تعداد ۱۱۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غبار همدانی : مفردات
شماره ۲ - از دست گلچین بی روی گل ماند
از دست گلچین بی روی گل ماند
چون پای بلبل در دیده ام خار
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۸۴ - گل همچو رویت زیبا نباشد
گل همچو رویت زیبا نباشد
نرگس چو چشمت رعنا نباشد
دردی چو دردم مشکل نیابی
حالی چو حالم رسوا نباشد
بیمار خود را هم پرسشی کن
کاحوال عالم پیدا نباشد
مانند اشکم باران نبارد
چون سیل چشمم دریا نباشد
گفتی که وصلم فردا بیابی
امروز خواهم فردا نباشد
احوال خود را پیش که گویم
چون با تو گفتن یارا نباشد
از غم جلال است افتاده تا تو
دستش نگیری بر پا نباشد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۵۲ - وقت صبوحی آن شوخ سرکش
وقت صبوحی آن شوخ سرکش
از در درآمد با تیر و ترکش
مُشکش مطرّا، شهدش مصفّا
خالش معنبر، ماهش منقّش
چون دیده من، لعلش دُرافشان
چون خاطر من، زلفش مشوّش
تنگم به بر در بگرفت و گفتا
کردم وداعت بادا شبت خوش
دود سیاهم آمد به سر بر
کردم زمانی در پای اوغش
من رفتم از خود و او از ترّحم
بر چهره ام زد از دیدگان رش
برجَستم از جا بوسیدمش پا
گفتم که رفتی شاد آیی و کش
پیشت بنازم، دردت بچینم
کی باز بینم آن روی مهوش؟
گفتا: به دوری باید صبوری
این دُرد می نوش و آن دَرد می کش
شُستم به گریه نعل سمندش
چون شد سواره بر پشت ابرش
هم دیده خون شد هم جوش زد دل
بی او بماندم در آب و آتش
جان جلال از سودای زلفش
تا چند باشد اندر کشاکش
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۰۲ - ای قامت تو سرو روانم
ای قامت تو سرو روانم
بی تو روان است از تن روانم
خواهم که از تو خواهم امانی
لیکن فراقت ندهد امانم
گفتم که رازم پنهان بماند
پیدا شد از اشک راز نهانم
جانم ز لعلت نادیده کامی
چشمت چرا شد در خون جانم
پایی فروکوب تا سر ببازم
دستی برافشان تا جان فشانم
چون دستبوسی راهم ندادی
باری مکن دور از آستانم
بلبل که بر گل دستان سراید
با او به دستان همداستانم
همچون جلال از دریای معنی
در وصف لعلت دُر می چکانم
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - تا چند باشی از ما گریزان
تا چند باشی از ما گریزان
مادر قفایت افتان و خیزان
تا چند باشیم چون شمع سوزان
با شعلۀ آه، با اشک ریزان
تا چند بینند اهل بصیرت
جور دمادم از بی تمیزان
بنهاده تا چند بر خاک ذلت
روی مذلت خیل عزیزان
بیداد خوبان خوبست لیکن
ای سنبل تر قدری به میزان
گر خون ما را جانا بریزی
لیک آبروی ما را مریزان
تا یاد موی و بوی تو کردم
آهوی طبعم شد مشک بیزان
گر مفتقر را پیرایه ای نیست
نبود به ار حسن در بی جهیزان
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲۳ - دیوانه گشتم بی آن پریوش
دیوانه گشتم بی آن پریوش
دارم چو زلفش حالی مشوش
از اشک دیده وز سوز سینه
خشتست بالین خاکست مفرش
بی نقش رویت رخسار زردم
از اشک گلگون گشته منقش
دور از تو گوئی ای نور دیده
گاهی در آبم گاهی در آتش
تا کی گذارم ای مونس جان
بی تو حیاتی چون مرگ ناخوش
در کوی محنت دل گشته قربان
تیر غمت را جان گشته ترکش
عقل و دل و دین مال و تن و جان
بی تو نخواهم پیوند این شش
عاشق نخواهد جز درد دردت
گر رند خواهد صهبای بی غش
چشم حسین از نقش خیالت
مانند جنت باغی است دلکش
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - چون سوز عشقت پایان ندارد
چون سوز عشقت پایان ندارد
زان درد عاشق درمان ندارد
هرکو نگردد در عشق کافر
در دین عاشق ایمان ندارد
گر خون عاشق بی جرم ریزد
در دین عشقش تاوان ندارد
