تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کوهی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - سرو از قد تو در باغ گل اندام آمد
سرو از قد تو در باغ گل اندام آمد
باده از رنگ لب لعل تو در جام آمد
هست این نقطه پاکیزه به آخر پیوست
گر همه صید شد و دانه شد و دام آمد
جام خورشید بدور تو کشد هر ذره
رحمت خاص تو بر هر دو جهان عام آمد
رفت کوهی ز ابد غایت اسرار ازل
در دل از دلبر جان بخش چو الهام آمد
کوهی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - دل که با درد غم عشق تو محرم گردد
دل که با درد غم عشق تو محرم گردد
جانم از خوردن غمهای تو خرم گردد
فعل و اسماء و صفات تو که عین ذاتند
به کمالات یقین رهبر آدم گردد
بخلافت بنشیند بسر صدر جلال
ملک وصل تو کسی را که مسلم گردد
اسم جامع که در او اسم مضل شد واصل
آدمی زاد از این اسم معظم گردد
کوهیا هر که قدم ساخت ز سر در ره عشق
بر همه سالک مجذوب مقدم گردد
کوهی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - مژه ام شد قلم وچشم دوات ای دلبر
مژه ام شد قلم وچشم دوات ای دلبر
تا نوشتند بلعل تو زکوة ای دلبر
زنده شد جان من سوخته در وقت سحر
هست از لعل لبت آب حیات ای دلبر
بنما وصل که جانم ز غم آمد بر لب
تا بیابیم ز هجر تو نجات ای دلبر
طوطی روح من از شکر لعلت گویا است
تا ز قند لب تو رسته نبات ای دلبر
پیش خورشید رخت ذره صفت می گردم
نیست ما را بغمت صبر و ثبات ای دلبر
هست کوهی ز مقیمان درت میدانی
کند آخر بوفای تو وفات ای دلبر
کوهی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - دل از محبت دنیا و آخرت بردار
دل از محبت دنیا و آخرت بردار
بشو باشک نیاز و به بین بطلعت یار
تا چو زلف از رخ زیبای تو سر بر گردیم
صفت از ذات تو هرگز نشود مایل یار
بهوای قد سرو تو چو در خاک رویم
سر برآریم بمهر تو چو گل از گل یار
فاعل مطلق ما او است عیان می بینم
هر چه خواهد بکند خاطر آن فاعل یار
آن امانت که خدا عرض باشیا میکرد
هالک آمد همه خود بود بر آن حایل یار
کوهی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - عشق داریم بدیدار تو ایجان بهوس
عشق داریم بدیدار تو ایجان بهوس
نکنم از غم دیدار تو جاویدان بس
مردم دیده عشاق تو را می بینم
روشن است از مه رخسار تو چشم همه کس
عشق دریاست بر او هر دو جهان کف باشد
جان ما بحر محیط است و تن خاک چو خس
روی از آینه هر دو جهان است ایدل
دم فروبند و در آئینه نگهدار نفس
بسکه کوهی بهوای تو بگرید چون ابر
رود از دیده او دجله جیحون و ارس
کوهی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - ختم قرآن خدا هست از این رو برناس
ختم قرآن خدا هست از این رو برناس
زانکه تعبیر کلامش ز ازل کرد نیاس
مصحف حضرت حق را تو معبر باشی
گر دلت جمع کنی از غم و شر وسواس
کرد تعلیم خدا اعلم لدنی جان را
بی سیاهی دوات و قلم و بی قرطاس
علم توحید بدان علم نظر می باشد
که جز او هیچ نه بینی تو بادراک و قیاس
وقت آن شد که بجان از دو جهان فرد شوی
بدردل به نشینی همه عمر بپاس
بخوری آب حیاتی که ز جان شد جاری
تا شوی زنده جاوید بخضر و الیاس
تاج شاهی مطلب بنده درویشی باش
کوهیا شکر کن و شاه شو از فقر و پلاس
کوهی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - سر زلفین تو شد رشته جان همه کس
سر زلفین تو شد رشته جان همه کس
