تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۷۱ - ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد
ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد
خوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد
هر نفس می شود آشفته ز بیداد نسیم،
دل، که در چنبر زلف تو قراری دارد
روی و موی تو بود روز و شب مشتاقان
عالم عشق، عجب لیل و نهاری دارد
غالب آن است که تسخیر کند هفت اقلیم
هر غلامی که چنین شاه سواری دارد
دل اسیر است در آن زلف، نکو دارش از آنک،
هر اسیری سر و سامان و دیاری دارد
نشود تا نبری رنج فراق از پی وصل
چیدن گل، به چمن زحمت خاری دارد
با وجودت چه کنم، گر نکشم جور رقیب
نشئه باده ز پی رنج خماری دارد
من اگر عاشق روی تو شدم، خرده مگیر
شمع و پروانه و گل نیز هزاری دارد
هرکه او شاهد مستانه ما دید بگفت
افسر بی سر و پا طرفه نگاری دارد
خوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد
هر نفس می شود آشفته ز بیداد نسیم،
دل، که در چنبر زلف تو قراری دارد
روی و موی تو بود روز و شب مشتاقان
عالم عشق، عجب لیل و نهاری دارد
غالب آن است که تسخیر کند هفت اقلیم
هر غلامی که چنین شاه سواری دارد
دل اسیر است در آن زلف، نکو دارش از آنک،
هر اسیری سر و سامان و دیاری دارد
نشود تا نبری رنج فراق از پی وصل
چیدن گل، به چمن زحمت خاری دارد
با وجودت چه کنم، گر نکشم جور رقیب
نشئه باده ز پی رنج خماری دارد
من اگر عاشق روی تو شدم، خرده مگیر
شمع و پروانه و گل نیز هزاری دارد
هرکه او شاهد مستانه ما دید بگفت
افسر بی سر و پا طرفه نگاری دارد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۷۲ - از درم باز کی آن دلبر طناز آید
از درم باز کی آن دلبر طناز آید
عمر بگذشته ندیده است کسی باز آید
باز می دوزمش از سوزن صبر و نخ تاب،
تیر مژگانت اگر پرد در راز آمد
سوخت در آتش غیرت دل خونم، که چرا،
لب جام است که با لعل تو دمساز آید
مالک حسن است که زآن مرحله در کشور عشق
ار نیاریش دو صد قافله ناز آید
دل به زلف تو بسی هست ولی سوخته نیست
این دل ماست در آن حلقه که ممتاز آید
گر تو با زمزمه بر خاک من آری گذری،
ز استخوانم به لحد همچو نی آواز آید
مرغ جانم به کمان خانه ابروت نشست
نیک دارش تو، مبادا، که به پرواز آید
عمر بگذشته ندیده است کسی باز آید
باز می دوزمش از سوزن صبر و نخ تاب،
تیر مژگانت اگر پرد در راز آمد
سوخت در آتش غیرت دل خونم، که چرا،
لب جام است که با لعل تو دمساز آید
مالک حسن است که زآن مرحله در کشور عشق
ار نیاریش دو صد قافله ناز آید
دل به زلف تو بسی هست ولی سوخته نیست
این دل ماست در آن حلقه که ممتاز آید
گر تو با زمزمه بر خاک من آری گذری،
ز استخوانم به لحد همچو نی آواز آید
مرغ جانم به کمان خانه ابروت نشست
نیک دارش تو، مبادا، که به پرواز آید
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۷۳ - آن گروهی که ز جان و دل ما خوبترند
آن گروهی که ز جان و دل ما خوبترند
آن گروهند که پرورده خون جگرند
شوخ چشمند و سیه طرّه و سیمین اندام
بلکه با طلعت خورشید نظیر قمرند
گرچه سنگین دل و پیمان شکن و عهد گسل
سرو رفتار و صنوبر قد و طوبی ثمرند
حور کردار و پری پیکر و شکر گفتار
حیف و صد حیف، که عاشق کش و بیدادگرند
مهوشان شه منش و با گهر و نازک طبع
