تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عمعق بخاری : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - در نکوهش اغل نام
ای آفتاب ملک، رهی خفته بود دوش
غایب شده ز عقل و جدا مانده ای ز هوش
وقت سحر، که چشم شود باز از قضا
دیدم به کوی خلقی ماننده سروش
گفتند بنده را که اغل را شه جهان
از بندگان بنده زنی هدیه داد دوش
حکم خدای و حکم خداوند نافذست
من بنده ی مطیعم و فرمان بر خموش
لیکن ستم بود به کنار چنان سگی
سرو ستاره عارض و خورشید لاله پوش
او زن به مزد باشد و این عورتان ما
هنجار زن بمزدند ایدون و زن فروش
داماد او چگونه بود آنکه مرو را
صد غرچه بیش گاده بود بر ره غموش؟
از گوش تا به گوش دهانی نهاده باز
چون ماهیان کر بمیان پار گین زوش
رویی چو روی دیو و دهانی چو کون مغ
گوشی چو باد بیزن و کونی چو گاو دوش
ای کون تو دریده تر از چارغ بلیس
جز ما نیافتی به همه شهر دست خوش؟
تا هیچ زن نیابی آن کن که مر تراست
از فرق تا به ساق وز پایشنه تا به گوش
تا ریش تو سپید نشد شوی داشتی
اکنون ز بی زنیت چرا باید این خروش؟
تا کون تو بستن فرسود و ریش گشت
خواهی کسی که داری در پیش، کن تو توش
اندر جهان ز جانوران هیچ کس نماند
کز او نیامد در کون تو دروش
اندر ستور گاه و کیلی ازان من
صد سگ تو و به از تو سگ روسبی فروش
ای مادر و تبار و کسکهات روسبی
این یک حدیث بشنو و چون سگ تو دار هوش
آغوش زنت هرگز بی پور من مباد
تا بشکفد بنفشه و شب بوی و پیلگوش
غایب شده ز عقل و جدا مانده ای ز هوش
وقت سحر، که چشم شود باز از قضا
دیدم به کوی خلقی ماننده سروش
گفتند بنده را که اغل را شه جهان
از بندگان بنده زنی هدیه داد دوش
حکم خدای و حکم خداوند نافذست
من بنده ی مطیعم و فرمان بر خموش
لیکن ستم بود به کنار چنان سگی
سرو ستاره عارض و خورشید لاله پوش
او زن به مزد باشد و این عورتان ما
هنجار زن بمزدند ایدون و زن فروش
داماد او چگونه بود آنکه مرو را
صد غرچه بیش گاده بود بر ره غموش؟
از گوش تا به گوش دهانی نهاده باز
چون ماهیان کر بمیان پار گین زوش
رویی چو روی دیو و دهانی چو کون مغ
گوشی چو باد بیزن و کونی چو گاو دوش
ای کون تو دریده تر از چارغ بلیس
جز ما نیافتی به همه شهر دست خوش؟
تا هیچ زن نیابی آن کن که مر تراست
از فرق تا به ساق وز پایشنه تا به گوش
تا ریش تو سپید نشد شوی داشتی
اکنون ز بی زنیت چرا باید این خروش؟
تا کون تو بستن فرسود و ریش گشت
خواهی کسی که داری در پیش، کن تو توش
اندر جهان ز جانوران هیچ کس نماند
کز او نیامد در کون تو دروش
اندر ستور گاه و کیلی ازان من
صد سگ تو و به از تو سگ روسبی فروش
ای مادر و تبار و کسکهات روسبی
این یک حدیث بشنو و چون سگ تو دار هوش
آغوش زنت هرگز بی پور من مباد
تا بشکفد بنفشه و شب بوی و پیلگوش
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۴ - بویی که از بهار نسیم صبا برد
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۸ - با جام باده در وطن امروز بر فروز
با جام باده در وطن امروز بر فروز
آن گوهری که هست مدد در صفای جان
قد بلند او بمثل مثل نارون
رنگ عجیب او بصفت رنگ ناردان
بیگانه از ستاره ولیکن ستاره بار
بی بهره از عقیق ولیکن عقیق سان