لعل و یاقوت لبت قوت روان همه کس
تا تو آب دهن انداخته ای در دل خاک
پر شد از شهد و شکر کاسه وخوان همه کس
بسکه ذکر دهن و فکر لبانش کردی
گمشد از هر دو جهان نام و نشان همه کس
گر رقیب تو مرا راند از این در بجفا
گشته ام خاک کف پای سگان همه کس
چون تو داری نظری جانب کوهی به یقین
هست اندر حق او فکر و گمان همه کس
کوهی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - ما نگردیم ز سودای پریرویان بس
ما نگردیم ز سودای پریرویان بس
نکند دل ز تمنای رخ جانان بس
بلبل روح مرا در چمن باغ جنان
روی او نسترن و خط خوش ریحان بس
عندلیب سحری گریه کنان میگوید
که دلم را بسحرگاه گل خندان بس
تا به بیند همه اسماء و صفات خود را
پیش دیدار خداوند دل انسان بس
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۷ - دیده در آینه گویا خط وخال خود را
دیده در آینه گویا خط وخال خود را
که نداند چومن دلشده حال خود را
زآن مرا کردچنین عاشق ورسوای جهان
خواست تا جلوه دهد حسن جمال خودرا
شمع رخسار به هر جا که فروزد مه من
دل چو پروانه بسوزد پر وبال خود را
سزد از حسن اگر دعوی یکتائی کرد
جز درآیینه ندیده است مثال خود را
نشودتا که هلال اول هر ماه پدید
به مه یک شبه بنمای هلال خود را
عمر بگذشت وبه دل ماند تمنای وصال
صرف کردیم به هجران مه وسال خود را
بی قراری چو بلنداقبال امشب ای دل
بازگو با من آشفته خیال خود را
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۰ - از پریشانی من گر خبری بود تو را
از پریشانی من گر خبری بود تو را
به من و حال دل من نظری بود تو را
زنده گردم ز لحد رقص کنان برخیزم
بعد مرگ ار به مزارم گذری بود تو را
به شبیه قد و رخسار بت من بودی
به سرای سروچمن گر قمری بود تو را
یا که چون طره او مشک ترت بود ثمر
یا خرامیدن و پای دگری بود تو را
دل چون آهن آن سیم بدن نرم شدی
اگر ای آه دل من اثری بودتو را
بخت خوابیده من چشم گشودی از خواب
ای شب هجر گر از پی سحری بود تورا
چون من خون شده دل بودبلند اقبالت
گر به دل عشق بت سیم بری بود تو را
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸ - در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا
در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا
کرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا
ز ابرو و مژه گرفته است چرا تیر وکمان
گر نخواهد که کند ترک تو نخجیر مرا
وصل دلبر دل من خواهد و بیند همه هجر
پیش تقدیر خداوند چه تدبیر مرا
غم ندارم ز بدونیک وکم و بیش که نیست
غیر تسلیم و رضا چاره ز تقدیر مرا
دامن آلوده نیم من ز ریا و ز ربا
گو به زاهد نکند این همه تکفیر مرا
گفتم ای دل ز چه دیوانه شدی گفت از آن
که دهی جای در آن زلف چو زنجیر مرا
با همه زیرکی و هوش و بلنداقبالی
آخر آن ترک درآورد به تسخیر مرا
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۰ - نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر ما
نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر ما
زر چه باشد به نثار قدم او سر ما
روزگاری است که هیچم خبری ازخود نیست
که نه دلبر بر ما باشد و نه دل بر ما
من که عاجز شدم از نامه نوشتن بر دوست
شسته شد بسکه خط از گریه چشم تر ما
هر شب از بس ز غم زلف سیاهش گریم
سرخ اطلس شده از خون جگر بستر ما
روز و شب با غم عشق رخ اوخرسندم