عاشقان مفلس و دیوانه و بی پا و سرند
دانه هایی که من از دیده به دامان دارم
در غم سیمبران حسرت لعل و گهرند
محنت عشق و غم فرقت یاران عزیز،
همچو روز و شب ما غمزدگان در گذرند
ای خوش آنان که ز شوق قد سرو و رخ گل،
در مقامات غزل همدم مرغ سحرند
افسرا، در غم دلدار، ز ما صبر مجوی
عاشقانی که صبورند گروهی دگرند
آن گروهند که پرورده خون جگرند
شوخ چشمند و سیه طرّه و سیمین اندام
بلکه با طلعت خورشید نظیر قمرند
گرچه سنگین دل و پیمان شکن و عهد گسل
سرو رفتار و صنوبر قد و طوبی ثمرند
حور کردار و پری پیکر و شکر گفتار
حیف و صد حیف، که عاشق کش و بیدادگرند
مهوشان شه منش و با گهر و نازک طبع
عاشقان مفلس و دیوانه و بی پا و سرند
دانه هایی که من از دیده به دامان دارم
در غم سیمبران حسرت لعل و گهرند
محنت عشق و غم فرقت یاران عزیز،
همچو روز و شب ما غمزدگان در گذرند
ای خوش آنان که ز شوق قد سرو و رخ گل،
در مقامات غزل همدم مرغ سحرند
افسرا، در غم دلدار، ز ما صبر مجوی
عاشقانی که صبورند گروهی دگرند
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۷۴ - این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنند
این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنند
رفته در پیرهنی چون چمن یاسمنند
بلبلانند که نالان گل سرخ بهار
دوستانند که دستان گل انجمنند
زنده دل، هیچ نخوابیده که در فصل بهار،
مردگانند که آغشه خاک و کفنند
در گلستان تو ای شکر شیرین حرکات
طوطیانند که خوش منطق و شکر شکنند
چه نباتی تو، که تا در سخنم نام تو رفت
بلبلان شیفته منطق شیرین منند
عاشقان رخ تو، با غم هجرت در باغ،
همچو افسر، همگی ساکن بیتالحزنند
رفته در پیرهنی چون چمن یاسمنند
بلبلانند که نالان گل سرخ بهار
دوستانند که دستان گل انجمنند
زنده دل، هیچ نخوابیده که در فصل بهار،
مردگانند که آغشه خاک و کفنند
در گلستان تو ای شکر شیرین حرکات
طوطیانند که خوش منطق و شکر شکنند
چه نباتی تو، که تا در سخنم نام تو رفت
بلبلان شیفته منطق شیرین منند
عاشقان رخ تو، با غم هجرت در باغ،
همچو افسر، همگی ساکن بیتالحزنند
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۷۹ - با صبا نفحه جان از بر جانان آید
با صبا نفحه جان از بر جانان آید
هر نفس ز آمدنش در تن ما جان آید
آن که ننشست و به اکراه برفت، اینک باز،
فرش راه طلبش، دیده یاران آید
مدعی قالب بی جان شده، کان جان جهان،
سوی ما مست و غزل خوان و خرامان آید
زهره نظاره کنان است که در مجلس انس،
دف زنان، رقص کنان، یار غزل خوان آید
مگر آن روح روان رفته به بستان کامروز،
بوی جان هر نفس از جانب بستان آید
یار پیمان شکنم نیست مگر مایه عمر،
عمر باز آید اگر بر سر پیمان آید
داغ هجر تو نه داغی، که پذیرد مرهم،
درد عشق تو، نه دردی که به درمان آید
افسرا، خاطر مجموع از این حلقه مجوی،
خاصه این لحظه، که با زلف پریشان آید
هر نفس ز آمدنش در تن ما جان آید
آن که ننشست و به اکراه برفت، اینک باز،
فرش راه طلبش، دیده یاران آید
مدعی قالب بی جان شده، کان جان جهان،
سوی ما مست و غزل خوان و خرامان آید
زهره نظاره کنان است که در مجلس انس،
دف زنان، رقص کنان، یار غزل خوان آید
مگر آن روح روان رفته به بستان کامروز،
بوی جان هر نفس از جانب بستان آید
یار پیمان شکنم نیست مگر مایه عمر،
عمر باز آید اگر بر سر پیمان آید