آنرا که در سر سودای عشق است
گر سود دارد سامان ندارد
آنکو بعشقت جان در نبازد
عاشق نباشد او جان ندارد
گر دل نسازد جان را فدایش
جان گرچه دارد جانان ندارد
دلبر اسیری بسیار دیدم
گر حسن دارد احسان ندارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - رعنا غزالم فصل بهار است
رعنا غزالم فصل بهار است
مشکوی گلزار رشگ تتار است
تا کی چو نرگس مخمور باشی
در جام لاله می خوشگوار است
بر عمر رفته افسوس تا چند
عید نو آمد عمر دو بار است
ابرست و ژاله باغ است و لاله
این میفروش و آن میگسار است
گل پادشه وار بنشسته بر تخت
شد آن که گفتی شوکت به خار است
خوشبو نسیمی آمد زبستان
گوئی بر آتش عود قمار است
ساقی زدوری کن عمر تازه
کاین دور دوران بی اعتبار است
از جم چه جوئی جام می آورد
زر یا سفالین زو یادگار است
در کش پیاپی جام لبالب
دوران نگوئی بر یک مدار است
از جان فرو شو رنگ تعلق
کاین گرد هستی در ره غبار است
نوروز آمد فیروز و خرم
از فر حیدر چون تاجدار است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۶ - چندان بکویت ما پا فشردیم
چندان بکویت ما پا فشردیم
تا سر باخلاص آنجا سپردیم
طوق سگانت کرده بگردون
خود را به تلبیس زآنها شمردیم
گر بود عقلی و ربود دینی
بالجمله پیشت تسلیم کردیم
گر فحش گفتی کردم دعایت
گر زهر دادی چون قند خوردیم
ساقی زرحمت دریاب دریاب
گر صاف نبود ممنون دردیم
در پیش تو غیر تا جان فدا کرد
ار رشک خجلت صد بار مردیم
ما را عمل نیست آشفته مطلق
یک کوه عصیان همراه بردیم
ای نور سرمد ای صهر احمد
ما از سگانت خود را شمردیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۰ - آمد بگفتار آن لعل دلخواه
آمد بگفتار آن لعل دلخواه
حل شد معمی الحمدلله
نیکست انجام ایجان ناکام
کامشب بکام است آن لعل دلخواه
ببردت زتلبیس از راه ابلیس
ره رو شود گم از پیر گمراه
از مرکز خاک تا سطح افلاک
سوزیم و شوئیم از اشک و از آه
از لطف آن قد و زحسن آن خد
نه دل بسرو و نه چشم بر ماه
خورشید هر روز آید بکویت
تا چهره ساید بر خاک درگاه
منت زدونان تا کی پی نان
همت زحیدر رزق از خدا خواه
میخانه ظلمات آب خضر می ‏
خضر است آگاه زین رسم و این راه
از عشق بازی خوشتر ندیدم
زاوقات عشاق صد لوحش الله
آشفته در ذکر از زلف و رویش
هم در شبانه هم در سحرگاه
از هر چه جز عشق کردیم توبه
جز مدح حیدر استغفرالله
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۴۴ - تاریخ ولادت
آصف صفاتی کز نسل جابر
نامش علی بد خلق از (اصل متن: ملک بود) ملاکه
آمد ز غیبش فرخ جبینی
کز دیدن او شد عقل و اله
سال ولادت هر کس بپرسید
گو ماه شعبان صبح دوشنبه
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - تابم ز دل برد کافرادایی
تابم ز دل برد کافرادایی
بالا بلندی کوته قبایی
از خوی ناخوش دوزخ نهیبی
وز روی دلکش مینولقایی
در دیرگیری غافل نوازی
در زودمیری عاشق ستایی
زردشت کیشی آتش پرستی
برسم گزاری زمزم سرایی
چون مرگ ناگه بسیارتلخی
چون جان شیرین اندک وفایی
در کام بخشی ممسک امیری
در دلستانی مبرم گدایی
گستاخ سازی پوزش پسندی
طاقت گدازی صبرآزمایی
در کینه ورزی تفسیده دشتی
در مهربانی بستانسرایی
از زلف پر خم مشکین نقابی
از تابش تن زرین ردایی
در عرض دعوی لیلی نکوهی
بر رغم غالب مجنون ستایی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۱۲ - چندان که گفتم: خاطر مرنجان
چندان که گفتم: خاطر مرنجان
رنجید و رنجانید آن شاه خوبان
با آه سردم، با روی زردم
سر در بیابان، مانند باران
آشفته حالم، بی پر و بالم
پیوسته نالم، مسکین غریبان!
