانست
«اله ارض و سمائی و لا اله سواک »
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۰۹ - چه بود قصه لیلی درین نشیمن خاک؟
چه بود قصه لیلی درین نشیمن خاک؟
چه بود حالت مجنون رند دامن چاک؟
خدای داند احوال جنس موجودات
«الهی، انت الهی و لا اله سواک »!
شراب ناب ز جام جمال لیلی خورد
زهی شراب مصفا! زهی پیاله پاک!
جهان مظاهر حسن خداست، عز و جل
بپیش چشم خدا بین عارف چالاک
ولی بمظهر انسان، که مظهر خاصست
قیاس مظهر دیگر مکن، بگو: حاشاک!
میان ملک و ملک جوهری چو انسان نیست
هزار بار طلب کردم از سمک بسماک
کمال علت غاییست، قاسمی، انسان
اگر دلیل طلب می کنی بخوان «لو لاک »
چه بود حالت مجنون رند دامن چاک؟
خدای داند احوال جنس موجودات
«الهی، انت الهی و لا اله سواک »!
شراب ناب ز جام جمال لیلی خورد
زهی شراب مصفا! زهی پیاله پاک!
جهان مظاهر حسن خداست، عز و جل
بپیش چشم خدا بین عارف چالاک
ولی بمظهر انسان، که مظهر خاصست
قیاس مظهر دیگر مکن، بگو: حاشاک!
میان ملک و ملک جوهری چو انسان نیست
هزار بار طلب کردم از سمک بسماک
کمال علت غاییست، قاسمی، انسان
اگر دلیل طلب می کنی بخوان «لو لاک »
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۱۶ - بیار، ساقی عشاق، جام مالامال
بیار، ساقی عشاق، جام مالامال
هزار نعره مستان، هزار بانگ «تعال »!
بیار، ساقی، از جامهای دوشینه
که بی تو جان و دلم را ز تن گرفت ملال
دلم، که مست خرابست باده می جوید
هزار جام پیاپی ز بادهای زلال
دمی حجاب نقاب از جمال خود بگشا
مبارکست جمالت، گرفته ایم بفال
رقیب کرد جدایی میان ما، چه کنم؟
گناه اگر دگری کرد خون ماست حلال؟
دلم گرفت، ندانم که با که شکوه کنم؟
ز نهرهای ریایی و حالهای محال
بقاسمی نظری کن، بحق مردانی
«یسبحون لکم بالغدو والاصال »
هزار نعره مستان، هزار بانگ «تعال »!
بیار، ساقی، از جامهای دوشینه
که بی تو جان و دلم را ز تن گرفت ملال
دلم، که مست خرابست باده می جوید
هزار جام پیاپی ز بادهای زلال
دمی حجاب نقاب از جمال خود بگشا
مبارکست جمالت، گرفته ایم بفال
رقیب کرد جدایی میان ما، چه کنم؟
گناه اگر دگری کرد خون ماست حلال؟
دلم گرفت، ندانم که با که شکوه کنم؟
ز نهرهای ریایی و حالهای محال
بقاسمی نظری کن، بحق مردانی
«یسبحون لکم بالغدو والاصال »
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۱۹ - مقررست و معین، برای اهل کمال
مقررست و معین، برای اهل کمال
هزار بانگ «تعالی »، هزار جام زلال
ز فکر هر دو جهانم خلاص داد تمام
شراب ناب الهی، ز جام مالامال
سؤال صوفی صافی ز عاشق و معشوق
کلام زاهد خودبین همه خیال و محال
بپیش ساقی باقی رویم دست افشان
هزار حسن و ملاحت، هزار لطف و جمال
ببزم ساقی ما عاشقان همه مستند
نه مست عربده جو، مست مستقیم احوال
سؤال وصل بظاهر نمی توانم کرد
که در طریق ادب خامشیست حسن سؤال
ز قاسمی نفسی باقیست و این هر دم
بآرزوی هوای تو میزند پر و بال
هزار بانگ «تعالی »، هزار جام زلال
ز فکر هر دو جهانم خلاص داد تمام
شراب ناب الهی، ز جام مالامال
سؤال صوفی صافی ز عاشق و معشوق
کلام زاهد خودبین همه خیال و محال
بپیش ساقی باقی رویم دست افشان
هزار حسن و ملاحت، هزار لطف و جمال
ببزم ساقی ما عاشقان همه مستند
نه مست عربده جو، مست مستقیم احوال
سؤال وصل بظاهر نمی توانم کرد
که در طریق ادب خامشیست حسن سؤال
ز قاسمی نفسی باقیست و این هر دم
بآرزوی هوای تو میزند پر و بال
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۲۰ - خدای را چو ندانی، چه فقه و چه معقول؟
خدای را چو ندانی، چه فقه و چه معقول؟
بدوست راه نبردی، مگو حدیث فضول
ز آفتاب جهانتاب عشق گرم شدیم
فراغتیم ز عالم، چه جای رد و قبول؟
سخن ز ممکن و محدث مگو، ز واجب گو
حدیث فرع نگویند عارفان اصول
اگر چه کشته تیغ توام، ولی در حشر
چه شکرها که بگوید ز قاتل این مقتول!
