تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست
می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست
خار خار آرزو ما را درین ره خار پاست
زینت آشفتگان باشد پریشانی چو زلف
این تهیدستی برای دست ما رنگ حناست
از پریشانگردی او خاطر من جمع نیست
با من است، اما نمی دانم دل او در کجاست
در جهاد آرزو، آزاد مردان را بس است
ترکش تیری که بر پهلو ز نقش بوریاست
راحت مردان، هم از سرپنجه ی مردانگی ست
شیر را در وقت خفتن دست و بازو متکاست
جز خم می، می کند هر کس خم دیگر به خاک
گر چو قارون، زنده در خاکش کند دوران، رواست
کشتن خود خواستم هر جا که تیغی شد بلند
بهر طوفان ماندگان، هر موج محراب دعاست
کم مباد از دیده ی من خاک راه او سلیم
آنچه هرگز درنمی آید به چشمم، توتیاست
خار خار آرزو ما را درین ره خار پاست
زینت آشفتگان باشد پریشانی چو زلف
این تهیدستی برای دست ما رنگ حناست
از پریشانگردی او خاطر من جمع نیست
با من است، اما نمی دانم دل او در کجاست
در جهاد آرزو، آزاد مردان را بس است
ترکش تیری که بر پهلو ز نقش بوریاست
راحت مردان، هم از سرپنجه ی مردانگی ست
شیر را در وقت خفتن دست و بازو متکاست
جز خم می، می کند هر کس خم دیگر به خاک
گر چو قارون، زنده در خاکش کند دوران، رواست
کشتن خود خواستم هر جا که تیغی شد بلند
بهر طوفان ماندگان، هر موج محراب دعاست
کم مباد از دیده ی من خاک راه او سلیم
آنچه هرگز درنمی آید به چشمم، توتیاست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - تا سحر امشب شراب ناب می باید گرفت
تا سحر امشب شراب ناب می باید گرفت
خونبهای شمع از مهتاب می باید گرفت
عمر صرف باده کردی، روی در میخانه کن
هرچه آبش برده، در گرداب می باید گرفت
تا دم کشتن مکن در عشق ترک اضطراب
این روش را یاد از سیماب می باید گرفت
نوحه بر خود می کند همچون صنوبر نخل موم
در گلستانی کز آتش آب می باید گرفت
سعی در تحصیل می کن، زان که از دوران سلیم
نان گرفتن سهل باشد، آب می باید گرفت
خونبهای شمع از مهتاب می باید گرفت
عمر صرف باده کردی، روی در میخانه کن
هرچه آبش برده، در گرداب می باید گرفت
تا دم کشتن مکن در عشق ترک اضطراب
این روش را یاد از سیماب می باید گرفت
نوحه بر خود می کند همچون صنوبر نخل موم
در گلستانی کز آتش آب می باید گرفت
سعی در تحصیل می کن، زان که از دوران سلیم
نان گرفتن سهل باشد، آب می باید گرفت
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - می شناسم چشم او را، طرفه مست کافری ست
می شناسم چشم او را، طرفه مست کافری ست
دیده ام مژگان شوخش را، عجب تیرآوری ست
قوت بازوی غم را بین کزو عاجز شده ست
می که هر برگی ز تاکش پنجه ی زورآوری ست
از تهیدستی به مقصد ره نیابد ناله ام
نخل چون بی برگ شد، هر شاخ تیر بی پری ست
از پریشانی چه پروا آن سعادت پیشه را
کز هنرمندی هر انگشتش به کف شاخ زری ست
یک سر مو حق نداری در وجود خود سلیم
هرچه از اسباب هستی داری، آن از دیگری ست
دیده ام مژگان شوخش را، عجب تیرآوری ست
قوت بازوی غم را بین کزو عاجز شده ست
می که هر برگی ز تاکش پنجه ی زورآوری ست
