تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۵ - گوش بر افسانه اغیار سنگین دل مکن
گوش بر افسانه اغیار سنگین دل مکن
کار را بر خویش و بر ما ای صنم مشکل مکن
ما رضای دوست را بر خود مقدم داشتیم
بی سبب در حق ما اندیشه باطل مکن
ما زتو یک لحظه ای آرام جان غافل نه ایم
این تغافل را بهل خود را زما غافل مکن
جاهلند اهل هوس در علم و عشق و عاشقی
گوش جز بر قول رند عالم کامل مکن
نیست در عهد جوانان و نظربازان ثبات
ای پسر جز خدمت پیران صاحبدل مکن
چون ببحرت گوهر مقصود میافتد بکف
با وجود در دگر اندیشه ساحل مکن
نقش رویت ای صنم در کعبه دل جا گرفت
زآب بی مهری زدل این نقش را زایل مکن
نیست جاهل در میان ما و جانان غیر جان
گر دهد جانانه بارت بیم از جاهل مکن
حاصل کون و مکان آشفته مهر مرتضی است
عمر خود را صرف هر سودای بیحاصل مکن
کار را بر خویش و بر ما ای صنم مشکل مکن
ما رضای دوست را بر خود مقدم داشتیم
بی سبب در حق ما اندیشه باطل مکن
ما زتو یک لحظه ای آرام جان غافل نه ایم
این تغافل را بهل خود را زما غافل مکن
جاهلند اهل هوس در علم و عشق و عاشقی
گوش جز بر قول رند عالم کامل مکن
نیست در عهد جوانان و نظربازان ثبات
ای پسر جز خدمت پیران صاحبدل مکن
چون ببحرت گوهر مقصود میافتد بکف
با وجود در دگر اندیشه ساحل مکن
نقش رویت ای صنم در کعبه دل جا گرفت
زآب بی مهری زدل این نقش را زایل مکن
نیست جاهل در میان ما و جانان غیر جان
گر دهد جانانه بارت بیم از جاهل مکن
حاصل کون و مکان آشفته مهر مرتضی است
عمر خود را صرف هر سودای بیحاصل مکن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۳۴ - کله بست از مشک تر صبح همایون فال من
کله بست از مشک تر صبح همایون فال من
مهر دارد در گریبان حبذا اقبال من
کوکب مسعود ارم کاخترم در روز تافت
عید نوروز است گوئی روز و ماه و سال من
چند درهم بشکنی پیوسته آنزلف بخم
آخر ای باد صبا رحمی بکن بر حال من
راست بودم بر صراط مستقیم اسلامیان
کفر زلف هندویی شد مایه اضلال من
ناله زیر و بم بربط فرامش میکند
بشنود گر ناله مطرب از این چون نال من
گردو روزی ناله کردم یا که رفتم در حرم
بگذرای پیر مغان از زشتی اعمال من
حالت آشفته از زلفین خود با شانه پرس
تا بگوش تو بگوید مو بمو احوال من
نام تو امد زدم چون از کتاب عشق فال
یا علی فرخنده آمد تا بآخر فال من
مهر دارد در گریبان حبذا اقبال من
کوکب مسعود ارم کاخترم در روز تافت
عید نوروز است گوئی روز و ماه و سال من
چند درهم بشکنی پیوسته آنزلف بخم
آخر ای باد صبا رحمی بکن بر حال من
راست بودم بر صراط مستقیم اسلامیان
کفر زلف هندویی شد مایه اضلال من
ناله زیر و بم بربط فرامش میکند
بشنود گر ناله مطرب از این چون نال من
گردو روزی ناله کردم یا که رفتم در حرم
بگذرای پیر مغان از زشتی اعمال من
حالت آشفته از زلفین خود با شانه پرس
تا بگوش تو بگوید مو بمو احوال من
نام تو امد زدم چون از کتاب عشق فال
یا علی فرخنده آمد تا بآخر فال من
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۰ - در شب تاریک هجران جز می روشن مزن
در شب تاریک هجران جز می روشن مزن
جز شهاب آتشین بر جان اهریمن مزن
مطربا چون ساز کردی پرده عشاق را
جز نوای راست درهر کوی وهر بزن مزن
سوختی ای برق عالم سوز هر جا حاصلیست
تا که گفتت این گدا را شعله بر خرمن مزن
ای مسیحا پاک بندی در فلک برتر خرام
خواهی ار عین تجرد را دم از سوزن مزن
ایکه اندر دولتی شنعت من درویش را
گرچه داری گلشنی رو طعنه بر گلخن مزن
اندرآ در برم عشق وسر و گلرو را ببین
باغبانا بعد از این لاف از گل و گلشن مزن
خواهی آشفته اگر از ورطه طوفان نجات
جز علی و آل او را دست بر دامن مزن
جز شهاب آتشین بر جان اهریمن مزن
مطربا چون ساز کردی پرده عشاق را
جز نوای راست درهر کوی وهر بزن مزن
سوختی ای برق عالم سوز هر جا حاصلیست
تا که گفتت این گدا را شعله بر خرمن مزن
ای مسیحا پاک بندی در فلک برتر خرام
خواهی ار عین تجرد را دم از سوزن مزن
ایکه اندر دولتی شنعت من درویش را