داغ هجر تو نه داغی، که پذیرد مرهم،
درد عشق تو، نه دردی که به درمان آید
افسرا، خاطر مجموع از این حلقه مجوی،
خاصه این لحظه، که با زلف پریشان آید
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۴ - آنچه در مدرسه آموختم ایامی چند
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار
شکرین خنده و نوشین لب و شیرین گفتار
آمده بر سر ره تا چه کند با من مست
چشم مستش که بوّد آفت جان هوشیار
تار هر موی که در دست صبا داد شکست
هر شکن از شکنش رونق بازار تتار
چه بهاری تو که تا پرده ز رویت شده دور
راغ و باغ تو شده شیفته مانند هزار
هیچ دانی که چرا ابر بگرید بر گل
این گهرهاست که بر روی تو آورده بهار
هر که را می نگرم بسته فتراک تو هست
هست صیدی که در این دشت نکردی تو شکار؟
شکرین خنده و نوشین لب و شیرین گفتار
آمده بر سر ره تا چه کند با من مست
چشم مستش که بوّد آفت جان هوشیار
تار هر موی که در دست صبا داد شکست
هر شکن از شکنش رونق بازار تتار
چه بهاری تو که تا پرده ز رویت شده دور
راغ و باغ تو شده شیفته مانند هزار
هیچ دانی که چرا ابر بگرید بر گل
این گهرهاست که بر روی تو آورده بهار
هر که را می نگرم بسته فتراک تو هست
هست صیدی که در این دشت نکردی تو شکار؟
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر
بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر
ابروان کرده حسام و مژگان را خنجر
دل ما در صف مژگانش، شبی یک تنه تاخت
چون نیارست ستیز آورد انداخت سپر
بر نثار دُر دندان و عقیق لب او،
از دلم دیده فرو ریخت عقیقین گوهر
نبرد شیفتگی راه به غم خانه دل
نشود شیفته، گر زلف تو از باد سحر
در خم زلف دلم آرزوی لعل تو کرد
طلبد آب حیات از ظلمات اسکندر
ابروان کرده حسام و مژگان را خنجر
دل ما در صف مژگانش، شبی یک تنه تاخت
چون نیارست ستیز آورد انداخت سپر
بر نثار دُر دندان و عقیق لب او،
از دلم دیده فرو ریخت عقیقین گوهر
نبرد شیفتگی راه به غم خانه دل
نشود شیفته، گر زلف تو از باد سحر
در خم زلف دلم آرزوی لعل تو کرد
طلبد آب حیات از ظلمات اسکندر
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر
گر بود شیر، کند آهوی چشمت نخجیر
هر کجا ماه رخی، مهر تواش داده فروغ
هر کجا شیردلی، عشق تواش کرده اسیر
تو به قد نازی و او را همه قامت زیبا
بید مجنون نکند جلوه سرو کشمیر
جعد پنهان کن و بنگر به رخش زلف سیاه
دود انگشت نبخشد اثر مشک و عبیر
ابرویش بنگر و مژگان بفکن بر ابرو
ای کمان دار مزن تیر، بترس از شمشیر
نیستی رستم دستان، بهراس از سهراب
نیستت زهره شیرانه، بپرهیز از شیر
به دو زلفش که اگر خاطرش آشفته شود
می کشم یک شب از آتشکده سینه صفیر
خرمن ماه تو آتش زنم از شعله آه
که شود آینه خاکسترت ای مهر منیر
به دعا کشور حسن تو کنم زیر و زبر
که نماند اثرت هیچ ز اکلیل و سریر
پند افسر بشنو، نیک به دست آرش دل
ای که پولاد من از پنجه حسن تو خمیر
گر بود شیر، کند آهوی چشمت نخجیر
هر کجا ماه رخی، مهر تواش داده فروغ
هر کجا شیردلی، عشق تواش کرده اسیر
تو به قد نازی و او را همه قامت زیبا
بید مجنون نکند جلوه سرو کشمیر
جعد پنهان کن و بنگر به رخش زلف سیاه
دود انگشت نبخشد اثر مشک و عبیر
ابرویش بنگر و مژگان بفکن بر ابرو
ای کمان دار مزن تیر، بترس از شمشیر
نیستی رستم دستان، بهراس از سهراب