از تهیدستی به مقصد ره نیابد ناله ام
نخل چون بی برگ شد، هر شاخ تیر بی پری ست
از پریشانی چه پروا آن سعادت پیشه را
کز هنرمندی هر انگشتش به کف شاخ زری ست
یک سر مو حق نداری در وجود خود سلیم
هرچه از اسباب هستی داری، آن از دیگری ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - در چمن چون لاله می بی باک می باید گرفت
در چمن چون لاله می بی باک می باید گرفت
سایه ی دستی ولی از تاک می باید گرفت
گر گلابی لایق پیراهنم خواهد کسی
گل ندارد، از خس و خاشاک می باید گرفت
با جهان سفله افتاده ست کار و بار من
همچو دهقان نان مرا از خاک می باید گرفت
عشق می خواهی، برافشان آستین بر هر چه هست
دامن پاکان به دست پاک می باید گرفت
گر سراغ بوی او خواهی ازین گلشن سلیم
همچو گل از سینه ی صد چاک می باید گرفت
سایه ی دستی ولی از تاک می باید گرفت
گر گلابی لایق پیراهنم خواهد کسی
گل ندارد، از خس و خاشاک می باید گرفت
با جهان سفله افتاده ست کار و بار من
همچو دهقان نان مرا از خاک می باید گرفت
عشق می خواهی، برافشان آستین بر هر چه هست
دامن پاکان به دست پاک می باید گرفت
گر سراغ بوی او خواهی ازین گلشن سلیم
همچو گل از سینه ی صد چاک می باید گرفت
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - بی سبب کی دامنم از گریه چون دریا پر است
بی سبب کی دامنم از گریه چون دریا پر است
دل مرا چون کاسه ی دریوزه از صد جا پر است
در دلم خوناب حسرت هست اگر در دیده نیست
گر تهی گردیده از می ساغرم، مینا پر است
چون حریفان نیستم گلچین گلزار کسی
از گل خود دامنم چون جامه ی دیبا پر است
رشک دارد بر بساط مستی ما آسمان
شیشه های او سراسر خالی و از ما پر است
بخیه نتوان زد، گر از دشمن به من زخمی رسد
جای سوزن نیست، از مهرم ز بس اعضا پر است
در ره افتادگی کی می روم از جا سلیم
ورنه از بانگ درای کاروان صحرا پر است
دل مرا چون کاسه ی دریوزه از صد جا پر است
در دلم خوناب حسرت هست اگر در دیده نیست
گر تهی گردیده از می ساغرم، مینا پر است
چون حریفان نیستم گلچین گلزار کسی
از گل خود دامنم چون جامه ی دیبا پر است
رشک دارد بر بساط مستی ما آسمان
شیشه های او سراسر خالی و از ما پر است
بخیه نتوان زد، گر از دشمن به من زخمی رسد
جای سوزن نیست، از مهرم ز بس اعضا پر است
در ره افتادگی کی می روم از جا سلیم
ورنه از بانگ درای کاروان صحرا پر است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - در سر کوی تو ما را بینوایی بهتر است
در سر کوی تو ما را بینوایی بهتر است
گر نباشد در حنا دست گدایی بهتر است
مشرب ما ترک شمع از خاطر پروانه کرد
آشنایی پیش ما از روشنایی بهتر است
باید از یک سو بود پای حجابی در میان
عشق اگر شهری ست، حسن روستایی بهتر است
چون شکستی آیدت از خصم، در نرمی گریز
سایه ی این نخل موم از مومیایی بهتر است
مصلحت در صحبت خونین دلان شوق نیست
همچو داغ از یکدگر ما را جدایی بهتر است
نامه را رنگین به خوناب جگر کردم سلیم
می رود بر دست او، کاغذ حنایی بهتر است
گر نباشد در حنا دست گدایی بهتر است
مشرب ما ترک شمع از خاطر پروانه کرد
