تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزاده عشقی : نمایشنامهٔ ایدآل پیرمرد دهگانی یا سه تابلوی مریم
بخش ۴ - تابلوی سوم: سرگذشت پدر مریم و ایدآل او
ز مرگ مریم، اینک سه روز بگذشته
سر مزار وی، آن پیرمرد سرگشته:
نشسته رخ بسر زانوان خود هشته
من از سیاحت بالای کوه برگشته
بر آن شدم که من آن پیر را دهم تسکین
(من): خدات صبر دهد زین مصیبت عظمی:
حقیقتا که دلم سوخت، از برای شما
(پیرمرد): مگر بگوش شما هم رسیده قصه ما!
(من): شنیده ام گل عمر تو چیده اند، خدا:
به خاک تیره سپارد جوانی گلچین!
(پیرمرد):درون خاک، مرا دختری جوان افتاد
برای آنکه جوانی شود دو روزی شاد!
(من):بر آن جوانک ناپاک روح لعنت باد،
خدای داند هرگه از او نمایم یاد:
هزارگونه به نوع بشر کنم نفرین!
بشر مگوی، بر این نسل فاسد میمون
بشر نه! افعی بادست و پاست این دد دون!
هزار مرتبه گفتم که تف بر این گردون
ببین به شکل بنی آدم آمدست برون!
چقدر آلت قتاله زین کهن ماشین؟
(پیرمرد):تو ز آن جوان شده ای دشمن بشر، او کیست؟
بشر هزار برابر بتر بود او چیست؟
از او بترها دیدم من، اینکه چیزی نیست!
برای ذم بشر: سرگذشت من کافیست!
اگر بخواهی، آگه شوی بیا بنشین
نشستم و بنمود، او شروع بر اظهار:
(پیرمرد):من اهل کرمان بودم در آن خجسته دیار
قرین عزت بودم، نه همچو اکنون خوار
که شغل دولتیم بود و دولت بسیار
بهر وظیفه که بودم بدم درست و امین
هزار و سیصد و هجده ز جانب تهران
بشد جوانک جلفی، حکومت کرمان
مرا که سابقه ها بد به خدمت دیوان
معاونت بسپرد او به موجب فرمان
ز فرط لطف مرا کرده بد، به خویش رهین
پس از دو ماهی، روزی به شوخی و خنده
بگفت: خانمکی خواهم از تو زیبنده!
برو بجوی که جوینده است یابنده
بگفتمش که خود این کار، ناید از بنده!
برای من بود، این امر حکمران توهین!
قسم به مردی من مردم و نه نامردم
به آبروی در این شهر زندگی کردم
جواب داد که قربان مردمی گردم
من این سخن پی شوخی به پیش آوردم
مرنج از من از این شوخی و مباش غمین!
چو دید آب ز من، گرم مینشاید کرد
میانه اش پس از آن روز، گشت با من سرد
پس از دو روزی، روزی بهانه ای آورد
مرا بداد فکندند سخت و تا می خورد
زدند بر بدن من، چماقهای وزین!
نمود منفصلم از مشاغل دیوان
برای من نه دگر، رتبه ماند و نی عنوان
ببین شرافت و مردانگی، در این دوران
گذشته زآن که ندارد ثمر، دهد خسران!
بسان صحبت نادان و جامه چرمین
به شهر کرمان، بدنام مرده شوئی بود
که بین مرده شوان شسته آبروئی بود
کریه منظر و رسوا و زشتخوئی بود
خلاصه آدم بی شرم و چشم و روئی بود
شبی به نزد حکومت برفت آن بیدین
حکومت آنچه به من گفت، گفتمش بیجاست
که این عمل نه سزاوار مردمان خداست
به او چو گفت: تو گوئی که از خدا می خواست
جواب داد که البته این وظیفه ماست!
من آن کسم که بگویم بر این دعا آمین
برفت زود، در آغاز دخترش را برد
چو سرد گشت از او، رفت خواهرش را برد
برای آخر سر نیز همسرش را برد
چو خسته گشت ز زنها، برادرش را برد!
نثار کرد بر او هر چه داشت در خورجین!
بدین وسیله بر حکمران مقرب شد
رفیق و روز و هم آهنگ خلوت شب شد
به شغل دولتی آن مرده شو، مجرب شد
خلاصه صاحب عنوان و شغل و منصب شد
به بخت نیک، ز نیروی ننگ گشت قرین!
به آن سیاه دل، از بس که خلق رو دادند
پس از دو ماه، مقام مرا بدو دادند
زمام مردم کرمان، به مرده شو دادند
تعارفات بر او از هزار سو دادند
قباله هائی از املاک و اسبها با زین
ز من شنو که چسان سخت شد به من دنیا
زنم ز گرسنگی داد عمر خود به شما
نبود هیچ به جز خاک، فرش خانه ما
به جز گرسنگی و حسرت و غم و سرما
نماند خوردنئی خانه من مسکین
پس از سه سال که بودم به سختی و ذلت
شنیده شد که به تهران گروهی از ملت
بخواستند عدالت سرائی از دولت
چو در مذلت من، ظلم گشته بد علت
بدم نیامد ازین نغمه عدالت گین
فتادم از پی غوغا و انجمن سازی
به شب کمیته و هر روز پارتی بازی
همیشه نامه شب؛ بهر حاکم اندازی
در این طریق نمودم ز بس که جانبازی
شدند دور و برم جمع، جمله معتقدین
مرا بخواست پس، آن مرده شوی بی سر و پا
به من بگفت که مشروطه کی شود اجرا؟
چه حکم شاه در ایران زمین چه حکم خدا
مده تو گوش بر این حرفهای پا به هوا!
بگفتمش که لکم دینکم ولی دین
عوض نکردم، آئین خویشتن باری
ز بس نمودم، در عزم خویش پاداری
شبانه عاقبت آن مرده شوی ادباری
برون نمود ز کرمان مرا به صد خواری
به جرم اینکه، تو در شهر کرده ای تفتین
من و دو تن پسرم، شب پیاده از کرمان
برون شدیم زمستان سخت یخ بندان
نه توشه ای و نه روپوش، مفلس و عریان
چه گویمت که چه بر ما گذشت از بوران
رسید نعش من و بچه هام تا نائین
چو ماجرای مرا، اهل شهر بشنفتند
تمام مردم مشروطه خواه آشفتند
چو میهمان عزیزی، مرا پذیرفتند
چرا که مردم آن روزه، راست می گفتند
نه مثل مردم امروزه بد دل و بی دین!
بدون سابقه و آشنائی روشن
به این دلیل که مشروطه خواه هستم من
یکی اعانه به من داد و آن دگر مسکن
خلاصه آخر از آن مردمان گرفتم زن
چو داد سر خط مشروطه، شه مظفر دین
درست روزی، کآن شهریار اعلان داد
یگانه دختر ناکام من، ز مادر زاد
تمام مردم، دلشاد مرگ استبداد
من از دو مسئله خوشحال و خرم و دلشاد
یکی ز زادن مریم، دگر ز وضع نوین
سپس چو دوره فرزند شه مظفر شد
تو خویش دانی، اوضاع طور دیگر شد
میان خلق و شه، ایجاد کین و کیفر شد
به توپ بستن مجلس، قضیه منجر شد
زمانه گشت دوباره به کام مرتجعین
دوباره سلطنت خودسری، بشد اعلان
مرا که بیم خطر بود، اندر آن دوران
بر آن شدم که به شهری روم شوم پنهان
شدم ز نائین بیرون، به جانب تهران
ولی نه از ره نیزار، از طریق خمین
به ری رسیدم و پنهان شدم، دو روزی چند
ولی چه فایده، آخر فتادم اندر بند
پلیس مخفی آمد به محبسم افکند!