گرچه داری گلشنی رو طعنه بر گلخن مزن
اندرآ در برم عشق وسر و گلرو را ببین
باغبانا بعد از این لاف از گل و گلشن مزن
خواهی آشفته اگر از ورطه طوفان نجات
جز علی و آل او را دست بر دامن مزن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۸ - ماه ذیعقده است ای ساقی قعود از جنگ کن
ماه ذیعقده است ای ساقی قعود از جنگ کن
خون مردم بس زخون رز رخی گلرنگ کن
نوبتی زد نوبت عشرت بزن بر طبل چنگ
مطربا ساز طرب کن جنگ اندر چنگ کن
شاهد گلرو بمحفل پرده بگرفت از جمال
بلبل عاشق کجائی نغمه ی آهنگ کن
تابکی شور مخالف راست زن راه حجاز
زنگ غم را پاک کن از زنگوله سارنگ کن
چند سالوس و دورنگی زاهد نیرنگ ساز
خویش را چون میکشان از آب خم یکرنگ کن
همچو گل بر شاخ عشرت خنده زن وقت سحر
تا که گفته در چمن دل را چو غنچه تنگ کن
مانی نوروز گیتی رشک انگلیون نمود
خامه سحرآمیز دار و صفحه را ارژنگ کن
تاز در دشت سخن اسب مدیح مرتضی
ادهم مدحت سرایان جهان را لنگ کن
گر کشد از چنبر حکمت فلک آهسته سر
دست حق داری سر خصمت بدار آونگ کن
خون مردم بس زخون رز رخی گلرنگ کن
نوبتی زد نوبت عشرت بزن بر طبل چنگ
مطربا ساز طرب کن جنگ اندر چنگ کن
شاهد گلرو بمحفل پرده بگرفت از جمال
بلبل عاشق کجائی نغمه ی آهنگ کن
تابکی شور مخالف راست زن راه حجاز
زنگ غم را پاک کن از زنگوله سارنگ کن
چند سالوس و دورنگی زاهد نیرنگ ساز
خویش را چون میکشان از آب خم یکرنگ کن
همچو گل بر شاخ عشرت خنده زن وقت سحر
تا که گفته در چمن دل را چو غنچه تنگ کن
مانی نوروز گیتی رشک انگلیون نمود
خامه سحرآمیز دار و صفحه را ارژنگ کن
تاز در دشت سخن اسب مدیح مرتضی
ادهم مدحت سرایان جهان را لنگ کن
گر کشد از چنبر حکمت فلک آهسته سر
دست حق داری سر خصمت بدار آونگ کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۹ - ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن
ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کن
پند من مینوش و فکر مردم مدهوش کن
نوبهار است و صبوح و می زخم کن در سبو
هم بمخموران بنوشان باده هم خود نوش کن
بر دل افسردگان زن آتش از کانون خم
آتش سودائیان زآب سبو خاموش کن
چون شدی سر خوش زصهبا برشکن طرف کله
حلقه ها از زلف مهر و ماه را در گوش کن
زاهدان را زآن دو چشم مست دین و دل ببر
هم حکیمانرا زغمزه رخنه ها در هوش کن
ای پری گسترده دیده فرش استبرق بیا
مردم آسا جای در آنخانه مفروش کن
باغبانا منع گلچین گر ترا مقصود بود
تا که گفتت بلبلانرا در چمن خاموش کن
دوش با اغیار هم آغوش بودی تا سحر
باش با یاران و امشب را خیال دوش کن
جسم بی جان است بی معشوق عاشق در خیال
از کرم آشفته را دستی تو در آغوش کن
گر نیم قابل شها کز بندگانم بشمری
با سگان کوی خویشم از وفا همدوش کن
پای تا سر عیبم و عریان بحشر ای دست حق
کسوتم بخشا و بر آن عیبها سرپوش کن
پند من مینوش و فکر مردم مدهوش کن
نوبهار است و صبوح و می زخم کن در سبو
هم بمخموران بنوشان باده هم خود نوش کن
بر دل افسردگان زن آتش از کانون خم
آتش سودائیان زآب سبو خاموش کن
چون شدی سر خوش زصهبا برشکن طرف کله
حلقه ها از زلف مهر و ماه را در گوش کن
زاهدان را زآن دو چشم مست دین و دل ببر
هم حکیمانرا زغمزه رخنه ها در هوش کن
ای پری گسترده دیده فرش استبرق بیا
مردم آسا جای در آنخانه مفروش کن
باغبانا منع گلچین گر ترا مقصود بود
تا که گفتت بلبلانرا در چمن خاموش کن
دوش با اغیار هم آغوش بودی تا سحر
باش با یاران و امشب را خیال دوش کن
جسم بی جان است بی معشوق عاشق در خیال
از کرم آشفته را دستی تو در آغوش کن
گر نیم قابل شها کز بندگانم بشمری
با سگان کوی خویشم از وفا همدوش کن
پای تا سر عیبم و عریان بحشر ای دست حق
کسوتم بخشا و بر آن عیبها سرپوش کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۵ - دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه ای
دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه ای
آشنا دیدم بخود زآن نشه ی هر بیگانه ای