بدان که علت غایی تویی، ز ملک و ملک
که اهل حق ز حقیقت نکرده اند عدول
خدای را، که ز واعظ سؤال فرمایید
که: با کراهت الحان چرا کنی مرغول؟
هزار جان و دل قاسمی فدای تو باد
که مست جام هوای تو شد نفوس و عقول
بدوست راه نبردی، مگو حدیث فضول
ز آفتاب جهانتاب عشق گرم شدیم
فراغتیم ز عالم، چه جای رد و قبول؟
سخن ز ممکن و محدث مگو، ز واجب گو
حدیث فرع نگویند عارفان اصول
اگر چه کشته تیغ توام، ولی در حشر
چه شکرها که بگوید ز قاتل این مقتول!
بدان که علت غایی تویی، ز ملک و ملک
که اهل حق ز حقیقت نکرده اند عدول
خدای را، که ز واعظ سؤال فرمایید
که: با کراهت الحان چرا کنی مرغول؟
هزار جان و دل قاسمی فدای تو باد
که مست جام هوای تو شد نفوس و عقول
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۲۹ - بیا، که نوبت رندیست، عاشقم، مستم
بیا، که نوبت رندیست، عاشقم، مستم
بریدم از همه عالم بدوست پیوستم
حبیب جام می خوشگوار داد بدست
هنوز می جهد از ذوق جام او دستم
مرا پیاله مده، جام یا صراحی ده
خراب و بیخود و مستم، پیاله بشکستم
ز جام شوق تو ما لایزال مست شدیم
چو راه باده ببستند دم فرو بستم
در آرزوی وصال تو سعیها کردم
چو شمع سوخته گشتم ز پای بنشستم
میان توده این خاکدان اسیر شدم
بآرزوی تو از خاکدان برون جستم
بقاسمی نظری کن، که مست مجلس تست
چو مست شوق تو گشتم، ز خویش وارستم
بریدم از همه عالم بدوست پیوستم
حبیب جام می خوشگوار داد بدست
هنوز می جهد از ذوق جام او دستم
مرا پیاله مده، جام یا صراحی ده
خراب و بیخود و مستم، پیاله بشکستم
ز جام شوق تو ما لایزال مست شدیم
چو راه باده ببستند دم فرو بستم
در آرزوی وصال تو سعیها کردم
چو شمع سوخته گشتم ز پای بنشستم
میان توده این خاکدان اسیر شدم
بآرزوی تو از خاکدان برون جستم
بقاسمی نظری کن، که مست مجلس تست
چو مست شوق تو گشتم، ز خویش وارستم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۳۴ - سفر گزیدم و آهنگ آن جهان کردم
سفر گزیدم و آهنگ آن جهان کردم
برای حضرت جانان وداع جان کردم
چو اعتماد ندیدم درین دیار غرور
چو عقل کل سفر ملک جاودان کردم
مکان خاک فروغی نداشت چندانی
ز روی خاک توجه بلامکان کردم
چو راستان سخن راستان ادا کردم
هزار نعره زدم، رو بر آستان کردم
قدم کمان شد در انتظار روز وصال
بآرزوی تو این تیر را کمان کردم
چو باژگونه سخن گفت کار نیک افتاد
رقیب را که از پار دم عنان کردم
کسی که مشرب عرفان نداشت و منکر بود
بگو که: جایگهش گله خران کردم
هزار جان مقدس فدای تحسین شد
در آن مقام که اوصاف عاشقان کردم
بقاسمی نظری شد روان ز یار قدیم
چو روی خویش بدان فرخ آشیان کردم
برای حضرت جانان وداع جان کردم
چو اعتماد ندیدم درین دیار غرور
چو عقل کل سفر ملک جاودان کردم
مکان خاک فروغی نداشت چندانی
ز روی خاک توجه بلامکان کردم
چو راستان سخن راستان ادا کردم
هزار نعره زدم، رو بر آستان کردم
قدم کمان شد در انتظار روز وصال
بآرزوی تو این تیر را کمان کردم
چو باژگونه سخن گفت کار نیک افتاد
رقیب را که از پار دم عنان کردم
کسی که مشرب عرفان نداشت و منکر بود
بگو که: جایگهش گله خران کردم
هزار جان مقدس فدای تحسین شد
در آن مقام که اوصاف عاشقان کردم
بقاسمی نظری شد روان ز یار قدیم
چو روی خویش بدان فرخ آشیان کردم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۳۶ - بدوستی، که ترا نیک دوست می دارم
بدوستی، که ترا نیک دوست می دارم
بجان دوست، که از غیر دوست بیزارم
یکی چو من نبود در جهان کون و فساد
اگر حجاب دویی را ز پیش بر دارم
گناه بنده عظیم و عذاب دوست الیم
ولی برحمت و فضلش امیدها دارم
بپیش تیغ تو هر دم هزار جان بدهم
بجان دوست، که با تیغ تو سری دارم
بگفتمش: بکرم رفع کن حجابم، گفت :