پرورش کرده به غم چون دل غم پرور ما
ناامید این قدر از بختم و مأیوس از یار
که گر آید به برم می نشود باور ما
سوزم از آتش هجران و بلنداقبالم
گر به سویش ببرد باد ز خاکستر ما
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۳ - نه چوبالای توسروی بود اندر چمنا
نه چوبالای توسروی بود اندر چمنا
نه کشدفاخته اندر چمن افغان چومنا
به سراغ قدچون سرو توگر نیست زچیست
فاخته اینهمه کوکو زند اندر چمنا
غنچه لعل تو را دیده همانا که زند
چاک هر صبحدم از عشق تو گل پیرهنا
منکر نقطه موهوم نمی گشت حکیم
گر که می آمد ومی دید که داری دهنا
همه خوانند تو را ماه ونیابند که ماه
نه سخن گوست نه زلفینش بود پرشکنا
همه دانند تو را سرو و ندانند که سرو
نه چمیدن چو تو دارد نه بودسیمتنا
خواستم عشق تو را فاش نسازم دیدم
داستانی است که گویند به هر انجمنا
زلف طرار تو دزد دلم ار نیست ز چیست
شده لرزان و پریشان و اسیر رسنا
من اگر دل به سر زلف تو دادم چه عجب
تو بری دین و دل از دست اویس قرنا
جامه مهر تو حاشا که زتن دور کنم
مگر آن روز که پوشند به جسمم کفنا
چون میانت ز میان رفت بلند اقبالت
از میان تو بیامد به میان چون سخنا
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۲ - چشم من خواب ندارد به شب وخونبار است
چشم من خواب ندارد به شب وخونبار است
بلکه همسایه هم از ناله من بیدار است
جز به دیوار نگویم غم دل پیش کسی
کسی ار باز بود محرم دل دیوار است
گفته بودم که بگویم به تو درد دل خویش
نتوان گفت که درد دل من بسیار است
گر ز دلدار رسد درد به از درمان است
وگر از یار بود نار به از گلزار است
ماه را چون توکجا قامت همچون سرواست
سرو را همچو توکی طره عنبر بار است
نه چوچشم تودراین شهر دگر قصاب است
نه ز زلف تودراین ملک دگر عطار است
سروی الحق نه چوبالای تو در کشمیر است
مشکی انصاف نه چون زلف تودر تاتار است
نیست بر دل حرج از دست تو گرناله کند
که هم ازعشق تو دیوانه وهم بیمار است
گر چه از دولت عشق است بلنداقبالم
لیک این منصب وعزت همه از دلدار است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵۳ - ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم است
ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم است
ما خطا پیشه توما را چوپناهی چه غم است
ز این غمینم که به من هیچ نداری سر لطف
شادم ار لطف کنی گر به نگاهی چه غم است
تن چونکاه من از آتش هجر تو بسوخت
سوزد از شعله برق ار پر کاهی چه غم است
من سیه بخت نبودم به جهان بخت مرا
گر سیه کرده چوشب چشم سیاهی چه غم است
چشم تو دل ز کفم برد وتوانکار کنی
گر در این باب مرا نیست گواهی چه غم است
آنکه جان داده ودندان دهداو روزی و نان
گر گدائی نبرد بهره ز شاهی چه غم است
گر هلاک ازغم عشق تو بلند اقبال است
گو که از باغ تو کم باد گیاهی چه غم است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵۵ - این صنم کیست که غارتگر ایمان من است
این صنم کیست که غارتگر ایمان من است
دل ودین از کف من برده پی جان من است
چندبیمم دهی ازمحنت محشر زاهد
به خدا روز قیامت شب هجران من است
گلرخا غنچه لباسرو قداکچ کلها
راستی روی تو غارتگر ایمان من است
لب لعل شکرین توچوجان شیرین است
لیک افسوس که دور از لب ودندان مناست
زرد از آن مهر چو رخسار بلند اقبال است