چه محبسی که هوائی نداشت غیر از گند
چه کلبه ای که پلاسی نداشت جز سر گین؟
دو هفته بر من در آن سیاه چال گذشت
در آن دو هفته چه گویم به من چه حال گذشت؟
دو هفته مثل دو هفتصد هزار سال گذشت
پس از دو هفته از آنجا یک از رجال گذشت
مرا خلاص نمود، آن بزرگ پاک آئین
یکی دو ماه ز بعد خلاصی ام دوران
دگر نماند بد آنسان و گشت دیگر سان
که رفته رفته شورش فتاد در جریان
نوید نهضت ستارخان و باقرخان
فکند سخت تزلزل، به تخت و تاج و نگین
به خاصه آنکه خبرها، رسید از گیلان
ز وضع شورش و از قتل آقابالاخان
فتاد غلغله در شهر و حومه تهران
که عنقریب به شه می شود چنین و چنان
چنانکه کرد به ملت، خود او چنان و چنین!
سپس من و پسرانم چو این چنین دیدیم
بدان لحاظ که مشروطه می پرستیدیم
به سوی رشت، شبانه روانه گردیدیم
چهار پنج شبی، بین راه خوابیدیم
که تا به خطه گیلان شدیم جایگزین
ز جیب خویش خریدیم اسب و زین و تفنگ
قبول زر ننمودیم از کمیته جنگ
که زر گرفتن، بهر عقیده باشد ننگ
خلاصه آنکه، پس از مشقهای رنگارنگ
شدیم رهسپر جنگ هر سه چون تابین
همین که گشت به قزوین صدای تیر بلند
دو تن جوان من، اول بروی خاک افکند!
یکی از ایشان بروی سینه ام جان کند
زدند نزد پدر غوطه آن دو تن فرزند!
میان خون خود و خاک خطه قزوین
ولیک با همه حس و مهر اولادی
چو طفلکانم دادند جان در آن وادی
به طیب خاطر گفتم: فدای آزادی
مرا بد از پی مشروطه، عشق فرهادی
ولیک حیف که آن تلخ بود، نی شیرین
چو دور ری، بنمودند شهسواریها
مجاهدین و سپهدار و بختیاریها
گرفت خاتمه، عمر سیاه کاریها
وزیر خائن بگریخت با فراریها
پیاده ماند شه و مات شد، ازین فرزین!
بشد سپهدار اول، وزیر صدر پناه
دو باره خلوتیان مظفرالدین شاه
شدند مصدر کار و مقرب درگاه
یکی وزیر شد و آن دگر رئیس سپاه
شد این چنین چو سپهدار گشت رکن رکین
منی که کنده بدم، جان به پای مشروطه
ز پا فتاده بدم، از برای مشروطه
بشد دو میوه عمرم، فدای مشروطه
عریضه دادم بر اولیای مشروطه
که من که بودم و اکنون شدست حالم این؟
سپس برفتم، هر روز هیئت وزرا
جواب نامه خود را نمودم استدعا
ز بعد شش مه، هر روز وعده فردا
چنین نوشت سپهدار، عرض حال شما:
به من رسید و جوابش به شعر گویم هین:
«هنوز اول عشق است اضطراب مکن
«تو هم به مطلب خود می رسی شتاب مکن »
ز من اگر شنوی، خویش را خراب مکن
ز انقلاب تقاضای نان و آب مکن
برو ز راه دگر، نان خود نما تأمین!
شد این سخن بدل من چو خنجر کاری
برای اینکه پس از آنهمه فداکاری
روا نبود، کنم فکر کار بازاری
چه خواستم من ازین انقلاب ادباری
به غیر شغل قدیمی و رتبه دیرین!
زنم برای من، از بس که غصه خورد همی
پس از سه مه تب لازم گرفت و مرد همی
یگانه دختر خود را به من سپرد همی
همان هم آخر، از دست من ببرد همی
کسی که کام از او برگرفت بی کابین
دگر نمودم، از آنگاه فکر دهقانی
شدم دگر من، از آن دم به بعد شمرانی
به من گذشت در اینجا، همانکه میدانی
غرض قناعت کردم به شغل بستانی
بسر ببردم در خانه خراب و گلین
چه گویمت من ازین انقلاب بدبنیاد!
که شد وسیله یی از بهر دسته ای شیاد!
چه مردمان خرابی، شدند از آن آباد!
گر انقلاب بد این، زنده باد استبداد
که هر چه بود، ازین انقلاب بود بهین!
ز بعد آنهمه زحمت، مرا در این پیری
شد از نتیجه این انقلاب تزویری
نصیب بیل زدن، روزی از زمین گیری
پی نکوهش این انقلاب اکبیری
شنو حکایت آن مرده شوی دل چرکین
چو توپ بست محمد علی شه منفور
به کاخ مجلس و رو گشت ملتی مقهور
به شهر کرمان آن مرده شوی بد مأمور
بسی ز ملتیان زنده زنده کرد به گور
ببین که عاقبت آن کهنه مرده شوی لعین
همین که دید شه از تخت گشت افکنده
هزار مرتبه مشروطه تر شد از بنده!
ز بس که گفت که مشروطه باد پاینده
فلان دوله شد، آن دل ز آبرو کنده!
کنون شدست ز اشراف نامدار مهین!
چو صحبت از لقب او بشد کشیدم آه
(من) شناختم چه کس است آن پلید نامه سیاه
عجب که خواندم در نامه ای تجدد خواه
«فلان که هست ز اشراف جدی و آگاه!
به حکمرانی شهر فلان شده تعیین!
(پیرمرد): مگر که ذهن تو از این محیط بیگانه است
گمان مدار که این مرده شوی یک دانه است؟
عمو! تمام ادارات، مرده شو خانه است
وزین ره است که این کهنه ملک ویرانه است
ز من نمی شنوی رو به چشم خویش ببین
برو به مالیه تا آنکه چیزها بینی
برو به نظمیه تا آنکه چیزها بینی
برو به عدلیه تا بی تمیزها بینی
که مرده شوها در پشت میزها بینی
چه بی تمیز کسانی شدند میز نشین . . . !
به پشت میز کس ار مرده شو نباشد نیست!
کسی که با او هم رنگ و بو نباشد نیست!
کسی که همسر و همکار او نباشد نیست!
کسی که بی شرف و آبرو نباشد نیست!
همی ز بالا بگرفته است تا پائین!
چرا نگردد آئین مرده شوئی باب؟
چو نیست هیچ درین مملکت حساب و کتاب!
کدام دوره تو دیدی که این رجال خراب
پی محاکمه دعوت شوند پای حساب؟
به جز سه ماهه زمان مهین ضیاء الدین
در این زمانه، هر آنکس گذشت از انصاف
ز هیچ بی شرفی، می نکرد استنکاف
شرف ورا شود آنگاه کمترین اوصاف
ازین ره است که آن مرده شو شد از اشراف
که مرده شو ببرد این شرافت ننگین!
چرا نباید این مملکت ذلیل شود
در انقلاب «سپهدار» چون دخیل شود
رجال دوره او هم از این قبیل شود!