نیستت زهره شیرانه، بپرهیز از شیر
به دو زلفش که اگر خاطرش آشفته شود
می کشم یک شب از آتشکده سینه صفیر
خرمن ماه تو آتش زنم از شعله آه
که شود آینه خاکسترت ای مهر منیر
به دعا کشور حسن تو کنم زیر و زبر
که نماند اثرت هیچ ز اکلیل و سریر
پند افسر بشنو، نیک به دست آرش دل
ای که پولاد من از پنجه حسن تو خمیر
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - ای که بر ما گذری با همه کبر و غرور
ای که بر ما گذری با همه کبر و غرور
غم ما شیفتگان آوردت عیش و سرور
این همه گام که از کبر گذاری به زمین
هیچ دانی که بود دیده ما فرش عبور
چه غم ار ز آن که کند، بر تو نظر کوته بین
دیده مرغ شب از دیدن مهر آمده کور
چیست وقتی که بخواهم غم عشقت دم مرگ،
چیست روزی که ببینم مه رویت شب گور
غم و شادی همه یکسان بنماید در عشق
خود تفاوت نبود با غم دل ماتم و سور
افسرا، گر ننهد پا بسرت دوست، مرنج
که سلیمان ننهد تاج شهی بر سر مور
غم ما شیفتگان آوردت عیش و سرور
این همه گام که از کبر گذاری به زمین
هیچ دانی که بود دیده ما فرش عبور
چه غم ار ز آن که کند، بر تو نظر کوته بین
دیده مرغ شب از دیدن مهر آمده کور
چیست وقتی که بخواهم غم عشقت دم مرگ،
چیست روزی که ببینم مه رویت شب گور
غم و شادی همه یکسان بنماید در عشق
خود تفاوت نبود با غم دل ماتم و سور
افسرا، گر ننهد پا بسرت دوست، مرنج
که سلیمان ننهد تاج شهی بر سر مور
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش
روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش
وآن خم زلف پر از حلقه، کمند و زرهش
ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیست
کار صد لشکر خونخوار کند یک نگهش
آن که از ناز نهد پای تکبر بر خاک
غافل است آن که بوّد فرق سران خاک رهش
آن که از دیده او دیده ما گشت سفید،
نور هر دیده بود مردم چشم سیهش
به قیامت نکند میل بهشت و رخ حور
هر که آغوش نگاری بود آرامگهش
غیر ترسم بر افسر هنر خویش کند
فرصت صحبت وی بار خدایا مدهش
وآن خم زلف پر از حلقه، کمند و زرهش
ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیست
کار صد لشکر خونخوار کند یک نگهش
آن که از ناز نهد پای تکبر بر خاک
غافل است آن که بوّد فرق سران خاک رهش
آن که از دیده او دیده ما گشت سفید،
نور هر دیده بود مردم چشم سیهش
به قیامت نکند میل بهشت و رخ حور
هر که آغوش نگاری بود آرامگهش
غیر ترسم بر افسر هنر خویش کند
فرصت صحبت وی بار خدایا مدهش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - هرکه نبود گل نورسته به گلشن چو منش
هرکه نبود گل نورسته به گلشن چو منش
واله و مست کند نغمه مرغ چمنش
یار مانند بهار آمد و می باید داد
باغبان را خبر از سنبل و سرو سمنش
چه توقع کند از بوسه لعلش گل سرخ
آن که اندر دو لب غنچه نگنجد دهنش
باغبان سرو قدش دید و نظر کرد و نبود
در چمن سرو و شکر خنده شیرین سخنش
سروش از خون دل و اشک چنان پروردم،
که بود میوه انار لب و سیب ذقنش
دلم از بهر چه آشفته و بی سامان است
گر نه باد سحر آشفته نماید وطنش؟
همچو حورا، ز پس حله و می از پس جام،
می نماید ز پس برد یمانی بدنش
واله و مست کند نغمه مرغ چمنش
یار مانند بهار آمد و می باید داد
باغبان را خبر از سنبل و سرو سمنش
چه توقع کند از بوسه لعلش گل سرخ
آن که اندر دو لب غنچه نگنجد دهنش