آشنایی پیش ما از روشنایی بهتر است
باید از یک سو بود پای حجابی در میان
عشق اگر شهری ست، حسن روستایی بهتر است
چون شکستی آیدت از خصم، در نرمی گریز
سایه ی این نخل موم از مومیایی بهتر است
مصلحت در صحبت خونین دلان شوق نیست
همچو داغ از یکدگر ما را جدایی بهتر است
نامه را رنگین به خوناب جگر کردم سلیم
می رود بر دست او، کاغذ حنایی بهتر است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - آنکه پیغامی به سوی او برد از ما، دل است
آنکه پیغامی به سوی او برد از ما، دل است
نامه ی بی طاقتان بر بال مرغ بسمل است
بر کمر دامن زدم بر عزم رفتن همچو سرو
نیستم از بیخودی آگه که پایم در گل است
در وداعش گر نرفتم، احتیاج عذر نیست
دوست می داند که استقبال هجران مشکل است
در جهان از من ندیده هیچ کس مظلوم تر
می کنم این دعوی و کسری گواه عادل است
گر سلیم از ما گریزند آشنایان، دور نیست
کی شود همصحبت دیوانه، هر کس عاقل است
نامه ی بی طاقتان بر بال مرغ بسمل است
بر کمر دامن زدم بر عزم رفتن همچو سرو
نیستم از بیخودی آگه که پایم در گل است
در وداعش گر نرفتم، احتیاج عذر نیست
دوست می داند که استقبال هجران مشکل است
در جهان از من ندیده هیچ کس مظلوم تر
می کنم این دعوی و کسری گواه عادل است
گر سلیم از ما گریزند آشنایان، دور نیست
کی شود همصحبت دیوانه، هر کس عاقل است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است
خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است
نخل مومیم و خزان ما بهار عنبر است
از برای کینه ی ما آسمان پیدا شده ست
اختر ما تیره بختان تخم این نیلوفر است
در دیار هند، حالم را مپرس ای همنشین
بر سر من موی سرگردان چو دود مجمر است
احتیاجم کاشکی می بود بر همچون خودی
ای خوش آن ماهی که کار او به آب خنجر است
در تنم پیراهن ماتم نه تنها رنگ داد
دست من در نیل از فیروزه ی انگشتر است
نغمه ی ناخوش کسی تا چند بتواند شنید
تا خر طنبور این مجلس ز چوب عرعر است
گرد و دودی در سواد هند می باشد، ولی
صبح و شام این دیار از گرد و دودش بدتر است
بی نیازان را سخن از طبع خیزد بی نیاز
خاک حرفی را به سر کو تشنه ی آب زر است
عقل باشد باعث هر غم، که چون لرزد زمین
طفل پندارد مگر گهواره جنبان مادر است
حور چون غلمان ندارد پیش زاهد اعتبار
بیشتر صیاد در دنبال طاووس نر است
نیست جز خواب پریشان، قسمت مرد حریص
بالش او گرچه همچون مار از خشت زر است
چون ننالد در چمن قمری، که از شرم قدت
سرو پنهان از نظر چون سایه ی پیغمبر است
همت ما دارد این ویرانه را برپا سلیم
آسمان ها را دو دست ما چو جلد دفتر است
نخل مومیم و خزان ما بهار عنبر است
از برای کینه ی ما آسمان پیدا شده ست
اختر ما تیره بختان تخم این نیلوفر است
در دیار هند، حالم را مپرس ای همنشین
بر سر من موی سرگردان چو دود مجمر است
احتیاجم کاشکی می بود بر همچون خودی
ای خوش آن ماهی که کار او به آب خنجر است
در تنم پیراهن ماتم نه تنها رنگ داد
دست من در نیل از فیروزه ی انگشتر است
نغمه ی ناخوش کسی تا چند بتواند شنید
تا خر طنبور این مجلس ز چوب عرعر است