کش به دل حسرت روی مه جانان من است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵۷ - هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است
هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است
هرکجا می‌گذرم قصه دلدار من است
هر که دریافت که من عاشق دلدار شدم
می بردرشک ودمادم پی آزار من است
دل ودین از کف من برد و مرا کافر کرد
کافرم تا رخ وزلفش بت وزنار من است
عجبی نیست که بیمار بود نرگس دوست
عجب این است که بیمار پرستار من است
غم دلدار نخواهم ز برم دور شود
زآنکه در خلوت دل محرم اسرار من است
حاجت شمع وچراغم نبود در شب تار
تا که مهتاب رخش شمع شب تار من است
گفتمش باعث دیوانه دلی چیست مرا
گفت از جلوه رخسار پری وار من است
گفتم آید به چه کار این دل خون گشته بگفت
این متاعی است که شایسته بازار من است
گفتمش ده خبر از شعر بلنداقبالم
گفت شیرین چو لب لعل شکر بار من است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۶۸ - توچه خوردی که لبت این همه شیرین شده است
توچه خوردی که لبت این همه شیرین شده است
گوئی اشعار مرا خوانده ای از این شده است
همسری کرده مگر با لب تو چشم خروس
کز گنه تاج به فرقش چوتبرزین شده است
از برمندل من پیش رخ وزلف وبرت
بی نیاز از گل واز سنبل ونسرین شده است
از حنا کرده ای امروز سر انگشت خضاب
یا به خون دل ما دست تورنگین شده است
زیر هر پیچ و خم زلف توچینی است ز مشک
به دو معنی شکن زلف تو پرچین شده است
چوکبوتر دلم ار صید توگردد نه عجب
زآنکه مژگان تو چون چنگل شاهین شده است
همه وصف تو دراشعار بلنداقبال است
که چنین گفته ی اوقابل تحسین شده است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۷۵ - دلبر ما نه همی طره پر خم با اوست
دلبر ما نه همی طره پر خم با اوست
هر چه حسن است در آفاق مسلم با اوست
مشمر ای دل صفت حسن که دارد همه را
مهربانی بود وبس که همی کم با اوست
همه بیمار از آنیم که یار است طبیب
همه مجروح دلانیم که مرهم با اوست
چشمت از مژه اگر لشکر توران دارد
دل ما فتح کندشوکت رستم با اوست
یک محرم به همه سال بود با دو ربیع
چهر و زلف تو ربیعی دو محرم با اوست
می چونوشی وشوی مست عذارت ز عرق
به نظر تازه گلی هست که شبنم با اوست
دلم ازعشق رخ دوست بلنداقبال است
با وجودی که غم ومحنت عالم با اوست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۸۱ - کس نگوید ختن وتبت وتاتاری هست
کس نگوید ختن وتبت وتاتاری هست
به کف صبحدم از زلف تو تا تاری هست
نه بجز ذکر تو در روز وشبم کاری هست
نه به جز فکر تو در سال و مهم کاری هست
می توان گفت که دارد ز دل من خبری
هر کجا درقفسی مرغ گرفتاری هست
نتوانم که تو راهمدم غیری بینم
گر چه هر جاست گلی همره او خاری هست
مگر ازگیسوی تو شانه گشاده است گره
که دکان بسته به هر دکه که عطاری هست
چشم مست تو بدین سان که ببرد ازمن هوش
نتوان گفت که درعهد تو هشیاری هست
ای دل اندر بر آنچشم سیه ناله مکن
که ننالد کس اگر در بر بیماری هست
مردم ازبسکه بزد از مژه خنجر به دلم
چشم مست تو عجب کافر خونخواری هست
حال آشفته دلم در شکن طره ی تو
داندآن صعوه که اندر دهن ماری هست
نه عجب بر سر مشک ار بنهی پا کز مشک
زیر هر چین وخم زلف تو خرواری هست
نیست درعهد شه روی زمین ناصر دین
به جز از طره ات ار رهزن و طراری هست
وصف روی تو و اشعار بلنداقبال است
صحبتی گر سر هر کوچه وبازاری هست