تویی حجاب، ترا از میانه بردارم
هزار بحر کشیدم، هنوز یک قطره
اگر بدست من آید بجان خریدارم
ز قاسمی خبر این جهان چه می پرسی؟
بدوستی، اگر از خویشتن خبر دارم
بجان دوست، که از غیر دوست بیزارم
یکی چو من نبود در جهان کون و فساد
اگر حجاب دویی را ز پیش بر دارم
گناه بنده عظیم و عذاب دوست الیم
ولی برحمت و فضلش امیدها دارم
بپیش تیغ تو هر دم هزار جان بدهم
بجان دوست، که با تیغ تو سری دارم
بگفتمش: بکرم رفع کن حجابم، گفت :
تویی حجاب، ترا از میانه بردارم
هزار بحر کشیدم، هنوز یک قطره
اگر بدست من آید بجان خریدارم
ز قاسمی خبر این جهان چه می پرسی؟
بدوستی، اگر از خویشتن خبر دارم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۵۶ - میان آتش سوزان علم فراخته ایم
میان آتش سوزان علم فراخته ایم
سعادت دو جهان در ادب شناخته ایم
ز من مپرس که دنیا و آخرت چونست؟
که روز اول این هر دو را بباخته ایم
فراز مرکب تحقیق از برای طلب
ز صبح گاه ازل تا بشام تاخته ایم
نوازشی کن و جان را ازین بلا برهان
نوای شوق تو در روز و شب نواخته ایم
از آن زمان که نمودی و روی پوشیدی
ز شوق عشق تو کوکوزنان چو فاخته ایم
چگونه دل نشود ایمن از بلا و جفا؟
حریم کوی ترا چون حصار ساخته ایم
بقاسمی نظری کن، جمال خود بنما
که در هوای تو ما سربسر گداخته ایم
سعادت دو جهان در ادب شناخته ایم
ز من مپرس که دنیا و آخرت چونست؟
که روز اول این هر دو را بباخته ایم
فراز مرکب تحقیق از برای طلب
ز صبح گاه ازل تا بشام تاخته ایم
نوازشی کن و جان را ازین بلا برهان
نوای شوق تو در روز و شب نواخته ایم
از آن زمان که نمودی و روی پوشیدی
ز شوق عشق تو کوکوزنان چو فاخته ایم
چگونه دل نشود ایمن از بلا و جفا؟
حریم کوی ترا چون حصار ساخته ایم
بقاسمی نظری کن، جمال خود بنما
که در هوای تو ما سربسر گداخته ایم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۰۶ - بقدر جام بود شور و حالت مستان
بقدر جام بود شور و حالت مستان
هزار جان گرامی فدای رطل گران
اگرچه طاقت رطل گران بوسع تو نیست
ز دست ساقی باقی پیاله ای بستان
ازان شراب که مدهوش اوست ملک و ملک
ازان شراب که مستست ازو زمین و زمان
ازان شراب که مدیون اوست جان و خرد
ازان شراب که موقوف اوست امن و امان
ازان شراب که سلطان کشد شود درویش
ازان شراب که درویش را کند سلطان
ازان شراب که ناهید را برقص آرد
ازان مئی که کند آفتاب را رخشان
ازان شراب که پیران جوان شوند ازو
ازان مئی که کند پیر را جوان جوان
زهی شراب و زهی شورش و زهی مستی!
زهی عطا و زهی منت و زهی احسان!
ز شرب عشق تو مستیم همچو آتش تیز
زهی حرارت باده! زهی حلاوت جان!
بشکل سکر بود شکر هر کجا باشد
اگرچه شکر ندارد نهایت و پایان
ز شکر آب شدم، پس شراب ناب شدم
شرابخانه شدم، هرچه خوانیم، می خوان
ز قاسمی نظر لطف خویش باز مگیر
که قاسمی ز تو دارد حیات جاویدان
هزار جان گرامی فدای رطل گران
اگرچه طاقت رطل گران بوسع تو نیست
ز دست ساقی باقی پیاله ای بستان
ازان شراب که مدهوش اوست ملک و ملک
ازان شراب که مستست ازو زمین و زمان
ازان شراب که مدیون اوست جان و خرد
ازان شراب که موقوف اوست امن و امان
ازان شراب که سلطان کشد شود درویش
ازان شراب که درویش را کند سلطان
ازان شراب که ناهید را برقص آرد
ازان مئی که کند آفتاب را رخشان
ازان شراب که پیران جوان شوند ازو
ازان مئی که کند پیر را جوان جوان
زهی شراب و زهی شورش و زهی مستی!
زهی عطا و زهی منت و زهی احسان!
ز شرب عشق تو مستیم همچو آتش تیز
زهی حرارت باده! زهی حلاوت جان!
بشکل سکر بود شکر هر کجا باشد
اگرچه شکر ندارد نهایت و پایان
ز شکر آب شدم، پس شراب ناب شدم
شرابخانه شدم، هرچه خوانیم، می خوان
ز قاسمی نظر لطف خویش باز مگیر
که قاسمی ز تو دارد حیات جاویدان