تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۲ - حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم
حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم
کاتش فکند چون شمع اندر لب و دندانم
شب بر سر بالینم گر صبح صفت آئی
چون شمع سحرگاهی سر در رهت افشانم
گر چهره برافروزی هستی مرا سوزی
من شبنم و تو خورشید حاشا که بجا مانم
گر میکشیم در نار ور میدهیم جنت
من بندیم و بنده سر در خط فرمانم
من وامق و تو عذرا عذر دگران برنه
مجنون تو لیلایم عشق تو بیابانم
در بند تو محبوسم با جور تو مأنوسم
در ذکر تو مدهوشم و زنام تو حیرانم
ای مهر توام در گل وی جای توام در دل
از خویش گریزم هست اما زتو نتوانم
بردار زره خرمن ای کشته باغ حسن
روزی که زند شعله این آتش پنهانم
مجموع دلی بودم آشفته شدم واله
سودای سر زلفی کرده است پریشانم
از شمع چه میگوئی پروانه چه میجوئی
تو خوبتر از اینی من سوخته تر زآنم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲۷ - تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیم
تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیم
در راه وفا کردم جان و سرو دل تسلیم
ای شاهد هر جائی وی دلبر یغمائی
کاندر بر ما نائی دارای زکه این تعلیم
گفتی زخط و رخسار اینک کنمت اظهار
یک دایره از سیم است وز مشگ ختن بکنیم
ایشیخ تو و جنت ماو در میخانه
عیبی نبود ما را بالله در این تقسیم
افتاد گذاری دوش در دیر خراباتم
دیدم که حرم میکرد بر خاک درش تعظیم
گر شوق کشیشت هست این ساقی و این باده
ور میل بهشتت هست آن حوری و آن تسنیم
اندر قدمم گفتی جان و دل و دین برنه
فرمان برمت جانا خدمت کنمت تقدیم
خواندند سحر مستان آشفته سگ خویشم
کردند گدائی را در دیر مغان تکریم
آن میکده رحمت آن بارگه سطوت
کز جان گنه کاران شورند در آنجا بیم
گر زاد سفر نبود ور مرکب تازی نیست
باسر روم این ره را وزجان کنمش تصمیم
آن روز که بگشودند این دفتر هستی را
بر لوح دل و جانم شد نام علی ترسیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۵ - عید است نگارینا سرپنجه نگارین کن
عید است نگارینا سرپنجه نگارین کن
با دست نگارین می در جام بلورین کن
حنا ندهد گر دست خونین دل عاشق هست
از خون دلم ساعد برخیز نگارین کن
جامی زمی کهنه جامه زحریر نو
با یار کهن تجدید آنعهد نخستین کن
ای یارک دیرینم من عاشق پارینم
بگذر تو زیار نو یاد از من پارین کن
گو نافه چین در پارس ای ترک نیارد کس
یک نافه زمو بگشا یک ملک همه چین کن
زرد است مرا رخسار در ده می گلناری
این کاه ربا از می بیجاده ورنگین کن
هم ساقی مستانی هم شاهد یارانی
هم مرغ خوش الحانی هر کار بآئین کن
دین داری و عشق ایدل سنگ است و سبو هشدار
چون عشق بتان داری رو ترک دل و دین کن
آشفته عروس عشق آمد چو بعقد تو
از مدحت شیرین حق بیتیش بکابین کن
از گفته آشفته مطرب چو غزل خوان شد
ای پادشه خوبان خوش بشنو و تحسین کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۷ - تا چند حدیث از جم روجام دمادم زن
تا چند حدیث از جم روجام دمادم زن
جامی کش و پشت پا بر مملکت جم زن