چندان که گویم، نامش چه گویم؟
ماه منور، شمع شبستان
مانند رویت وردی ندیدم
مانند قدت سروی خرامان
همراه زاهد چون نیست ممکن
بخش قلندر راه بیابان
هرکس بوصفی این راه رفتند
قاسم فنا شد در عشق جانان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۳۷ - ای قطب جامی، شاه انامی
ای قطب جامی، شاه انامی
در لطف عامی، نام تو نامی
بس چاره سازی، بس دلنوازی
ما را نظر کن، چون از کرامی
بس سربلندی، بس ارجمندی
گه در تشهد، گه در قیامی
در روز و در شب گویم سلامت
«انت صلاتی،انت سلامی »
جامع و جمعی، ماهی و شمعی
روی تو رومی، زلف تو شامی
جان و جهانی، روح و روانی
جامی بما ده، چون شاه جامی
قاسم ز عالم رو با تو دارد
بدر منیری، صدر انامی
قاسم انوار : ملمعات گیلکی
شماره ۳ - با گیل دلبر گفتم که: ای جان
با گیل دلبر گفتم که: ای جان
تی دوست داریم، تی بنده فرمان
خندید چون گل و ز ناز می گفت :
هینی خوآندی، هینی و ساکان
گفتم: غریبم و آنگاه عاشق
می دا نپرسی مسکین غریبان؟
دل تی غلامی، جان تی کمینه
خواوا و مفروش می دین و ایمان
قاسم، چه تی روز، وا کوخ و وا شو
ناچار واخشت گیلان بگیلان
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۴ - ویران ز چشمی شد خانه ما
ویران ز چشمی شد خانه ما
محشر غبار است ویرانه ما
چون چشم عاشق بیدار سازد
خواب عدم را افسانه ما
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - ز آن روی جان بخش ز آن قد دلخواه
ز آن روی جان بخش ز آن قد دلخواه
جان و دل من درناله و آه
نام گناهی ای شه نبردی
تا از چه جرمم راندی ز درگاه؟!
تا خواجه می چید اسباب خانه
بیرون زدندش از خانه خر گاه
از کشتن غیر بگذر چه فخر است
شیر ژیان را از صید روباه
چندی سرودیم افسانه ی عشق
مردیم و آخر شد قصه کوتاه
ره راه دیر است باید رسیدن
ز این ره به مقصود ای شیخ گمراه
آخر (سحابا) یا رب که گوید
حال گدایان در حضرت شاه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۷۶ - تا چند نالم من در فراقت
تا چند نالم من در فراقت
گشتم ز دوری بی صبر و طاقت
دل شد ز دستم جان بر لب آمد
ای نور دیده در اشتیاقت
درویش مسکین در کویت آمد
راهش ندادی اندر وثاقت
مردم نگارا تا کی خدا را
طاقت ندارم من در فراقت
گفتم غمی خور حال جهان را
تا کی دهد دست این اتّفاقت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۵ - دادم به دستت مسکین دل ریش
دادم به دستت مسکین دل ریش
با تو چه گویم حال دل خویش
مسکین دلم شد ریش از جفایت
بر ریش دارم هر لحظه صد نیش
سلطان حسنی از روی لطفت
رحمی بفرما بر حال درویش
عید رخت را ای نور دیده
جان را به قربان دارم درین کیش
زار و نزارم از درد هجران
از حال زارم روزی بیندیش
بر من ستمها بیرون شد از حد
مپسند جانا آخر بیندیش
از بس که زاری کردم ز عشقت
بر من ببخشود بیگانه و خویش
کار جهانی یکسر خرابست
مشنو نگارا قول بداندیش
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۰۶۸ - با درد عشقت درمان نخواهم
با درد عشقت درمان نخواهم
با سور زلفت سامان نخواهم
فردوس اعلی گر می دهندم
باشد که من بی جانان نخواهم
با رنگ رویت گل خار باشد
با سرو قدّت بستان نخواهم
ای نور دیده بازآ کزین بیش
از روی خوبت حرمان نخواهم
روز فراقت شبها ندارد
شبهای وصلت پایان نخواهم
زین بیش جانا از درد هجران
من چشم خود را گریان نخواهم
در عهد وصلت ای نور دیده
جز جان شیرین قربان نخواهم
بر آتش هجر ای جان شیرین
مسکین دلم را بریان نخواهم