رخشان ترست پیکرش از جنس آفتاب
پیچان ترست قالبش از شاخ خیزران
در گوش او ز گوهر چرخست گوشوار
بر فرق او ز مشک سیاهست طیلسان
شنگرف را بگونه دلیل معینست
لیکن همی نماید زنگار ازو دخان
چون خاطر کریم صفا اندرو پدید
چون همت بلند جوادی درو عیان
چون بر زمین ز پیکر خود سایه افگند
سوی سپهر پشه زرین شود روان
نقصان کجا رسد بطبایع ز روزگار؟
تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان
آن گوهری که هست مدد در صفای جان
قد بلند او بمثل مثل نارون
رنگ عجیب او بصفت رنگ ناردان
بیگانه از ستاره ولیکن ستاره بار
بی بهره از عقیق ولیکن عقیق سان
رخشان ترست پیکرش از جنس آفتاب
پیچان ترست قالبش از شاخ خیزران
در گوش او ز گوهر چرخست گوشوار
بر فرق او ز مشک سیاهست طیلسان
شنگرف را بگونه دلیل معینست
لیکن همی نماید زنگار ازو دخان
چون خاطر کریم صفا اندرو پدید
چون همت بلند جوادی درو عیان
چون بر زمین ز پیکر خود سایه افگند
سوی سپهر پشه زرین شود روان
نقصان کجا رسد بطبایع ز روزگار؟
تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۱۱ - اندر زمانه جود تو تنگی رها نکرد
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۱۳ - گر نیستی درون دلم آتش فراق
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۲۱ - سیمرغ وقت بود، ولیکن ز پنچ مرغ
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۲۳ - هنگام آنکه گل دمد از خاک بوستان
هنگام آنکه گل دمد از خاک بوستان
رفت آن گل شکفته و در خاک شد نهان
هنگام آنکه شاخ شجر نم کشد ز ابر
بی آب ماند نرگس آن تازه بوستان
با جام باده در وطن امروز بر فروز
آن گوهری که هست مدد در صفای جان
قد بلند او به مثل مثل نارون
رنگ عجیب او به صفت رنگ ناردان
بیگانه از ستاره ولیکن ستاره بار
بی بهره از عقیق ولیکن عقیق سان
رخشان تر است پیکرش از جنس آفتاب
پیچان تر است قالبش از شاخ خیزران
در گوش او ز گوهر چرخ است گوشوار
بر فرق او ز مشک سیاهست طیلسان
شنگرف را به گونه دلیل معین ست
لیکن همی نماید زنگار ازودخان
چون خاطر کریم صفا اندرو پدید
چون همت بلند جوادی درو عیان
چون بر زمین ز پیکر خود سایه افگند
سوی سپهر پشه ی زرین شود روان
نقصان کجا رسد به طبایع ز روزگار؟
تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان
رفت آن گل شکفته و در خاک شد نهان
هنگام آنکه شاخ شجر نم کشد ز ابر
بی آب ماند نرگس آن تازه بوستان
با جام باده در وطن امروز بر فروز
آن گوهری که هست مدد در صفای جان
قد بلند او به مثل مثل نارون
رنگ عجیب او به صفت رنگ ناردان
بیگانه از ستاره ولیکن ستاره بار
بی بهره از عقیق ولیکن عقیق سان
رخشان تر است پیکرش از جنس آفتاب
پیچان تر است قالبش از شاخ خیزران
در گوش او ز گوهر چرخ است گوشوار
بر فرق او ز مشک سیاهست طیلسان
شنگرف را به گونه دلیل معین ست
لیکن همی نماید زنگار ازودخان
چون خاطر کریم صفا اندرو پدید
چون همت بلند جوادی درو عیان
چون بر زمین ز پیکر خود سایه افگند
سوی سپهر پشه ی زرین شود روان
نقصان کجا رسد به طبایع ز روزگار؟
تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۲۴ - گویی که هست مردم چشمم چو آبخو