ذکر تسبیح ملک در گوش من افسانه بود
اندر آن مستی که بودم نعره مستانه ای
پای بر فرق سلاطین مینهادم از شعف
تا بدریوزه گرفتم جامی از میخانه ای
این دبستان را ادیب آیا که باشد کز شرف
حکمت آموزد بلقمان از جنون دیوانه ای
داشتم فرمان آزادی بکف از هر دو کون
در گدائی داشتم بس منصب شاهانه ای
عار بود از خلعت دیبای سلطانی مرا
راست بودی بر تنم چون کسوت رندانه ای
شمع رخسار که یا رب در تجلی بود دوش
کامدی از مهر و ماه انجمش پروانه ای
پرده دارم بود ماه و هندوی بامم زحل
داشتم بالاتر از قصر زحل چون خانه ای
یکجهان جان بودم و یکعالم از روح روان
زآنکه بودم جان نثار شاهد جانانه ای
منت بیجا زغواصان عمان کی برم
من بخاک میکده تا جسته ام دردانه ای
این ثمرها از کجا آشفته چون نبود عمل
منکه جز حب علی در دل نکشتم دانه ای
آشنا دیدم بخود زآن نشه ی هر بیگانه ای
ذکر تسبیح ملک در گوش من افسانه بود
اندر آن مستی که بودم نعره مستانه ای
پای بر فرق سلاطین مینهادم از شعف
تا بدریوزه گرفتم جامی از میخانه ای
این دبستان را ادیب آیا که باشد کز شرف
حکمت آموزد بلقمان از جنون دیوانه ای
داشتم فرمان آزادی بکف از هر دو کون
در گدائی داشتم بس منصب شاهانه ای
عار بود از خلعت دیبای سلطانی مرا
راست بودی بر تنم چون کسوت رندانه ای
شمع رخسار که یا رب در تجلی بود دوش
کامدی از مهر و ماه انجمش پروانه ای
پرده دارم بود ماه و هندوی بامم زحل
داشتم بالاتر از قصر زحل چون خانه ای
یکجهان جان بودم و یکعالم از روح روان
زآنکه بودم جان نثار شاهد جانانه ای
منت بیجا زغواصان عمان کی برم
من بخاک میکده تا جسته ام دردانه ای
این ثمرها از کجا آشفته چون نبود عمل
منکه جز حب علی در دل نکشتم دانه ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۹ - عاشقانرا جز لب تو باده مستانه نه
عاشقانرا جز لب تو باده مستانه نه
میکشان را غیر چشمت ساغر و پیمانه نه
گو در افکن کشتی عشاق را در شط می
در خور مستی مستان غمت خمخانه نه
هم طلبکارت برهمن هم هواخواه تو شیخ
دیده کس مأوای تو کعبه نه و بتخانه نه
گر جهان غواص خواهد بود در بحر وجود
بحر وحدت را بود دری چو تو دردانه نه
گر براندازی تو ای لیلا زرخ پرده بحی
همچو آشفته تو را مجنون بود دیوانه نه
میکشان را غیر چشمت ساغر و پیمانه نه
گو در افکن کشتی عشاق را در شط می
در خور مستی مستان غمت خمخانه نه
هم طلبکارت برهمن هم هواخواه تو شیخ
دیده کس مأوای تو کعبه نه و بتخانه نه
گر جهان غواص خواهد بود در بحر وجود
بحر وحدت را بود دری چو تو دردانه نه
گر براندازی تو ای لیلا زرخ پرده بحی
همچو آشفته تو را مجنون بود دیوانه نه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۴ - اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده ای
اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده ای
کیمیا پنهان و غوغا در جهان افکنده ای
گل شدت آئینه دار رنگ و بو در بوستان
سوز از آن در عندلیب نغمه خوان افکنده ای
بر ظهورت متفق قومی شده زاهل یقین
قوم دیگر را بخفیه در گمان افکنده ای
تا کنم حل بر حکیمان نقطه موهوم را
گفتگوئی از دهانت در میان افکنده ای
تا کشم در رشته توصیف توحید تو را
لؤلؤ منظوم از آنم در دهان افکنده ای
شمه ای از وصف رخسار تو نتوانم نگاشت
گرچه استعدا در کلک و بیان افکنده ای
بر زبان کس نمیگنجد چون اوصاف تو
زآن سبب نام علی را بر زبان افکنده ای
از پی تمییز قلب صاف در بازار کون
این محک را در میان بر امتحان افکنده ای
ای طبیب درد عیسی ای علی مرتضی
رحم کن آشفته را کش ناتوان افکنده ای
کیمیا پنهان و غوغا در جهان افکنده ای
گل شدت آئینه دار رنگ و بو در بوستان
سوز از آن در عندلیب نغمه خوان افکنده ای
بر ظهورت متفق قومی شده زاهل یقین
قوم دیگر را بخفیه در گمان افکنده ای
تا کنم حل بر حکیمان نقطه موهوم را
گفتگوئی از دهانت در میان افکنده ای
تا کشم در رشته توصیف توحید تو را
لؤلؤ منظوم از آنم در دهان افکنده ای
شمه ای از وصف رخسار تو نتوانم نگاشت