گرد و دودی در سواد هند می باشد، ولی
صبح و شام این دیار از گرد و دودش بدتر است
بی نیازان را سخن از طبع خیزد بی نیاز
خاک حرفی را به سر کو تشنه ی آب زر است
عقل باشد باعث هر غم، که چون لرزد زمین
طفل پندارد مگر گهواره جنبان مادر است
حور چون غلمان ندارد پیش زاهد اعتبار
بیشتر صیاد در دنبال طاووس نر است
نیست جز خواب پریشان، قسمت مرد حریص
بالش او گرچه همچون مار از خشت زر است
چون ننالد در چمن قمری، که از شرم قدت
سرو پنهان از نظر چون سایه ی پیغمبر است
همت ما دارد این ویرانه را برپا سلیم
آسمان ها را دو دست ما چو جلد دفتر است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - شوق دام زلف او دلگیر باغم کرده است
شوق دام زلف او دلگیر باغم کرده است
بی رخ او، صحبت گل بی دماغم کرده است
بلبل و پروانه می جوشد به هم در محفلم
عشق گویی روغن گل در چراغم کرده است
داغ دل از مستی ام افزود، گویی روزگار
لاله را افشرده و می در ایاغم کرده است
چون فتیله هیچ کس بر مدعای خود نسوخت
عیش این آتش به جان افتاده، داغم کرده است!
پیش ازین، مژگان چشم دوستان بودم سلیم
ضعف طالع این زمان موی دماغم کرده است
بی رخ او، صحبت گل بی دماغم کرده است
بلبل و پروانه می جوشد به هم در محفلم
عشق گویی روغن گل در چراغم کرده است
داغ دل از مستی ام افزود، گویی روزگار
لاله را افشرده و می در ایاغم کرده است
چون فتیله هیچ کس بر مدعای خود نسوخت
عیش این آتش به جان افتاده، داغم کرده است!
پیش ازین، مژگان چشم دوستان بودم سلیم
ضعف طالع این زمان موی دماغم کرده است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - چند نالم، دل ز طبع ناله پردازم گرفت
چند نالم، دل ز طبع ناله پردازم گرفت
در قفای سرمه از فریاد، آوازم گرفت
همچو مرغ رشته بر پا می گذشتم زین چمن
هر خس و خاری سر راهی به پروازم گرفت
من نه آن مرغم که با افسون کسی صیدم کند
غمزه ی سحرآفرین او به اعجازم گرفت
در کدام آتش کبابم تا کند آن ترک مست
از ترحم نیست گر از چنگ شهبازم گرفت
برگرفت انگشت از حرف من و بر لب گذاشت
خوب این دیوانگی از دست غمازم گرفت
تازه شد عشقم پس از وارستگی با او سلیم
جسته بودم خوش ز دام زلف او، بازم گرفت
در قفای سرمه از فریاد، آوازم گرفت
همچو مرغ رشته بر پا می گذشتم زین چمن
هر خس و خاری سر راهی به پروازم گرفت
من نه آن مرغم که با افسون کسی صیدم کند
غمزه ی سحرآفرین او به اعجازم گرفت
در کدام آتش کبابم تا کند آن ترک مست
از ترحم نیست گر از چنگ شهبازم گرفت
برگرفت انگشت از حرف من و بر لب گذاشت
خوب این دیوانگی از دست غمازم گرفت
تازه شد عشقم پس از وارستگی با او سلیم
جسته بودم خوش ز دام زلف او، بازم گرفت
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - چشم او از دست نرگس، جام مخموری گرفت
چشم او از دست نرگس، جام مخموری گرفت
کاکلش از زلف سنبل، چین مغروری گرفت
شوخی آتش نمی دانست آن کز بیم آب
نامه را در موم همچون شمع کافوری گرفت
خامه ی نقاش را ماند سرانگشت گدا
بس که مو از لقمه ی چینی فغفوری گرفت
دل به اقلیم عدم نزدیکتر شد از وجود