جهان ملک خاتون : قصاید
شمارهٔ ۲ - فی نعت النّبی صلی الله علیه و آله و سلّم
ای افتخار نام نبوّت به نام تو
افزوده حشمت رسل از احتشام تو
تفضیل مکّه بر همه گیتی ز فضل تو
تعظیم کعبه از شرف احترام تو
تا قدر تو ز منزل ادنی مقام یافت
حیران بماند عقل کل اندر مقام تو
شاه فلک ز لوح شرف بر سریر نور
راضی بدان شدست که باشد غلام تو
طاوس سدره را که به عرش است آشیان
زان شد امین وحی که گشتست رام تو
در معرضی که اهل جهان را جزا دهند
دست جهان و دامن آل کرام تو
انعام تو شفاعت عامست یا نبی
بی بهره ام مساز ز انعام عام تو
افزوده حشمت رسل از احتشام تو
تفضیل مکّه بر همه گیتی ز فضل تو
تعظیم کعبه از شرف احترام تو
تا قدر تو ز منزل ادنی مقام یافت
حیران بماند عقل کل اندر مقام تو
شاه فلک ز لوح شرف بر سریر نور
راضی بدان شدست که باشد غلام تو
طاوس سدره را که به عرش است آشیان
زان شد امین وحی که گشتست رام تو
در معرضی که اهل جهان را جزا دهند
دست جهان و دامن آل کرام تو
انعام تو شفاعت عامست یا نبی
بی بهره ام مساز ز انعام عام تو
جهان ملک خاتون : قصاید
شماره ۳ - آمد نسیم و بوی تو آورد سوی من
آمد نسیم و بوی تو آورد سوی من
بادا فدای جان نسیم تو جان و تن
وه وه چه گویمت که چه خندان و شاد داشت
ما را نسیم وصل اویس از سوی قرن
ای دوست تا نسیم تو بشنیدم از صبا
از چشمم اوفتاد گل و لاله و سمن
تا نکهت شمامه ی زلفت شنیده ام
آشفته شد ز شوق، دل و جان ممتحن
بوی نسیم زلف تو عالم گرفته است
مگشای بند گیسو و عالم به هم مزن
حقّا که با نسایم انفاس خلق تو
بر بوی خویش طعنه زند مشک در ختن
عمریست تا به شوق رخ دلفریب تو
افکنده است زلف تو در گردنم رسن
تا کی ز اشتیاق تو جان مبتلای شوق
تا کی بر آرزوی تو دل خسته از حَزَن
می نالم از هوای تو مانند نی ز باد
می سوزم از فراق تو چون شمع در لکن
ای مه بیا و نور ده این کنج تیره را
ای گل بیا و شاد کن اطراف این چمن
ور نه ز دست جور تو شیرین روزگار
داد آورم به بارگه خسرو زَمَن
خورشید آسمان بزرگی مغیث دین
مهر سپهر مردمی و شاه پیلتن
احمد بهادر آنکه ز تأیید عدل اوست
هر تیر را اساس محبّت سوی مجن
دولت به گرد مشرق و مغرب بگشت و باز
هم بازگشت و کرد به درگاه او وطن
آن رستمی که گاه نبرد از نهیب او
کوه گران بلرزد و فرهاد کوه کن
دشمن چو عزم رزم تو سازد هنرورا
اوّل اساس گور کند راست با کفن
آن سروری که هیچ ندارد به هیچ روی
در هیچ باب هیچ نظیری به هیچ فن
حقّا که رسم ظلم و تطاول بتافت روی
ز آنجا که کرد مرکب عدل تو تاختن
شاها درِ تو مقصد ارباب حاجتست
رحمی بکن نظر به من ناتوان فکن
بنیاد بقعه ای که بزرگان نهاده اند
ای کان عدل و مرحمت آباد کن مکن
چون روز روشن است در احسان و عدل تو
آثار بنده پروری و لطف ذوالمنن
در عدل چون محمّد و در علم چون علی
در خلق چون حسینی و اوصاف چون حسن
ای پادشه نشان که نشست از نهیب تو
در شه ره زمانه غبار غم و فتن
بی هیچ اشارتی ز جناب یمین تو
سر بر نیاورید سهیل از سوی یمن
در راه مدحت تو درازست پای شعر
گیرم ره دعای تو کوته کنم سخن
بادا بقای عمر تو چندانکه دست وهم
کوته شود ز غایت آن عمر یافتن
قدرت بلند باد و ز لطفت در این جهان