باغبان سرو قدش دید و نظر کرد و نبود
در چمن سرو و شکر خنده شیرین سخنش
سروش از خون دل و اشک چنان پروردم،
که بود میوه انار لب و سیب ذقنش
دلم از بهر چه آشفته و بی سامان است
گر نه باد سحر آشفته نماید وطنش؟
همچو حورا، ز پس حله و می از پس جام،
می نماید ز پس برد یمانی بدنش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش
آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش
شد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش
عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی نگرفت
تا نپرورد به لخت دل و خون جگرش
ترسم از رنج بمیرد دل و افسوس خوری
در غم عشق جدایی مپسند این قدرش
مرده دل هیچ نداند غم عشق گل و سرو
هم مگر زنده کند نغمه مرغ سحرش
تا گل گلشن ما، لاله دوری افروخت
سوخت پروانه صفت مرغ دلم بال و پرش
هر نهالی ثمری دارد و سرو قد دوست
آن نهالی است که عاشق فکنی شد ثمرش
دلم اندر خم آن زلف نهان گشت و کنون
هست عمری که نیامد نه اثر نه خبرش
شد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش
عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی نگرفت
تا نپرورد به لخت دل و خون جگرش
ترسم از رنج بمیرد دل و افسوس خوری
در غم عشق جدایی مپسند این قدرش
مرده دل هیچ نداند غم عشق گل و سرو
هم مگر زنده کند نغمه مرغ سحرش
تا گل گلشن ما، لاله دوری افروخت
سوخت پروانه صفت مرغ دلم بال و پرش
هر نهالی ثمری دارد و سرو قد دوست
آن نهالی است که عاشق فکنی شد ثمرش
دلم اندر خم آن زلف نهان گشت و کنون
هست عمری که نیامد نه اثر نه خبرش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - آن که در دیده بینای من آمد جایش
آن که در دیده بینای من آمد جایش
هیچ از ریختن خون نبود پروایش
کرده منقار به خون جگر خویش خضاب
طوطی از حسرت لعل لب شکرخایش
زنده چون خضر از آن نیست سکندر که نداشت
ذوق بوسیدن لعل لب روح افزایش
گفته بودند به آواز دف و نغمه چنگ،
دیده بودند به زیبایی اگر همتایش
ناز بر مشتری و فخر به ناهید کنم
بر سرم باشد اگر سایه گردون سایش
آن که فرسود مرا در غم تنهایی و رفت،
باد یارب همهجا شادی غمفرسایش
هیچ از ریختن خون نبود پروایش
کرده منقار به خون جگر خویش خضاب
طوطی از حسرت لعل لب شکرخایش
زنده چون خضر از آن نیست سکندر که نداشت
ذوق بوسیدن لعل لب روح افزایش
گفته بودند به آواز دف و نغمه چنگ،
دیده بودند به زیبایی اگر همتایش
ناز بر مشتری و فخر به ناهید کنم
بر سرم باشد اگر سایه گردون سایش
آن که فرسود مرا در غم تنهایی و رفت،
باد یارب همهجا شادی غمفرسایش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش
آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش
حلقه بندگی پیر مغانم در گوش
یک زمان مطرب ما نغمه سراید که برقص
یک طرف ساقی ما باده بریزد که بنوش
تا چرا داده به من لعل مروّق ساقی
چون خم باده حریفان همه در جوش و خروش
نشوم مست و خراب از می ناب ای ساقی
تا حریفان نکشندم چو سبو دوش به دوش
خوش تر آن است که بر باد دهیمش چو غبار،
سر ما گر نشود خشت خم باده فروش
تا چه حکم آیدم از درگه دیوان قضا،
چشم بر ساقیم و گوش به الهام سروش
شد بهار و به فغان آمده مرغان چمن،
غفلت است آن که در این فصل نشینی خاموش
عاشق آن است که بی خود کندش نغمه عشق
نه که از زمزمه مرغ سحرگه مدهوش