منت زملک بیجاست کز عشق بود خالی
جهدی کن و دست و دل بر دامن آدم زن
اول علم تجرید بر گنبد گردون کش
آنگه زتجرد دم چون عیسی مریم زن
از بند نقاب آن گل بگشود گره در باغ
گو بلبل شیدا را لاف از گل خود کم زن
برخیز پریشان کن آن کاکل مشک افشان
یعنی که بفرق ماه از غالیه پرچم زن
برهم زدن ار خواهی جمعیت دلها را
یک سلسله مو بگشا صد سلسله برهم زن
ساقی زدهان و لب ما را شکر و می بخش
مطرب زنی و بربط گه زیر و گهی بم زن
سررشته جان بربند با دام سر زلفت
بر پرده دل تیری زآن ابروی توأم زن
صد ملک دلت امروز از غمزه مسلم شد
رو نوبت خوبی را بر خویش مسلم زن
از طرز خرام خوش خون در دل طوبی کن
آتش زرخ دلکش بر نیر اعظم زن
چون یونس اگر خواهی از سر دل آگاهی
با قطره چه آویزی رو پهلو بر یم زن
گر میل رهائی هست زآن سیل خطر مندت
رو دست تولا را بر میر معظم زن
گر دست نخواهد داد بوسیدن آن درگه
خیز و سگ کویش را بوسی دو بمقدم زن
دستان مکن از دستان از دست خدا برگو
مردانه بمیدان طعن بر صولت رستم زن
زنجیری زلفت تست آشفته نگاهش دار
دیوانه عشق تست سنگش زن و محکم زن
خلد است وصال او دوزخ غم هجرانش
کم قصه زجنت خوان کم دم زجهنم زن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۷ - با سیخ مژه آمده آن یار سرابیده
با سیخ مژه آمده آن یار سرابیده
دارد بر هر سیخ دلهای کبابیده
ترسم که بگیرندش کاین قاتل درویش است
کز خون دل عشاق سر پنجه خضابیده
جز غالیه مویت بر عارض نیکویت
از غالیه کس هرگز بر ماه بتافیده
یک نیمه زرخسارت افتاده برون از زلف
خورشید زشرم او بر چهره سحابیده
تابیده بود گر ماه آبیده بود گرگل
حاشا که بود او را این سنبل تابیده
بر دیر خراب آباد خوش دست برافشانم
یکشب ببرم آئی گر مست و خرابیده
با پرتو او خوش باش در بزم بزن بالی
کز شمع تو در فانوس پروانه حجابیده
از حال دلم چشمت آگاه نخواهد بود
بیداری ما دانند کی مردم خوابیده
شمشیر بکف آمد از ترک نگه مستش
بر قتل که یا رب باز این ترک شتابیده
خوشتر زنوای عشق در پرده نزد ای دل
مطرب که به بزم امشب چنگیده ربابیده
جز مهر علی ما را در دفتر دل نبود
گر کاتب اعمالم صد یار حسابیده
شوق لب شیرینت از خار عسل بارد
زنبور عسل هرگز زینگونه لعابیده
دیباچه اوراقش جز نام نکویت نیست
آشفته اگر در عشق یکعمر کتابیده
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۵ - زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی
زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی
ساقی بروان جسم برخیز بده جامی
از سیر گل و سروش آسوده بود خاطر
آنرا که سری باشد با سرو گل اندامی
درد غم عشقت را انجام طلب کردم
آغاز نبود و نیست پیدایش سرانجامی
با قامت رخسارت هرگز نشنیده کس
سروی بلب جوئی ماهی بلب بامی
شاید نمکی ساید روزی بدل ریشم
زآن لعل شکر چندیم مشتاق بدشنامی
با غیر چه خواهم کرد من کز حسد و غیرت
رشگ آیدم از قاصد کارد زتو پیغامی
سلطان جمالت را کردم چو بجان مدحت
طغرائی خط بنوشت بر لعل تو انعامی
عاشق زغرض پاکست خودکام هوسناکست
ناکام بود ناچار هر کو طلبد کامی