قدرم بلند کن که ندانند قدر من
بادا فدای جان نسیم تو جان و تن
وه وه چه گویمت که چه خندان و شاد داشت
ما را نسیم وصل اویس از سوی قرن
ای دوست تا نسیم تو بشنیدم از صبا
از چشمم اوفتاد گل و لاله و سمن
تا نکهت شمامه ی زلفت شنیده ام
آشفته شد ز شوق، دل و جان ممتحن
بوی نسیم زلف تو عالم گرفته است
مگشای بند گیسو و عالم به هم مزن
حقّا که با نسایم انفاس خلق تو
بر بوی خویش طعنه زند مشک در ختن
عمریست تا به شوق رخ دلفریب تو
افکنده است زلف تو در گردنم رسن
تا کی ز اشتیاق تو جان مبتلای شوق
تا کی بر آرزوی تو دل خسته از حَزَن
می نالم از هوای تو مانند نی ز باد
می سوزم از فراق تو چون شمع در لکن
ای مه بیا و نور ده این کنج تیره را
ای گل بیا و شاد کن اطراف این چمن
ور نه ز دست جور تو شیرین روزگار
داد آورم به بارگه خسرو زَمَن
خورشید آسمان بزرگی مغیث دین
مهر سپهر مردمی و شاه پیلتن
احمد بهادر آنکه ز تأیید عدل اوست
هر تیر را اساس محبّت سوی مجن
دولت به گرد مشرق و مغرب بگشت و باز
هم بازگشت و کرد به درگاه او وطن
آن رستمی که گاه نبرد از نهیب او
کوه گران بلرزد و فرهاد کوه کن
دشمن چو عزم رزم تو سازد هنرورا
اوّل اساس گور کند راست با کفن
آن سروری که هیچ ندارد به هیچ روی
در هیچ باب هیچ نظیری به هیچ فن
حقّا که رسم ظلم و تطاول بتافت روی
ز آنجا که کرد مرکب عدل تو تاختن
شاها درِ تو مقصد ارباب حاجتست
رحمی بکن نظر به من ناتوان فکن
بنیاد بقعه ای که بزرگان نهاده اند
ای کان عدل و مرحمت آباد کن مکن
چون روز روشن است در احسان و عدل تو
آثار بنده پروری و لطف ذوالمنن
در عدل چون محمّد و در علم چون علی
در خلق چون حسینی و اوصاف چون حسن
ای پادشه نشان که نشست از نهیب تو
در شه ره زمانه غبار غم و فتن
بی هیچ اشارتی ز جناب یمین تو
سر بر نیاورید سهیل از سوی یمن
در راه مدحت تو درازست پای شعر
گیرم ره دعای تو کوته کنم سخن
بادا بقای عمر تو چندانکه دست وهم
کوته شود ز غایت آن عمر یافتن
قدرت بلند باد و ز لطفت در این جهان
قدرم بلند کن که ندانند قدر من
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲ - ای گوهر لطافت و ای منبع صفا
ای گوهر لطافت و ای منبع صفا
بردیم از فراق تو بر وصلت التجا
بر بستر غمیم فتاده ز روز هجر
آخر شبی خلاف فراقت ز در درآ
بر درد من طبیب چو آگاه گشت گفت
جز داروی وصال نباشد تو را دوا
جانا ببخش بر من مسکین مستمند
بر بستر فراق نباشم چنین روا
گر باورت ز من نکند نور دیده ام
بر حال زار و رنگ رخم دیده برگشا
تا بنگری که حال جهان بی تو چون بود
رنگ چو کاه و اشک چو خونم بود گوا
تا چند خون این دل مسکین خوری مخور
آخر که گفت بر تو حلالست خون ما
بیگانه خوی دلبر ما دل ز ما ببرد
رحمی نکرد بر دل مجروح آشنا
زین بیشتر جفا نپسندند در جهان
بر زیر دست جور نکردست پادشا
بردیم از فراق تو بر وصلت التجا
بر بستر غمیم فتاده ز روز هجر
آخر شبی خلاف فراقت ز در درآ
بر درد من طبیب چو آگاه گشت گفت
جز داروی وصال نباشد تو را دوا
جانا ببخش بر من مسکین مستمند
بر بستر فراق نباشم چنین روا
گر باورت ز من نکند نور دیده ام
بر حال زار و رنگ رخم دیده برگشا
تا بنگری که حال جهان بی تو چون بود
رنگ چو کاه و اشک چو خونم بود گوا