ساقی مجلس اگر باده از آن دست دهد
افسرا، جان و دل خویش به جامی بفروش
حلقه بندگی پیر مغانم در گوش
یک زمان مطرب ما نغمه سراید که برقص
یک طرف ساقی ما باده بریزد که بنوش
تا چرا داده به من لعل مروّق ساقی
چون خم باده حریفان همه در جوش و خروش
نشوم مست و خراب از می ناب ای ساقی
تا حریفان نکشندم چو سبو دوش به دوش
خوش تر آن است که بر باد دهیمش چو غبار،
سر ما گر نشود خشت خم باده فروش
تا چه حکم آیدم از درگه دیوان قضا،
چشم بر ساقیم و گوش به الهام سروش
شد بهار و به فغان آمده مرغان چمن،
غفلت است آن که در این فصل نشینی خاموش
عاشق آن است که بی خود کندش نغمه عشق
نه که از زمزمه مرغ سحرگه مدهوش
ساقی مجلس اگر باده از آن دست دهد
افسرا، جان و دل خویش به جامی بفروش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال
ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال
کمرت نیز در اندیشه ما دیگر حال
تا تو با ماه رخ و زلف دراز آمده ای
عاشقان راست شب و روز نظر بر مه و سال
شده از حسرت صهبای عقیق لب تو،
ساغر دیده ام از خون جگر مالامال
گر پریشان نبود زلف تو چون خاطر من
از چه آشفته شود هر نفس از باد شمال
سوخت گر بال و پر مرغ دلم برق غمت،
در گلستان تو پرواز کند بی پر و بال
کمرت نیز در اندیشه ما دیگر حال
تا تو با ماه رخ و زلف دراز آمده ای
عاشقان راست شب و روز نظر بر مه و سال
شده از حسرت صهبای عقیق لب تو،
ساغر دیده ام از خون جگر مالامال
گر پریشان نبود زلف تو چون خاطر من
از چه آشفته شود هر نفس از باد شمال
سوخت گر بال و پر مرغ دلم برق غمت،
در گلستان تو پرواز کند بی پر و بال
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - حالت چشم تو و قصه بیماری دل
حالت چشم تو و قصه بیماری دل
می توان یافت طبیب از اثر زاری دل
بخت بیدارتو داند که من و مردم چشم
چشم خوابی نکنیم از غم بیماری دل
من و چشم تو و دل هر سه علیل و بیمار
هم مگر لعل تو آید به پرستاری دل
خون شد از بس که غم لعل تو را خورد دلم
نکند لعل تو از بهر چه غمخواری دل
یک گرفتار در این شهر نباشد چه کنم؟
با چنین بی خبران شرح گرفتاری دل
هیچ دانی که چرا از وطن آواره شدم
جای ما نیست درآن زلف ز بسیاری دل
شب نبوده است در آن زلف سیاه پرخم،
که مرا گم نشود جان به طلبکاری دل
هرچه از دوست جفا دید وفا کرد دلم
افسر، آیین جفا بین و وفاداری دل
می توان یافت طبیب از اثر زاری دل
بخت بیدارتو داند که من و مردم چشم
چشم خوابی نکنیم از غم بیماری دل
من و چشم تو و دل هر سه علیل و بیمار
هم مگر لعل تو آید به پرستاری دل
خون شد از بس که غم لعل تو را خورد دلم
نکند لعل تو از بهر چه غمخواری دل
یک گرفتار در این شهر نباشد چه کنم؟
با چنین بی خبران شرح گرفتاری دل
هیچ دانی که چرا از وطن آواره شدم
جای ما نیست درآن زلف ز بسیاری دل
شب نبوده است در آن زلف سیاه پرخم،
که مرا گم نشود جان به طلبکاری دل
هرچه از دوست جفا دید وفا کرد دلم
افسر، آیین جفا بین و وفاداری دل
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - وقت آن است که از خانه به میخانه روم
وقت آن است که از خانه به میخانه روم
مست و مخمور و پراکنده و دیوانه روم
بر در بارگه پیر مغان مست و خراب
نروم، ور بروم عاقل و فرزانه روم
در دلم هست که روزی به بر مفتی شهر
خرقه انداخته، با ساغر و پیمانه روم