گرچه استعدا در کلک و بیان افکنده ای
بر زبان کس نمیگنجد چون اوصاف تو
زآن سبب نام علی را بر زبان افکنده ای
از پی تمییز قلب صاف در بازار کون
این محک را در میان بر امتحان افکنده ای
ای طبیب درد عیسی ای علی مرتضی
رحم کن آشفته را کش ناتوان افکنده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۵ - ایکه جان داری فدا کن در ره جانانه ای
ایکه جان داری فدا کن در ره جانانه ای
سوختن تن را بنه گر شمع را پروانه ای
تا نگردد موج زن عمان چشمت سالها
در کنار خود نه بینی زین صدف دردانه ای
کفر و اسلام ارچه سرگردان تو شد کوبکو
ایکه نه در کعبه ای پیدا نه در بتخانه ای
در قیامت مست صوفی وش درآید در سماع
هر که نوشد از شراب عشق تو پیمانه ای
زاهد ار خواهی بدانی حاصل ذکر ملک
بر در میخانه بشنو نعره مستانه ای
نازم آن دیوانه کو مجنون لیلی شد بحی
ورنه در هر شهر و کو عریان بود دیوانه ای
در دل درویش جو مهر علی را لاجرم
کافتاب و گنج را یابند در ویرانه ای
از فسون واعظان کی از سرش بیرون رود
هر که خواند از دفتر عشق بتان افسانه ای
کسوت تقوی قلندر وار آشفته بسوز
تا بدوزندت حریفان خرقه رندانه ای
هر سرو موی تو صد دل را بود کاشانه ای
از چه ویران میکنی صد خانه را از شانه ای
سوختن تن را بنه گر شمع را پروانه ای
تا نگردد موج زن عمان چشمت سالها
در کنار خود نه بینی زین صدف دردانه ای
کفر و اسلام ارچه سرگردان تو شد کوبکو
ایکه نه در کعبه ای پیدا نه در بتخانه ای
در قیامت مست صوفی وش درآید در سماع
هر که نوشد از شراب عشق تو پیمانه ای
زاهد ار خواهی بدانی حاصل ذکر ملک
بر در میخانه بشنو نعره مستانه ای
نازم آن دیوانه کو مجنون لیلی شد بحی
ورنه در هر شهر و کو عریان بود دیوانه ای
در دل درویش جو مهر علی را لاجرم
کافتاب و گنج را یابند در ویرانه ای
از فسون واعظان کی از سرش بیرون رود
هر که خواند از دفتر عشق بتان افسانه ای
کسوت تقوی قلندر وار آشفته بسوز
تا بدوزندت حریفان خرقه رندانه ای
هر سرو موی تو صد دل را بود کاشانه ای
از چه ویران میکنی صد خانه را از شانه ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۸ - ای نسیم از چیست زلفش را پریشان کرده ای
ای نسیم از چیست زلفش را پریشان کرده ای
صد دل شیدا بهم دست و گریبان کرده ای
صد چو مجنون آشکارا در بیابان طلب
خویش را لیلی صفت در خیمه پنهان کرده ای
میزند موج سرشکت لطمه بر کشتی چرخ
از تنور سینه باز ای دیده طوفان کرده ای
ای زلیخا بارسن بازی گیسوی دراز
صد چو یوسف در تک چاه زنخدان کرده ای
عاشقان بردند نامت مدعی شد در طلب
وه که ایشان را به آن گفتن پشیمان کرده ای
غمزه را گفتی که بشکن توبه زهاد را
فتنه مخمور را ساقی مستان کرده ای
ارغوان رخ تن سمن شمشاد قد مو ضمیران
پای تا سر خویش را رشک گلستان کرده ای
زلف زنار و رخت میخانه محراب ابروان
قبله گاهی رسم اندر کافرستان کرده ای
جای طوطی خطت بنشانده خال سیاه
زاغ را بهر چه جا در شکرستان کرده ای
کس دگر آشفته شکرباز نشناسد زهند
تا شکر ریزی تواند ملک ایران کرده ای
از نی کلک تو میریزد مدیح مرتضی
شکرستانی عیان از این نیستان کرده ای
صد دل شیدا بهم دست و گریبان کرده ای
صد چو مجنون آشکارا در بیابان طلب
خویش را لیلی صفت در خیمه پنهان کرده ای
میزند موج سرشکت لطمه بر کشتی چرخ
از تنور سینه باز ای دیده طوفان کرده ای
ای زلیخا بارسن بازی گیسوی دراز
صد چو یوسف در تک چاه زنخدان کرده ای
عاشقان بردند نامت مدعی شد در طلب
وه که ایشان را به آن گفتن پشیمان کرده ای
غمزه را گفتی که بشکن توبه زهاد را
فتنه مخمور را ساقی مستان کرده ای
ارغوان رخ تن سمن شمشاد قد مو ضمیران
پای تا سر خویش را رشک گلستان کرده ای
زلف زنار و رخت میخانه محراب ابروان
قبله گاهی رسم اندر کافرستان کرده ای
جای طوطی خطت بنشانده خال سیاه
زاغ را بهر چه جا در شکرستان کرده ای
کس دگر آشفته شکرباز نشناسد زهند
تا شکر ریزی تواند ملک ایران کرده ای
از نی کلک تو میریزد مدیح مرتضی
شکرستانی عیان از این نیستان کرده ای