تا چند خون این دل مسکین خوری مخور
آخر که گفت بر تو حلالست خون ما
بیگانه خوی دلبر ما دل ز ما ببرد
رحمی نکرد بر دل مجروح آشنا
زین بیشتر جفا نپسندند در جهان
بر زیر دست جور نکردست پادشا
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۸ - ای باد صبحدم چه خبر از نگار ما
ای باد صبحدم چه خبر از نگار ما
چونست حال آن صنم گلعذار ما
باشد عنایتش به سوی خستگان هجر
یا دارد او فراغتی از روزگار ما
بربود دل ز دستم و درپای غم فکند
رحمی نکرد بر دل مسکین زار ما
از من بگو به یار ستمگر که بیش از این
در آب و آتشیم، مده انتظار ما
کاشانه ی دلم ز جمال تو روشن است
شمع میان جمع تویی در دیار ما
ماییم سر نهاده به پای غمت مدام
شادان نشسته سرو قدت در کنار ما
خوش بود با وصال توام روزگار دل
بربود روزگار تو را از کنار ما
مخمور باده ی لب لعلم چه کم شود
گر بشکنی ز نرگس مستت خمار ما
من خاک راه عشق تو گشتم ز جان و دل
بر خاطر تو گر ننشیند غبار ما
ما شیرگیر باده به یاد لبش شدیم
با چشم آهوانه بگشت او شکار ما
قلبیم راستی به غم عشق در جهان
مشکن ز روی لطف خدا را عیار ما
چونست حال آن صنم گلعذار ما
باشد عنایتش به سوی خستگان هجر
یا دارد او فراغتی از روزگار ما
بربود دل ز دستم و درپای غم فکند
رحمی نکرد بر دل مسکین زار ما
از من بگو به یار ستمگر که بیش از این
در آب و آتشیم، مده انتظار ما
کاشانه ی دلم ز جمال تو روشن است
شمع میان جمع تویی در دیار ما
ماییم سر نهاده به پای غمت مدام
شادان نشسته سرو قدت در کنار ما
خوش بود با وصال توام روزگار دل
بربود روزگار تو را از کنار ما
مخمور باده ی لب لعلم چه کم شود
گر بشکنی ز نرگس مستت خمار ما
من خاک راه عشق تو گشتم ز جان و دل
بر خاطر تو گر ننشیند غبار ما
ما شیرگیر باده به یاد لبش شدیم
با چشم آهوانه بگشت او شکار ما
قلبیم راستی به غم عشق در جهان
مشکن ز روی لطف خدا را عیار ما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۹ - بشکست چشم مست تو جانا خمار ما
بشکست چشم مست تو جانا خمار ما
بربود زلف شست تو از دل قرار ما
از آه بی دلان که برآرند صبحدم
آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما
دایم خیال قدّ تو در دیده ی منست
زیرا که جای سرو بود در کنار ما
از پا درآمدم ز غم روی آن صنم
نگرفت دست دل شبکی آن نگار ما
دیدم بسی جهان و بگشتم به عشق او
کس نیست در جهان وفا همچو یار ما
گفتم شکار زلف تو گشتم ستمگرا
گفتا که هست خلق جهانی شکار ما
گفتم وفا و مهر نداری چرا بگو
مست فراغتی تو ز احوال زار ما
کارم خراب از غم و بارم به دل ز عشق
روزی نظر فکن تو در این کار و بار ما
بربود زلف شست تو از دل قرار ما
از آه بی دلان که برآرند صبحدم
آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما
دایم خیال قدّ تو در دیده ی منست
زیرا که جای سرو بود در کنار ما
از پا درآمدم ز غم روی آن صنم
نگرفت دست دل شبکی آن نگار ما
دیدم بسی جهان و بگشتم به عشق او
کس نیست در جهان وفا همچو یار ما
گفتم شکار زلف تو گشتم ستمگرا
گفتا که هست خلق جهانی شکار ما
گفتم وفا و مهر نداری چرا بگو
مست فراغتی تو ز احوال زار ما
کارم خراب از غم و بارم به دل ز عشق