یقین بدان تو که این مرده شو وکیل شود
کند رسوم و قوانین برای ما تدوین!
شود زمانی ار این مرده شوی از وزرا!
عجب مدار ز دیوانه بازی دنیا!
که این زمانه نااصل و دهر بی سر و پا!
زمان موسی، گوساله را نمود خدا!!
ولی نداشت، جهان پاس خدمت داروین
به چشم عشقی دنیا چنان نماید پست
که هرزه بازی شش ساله طفل دائم مست
به چشم پیر حکیمی رسانده سال به شصت
به اعتقاد من: این کائنات بازیچه است
به حیرتم من از این بچه بازی تکوین!
(من):کنون که گشت مبرهن به من که حال تو چیست
به عمر سفله، از این بیش اتصال تو چیست؟
دگر ز ماندن در این جهان، خیال تو چیست
به قول مردم امروزه، ایدآل تو چیست؟
ز زندگی برهان خویش ز اندکی مرفین
(پیرمرد): کنون که دم زدی از ایدآل، گویم راست:
برای من دگر اینگونه زندگی بیجاست!
که گر بمیرم امروز، بهتر از فرداست
مرا ولیک یکی ایدآل در دنیاست
که سالها پی وصلش نشسته ام به کمین:
مراست مد نظر، مقصدی که مستورش
مدام دارم و سازم بر تو مذکورش
همین که خواست بگوید که چیست منظورش
بگشت منقلب، آنسان دو چشم پرنورش
که انقلاب نماید چو چشم های لنین
زبان میان دهانش، به جنبش آمد چون
زبان نبود بدآن سرخ گوشت، بیرق خون
بشد سپس سخنانی، از آن دهان بیرون
که دیدم آتیه سرزمین افریدون:
شود سراسر، یک قطعه آتش خونین
ز ایدآل خود او چیزها نمود اظهار
از آن میان بشد این جمله ها بسی تکرار:
در این محیط چو من بینوا بود بسیار!
که دیده اند، چو من ظلم و زور و رنج و فشار
که دیده اند چو من، بس مصیبت سنگین!
به غیر من چه بسا کس که مرده شو دارد؟
که تیره بختی خود را، همه از او دارد
تو هر که را که ببینی، یک آرزو دارد:
به این خوش است که دنیا هزار رو دارد
شود که گردد، یک روز، روز کیفر و کین
چه خوب روزی آن روز، روز کشتار است
گر آن زمان برسد، مرده شوی بسیار است
حواله همه این رجال، بر دار است
برای خائن، چوب و طناب در کار است
سزای جمله شود داده از یسار و یمین
تمام مملکت آن روز زیر و رو گردد
که قهر ملت با ظلم روبرو گردد
به خائنین زمین، آسمان عدو گردد
زمان کشتن افواج مرده شو گردد
بسیط خاک ز خون پلیدشان رنگین
وزیر عدلیه ها، بر فراز دار روند
رئیس نظمیه ها، سوی آن دیار روند
کفیل مالیه ها، زنده در مزار روند
وزیر خارجه ها، از جهان کنار روند
که تا نماند از ایشان نشان، بروی زمین
بساط بی شرفی، ز آن سپس خورد بر هم
رسد به کیفر خود، نیز قاتل مریم
سپس چو گشت خریدار مرده شویان کم
دگر نماند در این ملک از این قبیل آدم
همی شود دگر ایران زمین، بهشت برین
دگر در آنکه وجدان کشی هنر نبود
شرف به اشرفی و سکه های زر نبود
شرف بدزدی کف رنج رنجبر نبود
شرف به داشتن قصر معتبر نبود
شرف نه هست درشکه، نه چرخهای زرین
همی نگردد، آباد این محیط خراب
اگر نگردد از خون خائنین سیراب
گمان مدار که این حرفهاست، نقش بر آب
یقین بدان تو که تعبیر می شود این خواب
مدان تو این پدر انقلاب را عنین
گرفتم آنکه نباشد مرا، از این پس زیست
بماند از من این فکر، پس مرا غم چیست؟
چرا که فکر من صدمه دیده ای مسریست
چو گشت مسری فکری، زمانه ول کن نیست
سر ورا نهد آخر، بروی یک بالین
سر مزار وی، آن پیرمرد سرگشته:
نشسته رخ بسر زانوان خود هشته
من از سیاحت بالای کوه برگشته
بر آن شدم که من آن پیر را دهم تسکین
(من): خدات صبر دهد زین مصیبت عظمی:
حقیقتا که دلم سوخت، از برای شما
(پیرمرد): مگر بگوش شما هم رسیده قصه ما!
(من): شنیده ام گل عمر تو چیده اند، خدا:
به خاک تیره سپارد جوانی گلچین!
(پیرمرد):درون خاک، مرا دختری جوان افتاد
برای آنکه جوانی شود دو روزی شاد!
(من):بر آن جوانک ناپاک روح لعنت باد،
خدای داند هرگه از او نمایم یاد:
هزارگونه به نوع بشر کنم نفرین!
بشر مگوی، بر این نسل فاسد میمون
بشر نه! افعی بادست و پاست این دد دون!
هزار مرتبه گفتم که تف بر این گردون
ببین به شکل بنی آدم آمدست برون!
چقدر آلت قتاله زین کهن ماشین؟
(پیرمرد):تو ز آن جوان شده ای دشمن بشر، او کیست؟
بشر هزار برابر بتر بود او چیست؟
از او بترها دیدم من، اینکه چیزی نیست!
برای ذم بشر: سرگذشت من کافیست!
اگر بخواهی، آگه شوی بیا بنشین
نشستم و بنمود، او شروع بر اظهار:
(پیرمرد):من اهل کرمان بودم در آن خجسته دیار
قرین عزت بودم، نه همچو اکنون خوار
که شغل دولتیم بود و دولت بسیار
بهر وظیفه که بودم بدم درست و امین
هزار و سیصد و هجده ز جانب تهران
بشد جوانک جلفی، حکومت کرمان
مرا که سابقه ها بد به خدمت دیوان
معاونت بسپرد او به موجب فرمان
ز فرط لطف مرا کرده بد، به خویش رهین
پس از دو ماهی، روزی به شوخی و خنده
بگفت: خانمکی خواهم از تو زیبنده!
برو بجوی که جوینده است یابنده
بگفتمش که خود این کار، ناید از بنده!
برای من بود، این امر حکمران توهین!
قسم به مردی من مردم و نه نامردم
به آبروی در این شهر زندگی کردم
جواب داد که قربان مردمی گردم
من این سخن پی شوخی به پیش آوردم
مرنج از من از این شوخی و مباش غمین!
چو دید آب ز من، گرم مینشاید کرد
میانه اش پس از آن روز، گشت با من سرد
پس از دو روزی، روزی بهانه ای آورد
مرا بداد فکندند سخت و تا می خورد
زدند بر بدن من، چماقهای وزین!
نمود منفصلم از مشاغل دیوان
برای من نه دگر، رتبه ماند و نی عنوان
ببین شرافت و مردانگی، در این دوران
گذشته زآن که ندارد ثمر، دهد خسران!
بسان صحبت نادان و جامه چرمین
به شهر کرمان، بدنام مرده شوئی بود
که بین مرده شوان شسته آبروئی بود
کریه منظر و رسوا و زشتخوئی بود
خلاصه آدم بی شرم و چشم و روئی بود
شبی به نزد حکومت برفت آن بیدین
حکومت آنچه به من گفت، گفتمش بیجاست
که این عمل نه سزاوار مردمان خداست
به او چو گفت: تو گوئی که از خدا می خواست
جواب داد که البته این وظیفه ماست!