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۹۹ - شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاه
شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاه
ما تو تابنده ماه من همان در خوابگاه
آه بر لیلا چه رفته تا نیاید در حشم
بسته راه او مگر مجنون زخیل اشک و آه
گر براه مصر بینی ساربانا چشمه ای
چشم یعقوب است مانده منتظر در عرض راه
دوزخی در سینه دارم بی تو جیحونی بچشم
اشک و آه و رنگ رخسارم بر این دعوی گواه
ای زلیخا تو بخواب ناز خفته با عزیز
ناز پرور یوسفت افتاده اندر قعر پاه
اشک بی روی تو گلگون دیده از حسرت سفبید
چهره از غم کهربائی جسم از هجر تو کاه
میکند شبگیر هر جا هست در عالم سفر
من بیک شبگیر بر گردون فرستم پیک آه
تا ببیندت مگر خواهند خون خویشتن
کشتگان تو بمحشر زین تظلم دادخواه
از سیاهی شب هجران ندارم چاره ای
هم مگر آشفته بر زلفش برم این شب پناه
کافتاب و ماه دارد زلف او در آستین
دادخواهان راست چون زنجیر عدل پادشاه
آن شهنشاه فلک ایوان علی شیر خدا
کش بود عرش برین کم پایه ای از بارگاه
ما تو تابنده ماه من همان در خوابگاه
آه بر لیلا چه رفته تا نیاید در حشم
بسته راه او مگر مجنون زخیل اشک و آه
گر براه مصر بینی ساربانا چشمه ای
چشم یعقوب است مانده منتظر در عرض راه
دوزخی در سینه دارم بی تو جیحونی بچشم
اشک و آه و رنگ رخسارم بر این دعوی گواه
ای زلیخا تو بخواب ناز خفته با عزیز
ناز پرور یوسفت افتاده اندر قعر پاه
اشک بی روی تو گلگون دیده از حسرت سفبید
چهره از غم کهربائی جسم از هجر تو کاه
میکند شبگیر هر جا هست در عالم سفر
من بیک شبگیر بر گردون فرستم پیک آه
تا ببیندت مگر خواهند خون خویشتن
کشتگان تو بمحشر زین تظلم دادخواه
از سیاهی شب هجران ندارم چاره ای
هم مگر آشفته بر زلفش برم این شب پناه
کافتاب و ماه دارد زلف او در آستین
دادخواهان راست چون زنجیر عدل پادشاه
آن شهنشاه فلک ایوان علی شیر خدا
کش بود عرش برین کم پایه ای از بارگاه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۰۹ - خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه
خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه
الغیاث ای دیده و دل الغیاث ای اشک و آه
آه من بگذر زماه و اشک من ماهی بگیر
گر گرفته لشکر اعدا زماهی تا بماه
کعبه ای دل بود خصم دغا اصحاب فیل
هان ابابیلی بکن خود نیمه شب بر این سپاه
گرچه فرعون است دشمن رود نیل از چشم ساز
خصم را با لشکرش در لجه خود کن تباه
خصم اگر نمرود باشد یا که خود تو پشه
همتی خواه از خلیل و مغز دشمن را بکاه
کاروان لطف حیدر آمد از پی غم مخمور
گرچه یوسف وارت افکندندن از حیلت بچاه
گر جهان دشمن بود جویم مدد از ذوالفقار
برق سوزد گر بود آشفته یک عالم گناه
الغیاث ای دیده و دل الغیاث ای اشک و آه
آه من بگذر زماه و اشک من ماهی بگیر
گر گرفته لشکر اعدا زماهی تا بماه
کعبه ای دل بود خصم دغا اصحاب فیل
هان ابابیلی بکن خود نیمه شب بر این سپاه
گرچه فرعون است دشمن رود نیل از چشم ساز
خصم را با لشکرش در لجه خود کن تباه
خصم اگر نمرود باشد یا که خود تو پشه
همتی خواه از خلیل و مغز دشمن را بکاه
کاروان لطف حیدر آمد از پی غم مخمور
گرچه یوسف وارت افکندندن از حیلت بچاه
گر جهان دشمن بود جویم مدد از ذوالفقار
برق سوزد گر بود آشفته یک عالم گناه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۲۲ - ای لبت بر خون مردم تشنه چشمت گرسنه
ای لبت بر خون مردم تشنه چشمت گرسنه
آن به بیداری بریزد خون و آن اندر سنه
جوشن ترکان غازی آهنین شد تا کمر
بر تو عنبر شد زره از فرق سر تا پاشنه
مردم دیده غلط پنداشت خطی بر رخت
آه مشتاقان اثر کردت مگر در آینه
ماه و خور پروانه سان آیند بر بام و درت
گر بتابد پرتو شمعت شبی از روزنه
پارس را کرده مسخر غمزه جادوی تو
تاخت آرد بر سپاهان ترک چشمت یک تنه
سوخت زآه آتشیم خرقه و نبود عجب
لاجرم آتش فتد در پنبه از آتش زنه
تا کجا یرغو برم از ترک چشم کافرت