روزی نظر فکن تو در این کار و بار ما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۰ - در باغ گل نماند و برفت از دیار ما
در باغ گل نماند و برفت از دیار ما
خوش بود هفته ای دو سه گل در کنار ما
هر چند گل به حسن بسی لاف می زند
کی دارد او طراوت روی نگار ما
از ما مکش تو سر که بدان روی مهوشت
آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما
بارست بر در تو سگان را ستمگرا
در خلوت وصال حرامست بار ما
در عهد حسن و دلبری ما در این جهان
کردی به یک زمان دل شهری شکار ما
پرسی که حال و کار جهان چیست در غمم
جز گریه در فراق رخت نیست کار ما
بگذر به خاک ما زره مردمی ولیک
ترسم به دامن تو نشیند غبار ما
گر دورم از جناب شریف تو عذرها
بپذیر چونکه نیست در آن اختیار ما
خوش بود هفته ای دو سه گل در کنار ما
هر چند گل به حسن بسی لاف می زند
کی دارد او طراوت روی نگار ما
از ما مکش تو سر که بدان روی مهوشت
آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما
بارست بر در تو سگان را ستمگرا
در خلوت وصال حرامست بار ما
در عهد حسن و دلبری ما در این جهان
کردی به یک زمان دل شهری شکار ما
پرسی که حال و کار جهان چیست در غمم
جز گریه در فراق رخت نیست کار ما
بگذر به خاک ما زره مردمی ولیک
ترسم به دامن تو نشیند غبار ما
گر دورم از جناب شریف تو عذرها
بپذیر چونکه نیست در آن اختیار ما
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۳ - ما سر نهاده ایم به پایش بگو صبا
ما سر نهاده ایم به پایش بگو صبا
با سرو ناز تا که چرا سر کشد ز ما
گر عرضه می دهیم نیازی برش رواست
کاو پادشاه کشور حسنست و ما گدا
در موسمی که سایه ی سروست و وقت گل
از ما جداست سرو گل اندام ما چرا
دور از کنار ماست سهی سرو یار و هست
زین غصّه در میان دل و دیده ماجرا
مگذر ز ما و بر سر ما سایه ای فکن
کافکنده است بار فراقت مرا ز پا
محراب ابروان تو تا قبله ی دلست
جان در نیاز و دست دل ماست در دعا
بنمای آفتاب جمالت که می شود
جام جهان نمای ز روی تو با صفا
با سرو ناز تا که چرا سر کشد ز ما
گر عرضه می دهیم نیازی برش رواست
کاو پادشاه کشور حسنست و ما گدا
در موسمی که سایه ی سروست و وقت گل
از ما جداست سرو گل اندام ما چرا
دور از کنار ماست سهی سرو یار و هست
زین غصّه در میان دل و دیده ماجرا
مگذر ز ما و بر سر ما سایه ای فکن
کافکنده است بار فراقت مرا ز پا
محراب ابروان تو تا قبله ی دلست
جان در نیاز و دست دل ماست در دعا
بنمای آفتاب جمالت که می شود
جام جهان نمای ز روی تو با صفا
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۷ - افتاده در دلم ز دو زلف تو تابها
افتاده در دلم ز دو زلف تو تابها
زان هر شبم ز غصّه پریشانست خوابها
مهمان دیده است همه شب خیال تو
آرم برای بزم خیالت شرابها
خون دل از دو دیده ی مهجور می کنم
اندر پیاله وز جگر خود کبابها
گفتم نظر به حال من خسته دل فکن
از روی لطف دوست شنیدم جوابها
گفتم مکن جفا به من خسته بیش ازین
کز دیده رفت در غم هجرم شرابها
تابم ببردی از دل مجروح ناتوان
دادی مرا به دست غم هجر تابها
مه در نقاب می نتوان دید در جهان
بگشا به لطف از رخ چون مه نقابها