من آن کسم که بگویم بر این دعا آمین
برفت زود، در آغاز دخترش را برد
چو سرد گشت از او، رفت خواهرش را برد
برای آخر سر نیز همسرش را برد
چو خسته گشت ز زنها، برادرش را برد!
نثار کرد بر او هر چه داشت در خورجین!
بدین وسیله بر حکمران مقرب شد
رفیق و روز و هم آهنگ خلوت شب شد
به شغل دولتی آن مرده شو، مجرب شد
خلاصه صاحب عنوان و شغل و منصب شد
به بخت نیک، ز نیروی ننگ گشت قرین!
به آن سیاه دل، از بس که خلق رو دادند
پس از دو ماه، مقام مرا بدو دادند
زمام مردم کرمان، به مرده شو دادند
تعارفات بر او از هزار سو دادند
قباله هائی از املاک و اسبها با زین
ز من شنو که چسان سخت شد به من دنیا
زنم ز گرسنگی داد عمر خود به شما
نبود هیچ به جز خاک، فرش خانه ما
به جز گرسنگی و حسرت و غم و سرما
نماند خوردنئی خانه من مسکین
پس از سه سال که بودم به سختی و ذلت
شنیده شد که به تهران گروهی از ملت
بخواستند عدالت سرائی از دولت
چو در مذلت من، ظلم گشته بد علت
بدم نیامد ازین نغمه عدالت گین
فتادم از پی غوغا و انجمن سازی
به شب کمیته و هر روز پارتی بازی
همیشه نامه شب؛ بهر حاکم اندازی
در این طریق نمودم ز بس که جانبازی
شدند دور و برم جمع، جمله معتقدین
مرا بخواست پس، آن مرده شوی بی سر و پا
به من بگفت که مشروطه کی شود اجرا؟
چه حکم شاه در ایران زمین چه حکم خدا
مده تو گوش بر این حرفهای پا به هوا!
بگفتمش که لکم دینکم ولی دین
عوض نکردم، آئین خویشتن باری
ز بس نمودم، در عزم خویش پاداری
شبانه عاقبت آن مرده شوی ادباری
برون نمود ز کرمان مرا به صد خواری
به جرم اینکه، تو در شهر کرده ای تفتین
من و دو تن پسرم، شب پیاده از کرمان
برون شدیم زمستان سخت یخ بندان
نه توشه ای و نه روپوش، مفلس و عریان
چه گویمت که چه بر ما گذشت از بوران
رسید نعش من و بچه هام تا نائین
چو ماجرای مرا، اهل شهر بشنفتند
تمام مردم مشروطه خواه آشفتند
چو میهمان عزیزی، مرا پذیرفتند
چرا که مردم آن روزه، راست می گفتند
نه مثل مردم امروزه بد دل و بی دین!
بدون سابقه و آشنائی روشن
به این دلیل که مشروطه خواه هستم من
یکی اعانه به من داد و آن دگر مسکن
خلاصه آخر از آن مردمان گرفتم زن
چو داد سر خط مشروطه، شه مظفر دین
درست روزی، کآن شهریار اعلان داد
یگانه دختر ناکام من، ز مادر زاد
تمام مردم، دلشاد مرگ استبداد
من از دو مسئله خوشحال و خرم و دلشاد
یکی ز زادن مریم، دگر ز وضع نوین
سپس چو دوره فرزند شه مظفر شد
تو خویش دانی، اوضاع طور دیگر شد
میان خلق و شه، ایجاد کین و کیفر شد
به توپ بستن مجلس، قضیه منجر شد
زمانه گشت دوباره به کام مرتجعین
دوباره سلطنت خودسری، بشد اعلان
مرا که بیم خطر بود، اندر آن دوران
بر آن شدم که به شهری روم شوم پنهان
شدم ز نائین بیرون، به جانب تهران
ولی نه از ره نیزار، از طریق خمین
به ری رسیدم و پنهان شدم، دو روزی چند
ولی چه فایده، آخر فتادم اندر بند
پلیس مخفی آمد به محبسم افکند!
چه محبسی که هوائی نداشت غیر از گند
چه کلبه ای که پلاسی نداشت جز سر گین؟
دو هفته بر من در آن سیاه چال گذشت
در آن دو هفته چه گویم به من چه حال گذشت؟
دو هفته مثل دو هفتصد هزار سال گذشت
پس از دو هفته از آنجا یک از رجال گذشت
مرا خلاص نمود، آن بزرگ پاک آئین
یکی دو ماه ز بعد خلاصی ام دوران
دگر نماند بد آنسان و گشت دیگر سان
که رفته رفته شورش فتاد در جریان
نوید نهضت ستارخان و باقرخان
فکند سخت تزلزل، به تخت و تاج و نگین
به خاصه آنکه خبرها، رسید از گیلان
ز وضع شورش و از قتل آقابالاخان
فتاد غلغله در شهر و حومه تهران
که عنقریب به شه می شود چنین و چنان
چنانکه کرد به ملت، خود او چنان و چنین!
سپس من و پسرانم چو این چنین دیدیم
بدان لحاظ که مشروطه می پرستیدیم
به سوی رشت، شبانه روانه گردیدیم
چهار پنج شبی، بین راه خوابیدیم
که تا به خطه گیلان شدیم جایگزین
ز جیب خویش خریدیم اسب و زین و تفنگ
قبول زر ننمودیم از کمیته جنگ
که زر گرفتن، بهر عقیده باشد ننگ
خلاصه آنکه، پس از مشقهای رنگارنگ
شدیم رهسپر جنگ هر سه چون تابین
همین که گشت به قزوین صدای تیر بلند
دو تن جوان من، اول بروی خاک افکند!
یکی از ایشان بروی سینه ام جان کند
زدند نزد پدر غوطه آن دو تن فرزند!
میان خون خود و خاک خطه قزوین
ولیک با همه حس و مهر اولادی
چو طفلکانم دادند جان در آن وادی
به طیب خاطر گفتم: فدای آزادی
مرا بد از پی مشروطه، عشق فرهادی
ولیک حیف که آن تلخ بود، نی شیرین
چو دور ری، بنمودند شهسواریها
مجاهدین و سپهدار و بختیاریها
گرفت خاتمه، عمر سیاه کاریها
وزیر خائن بگریخت با فراریها
پیاده ماند شه و مات شد، ازین فرزین!
بشد سپهدار اول، وزیر صدر پناه
دو باره خلوتیان مظفرالدین شاه
شدند مصدر کار و مقرب درگاه
یکی وزیر شد و آن دگر رئیس سپاه
شد این چنین چو سپهدار گشت رکن رکین
منی که کنده بدم، جان به پای مشروطه
ز پا فتاده بدم، از برای مشروطه
بشد دو میوه عمرم، فدای مشروطه
عریضه دادم بر اولیای مشروطه
که من که بودم و اکنون شدست حالم این؟
سپس برفتم، هر روز هیئت وزرا
جواب نامه خود را نمودم استدعا
ز بعد شش مه، هر روز وعده فردا
چنین نوشت سپهدار، عرض حال شما:
به من رسید و جوابش به شعر گویم هین:
«هنوز اول عشق است اضطراب مکن
«تو هم به مطلب خود می رسی شتاب مکن »
ز من اگر شنوی، خویش را خراب مکن
ز انقلاب تقاضای نان و آب مکن
برو ز راه دگر، نان خود نما تأمین!