آن زلف پریشان بود منزلکه آشفته
عمری که بسودایش خوش داشتم ایامی
سلطانی ملک عشق ما را زازل دادند
درویش چه غم داری زین حرف که گمنامی
آن شاهد روحانی کاندر دل و جان جا کرد
بی یاد بناگوشش کی صبح شود شامی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۰ - تا چند در آزاری ای دل زهوسناکی
تا چند در آزاری ای دل زهوسناکی
حیف است غبار آلود آئینه باین پاکی
زآلایش فطرت خاک جا کرده باین مرکز
گر تو نهی آلایش روشنتر از افلاکی
از مهر بتان بگسل کاین امر بود عاطل
زین بحر بجو ساحل با چستی و چالاکی
بیرون زجهان ایدل خیز آب و هوائی جو
کاتش بدورن دارم زین سلسله خاکی
این خار جهانم کرد و آن رخنه بجانم کرد
از دیده و دل هر روز شاید که شوم شاکی
این سلسله مویانرا وین سخت کمانانرا
سست است همه پیمان بگذر زهوسناکی
از بس بی دل رفتی رسوای جهان گشتی
آشفته بنه از سر قلاشی و بی باکی
عشقی بطلب سرمد تا بیخ هوس سوزد
کو شعله هستی را خاصیت خاشاکی
رو عالم اکبر جو زود عشق مطهر جو
یعنی که علی عالی کامد زکی و زاکی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۰ - آن دل که در او باشد از عشق تو آزاری
آن دل که در او باشد از عشق تو آزاری
حاشا که کشد آزار هرگز زدل آزاری
تا هست وفا کارت دلبر کند آزادت
تا از تو کشم آزار جز این نکنم کاری
گر جمله جهان یارند در چشم من اغیارند
یاران دیگر مارند جز تو نبود باری
از ساحت گلزارت چون دورم مهجورم
در پای دلم ایکاش زآن باغ خلد خاری
رستم زبت زنار تسبیح زکف دادم
بر گردن جان بستم از زلف تو زناری
در هر جسدی جانی پیدائی و پنهانی
امکان همه خارستان در خار تو گلزاری
گر گرد جهان گردند چون چرخ کجا جویند
یک دلشده ی چون من یک همچو تو دلداری
گلچین بهوای گلاز خار نپرهیزد
با یاد تو چون یاری سازم بهر اغیاری
از پرده دری عشق شد سر حقیقت فاش
عشاق باین پاداش هر یک بسر داری
کی همچو سمندر کس بر آتش تو بنشست
هر چند در این دعوی برخاسته بسیاری
آشفته زاسرارت آگاه نخواهد شد
در پرده سر حق چون محرم اسراری
تو جان عزیزستی بیمانه من مسکین
در مصر درون ما تو یوسف بازاری
در خیل سگان تو ای شیر حق افتادم
شاید زکرم ما را زین سلسله بشماری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۱۸ - در پرده قانون چند بی فایده آویزی
در پرده قانون چند بی فایده آویزی
مطرب ره عشقی زن تا شور برانگیزی
تا مستی عشقت هست مستان می انگوری
چون باده صافی هست با درد چه آمیزی
عقلت بمثل شیر است عشقت بیقین آتش
ای شیر رسید آتش وقتست که بگریزی
در مجلس میخوران صوفی چو مقیمستی
از توبه و از پرهیز آن به که بپرهیزی
در جلوه بت کشمیر در جام می خلار
تا از سر عقل و دین یکباره تو برخیزی
ای عقل مکن پنجه با عشق قوی بازو
ای صعوه تو با شاهین بیهوده چه بستیزی
آشفته اسیرستی در دام هوای نفس
در سایه شیر حق آن به که تو بگریزی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۲۰ - بازآی بمیخانه ظلمات چه میجوئی
بازآی بمیخانه ظلمات چه میجوئی
این گفت مرا هاتف ای خضر چه میگوئی
با مغبچه ای بنشین کز لعل و خم زلفش