زان هر شبم ز غصّه پریشانست خوابها
مهمان دیده است همه شب خیال تو
آرم برای بزم خیالت شرابها
خون دل از دو دیده ی مهجور می کنم
اندر پیاله وز جگر خود کبابها
گفتم نظر به حال من خسته دل فکن
از روی لطف دوست شنیدم جوابها
گفتم مکن جفا به من خسته بیش ازین
کز دیده رفت در غم هجرم شرابها
تابم ببردی از دل مجروح ناتوان
دادی مرا به دست غم هجر تابها
مه در نقاب می نتوان دید در جهان
بگشا به لطف از رخ چون مه نقابها
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۵ - ای دیده گشته در غم هجر تو چون شراب
ای دیده گشته در غم هجر تو چون شراب
وای دل بر آتش غم عشقت شده کباب
ای سرو راستی که قدی خوش کشیده ای
در بوستان عشق سر از سوی ما متاب
بر آتش رخت جگر ما کباب شد
وز خون دیده رفت به جام دلم شراب
بگشا نقاب از رخ خورشید پیکرت
زان رو که نیست عادت خورشید در نقاب
مهر رخت چو بر من خسته جگر فتاد
سرگشته همچو ذرّه شدم پیش آفتاب
بشتاب سوی خسته ی هجران خود ببین
کاین عمر بیوفا به چه سان می کند شتاب
عمر عزیز در غم ایام صرف شد
خوش عهد کودکی و خوشا موسم شباب
جانا به دیده ام تو نگویی که از چه روی
ترکان چشم مست تو بستند راه خواب
با من خیال یار درآمد به گفت و گوی
گفتا بگو حکایت و بشنو ز من جواب
جایی که هست مسکن خیل خیال دوست
آنجا مجال خواب نباشد به هیچ باب
خواهیم دست بوس تو دریافت چو عنان
باشد که پای بوس تو یابیم چون رکاب
بر دی به لعل دلکشت ای دوست دل ز ما
کردی به تیر غمزه ی فتان جهان خراب
وای دل بر آتش غم عشقت شده کباب
ای سرو راستی که قدی خوش کشیده ای
در بوستان عشق سر از سوی ما متاب
بر آتش رخت جگر ما کباب شد
وز خون دیده رفت به جام دلم شراب
بگشا نقاب از رخ خورشید پیکرت
زان رو که نیست عادت خورشید در نقاب
مهر رخت چو بر من خسته جگر فتاد
سرگشته همچو ذرّه شدم پیش آفتاب
بشتاب سوی خسته ی هجران خود ببین
کاین عمر بیوفا به چه سان می کند شتاب
عمر عزیز در غم ایام صرف شد
خوش عهد کودکی و خوشا موسم شباب
جانا به دیده ام تو نگویی که از چه روی
ترکان چشم مست تو بستند راه خواب
با من خیال یار درآمد به گفت و گوی
گفتا بگو حکایت و بشنو ز من جواب
جایی که هست مسکن خیل خیال دوست
آنجا مجال خواب نباشد به هیچ باب
خواهیم دست بوس تو دریافت چو عنان
باشد که پای بوس تو یابیم چون رکاب
بر دی به لعل دلکشت ای دوست دل ز ما
کردی به تیر غمزه ی فتان جهان خراب
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۶ - در ما فکنده ای چو سر زلف خویش تاب
در ما فکنده ای چو سر زلف خویش تاب
زین بیش آن مپیچ و سر از سوی ما متاب
تا کی نهان شوی ز دو چشم دلم بگو
هرگز که دید صورت خورشید در نقاب
ما را ز مهر روی تو در دل حرارتیست
تسکین آن نمی شود اّلا به ماهتاب
ماه رخت مدار دریغ از من ضعیف
از ذرّه کی دریغ کند مهر آفتاب
رنجور عشق را ز دِوا چاره ای بساز
زیرا که هست چاره ی بیچارگان ثواب
ای سرو راستی بنشین در دو چشم ما
دانی که جای سرو روانست در سر آب
آتش گرفت در دل ما رحمتی نمای
زان رو که خون همی رود از چشم ما چو آب
گفتم جهان ز عدل تو آبادتر شود
اکنون یقین شدم که تو خواهی جهان خراب
زین بیش آن مپیچ و سر از سوی ما متاب