شد این سخن بدل من چو خنجر کاری
برای اینکه پس از آنهمه فداکاری
روا نبود، کنم فکر کار بازاری
چه خواستم من ازین انقلاب ادباری
به غیر شغل قدیمی و رتبه دیرین!
زنم برای من، از بس که غصه خورد همی
پس از سه مه تب لازم گرفت و مرد همی
یگانه دختر خود را به من سپرد همی
همان هم آخر، از دست من ببرد همی
کسی که کام از او برگرفت بی کابین
دگر نمودم، از آنگاه فکر دهقانی
شدم دگر من، از آن دم به بعد شمرانی
به من گذشت در اینجا، همانکه میدانی
غرض قناعت کردم به شغل بستانی
بسر ببردم در خانه خراب و گلین
چه گویمت من ازین انقلاب بدبنیاد!
که شد وسیله یی از بهر دسته ای شیاد!
چه مردمان خرابی، شدند از آن آباد!
گر انقلاب بد این، زنده باد استبداد
که هر چه بود، ازین انقلاب بود بهین!
ز بعد آنهمه زحمت، مرا در این پیری
شد از نتیجه این انقلاب تزویری
نصیب بیل زدن، روزی از زمین گیری
پی نکوهش این انقلاب اکبیری
شنو حکایت آن مرده شوی دل چرکین
چو توپ بست محمد علی شه منفور
به کاخ مجلس و رو گشت ملتی مقهور
به شهر کرمان آن مرده شوی بد مأمور
بسی ز ملتیان زنده زنده کرد به گور
ببین که عاقبت آن کهنه مرده شوی لعین
همین که دید شه از تخت گشت افکنده
هزار مرتبه مشروطه تر شد از بنده!
ز بس که گفت که مشروطه باد پاینده
فلان دوله شد، آن دل ز آبرو کنده!
کنون شدست ز اشراف نامدار مهین!
چو صحبت از لقب او بشد کشیدم آه
(من) شناختم چه کس است آن پلید نامه سیاه
عجب که خواندم در نامه ای تجدد خواه
«فلان که هست ز اشراف جدی و آگاه!
به حکمرانی شهر فلان شده تعیین!
(پیرمرد): مگر که ذهن تو از این محیط بیگانه است
گمان مدار که این مرده شوی یک دانه است؟
عمو! تمام ادارات، مرده شو خانه است
وزین ره است که این کهنه ملک ویرانه است
ز من نمی شنوی رو به چشم خویش ببین
برو به مالیه تا آنکه چیزها بینی
برو به نظمیه تا آنکه چیزها بینی
برو به عدلیه تا بی تمیزها بینی
که مرده شوها در پشت میزها بینی
چه بی تمیز کسانی شدند میز نشین . . . !
به پشت میز کس ار مرده شو نباشد نیست!
کسی که با او هم رنگ و بو نباشد نیست!
کسی که همسر و همکار او نباشد نیست!
کسی که بی شرف و آبرو نباشد نیست!
همی ز بالا بگرفته است تا پائین!
چرا نگردد آئین مرده شوئی باب؟
چو نیست هیچ درین مملکت حساب و کتاب!
کدام دوره تو دیدی که این رجال خراب
پی محاکمه دعوت شوند پای حساب؟
به جز سه ماهه زمان مهین ضیاء الدین
در این زمانه، هر آنکس گذشت از انصاف
ز هیچ بی شرفی، می نکرد استنکاف
شرف ورا شود آنگاه کمترین اوصاف
ازین ره است که آن مرده شو شد از اشراف
که مرده شو ببرد این شرافت ننگین!
چرا نباید این مملکت ذلیل شود
در انقلاب «سپهدار» چون دخیل شود
رجال دوره او هم از این قبیل شود!
یقین بدان تو که این مرده شو وکیل شود
کند رسوم و قوانین برای ما تدوین!
شود زمانی ار این مرده شوی از وزرا!
عجب مدار ز دیوانه بازی دنیا!
که این زمانه نااصل و دهر بی سر و پا!
زمان موسی، گوساله را نمود خدا!!
ولی نداشت، جهان پاس خدمت داروین
به چشم عشقی دنیا چنان نماید پست
که هرزه بازی شش ساله طفل دائم مست
به چشم پیر حکیمی رسانده سال به شصت
به اعتقاد من: این کائنات بازیچه است
به حیرتم من از این بچه بازی تکوین!
(من):کنون که گشت مبرهن به من که حال تو چیست
به عمر سفله، از این بیش اتصال تو چیست؟
دگر ز ماندن در این جهان، خیال تو چیست
به قول مردم امروزه، ایدآل تو چیست؟
ز زندگی برهان خویش ز اندکی مرفین
(پیرمرد): کنون که دم زدی از ایدآل، گویم راست:
برای من دگر اینگونه زندگی بیجاست!
که گر بمیرم امروز، بهتر از فرداست
مرا ولیک یکی ایدآل در دنیاست
که سالها پی وصلش نشسته ام به کمین:
مراست مد نظر، مقصدی که مستورش
مدام دارم و سازم بر تو مذکورش
همین که خواست بگوید که چیست منظورش
بگشت منقلب، آنسان دو چشم پرنورش
که انقلاب نماید چو چشم های لنین
زبان میان دهانش، به جنبش آمد چون
زبان نبود بدآن سرخ گوشت، بیرق خون
بشد سپس سخنانی، از آن دهان بیرون
که دیدم آتیه سرزمین افریدون:
شود سراسر، یک قطعه آتش خونین
ز ایدآل خود او چیزها نمود اظهار
از آن میان بشد این جمله ها بسی تکرار:
در این محیط چو من بینوا بود بسیار!
که دیده اند، چو من ظلم و زور و رنج و فشار
که دیده اند چو من، بس مصیبت سنگین!
به غیر من چه بسا کس که مرده شو دارد؟
که تیره بختی خود را، همه از او دارد
تو هر که را که ببینی، یک آرزو دارد:
به این خوش است که دنیا هزار رو دارد
شود که گردد، یک روز، روز کیفر و کین
چه خوب روزی آن روز، روز کشتار است
گر آن زمان برسد، مرده شوی بسیار است
حواله همه این رجال، بر دار است
برای خائن، چوب و طناب در کار است
سزای جمله شود داده از یسار و یمین
تمام مملکت آن روز زیر و رو گردد
که قهر ملت با ظلم روبرو گردد
به خائنین زمین، آسمان عدو گردد
زمان کشتن افواج مرده شو گردد
بسیط خاک ز خون پلیدشان رنگین
وزیر عدلیه ها، بر فراز دار روند
رئیس نظمیه ها، سوی آن دیار روند
کفیل مالیه ها، زنده در مزار روند
وزیر خارجه ها، از جهان کنار روند
که تا نماند از ایشان نشان، بروی زمین
بساط بی شرفی، ز آن سپس خورد بر هم
رسد به کیفر خود، نیز قاتل مریم
سپس چو گشت خریدار مرده شویان کم
دگر نماند در این ملک از این قبیل آدم
همی شود دگر ایران زمین، بهشت برین
دگر در آنکه وجدان کشی هنر نبود
شرف به اشرفی و سکه های زر نبود
شرف بدزدی کف رنج رنجبر نبود
شرف به داشتن قصر معتبر نبود
شرف نه هست درشکه، نه چرخهای زرین
همی نگردد، آباد این محیط خراب
اگر نگردد از خون خائنین سیراب
گمان مدار که این حرفهاست، نقش بر آب
یقین بدان تو که تعبیر می شود این خواب
مدان تو این پدر انقلاب را عنین
گرفتم آنکه نباشد مرا، از این پس زیست
بماند از من این فکر، پس مرا غم چیست؟
چرا که فکر من صدمه دیده ای مسریست
چو گشت مسری فکری، زمانه ول کن نیست
سر ورا نهد آخر، بروی یک بالین
میرزاده عشقی : نمایشنامهٔ ایدآل پیرمرد دهگانی یا سه تابلوی مریم
بخش ۵ - مطرح کننده ایدآل
جناب برزگر! این ایدآل دهقانست:
نه ایدآل دروغ فلان و بهمان است!