خون هر مؤمن بگردن دارد و هر مؤمنه
وارهاند جان آشفته از این خونخواره گان
آنکه سلمان را گرفت از شیر دشت ارژنه
اندر آن معرض که تابد آفتاب روز حشر
جز بزیر سایه ات ما را پناهی هست نه
آن به بیداری بریزد خون و آن اندر سنه
جوشن ترکان غازی آهنین شد تا کمر
بر تو عنبر شد زره از فرق سر تا پاشنه
مردم دیده غلط پنداشت خطی بر رخت
آه مشتاقان اثر کردت مگر در آینه
ماه و خور پروانه سان آیند بر بام و درت
گر بتابد پرتو شمعت شبی از روزنه
پارس را کرده مسخر غمزه جادوی تو
تاخت آرد بر سپاهان ترک چشمت یک تنه
سوخت زآه آتشیم خرقه و نبود عجب
لاجرم آتش فتد در پنبه از آتش زنه
تا کجا یرغو برم از ترک چشم کافرت
خون هر مؤمن بگردن دارد و هر مؤمنه
وارهاند جان آشفته از این خونخواره گان
آنکه سلمان را گرفت از شیر دشت ارژنه
اندر آن معرض که تابد آفتاب روز حشر
جز بزیر سایه ات ما را پناهی هست نه
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۴۷ - ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواری
ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواری
سخت تاز و شخ کمانی تیر افکن جان شکاری
ملک دل ازغمزه بگرفت و خرابش کرد آری
ترک یغمائی چنین باشد چو تازد بر حصاری
از پس مرگم متاز آن اسب تازی بر مزارم
تا که از خاکم بدامان تو ننشیند غباری
دفتر و سجاده و خرقه بیار و جام بستان
تا بکوی میفروشانت فزاید اعتباری
غالب الظن حوض میخانه بود سرچشمه تو
ای شراب کوثری میبینمت بس خوشگواری
گر حدیث اشتیاقم مطرب اندر نی بخواند
جای هر نغمه زهر بندش برون آید شراری
همرهان رفتند و من در زیربارم ساربانا
رحم کن بر اشتری کاو باز مانده از قطاری
تا تو را آن تیغ ابرو هست و آن گیسوی پرخم
حاجت تیغ و کمندت نیست اندر کارزاری
از چه ناید یکدم آن بالای موزون پیش چشمم
گر گزیند سرو منزل در کنار جویباری
نشنود جز وصف رخسار تو کس زآشفته هرگز
اندر این موسم که بر هر گل غزلخوان شد هزاری
سخت تاز و شخ کمانی تیر افکن جان شکاری
ملک دل ازغمزه بگرفت و خرابش کرد آری
ترک یغمائی چنین باشد چو تازد بر حصاری
از پس مرگم متاز آن اسب تازی بر مزارم
تا که از خاکم بدامان تو ننشیند غباری
دفتر و سجاده و خرقه بیار و جام بستان
تا بکوی میفروشانت فزاید اعتباری
غالب الظن حوض میخانه بود سرچشمه تو
ای شراب کوثری میبینمت بس خوشگواری
گر حدیث اشتیاقم مطرب اندر نی بخواند
جای هر نغمه زهر بندش برون آید شراری
همرهان رفتند و من در زیربارم ساربانا
رحم کن بر اشتری کاو باز مانده از قطاری
تا تو را آن تیغ ابرو هست و آن گیسوی پرخم
حاجت تیغ و کمندت نیست اندر کارزاری
از چه ناید یکدم آن بالای موزون پیش چشمم
گر گزیند سرو منزل در کنار جویباری
نشنود جز وصف رخسار تو کس زآشفته هرگز
اندر این موسم که بر هر گل غزلخوان شد هزاری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵۳ - دین و دل ای سیم تن تنها نه از من میبری
دین و دل ای سیم تن تنها نه از من میبری
با چنین رو دل زسنگ وروی آهن میبری
میکنی اندر شبستان خم زلفت نهان
آنچه دل از خلق اندر روز روشن میبری
با چین بستان روحانی که باشد بیخزان
باغبان بی بصیرت نام گلشن میبری
نافه از چین ای صبا بردن بزلف او خطاست
خوشه چینا چند خوشه سوی خرمن میبری
رخنه دلرا رفو زآن نوک مژگان کن طلب
رشته را بیهوده اندر چشم سوزن میبری
یک لطیمه غنبر ار خواهی خوری صد لطمه موج
گو بیا گر عنبر بدامن میبری
ناخن از خونم کنی رنگین که بنمائی بغیر
تحفه خون دوست را از بهر دشمن میبری
بس بود آن طره ابرو تو را اندر مصاف
بی سبب در رزمگه شمشیر و جوشن میبری
خدمت زلف بناگوش بتان کن باغبان
چند زحمت از پی نسرین و سوسن میبری
ای شکنج زلف این سحر است یا خود معجز است
کافتاب و ماه را رشته بگردن میبری
دل شده آشفته را تا چند ای زلف رسا
بند برپا کو بکو برزن ببرزن میبری
با چنین رو دل زسنگ وروی آهن میبری
میکنی اندر شبستان خم زلفت نهان
آنچه دل از خلق اندر روز روشن میبری
با چین بستان روحانی که باشد بیخزان