همچو عنقا بس که از اهل جهان دوری گرفت
از جفای اهل عالم یک نفس فارغ نه ایم
وای بر دیوانه ای کو جا به معموری گرفت
کوهکن شد کامیاب از صحبت شیرین سلیم
در محبت هر که کاری کرد، مزدوری گرفت
کاکلش از زلف سنبل، چین مغروری گرفت
شوخی آتش نمی دانست آن کز بیم آب
نامه را در موم همچون شمع کافوری گرفت
خامه ی نقاش را ماند سرانگشت گدا
بس که مو از لقمه ی چینی فغفوری گرفت
دل به اقلیم عدم نزدیکتر شد از وجود
همچو عنقا بس که از اهل جهان دوری گرفت
از جفای اهل عالم یک نفس فارغ نه ایم
وای بر دیوانه ای کو جا به معموری گرفت
کوهکن شد کامیاب از صحبت شیرین سلیم
در محبت هر که کاری کرد، مزدوری گرفت
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - تا به کی ای خضر خواهی این چنین غافل نشست
تا به کی ای خضر خواهی این چنین غافل نشست
کشتی دریا کشان از لای خم در گل نشست
می شود نزدیکتر، غم را کنم از خود چو دور
گرد اگر برخاست از دامن مرا بر دل نشست
خویش را چون موج بی باکانه بر دریا زدیم
می توان تا چند همچون گرد بر ساحل نشست؟
چون تذروی کآشیان تبدیل سازد، می شود
قالب مجنون تهی، لیلی چو در محمل نشست
آشنایی از دیار ما نمی آید سلیم
بر سر ره می توان تا چند چون منزل نشست؟
کشتی دریا کشان از لای خم در گل نشست
می شود نزدیکتر، غم را کنم از خود چو دور
گرد اگر برخاست از دامن مرا بر دل نشست
خویش را چون موج بی باکانه بر دریا زدیم
می توان تا چند همچون گرد بر ساحل نشست؟
چون تذروی کآشیان تبدیل سازد، می شود
قالب مجنون تهی، لیلی چو در محمل نشست
آشنایی از دیار ما نمی آید سلیم
بر سر ره می توان تا چند چون منزل نشست؟
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - باز برقی را نظر بر خرمنم افتاده است
باز برقی را نظر بر خرمنم افتاده است
اشک خونین را رهی بر دامنم افتاده است
یک سر مویم ز آسیب جنون آسوده نیست
چاک بر هر رشته ی پیراهنم افتاده است
آخر از کوتاهی خود، بخیه ی زخمی نشد
رشته ی گوهر ز چشم سوزنم افتاده است
طوطی ام، وز بینوایی همچو طوق فاخته
رفتن هندوستان بر گردنم افتاده است
خواهد از کوی وصال او کند دورم سلیم
آسمان گویا به فکر کشتنم افتاده است
اشک خونین را رهی بر دامنم افتاده است
یک سر مویم ز آسیب جنون آسوده نیست
چاک بر هر رشته ی پیراهنم افتاده است
آخر از کوتاهی خود، بخیه ی زخمی نشد
رشته ی گوهر ز چشم سوزنم افتاده است
طوطی ام، وز بینوایی همچو طوق فاخته
رفتن هندوستان بر گردنم افتاده است
خواهد از کوی وصال او کند دورم سلیم
آسمان گویا به فکر کشتنم افتاده است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - سبزه ی خطش دمید و روزگار عاشقی ست
سبزه ی خطش دمید و روزگار عاشقی ست
فصل گلریزان داغ و نوبهار عاشقی ست
از دلم چون کاو کاو شوق را بیرون کنم؟
نیست این خار کف پا، خارخار عاشقی ست
آسمان با خاکساران در مقام کبر نیست
این غبار خاطرم از رهگذار عاشقی ست
حیف اوقاتی که صرف کار دیگر می شود
فکر فکر می پرستی، کار کار عاشقی ست
گر بقای جاودان خواهی سلیم از عشق جوی
زان که آب زندگی در جویبار عاشقی ست