ز منهم ارکه بپرسی تو، ایدآل، آنست
همین مقدمه انقلاب ایران است
ولیک حیف که برمرده می کنم تلقین!
در این محیط که بس مرده شوی دون دارد!
وزین قبیل عناصر ز حد فزون دارد!
عجب مدار اگر شاعری جنون دارد
به دل همیشه تقاضای «عید خون » دارد
چگونه شرح دهم ایدآل خود به ازین؟
نه ایدآل دروغ فلان و بهمان است!
ز منهم ارکه بپرسی تو، ایدآل، آنست
همین مقدمه انقلاب ایران است
ولیک حیف که برمرده می کنم تلقین!
در این محیط که بس مرده شوی دون دارد!
وزین قبیل عناصر ز حد فزون دارد!
عجب مدار اگر شاعری جنون دارد
به دل همیشه تقاضای «عید خون » دارد
چگونه شرح دهم ایدآل خود به ازین؟
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸ - توئی که چاشنی آشتی است جنگ ترا
توئی که چاشنی آشتی است جنگ ترا
کشد ز شوق در آغوش شیشه سنگ ترا
تو آن گلی که ز نیرنگ حسن هر کس هست
شنیده بوی تو اما ندیده رنگ ترا
شدم ز تیر تو آسوده خصم جان من است
هر آنکه از جگرم میکشد خدنگ ترا
زدی ز حلقه خط با ستمکشان در صلح
گمان آشتی از پی که داشت جنگ ترا
به نقطه که نهفته است این قدر مضمون
که داده خامه قدرت دهان تنگ ترا
دل تو چون دل من شد به نازکی که گداخت
ز گرمی آه من و شیشه ساخت سنگ ترا
خورد به سینه مشتاق هر کجا تیری
ز شست غمزه جهد چشم شوخ و شنگ ترا
کشد ز شوق در آغوش شیشه سنگ ترا
تو آن گلی که ز نیرنگ حسن هر کس هست
شنیده بوی تو اما ندیده رنگ ترا
شدم ز تیر تو آسوده خصم جان من است
هر آنکه از جگرم میکشد خدنگ ترا
زدی ز حلقه خط با ستمکشان در صلح
گمان آشتی از پی که داشت جنگ ترا
به نقطه که نهفته است این قدر مضمون
که داده خامه قدرت دهان تنگ ترا
دل تو چون دل من شد به نازکی که گداخت
ز گرمی آه من و شیشه ساخت سنگ ترا
خورد به سینه مشتاق هر کجا تیری
ز شست غمزه جهد چشم شوخ و شنگ ترا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۷ - عنان دل بکف کودکی بود ما را
عنان دل بکف کودکی بود ما را
که میکشد ز ستم مرغ رشته بر پارا
دل مرا ز دل تست سنگدل یارا
شکایتی که نباشد ز سنگ مینا را
چه میکند به فلک اضطراب ما که غمی
ز دست و پا زدن غرقه نیست دریارا
بیک نگاه غزالان شهر ما چه عجب
اگر کشند بشهر آهوان صحرا را
برد ز هر دو جهان دست اگر فتد مشتاق
ترنج غبغب یوسف بکف زلیخا را
که میکشد ز ستم مرغ رشته بر پارا
دل مرا ز دل تست سنگدل یارا
شکایتی که نباشد ز سنگ مینا را
چه میکند به فلک اضطراب ما که غمی
ز دست و پا زدن غرقه نیست دریارا
بیک نگاه غزالان شهر ما چه عجب
اگر کشند بشهر آهوان صحرا را
برد ز هر دو جهان دست اگر فتد مشتاق
ترنج غبغب یوسف بکف زلیخا را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۸ - از انتظار مکش بیش از این فکاری را
از انتظار مکش بیش از این فکاری را
بخود قرار مده قتل بیقراری را
بیا بیا که خدایت برآورد امید
تو گر امید بر آری امیدواری را
گذشت عمر بحسرت مرا چو آن بلبل
که در قفس گذرانید نوبهاری را
بقتل سوخته خویش اضطراب از چیست
مگر بود چهقدر زندگی شراری را
گرفته است سر انگشت من چو شمع آتش
مگر گشوده نقاب آتشین عذاری را
بخود قرار مده قتل بیقراری را
بیا بیا که خدایت برآورد امید
تو گر امید بر آری امیدواری را
گذشت عمر بحسرت مرا چو آن بلبل
که در قفس گذرانید نوبهاری را
بقتل سوخته خویش اضطراب از چیست
مگر بود چهقدر زندگی شراری را
گرفته است سر انگشت من چو شمع آتش
مگر گشوده نقاب آتشین عذاری را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۵ - زهی خطت ز عرق مشک ناب در ته آب
زهی خطت ز عرق مشک ناب در ته آب
عذارت از خوی شرم آفتاب در ته آب
تلاش گوهر مقصود و راحت افسانه است
مجو ز دیده غواص خواب در ته آب
نه فارغم ز طلب در وصال این عجب است
که ماهیم من و میجویم آب در ته آب
غریق وصلم و سوزم ز هجر آه که من
ز داغ دوری آبم کباب در ته آب
بریز اشک ز خوناب دیده مژگانم
بود چه پنجه مرجان خضاب در ته آب
عذارت از خوی شرم آفتاب در ته آب
تلاش گوهر مقصود و راحت افسانه است
مجو ز دیده غواص خواب در ته آب
نه فارغم ز طلب در وصال این عجب است
که ماهیم من و میجویم آب در ته آب
غریق وصلم و سوزم ز هجر آه که من
ز داغ دوری آبم کباب در ته آب
بریز اشک ز خوناب دیده مژگانم
بود چه پنجه مرجان خضاب در ته آب
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۴ - تو را فلک بمن ایماه مهربان نگذاشت
تو را فلک بمن ایماه مهربان نگذاشت
چراغ کلبه من بودی آسمان نگذاشت
چه از بهار خود آن شاخ گل بگلشن دید
که شد خزان و بر آن مرغی آشیان نگذاشت
تو چون ز غیر شناسی مرا که هرگز فرق
گلی میانه گلچین و باغبان نگذاشت
بتن مپرس چو مشمعم شب فراق چکرد
گداز عشق که مغزم در استخوان نگذاشت
بباغ خویش مده گور هم کنون که در آن
گلی به شاخ گلی غارت خزان نگذاشت
هزار صید بهر سو فکند و حیرانم
که صید افکن من تیر در کمان نگذاشت
منم ز خیل سگان تو و فغان که شبی
بر آستان توام جور پاسبان نگذاشت
فغان که رفت چو شمع از میان و با تو شبی
حدیث سوز تو مشتاق در میان نگذاشت
چراغ کلبه من بودی آسمان نگذاشت
چه از بهار خود آن شاخ گل بگلشن دید
که شد خزان و بر آن مرغی آشیان نگذاشت
تو چون ز غیر شناسی مرا که هرگز فرق
گلی میانه گلچین و باغبان نگذاشت
بتن مپرس چو مشمعم شب فراق چکرد
گداز عشق که مغزم در استخوان نگذاشت
بباغ خویش مده گور هم کنون که در آن