تا کی نهان شوی ز دو چشم دلم بگو
هرگز که دید صورت خورشید در نقاب
ما را ز مهر روی تو در دل حرارتیست
تسکین آن نمی شود اّلا به ماهتاب
ماه رخت مدار دریغ از من ضعیف
از ذرّه کی دریغ کند مهر آفتاب
رنجور عشق را ز دِوا چاره ای بساز
زیرا که هست چاره ی بیچارگان ثواب
ای سرو راستی بنشین در دو چشم ما
دانی که جای سرو روانست در سر آب
آتش گرفت در دل ما رحمتی نمای
زان رو که خون همی رود از چشم ما چو آب
گفتم جهان ز عدل تو آبادتر شود
اکنون یقین شدم که تو خواهی جهان خراب
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۷ - بی دولت وصال دلم چون جهان خراب
بی دولت وصال دلم چون جهان خراب
ای سرو جان ز ما تو ازین بیش سر متاب
از ما نظر دریغ مدار این جهان پناه
کس داشت نور دور ز درویش آفتاب
تا زلف را به عارض مهتاب داده ای
تا بی فتاده از سر زلفت به ماهتاب
یاد لب چو لعل تو در آتشم نشاند
از دیده در فراق تو خون می رود چو آب
گفتم دوای درد دلم کن طبیب گفت
صبرست چاره ی غم عشق تو را جواب
در آرزوی روی تو خون می خورم چرا
بستست عشق روی تو بر دیده راه خواب
تا کی سپندوار بر آتش نهی مرا
تا کی به چشم شوخ جهان را کنی خراب
ای سرو جان ز ما تو ازین بیش سر متاب
از ما نظر دریغ مدار این جهان پناه
کس داشت نور دور ز درویش آفتاب
تا زلف را به عارض مهتاب داده ای
تا بی فتاده از سر زلفت به ماهتاب
یاد لب چو لعل تو در آتشم نشاند
از دیده در فراق تو خون می رود چو آب
گفتم دوای درد دلم کن طبیب گفت
صبرست چاره ی غم عشق تو را جواب
در آرزوی روی تو خون می خورم چرا
بستست عشق روی تو بر دیده راه خواب
تا کی سپندوار بر آتش نهی مرا
تا کی به چشم شوخ جهان را کنی خراب
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸ - آن ماه اگر فرو کشد از روی خود نقاب
آن ماه اگر فرو کشد از روی خود نقاب
از شرم روش خون چکد از روی آفتاب
بیدار بخت تست ولیکن به چشم ما
ای دوست از چه روی ببستست راه خواب
بازآ که از فراق رخ دلفریب تو
خون می رود ز دیده ی جانم به جای آب
پیش لب چو آب حیات تو عاشقان
از دل کنند آتش و از سینه ها کباب
بر باد داده ای تو چو خاکم ز عشق خویش
آبم ببرده ای تو از آن آتش مذاب
خوی می چکد ز عارض چون یاسمن تو را
گل چون عرق کند بچکد زو به دم گلاب
در خواب دولت شب وصلم نموده اند
تشنه ز حسرت آب تصوّر کند سراب
چون زلف سرکشت دگرم تاب می دهی
زین بیش دلبرا ز من خسته سرمتاب
از غمزه های مست خود ای نور دیده ام
کردی چو چشم خویش جهان سر به سر خراب
از شرم روش خون چکد از روی آفتاب
بیدار بخت تست ولیکن به چشم ما
ای دوست از چه روی ببستست راه خواب
بازآ که از فراق رخ دلفریب تو
خون می رود ز دیده ی جانم به جای آب
پیش لب چو آب حیات تو عاشقان
از دل کنند آتش و از سینه ها کباب
بر باد داده ای تو چو خاکم ز عشق خویش
آبم ببرده ای تو از آن آتش مذاب
خوی می چکد ز عارض چون یاسمن تو را
گل چون عرق کند بچکد زو به دم گلاب
در خواب دولت شب وصلم نموده اند
تشنه ز حسرت آب تصوّر کند سراب
چون زلف سرکشت دگرم تاب می دهی
زین بیش دلبرا ز من خسته سرمتاب
از غمزه های مست خود ای نور دیده ام
کردی چو چشم خویش جهان سر به سر خراب