فصل گلریزان داغ و نوبهار عاشقی ست
از دلم چون کاو کاو شوق را بیرون کنم؟
نیست این خار کف پا، خارخار عاشقی ست
آسمان با خاکساران در مقام کبر نیست
این غبار خاطرم از رهگذار عاشقی ست
حیف اوقاتی که صرف کار دیگر می شود
فکر فکر می پرستی، کار کار عاشقی ست
گر بقای جاودان خواهی سلیم از عشق جوی
زان که آب زندگی در جویبار عاشقی ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - چون صراحی، خنده ام با چشم گریان آشناست
چون صراحی، خنده ام با چشم گریان آشناست
همچو گل چاک گریبانم به دامان آشناست
در گلستان محبت غنچه ای کم دیده ایم
همچو زخم تیر، چشم ما به پیکان آشناست
هرچه از چشم تو دیدم، می کشم از دست دل
شیوه ی دیوانگان با طرز مستان آشناست
کوه و صحرا بس که آب از دیده ی من خورده اند
هر کجا خاری ست، با چشم چو مژگان آشناست
داده گل گوشی به فریادم درین گلشن سلیم
ناله ام گویا به طرز عندلیبان آشناست
همچو گل چاک گریبانم به دامان آشناست
در گلستان محبت غنچه ای کم دیده ایم
همچو زخم تیر، چشم ما به پیکان آشناست
هرچه از چشم تو دیدم، می کشم از دست دل
شیوه ی دیوانگان با طرز مستان آشناست
کوه و صحرا بس که آب از دیده ی من خورده اند
هر کجا خاری ست، با چشم چو مژگان آشناست
داده گل گوشی به فریادم درین گلشن سلیم
ناله ام گویا به طرز عندلیبان آشناست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماست
باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماست
احتیاج زعفران زارش به آب روی ماست
قوت رفتار می خواهیم و توفیق طلب
کاسه ی دریوزه ی ما کاسه ی زانوی ماست
کارهای کوهکن را فرصت شهرت نداد
باطل السحری که از عشق تو بر بازوی ماست
هر که بر صاحبدلان بگذشت، فیضی می برد
ما سبوی باده ایم و جام در پهلوی ماست
عمر جاویدی ز هر مصرع شود حاصل سلیم
آبروی چشمه ی حیوان روان در جوی ماست
احتیاج زعفران زارش به آب روی ماست
قوت رفتار می خواهیم و توفیق طلب
کاسه ی دریوزه ی ما کاسه ی زانوی ماست
کارهای کوهکن را فرصت شهرت نداد
باطل السحری که از عشق تو بر بازوی ماست
هر که بر صاحبدلان بگذشت، فیضی می برد
ما سبوی باده ایم و جام در پهلوی ماست
عمر جاویدی ز هر مصرع شود حاصل سلیم
آبروی چشمه ی حیوان روان در جوی ماست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - آنکه در شور آورد شوریده حالان را می است
آنکه در شور آورد شوریده حالان را می است
ناله ی نی بر دل آشفتگان تیر نی است
گر غمی داری، میی دارم که زنگ از دل برد
صیقل آیینه ی آشفتگان موج می است
وعده ی وصل آن گل رعنا به فردا می دهد
هیچ کس اما نمی داند که آن فردا کی است
ای جرس غافل مشو از خود که همچون رهزنان
کاروان مصر را چشم زلیخا در پی است
پای در گل مانده در گیلان مرا، ورنه سلیم
در فراق ری دلم ویران تر از شهر ری است
ناله ی نی بر دل آشفتگان تیر نی است
گر غمی داری، میی دارم که زنگ از دل برد
صیقل آیینه ی آشفتگان موج می است
وعده ی وصل آن گل رعنا به فردا می دهد
هیچ کس اما نمی داند که آن فردا کی است
ای جرس غافل مشو از خود که همچون رهزنان