گلی به شاخ گلی غارت خزان نگذاشت
هزار صید بهر سو فکند و حیرانم
که صید افکن من تیر در کمان نگذاشت
منم ز خیل سگان تو و فغان که شبی
بر آستان توام جور پاسبان نگذاشت
فغان که رفت چو شمع از میان و با تو شبی
حدیث سوز تو مشتاق در میان نگذاشت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۸ - تو را که چرخ به کام من از جفا نگذاشت
تو را که چرخ به کام من از جفا نگذاشت
به کام غیر ندانم گذاشت یا نگذاشت
فغان که بلبل آن گلشنم که هرگز گوش
گلشن به ناله ی مرغان بینوا نگذاشت
ز دیر و کعبه به کوی تو ره برد هیهات
کسی که لطف تو راهیش پیش پا نگذاشت
به من گذر به غلط کردی و شکفت دلم
تو میگذاشتم تنگ دل خدا نگذاشت
هزار مرتبه مشتاق خواست از کویت
رود ز جور تو چون دیگران وفا نگذاشت
به کام غیر ندانم گذاشت یا نگذاشت
فغان که بلبل آن گلشنم که هرگز گوش
گلشن به ناله ی مرغان بینوا نگذاشت
ز دیر و کعبه به کوی تو ره برد هیهات
کسی که لطف تو راهیش پیش پا نگذاشت
به من گذر به غلط کردی و شکفت دلم
تو میگذاشتم تنگ دل خدا نگذاشت
هزار مرتبه مشتاق خواست از کویت
رود ز جور تو چون دیگران وفا نگذاشت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۲ - بکوی یار مرا بار در گل افتاده است
بکوی یار مرا بار در گل افتاده است
فتاده بار من اما بمنزل افتاده است
چگونه آورد او را بدام بیخود عشق
که مرغ زیرک و صیاد غافل افتاده است
خوشم که کار مرا دوست بسته میخواهد
وگرنه عقده من سخت مشکل افتاده است
بخون خویش طپم تا ابد که مرگش نیست
ز تیغ جور تو مرغی که بسمل افتاده است
ز تن فتاده بکویش اگر سر مشتاق
باین خوش است که درپای قاتل افتاده است
فتاده بار من اما بمنزل افتاده است
چگونه آورد او را بدام بیخود عشق
که مرغ زیرک و صیاد غافل افتاده است
خوشم که کار مرا دوست بسته میخواهد
وگرنه عقده من سخت مشکل افتاده است
بخون خویش طپم تا ابد که مرگش نیست
ز تیغ جور تو مرغی که بسمل افتاده است
ز تن فتاده بکویش اگر سر مشتاق
باین خوش است که درپای قاتل افتاده است
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۳ - دلم ز خاک ره آن غیرت پری برداشت
دلم ز خاک ره آن غیرت پری برداشت
ز دستم این گهر افتاد و گوهری برداشت
از آن بداغ جنون سرخوشم که نتواند
زمانه از سرم این تاج سروری برداشت
فغان ز جنس گساد وفا که مییابد
ز سود آن نظر از قحط مشتری برداشت
ز ترک مهر مه من بخواجه ماند
که دست از روش بندهپروری برداشت
رهین منت دون همتان مشو که بتن
ز پیلهور نتوان نازجوهری برداشت
بتی که چاشنی لطف داشت بیدادش
ز ما چه دید که دست از ستمگری برداشت
باین خوشم که پس از قتل خویشتن مشتاق
که خون ما پی آن ترک لشگری برداشت
ز دستم این گهر افتاد و گوهری برداشت
از آن بداغ جنون سرخوشم که نتواند
زمانه از سرم این تاج سروری برداشت
فغان ز جنس گساد وفا که مییابد
ز سود آن نظر از قحط مشتری برداشت
ز ترک مهر مه من بخواجه ماند
که دست از روش بندهپروری برداشت
رهین منت دون همتان مشو که بتن
ز پیلهور نتوان نازجوهری برداشت
بتی که چاشنی لطف داشت بیدادش
ز ما چه دید که دست از ستمگری برداشت
باین خوشم که پس از قتل خویشتن مشتاق
که خون ما پی آن ترک لشگری برداشت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۶ - منم که داغ عزیزان هر دیارم سوخت
منم که داغ عزیزان هر دیارم سوخت
فلک زآتش دوری هزار بارم سوخت
ز دوریت منم آن رهطلب به کوی فنا
که داغ حسرت شمع سر مزارم سوخت
چو من در آتش آوارگی نسوزد کس
بسنگ حسرت آسایش شرارم سوخت
مرا چه شکوه ز برق آن گیاه تشنه لبم
که داغ حسرت باران نوبهارم سوخت
ز گرمی تو باغیار چون سپند ببین
که سوخت آتش رشک و چه بیقرارم سوخت
تو را نشست بدامن سزد که از تف رشک
بیاد کوی تو آمیزش غبارم سوخت
ز خاک شعله زد آهم پس از وفات این است
سپهر سفله چراغی که بر مزارم سوخت
درین ریاض من آن بینصیب گلچینم
که دور دیدن گلها بشاخسارم سوخت
منم به خاک طپان ماهبی که دور از آب
فلک در آتش هجران جویبارم سوخت
بیا بر آتشم از بوسه بزن آبی
که داغ حسرت آن لعل آبدارم سوخت
مرا چه شکوه ز آتش چو خاروخس مشتاق
که برق جلوه آن آتشین عذارم سوخت
فلک زآتش دوری هزار بارم سوخت
ز دوریت منم آن رهطلب به کوی فنا
که داغ حسرت شمع سر مزارم سوخت
چو من در آتش آوارگی نسوزد کس
بسنگ حسرت آسایش شرارم سوخت
مرا چه شکوه ز برق آن گیاه تشنه لبم
که داغ حسرت باران نوبهارم سوخت
ز گرمی تو باغیار چون سپند ببین
که سوخت آتش رشک و چه بیقرارم سوخت
تو را نشست بدامن سزد که از تف رشک
بیاد کوی تو آمیزش غبارم سوخت
ز خاک شعله زد آهم پس از وفات این است
سپهر سفله چراغی که بر مزارم سوخت
درین ریاض من آن بینصیب گلچینم
که دور دیدن گلها بشاخسارم سوخت
منم به خاک طپان ماهبی که دور از آب
فلک در آتش هجران جویبارم سوخت
بیا بر آتشم از بوسه بزن آبی
که داغ حسرت آن لعل آبدارم سوخت
مرا چه شکوه ز آتش چو خاروخس مشتاق
که برق جلوه آن آتشین عذارم سوخت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۷ - بدل چگونه توان داغ عشق پنهان است
بدل چگونه توان داغ عشق پنهان است
به پنبه آتشسوزان نهفته نتوان داشت
نشد نصیبم از آن بوسه چه حالست این
که تشنه مردم و لعل تو آب حیوان داشت
به خون عاشق از اظهار عشق تشنه شوی
فغان که درد ترا باید از تو پنهان داشت
نگین سلطنتست از دو کون کندن دل