باغبان بی بصیرت نام گلشن میبری
نافه از چین ای صبا بردن بزلف او خطاست
خوشه چینا چند خوشه سوی خرمن میبری
رخنه دلرا رفو زآن نوک مژگان کن طلب
رشته را بیهوده اندر چشم سوزن میبری
یک لطیمه غنبر ار خواهی خوری صد لطمه موج
گو بیا گر عنبر بدامن میبری
ناخن از خونم کنی رنگین که بنمائی بغیر
تحفه خون دوست را از بهر دشمن میبری
بس بود آن طره ابرو تو را اندر مصاف
بی سبب در رزمگه شمشیر و جوشن میبری
خدمت زلف بناگوش بتان کن باغبان
چند زحمت از پی نسرین و سوسن میبری
ای شکنج زلف این سحر است یا خود معجز است
کافتاب و ماه را رشته بگردن میبری
دل شده آشفته را تا چند ای زلف رسا
بند برپا کو بکو برزن ببرزن میبری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۰ - یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتی
یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتی
با حریفان بود جنگ و با پیاله آشتی
بود دل لبریز خون از شوق تو در بر مرا
خوردیش لاجرعه و جام میش انگاشتی
خواندیم در بزم خاص و گفتیم حرفی بگوش
لاجرم گویا مرا هم مدعی پنداشتی
محمل لیلی بر اشتر باز کن برجان بنه
ساربانا از چه این بارم بدل بگذاشتی
جرم ما نبود که گر گیرد کست در قتل خلق
خود نشان از خون مسکینان بناخن داشتی
چنبر زلف توام رخنه بکاخ عقل کرد
مار ضحاکم چرا بر مغز سر بگماشتی
گرنه ای چون ذوالفقار شاه ای ابروی یار
از چه بر خورشید و مه تیغ دو سر افراشتی
میوه های تازه و تر چینی از شاخش بحشر
تخم مهر مرتضی آشفته در دل کاشتی
نقش اغیارم زسینه محو شد دفتر بشوی
تا بلوح دل تو خود نقش علی بنگاشتی
با حریفان بود جنگ و با پیاله آشتی
بود دل لبریز خون از شوق تو در بر مرا
خوردیش لاجرعه و جام میش انگاشتی
خواندیم در بزم خاص و گفتیم حرفی بگوش
لاجرم گویا مرا هم مدعی پنداشتی
محمل لیلی بر اشتر باز کن برجان بنه
ساربانا از چه این بارم بدل بگذاشتی
جرم ما نبود که گر گیرد کست در قتل خلق
خود نشان از خون مسکینان بناخن داشتی
چنبر زلف توام رخنه بکاخ عقل کرد
مار ضحاکم چرا بر مغز سر بگماشتی
گرنه ای چون ذوالفقار شاه ای ابروی یار
از چه بر خورشید و مه تیغ دو سر افراشتی
میوه های تازه و تر چینی از شاخش بحشر
تخم مهر مرتضی آشفته در دل کاشتی
نقش اغیارم زسینه محو شد دفتر بشوی
تا بلوح دل تو خود نقش علی بنگاشتی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۱ - رشته ها بر گردنم ای زلف یار آویختی
رشته ها بر گردنم ای زلف یار آویختی
فتنه کردی ای نگاه مست خونم ریختی
منتی بر گردنم داری تو ای زلف دو تا
کز همه زنجیر مویان رشته ام بگسیختی
میبری نام رقیبان بر لب شیرین چرا
زهر با قند مکرر از چه رو آمیختی
شاید از جادوئی ضحاک آسا دم زنم
تا تو ای مار سیه بر گردنم آویختی
گر نبودت در کمین آن آهوان شیر گیر
از چه آشفته بچین زلف او بگریختی
فتنه کردی ای نگاه مست خونم ریختی
منتی بر گردنم داری تو ای زلف دو تا
کز همه زنجیر مویان رشته ام بگسیختی
میبری نام رقیبان بر لب شیرین چرا
زهر با قند مکرر از چه رو آمیختی
شاید از جادوئی ضحاک آسا دم زنم
تا تو ای مار سیه بر گردنم آویختی
گر نبودت در کمین آن آهوان شیر گیر
از چه آشفته بچین زلف او بگریختی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۸۹ - عنکبوتا بر مگس تا چند رشته می تنی
عنکبوتا بر مگس تا چند رشته می تنی
شاهبازی شو که در صحرا غزالی افکنی
حاش لله گر زصیادت شود صرف نظر
نیستی صادق اگر در زیر تیغش پر زنی
خرگه لیلی بصحرای درونت کی زنند
تا نه از دل خیمه های این و آن را برکنی
لاف از افسونگری ای جادوی بابل مزن
تا نه از آن چشم و لب آموزدت سحر وفنی
چیستی ای زلف سرکش گرد چاه غبغبش
چون کمند رستمی برطرف چاه بیژنی
عقل چون زلفش بر آن روی بهشتی دید گفت
خازن باغ بهشتی از چه شد اهریمنی
کی خبر داری ززخم ناوک اندازان ترک
ایکه بر پایت نرفته نوک خار و سوزنی
چون شود از وصل یوسف حالت یعقوب پیر
کز شعف بینا شده از نفخه پیراهنی
هر که را یک ارزن از حب علی حاصل شده