کاروان مصر را چشم زلیخا در پی است
پای در گل مانده در گیلان مرا، ورنه سلیم
در فراق ری دلم ویران تر از شهر ری است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - ای خوش آن آزاده ای کو در به روی کام بست
ای خوش آن آزاده ای کو در به روی کام بست
دیده از نظاره ی این باغ، چون بادام بست
از ضعیفی، قوت بی طاقتی با من نماند
ناتوانی بر من آخر تهمت آرام بست
با وجود آنکه لبریز شرابم، از خمار
یک دم از خمیازه نتوانم دهن چون جام بست
صید صیادی نگردیدیم، تا کی می توان
خویش را همچون گره بر حلقه ی هر دام بست
ما کجا و خوشدلی، هرگز نیاساید سلیم
آنکه بر ما تهمت این آرزوی خام بست
دیده از نظاره ی این باغ، چون بادام بست
از ضعیفی، قوت بی طاقتی با من نماند
ناتوانی بر من آخر تهمت آرام بست
با وجود آنکه لبریز شرابم، از خمار
یک دم از خمیازه نتوانم دهن چون جام بست
صید صیادی نگردیدیم، تا کی می توان
خویش را همچون گره بر حلقه ی هر دام بست
ما کجا و خوشدلی، هرگز نیاساید سلیم
آنکه بر ما تهمت این آرزوی خام بست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - با نسیم صبح شمع خلوت من سرکش است
با نسیم صبح شمع خلوت من سرکش است
خار و خاشاک مرا گر سوخت آتش، آتش است
از غبار کینه یک آیینه ی دل صاف نیست
در میان دوستان ما همین می بی غش است
آن خط مشکین نه تنها شد بلای جان ما
از همه کس می برد دل، طرفه موری دلکش است
با دل ما صحبت تیغ تو تا چون رو دهد
اختیاری نیست کس را، کار آب و آتش است
حسن را در دل اثر دارد کلام من سلیم
عشق را هر مطلع من، تیر روی ترکش است
خار و خاشاک مرا گر سوخت آتش، آتش است
از غبار کینه یک آیینه ی دل صاف نیست
در میان دوستان ما همین می بی غش است
آن خط مشکین نه تنها شد بلای جان ما
از همه کس می برد دل، طرفه موری دلکش است
با دل ما صحبت تیغ تو تا چون رو دهد
اختیاری نیست کس را، کار آب و آتش است
حسن را در دل اثر دارد کلام من سلیم
عشق را هر مطلع من، تیر روی ترکش است
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - بر سر عشق تو هر کس هست با من دشمن است
بر سر عشق تو هر کس هست با من دشمن است
آنکه اشکی پاک می سازد ز چشمم دامن است
در کف او می به رنگ شبنم روی گل است
بر میانش تیغ چون آب میان گلشن است
بر نمی خیزیم از جای خود و آواره ایم
دامن صحرای مجنون تو طرف دامن است
همچو من منصور را سامان رسوایی کجاست
مایه ی حلاجی او پنبه ی داغ من است
کوچه ی زنجیر را ماند به عهدش روزگار
بس که از بیداد او هر خانه ای پر شیون است
دشمن جان است دل اهل محبت را سلیم
یوسف ما را همیشه گرگ در پیراهن است
آنکه اشکی پاک می سازد ز چشمم دامن است
در کف او می به رنگ شبنم روی گل است
بر میانش تیغ چون آب میان گلشن است
بر نمی خیزیم از جای خود و آواره ایم
دامن صحرای مجنون تو طرف دامن است
همچو من منصور را سامان رسوایی کجاست
مایه ی حلاجی او پنبه ی داغ من است
کوچه ی زنجیر را ماند به عهدش روزگار
بس که از بیداد او هر خانه ای پر شیون است
دشمن جان است دل اهل محبت را سلیم
یوسف ما را همیشه گرگ در پیراهن است