هم آب بقا نوشی هم مشک ختا بوئی
بگزین تو بهشتی را کاز اوست خجل جنت
سروی که برش طوبی شد بنده به دلجوئی
ای سرو زبالایش از بهر چه مینالی
ای گل بر آن رخسار آیا زچه میروئی
برقست در این صحرا هر سو زپی خرمن
در ده تو زکوة حسن ای خرمن نیکوئی
چندانکه به نیکوئی مشهور در آفاقی
آوخ که دو صد چندان بیشی تو به بدخوئی
بر ناسره سیم غیر مفروش خود ای یوسف
آن به که نگه داری این نقد نکوروئی
خواهد صله از بوسه زآن لب نکنی منعش
آشفته که حیدر را آمد به ثناگوئی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۳ - آیینه کجا دیده ست، رخسار چو ماهش را
آیینه کجا دیده ست، رخسار چو ماهش را
با سرمه چه آمیزش، مژگان سیاهش را
گاهی نظری از لطف می کرد به سوی من
بخت سیهم رم داد آهوی نگاهش را
ای مور به این اندام، سرخیل سلیمانی
دیگر چه ازو خواهی، بردار کلاهش را
سنجیده کسی بیند گر جانب این گلشن
برقی به کمین باشد هر برگ گیاهش را
از چشم سلیم ای غیر، پیدا صف مژگان نیست
برداشته با دیده، خار و خس راهش را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۸۴ - بسته کمر کینم، از قبضه کمان او
بسته کمر کینم، از قبضه کمان او
در کشتن من تیغش، افتاده به یک پهلو
چون سرو سوی مسجد آمد به نماز، اما
می خورده و چون غنچه آید ز دهانش بو
بیماری چشمش را تعویذ چو بنویسند
از پرده ی چشم آرند خوبان ورق آهو
پایم ز طلب فرسود تا زانو و کار من
صورت ز جهان نگرفت چون آینه ی زانو
نزدیک شده نسبت با آن کمرم از ضعف
در پوست نمی گنجم از شوق همین چون مو
چون شام سلیم آید، ایام قدح نوشی ست
فیضی ندهد در روز، ساغر چو گل شب بو
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۸۹ - ای شعله ی حسنت را، جان ها شده پروانه
ای شعله ی حسنت را، جان ها شده پروانه
در حلقه ی زلفت دل، مجنون و سیه خانه
شب تا به سحر ای شمع از شوق وصال تو
آغوش دلم باز است همچون پر پروانه
هرگاه به ما ساقی از غمزه اشارت کرد
از کف دل پرخون را دادیم چو پیمانه
از صحبت خاکستر، گردد دل من روشن
چون آینه برعکس است، کار من دیوانه
از میکده رندان را کی منع توان کردن
هر رگ به تن مستان، راهی ست به میخانه
پیمانه سلیم از کف مگذار به فصل گل
سرمایه ی عقل این است، دیگر همه افسانه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۷۱ - در هر شکنی آهم لختی زجگر دارد
در هر شکنی آهم لختی زجگر دارد
زین نخل عجب دارم تا ریشه ثمر دارد
خوش خط شده زان حسنش کز سبزهٔ پشت لب
سرمشق خط یاقوت در مدنظر دارد
بر سر زندش فردا ز افسوس و پشیمانی
آنکس که ز ناز امروز دستی به کمر دارد
فریاد که ننماید جا در دل چون سنگش
هر چند که فریادم در سنگ اثر دارد
دل بستهٔ زنجیرش جان هم شده نخجیرش
از زلف تو می ترسم کاین مار دو سر دارد
در صیدگهش جویا شیران به کمند آیند
دل دادهٔ او باشد آن کس که جگر دارد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۸۶ - تنها نه همین یارم گوش سبکی دارد
تنها نه همین یارم گوش سبکی دارد
با گوش سبک چون گل روی تنکی دارد
با شعلهٔ حسن او کز باده برافروزد
خورشید برین چون مه روی خنکی دارد