گو مکن شنعت ما، مغ بچه باده فروش
من نه آنم که ز میخانه به افسانه روم
نوبهار است و چمن غیرت گلزار بهشت
ساقیا دور تو یک جام که مستانه روم
بلبل زمزمه سنجم من و در محفل گل،
شمع سان سوزم و با حالت پروانه روم
دیده ام حلقه زنجیر پری رویان را
که چو دیوانه سراسیمه به ویرانه روم
یارب این طرفه حدیثی است که بر درگه دوست
آشنا آمده بودم من و بیگانه روم
مست و مخمور و پراکنده و دیوانه روم
بر در بارگه پیر مغان مست و خراب
نروم، ور بروم عاقل و فرزانه روم
در دلم هست که روزی به بر مفتی شهر
خرقه انداخته، با ساغر و پیمانه روم
گو مکن شنعت ما، مغ بچه باده فروش
من نه آنم که ز میخانه به افسانه روم
نوبهار است و چمن غیرت گلزار بهشت
ساقیا دور تو یک جام که مستانه روم
بلبل زمزمه سنجم من و در محفل گل،
شمع سان سوزم و با حالت پروانه روم
دیده ام حلقه زنجیر پری رویان را
که چو دیوانه سراسیمه به ویرانه روم
یارب این طرفه حدیثی است که بر درگه دوست
آشنا آمده بودم من و بیگانه روم
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیم
عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیم
دل و جان در خم زلف تو نمودم تسلیم
آفتابا، ندهم ذره ای از خاک درت
گر دهندم به بها سلطنت هفت اقلیم
گردن از عشق رخت کج شده چون چنبر دال
قامت از بار غمت خم شده چون حلقه میم
نوبهار آمد و حیف است به غفلت مردن
که مسیحای چمن زنده کند عظم رمیم
زانجمن هیچ در این فصل مرو سوی چمن
ترسم آشفته شود سنبل زلفت ز نسیم
دل و جان در خم زلف تو نمودم تسلیم
آفتابا، ندهم ذره ای از خاک درت
گر دهندم به بها سلطنت هفت اقلیم
گردن از عشق رخت کج شده چون چنبر دال
قامت از بار غمت خم شده چون حلقه میم
نوبهار آمد و حیف است به غفلت مردن
که مسیحای چمن زنده کند عظم رمیم
زانجمن هیچ در این فصل مرو سوی چمن
ترسم آشفته شود سنبل زلفت ز نسیم
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - تا به دامان تو من دست تولا زدهام
تا به دامان تو من دست تولا زدهام
پای بر اطلس و نه جامه خضرا زدهام
تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد
خنده بر روشنی صبح مصفّا زدهام
در تو گر من نظری بنگرم از چشم هوس
تیر بر مردمک دیده بینا زدهام
من که مستم ز لب لعل تو ناخورده شراب
روشن است آن که می از ساغر بیضا زدهام
گرچه در اوج غم عشق، کم از عصفورم
پر ز اقبال تو، بر عرصه عنقا زدهام
خون خورد قبطی از این غم، که من از سیل سرشک
نیستم موسی عمران و به دریا زدهام
ای که از لعل تو شد، گوهر نظمم جانبخش
دم روحالقدس از نطق مسیحا زدهام
تا ز لعل لب تو، بر لب من رفت حدیث
میتوان گفت که حرفی ز معما زدهام
پای بر اطلس و نه جامه خضرا زدهام
تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد
خنده بر روشنی صبح مصفّا زدهام
در تو گر من نظری بنگرم از چشم هوس
تیر بر مردمک دیده بینا زدهام
من که مستم ز لب لعل تو ناخورده شراب
روشن است آن که می از ساغر بیضا زدهام
گرچه در اوج غم عشق، کم از عصفورم
پر ز اقبال تو، بر عرصه عنقا زدهام
خون خورد قبطی از این غم، که من از سیل سرشک
نیستم موسی عمران و به دریا زدهام
ای که از لعل تو شد، گوهر نظمم جانبخش
دم روحالقدس از نطق مسیحا زدهام
تا ز لعل لب تو، بر لب من رفت حدیث
میتوان گفت که حرفی ز معما زدهام