خرمن هستی امکانش نیرزد ارزنی
گر دل آشفته شد وقف کمند زلف تو
نیست جز تیغش سزاوار ار بر آرد گردنی
شاهبازی شو که در صحرا غزالی افکنی
حاش لله گر زصیادت شود صرف نظر
نیستی صادق اگر در زیر تیغش پر زنی
خرگه لیلی بصحرای درونت کی زنند
تا نه از دل خیمه های این و آن را برکنی
لاف از افسونگری ای جادوی بابل مزن
تا نه از آن چشم و لب آموزدت سحر وفنی
چیستی ای زلف سرکش گرد چاه غبغبش
چون کمند رستمی برطرف چاه بیژنی
عقل چون زلفش بر آن روی بهشتی دید گفت
خازن باغ بهشتی از چه شد اهریمنی
کی خبر داری ززخم ناوک اندازان ترک
ایکه بر پایت نرفته نوک خار و سوزنی
چون شود از وصل یوسف حالت یعقوب پیر
کز شعف بینا شده از نفخه پیراهنی
هر که را یک ارزن از حب علی حاصل شده
خرمن هستی امکانش نیرزد ارزنی
گر دل آشفته شد وقف کمند زلف تو
نیست جز تیغش سزاوار ار بر آرد گردنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۰ - لاله سرزد از دمن گل از چمن سبزه زجوی
لاله سرزد از دمن گل از چمن سبزه زجوی
می بخور بر طرف جوی و سرو گلروئی بجوی
می کشان سرخوش زباده عاشقان از وصل دوست
عارفان خامش ولی زهاد اندر های و هوی
جان زجانان مست شد می در قدح دیگر مریز
گلشن دل سبز شد گو سرو و گل از گل مری
وصل کعبه در نظر داری زرنج پا منال
گر قدم فرسوده شد ای زاهدا با سر بپوی
تو زهر رنگی که داری جامه ای گل عاشقم
من نیم بلبل که گردم پای بست رنگ و بوی
سر بنه اندر طلب ای آنکه جانان طالبی
عشق ترکان ترک کن یا ترک دین و دل بگوی
الحذر ای مردمک از موج چشم سیل خیز
دجله و جیحون و عمان است این نه آب جوی
بر سر ار سودای وصل دوست داری سر بنه
دست از جانان نمی شوئی تو دست از جان بشوی
چون سر آشفته بار عشق یا بر جان بنه
یا مه ره در دلت مهر بتان تندخوی
از ولی عصر جو درویش آشفته مرا
درد دل جز با مسیحای زمان هرگز مگوی
می بخور بر طرف جوی و سرو گلروئی بجوی
می کشان سرخوش زباده عاشقان از وصل دوست
عارفان خامش ولی زهاد اندر های و هوی
جان زجانان مست شد می در قدح دیگر مریز
گلشن دل سبز شد گو سرو و گل از گل مری
وصل کعبه در نظر داری زرنج پا منال
گر قدم فرسوده شد ای زاهدا با سر بپوی
تو زهر رنگی که داری جامه ای گل عاشقم
من نیم بلبل که گردم پای بست رنگ و بوی
سر بنه اندر طلب ای آنکه جانان طالبی
عشق ترکان ترک کن یا ترک دین و دل بگوی
الحذر ای مردمک از موج چشم سیل خیز
دجله و جیحون و عمان است این نه آب جوی
بر سر ار سودای وصل دوست داری سر بنه
دست از جانان نمی شوئی تو دست از جان بشوی
چون سر آشفته بار عشق یا بر جان بنه
یا مه ره در دلت مهر بتان تندخوی
از ولی عصر جو درویش آشفته مرا
درد دل جز با مسیحای زمان هرگز مگوی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۷ - روزگارا چند اسباب ستم آماده داری
روزگارا چند اسباب ستم آماده داری
هر کجا آزاده ای بینی زغم افتاده داری
میکشد رنج خمارم تا بپای خم رسم
ساقیا درده تو جامی باده گر آماده داری
دل پریشان میکنی دایم چرا از نقش امکان
یکدمک آن به که خود را از همه آزاده داری
کی نشیند در دلت نقش حقی منصور وارت
ای که اندر کعبه دل این بتان ساده داری
ایکه دلداری وهم دل میبری از دست مردم
کی خبر از حالت این عاشق دلداده داری
هر کجا هستی تو آشفته توجه بر نجف کن
لاجرم رفتی بمنزل روی اگر بر جاده داری
کی توانم دم زدن از سربلندی آسمانا
گرنه اندر آستانش خویشتن استاده داری
هر کجا آزاده ای بینی زغم افتاده داری
میکشد رنج خمارم تا بپای خم رسم
ساقیا درده تو جامی باده گر آماده داری
دل پریشان میکنی دایم چرا از نقش امکان
یکدمک آن به که خود را از همه آزاده داری
کی نشیند در دلت نقش حقی منصور وارت
ای که اندر کعبه دل این بتان ساده داری
ایکه دلداری وهم دل میبری از دست مردم
کی خبر از حالت این عاشق دلداده داری
هر کجا هستی تو آشفته توجه بر نجف کن
لاجرم رفتی بمنزل روی اگر بر جاده داری
کی توانم دم زدن از سربلندی آسمانا
گرنه اندر آستانش خویشتن استاده داری