در عالم مستی هم هرگز نشود رامم
با آنکه ز خود رفته است از من خودکی دارد
صد ساغر لبریزم نشکست خمار امشب
با رطل گران ساقی دست سبکی دارد
نظاره نیابد ره بر درگه دیدارش
از لشکر خط حسنش جویا تزکی دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵ - جایی که بجوش آرد گل بلبل زاری را
جایی که بجوش آرد گل بلبل زاری را
شاید که چو ما سوزد حسن تو هزاری را
بشناس حق اشگم کز آب دو چشم من
بشکفت گل خوبی بس لاله عذاری را
از جور تو گر نالم آزرده شوی ناگه
کس یار نیازارد آنگه چو تو یاری را
آخر زشب هجرم صبحی نشدی روشن
گر زانکه اثر بودی صبح شب تاری را
حاصل ز گل وصلم شد چهره زرد آخر
ناچار خزان آید هر باغ و بهاری را
بی تیر و کمان افتد صد صید بخاک ره
گر میل شکار افتد هچون تو سواری را
سوز نفس اهلی در آه حریفان نیست
کین درد نمی باشد هر سینه فکاری را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۱ - بر شمع فلک حسنت آن لحظه که ناز آرد
بر شمع فلک حسنت آن لحظه که ناز آرد
از جلوه گه نازش با خاک نیاز آرد
گر طایر قدسی را بر خال تو چشم افتد
از سیر حقیقت رو در دام مجاز آرد
جانبخش لبی داری کاندم که سخن گوید
از وادی خاموشی صد گمشده باز آرد
ای ظالم کافر دل وی کافر ظالم خو
داغ تو مرا تا کی در سوز و گداز آرد
هرچند ز ناز آن مه آزرده کند دلها
اهلی تو نیاز آورد شاید که بناز آرد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۶ - گویند که با غیری وین گرچه یقین باشد
گویند که با غیری وین گرچه یقین باشد
میدانم و میگویم شاید نه چنین باشد
در پای تو از بختم امید بود مردن
این غایت امید است گر بخت برین باشد
در کوی غم از مجنون پیشیم و تو پس دانی
این پیش و پسی ظاهر در روز پسین باشد
عشق تو نمی گنجد در جان و دل خرم
هر کس که ترا خواهد باید که حزین باشد
چون غمزه چشم تو شد گوشه نشین اکنون
هر فتنه که برخیزد از گوشه نشین باشد
لعلت که به کوثر زد از خاتم خط مهری
گنج دو جهان او را در زیر نگین باشد
شد نکته غم اهلی سر دفتر عشق اول
یک نکته ازین دفتر گفتیم و همین باشد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۶ - از بسکه می وصلت بیرون رود از دستم
از بسکه می وصلت بیرون رود از دستم
روزیکه ترا بینم تا روز دگر مستم
ای آفت جان و دل دارم ز تو صد منت
کز دردسر مستی از یمن تو وارستم
در عشق سرافرازی بردار توان کردن
تا من سر جان دارم در کوی غمت پستم
گفتم مگر از مهرت طرفی بتوان بستن
بی مهر و وفا بودی نقش غلطی بستم
در عشق بتان اهلی خوانند اگرم کافر
از روی مسلمانی انصاف دهم هستم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۷۱ - صوفی تو نیی صافی از عشق چه میلافی
صوفی تو نیی صافی از عشق چه میلافی
کاین عشق نمی بندد بی آینه صافی
خوش آنکه طبیب من آمد بسر خسته
میداد ز لب شربت میخواند هوالشافی
گتم که تو چون عیسی گر مرده کنی زنده
حاجت بدعا نبود هرچند بود کافی
مشتاقترم هر دم ساقی به می وصلت
بر تشنه مستسقی دریا نبود وافی
اهلی به نسیم خود دل زنده کنش چون تو
هم گلبن مقصودی هم گلشن الطافی