گمان مکن که چنین خاتمی سلیمان داشت
بیا که در تن ما بیرخ تو شکوه جان
شکایتست که یوسف ز رنج زندان داشت
خوش آن مریض که در بستر رضا جان داد
نه انتظار طبیب و نه فکر درمان داشت
رود زیاد بساحل رسیده را حالی
که از طلاطم دریا بروز طوفان داشت
کنون نه دیده من در طلسم حیرت ازوست
مرا چو آینه رویت همیشه حیران داشت
دمید صبح شب عمر و دم نزد صبحم
خوش آنزمان که شب انتظار پایان داشت
فکند ناله مشتاق در جهان آتش
ز داغها که بجان از فراق جانان داشت
به پنبه آتشسوزان نهفته نتوان داشت
نشد نصیبم از آن بوسه چه حالست این
که تشنه مردم و لعل تو آب حیوان داشت
به خون عاشق از اظهار عشق تشنه شوی
فغان که درد ترا باید از تو پنهان داشت
نگین سلطنتست از دو کون کندن دل
گمان مکن که چنین خاتمی سلیمان داشت
بیا که در تن ما بیرخ تو شکوه جان
شکایتست که یوسف ز رنج زندان داشت
خوش آن مریض که در بستر رضا جان داد
نه انتظار طبیب و نه فکر درمان داشت
رود زیاد بساحل رسیده را حالی
که از طلاطم دریا بروز طوفان داشت
کنون نه دیده من در طلسم حیرت ازوست
مرا چو آینه رویت همیشه حیران داشت
دمید صبح شب عمر و دم نزد صبحم
خوش آنزمان که شب انتظار پایان داشت
فکند ناله مشتاق در جهان آتش
ز داغها که بجان از فراق جانان داشت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۹ - اگر حرم بود ار دیرخانه خانه تست
اگر حرم بود ار دیرخانه خانه تست
بهر دری که نهم سر بر آستانه تست
چه طایری تو که طوبی سزد که رشگ برد
بر آن درخت که بر شاخش آشیانه تست
مرا تو مردمک دیده مکش زینهار
قدم ز خانه چشمم که خانه خانه تست
چه احتیاج بغواصیم درین قلزم
مراکه دل صدف گوهر یگانه تست
مکش سر از کفم ای زلف یار سوزم چند
بداغ حسرت سرپنجهای که شانه تست
گهرفشان چو رگ ابر نوبهار چراست
زبانم ارنه کلید در خزانه تست
بسلسبیل نشویم ز رخ غبار درت
که آب روی من از خاک آستانه تست
تو خود چه نغمهسرائی که بر فلک مشتان
برقص زهره ز گلبانگ عاشقانه تست
بهر دری که نهم سر بر آستانه تست
چه طایری تو که طوبی سزد که رشگ برد
بر آن درخت که بر شاخش آشیانه تست
مرا تو مردمک دیده مکش زینهار
قدم ز خانه چشمم که خانه خانه تست
چه احتیاج بغواصیم درین قلزم
مراکه دل صدف گوهر یگانه تست
مکش سر از کفم ای زلف یار سوزم چند
بداغ حسرت سرپنجهای که شانه تست
گهرفشان چو رگ ابر نوبهار چراست
زبانم ارنه کلید در خزانه تست
بسلسبیل نشویم ز رخ غبار درت
که آب روی من از خاک آستانه تست
تو خود چه نغمهسرائی که بر فلک مشتان
برقص زهره ز گلبانگ عاشقانه تست
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۳ - ز ناز هرگزت از من اگر سئوالی نیست
ز ناز هرگزت از من اگر سئوالی نیست
بدین خوشم که بدل از منت ملالی نیست
اگر بخاک نیفتم ز آشیان چکنم
مراکه قوت پرواز هست و بالی نیست
مجو نشاط طبیعت ز محفلی کانجا
میانه دو نگه گفتگوی حالی نیست
کی آن ز حال سیهبخت عشق آگاه است
که تیرهروز ز سودای خط و خالی نیست
مجو ز بلبل دستان سرای عشق نوا
در آن ریاض که مرغ ضعیف نالی نیست
چه داند آنچه به پیرانه سرکشم از عشق
کسیکه شیفته طفل خوردسالی نیست
زند بخرمن هستی گر آتشم چه عجب
مزاج سرکش او را که اعتدالی نیست
ز وصل یار وگر فال میزنی مشتاق
بگوبگو که ازین به خجسته فالی نیست
بدین خوشم که بدل از منت ملالی نیست
اگر بخاک نیفتم ز آشیان چکنم
مراکه قوت پرواز هست و بالی نیست
مجو نشاط طبیعت ز محفلی کانجا
میانه دو نگه گفتگوی حالی نیست
کی آن ز حال سیهبخت عشق آگاه است
که تیرهروز ز سودای خط و خالی نیست
مجو ز بلبل دستان سرای عشق نوا
در آن ریاض که مرغ ضعیف نالی نیست
چه داند آنچه به پیرانه سرکشم از عشق
کسیکه شیفته طفل خوردسالی نیست
زند بخرمن هستی گر آتشم چه عجب
مزاج سرکش او را که اعتدالی نیست
ز وصل یار وگر فال میزنی مشتاق
بگوبگو که ازین به خجسته فالی نیست
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۶ - به ناله صبحدمم بلبل خوش الحان گفت
به ناله صبحدمم بلبل خوش الحان گفت
که از جفای گل آن میکشم که نتوان گفت
به گوش جان دلم این نکته دوش پنهان گفت
غمیست عشق که نتوان نهفت و نتوان گفت
جگر خراش از آن شد صفیر مرغ اسیر
که هرچه گفت ز محرومی گلستان گفت
حدیث پیک صبا کرد بازم آشفته
که گفت قصه زلف تو و پریشان گفت
کسیکه سر زد از او راز عشق فرقی نیست
گر آشکار نگفت این حدیث و پنهان گفت
ز دوری چمن آن بلبلم که تا جان داد
به ناله قصه دور و دراز هجران گفت
مزن ز حوصله گو لاف خستگی در عشق
که درد خود به طبیب از برای درمان گفت
نکرده خدمت استاد کس نشد استاد
نخستم این سخن استاد در دبستان گفت
چنان برت بخروشم که عندلیب به گل
به ناله درد دل خویش با صد افغان گفت
نظر به همت مشتاق کن که در همه عمر
نگفت جز سخن عشق و هرچه گفت آن گفت
که از جفای گل آن میکشم که نتوان گفت
به گوش جان دلم این نکته دوش پنهان گفت
غمیست عشق که نتوان نهفت و نتوان گفت
جگر خراش از آن شد صفیر مرغ اسیر
که هرچه گفت ز محرومی گلستان گفت
حدیث پیک صبا کرد بازم آشفته
که گفت قصه زلف تو و پریشان گفت
کسیکه سر زد از او راز عشق فرقی نیست
گر آشکار نگفت این حدیث و پنهان گفت
ز دوری چمن آن بلبلم که تا جان داد
به ناله قصه دور و دراز هجران گفت
مزن ز حوصله گو لاف خستگی در عشق
که درد خود به طبیب از برای درمان گفت
نکرده خدمت استاد کس نشد استاد
نخستم این سخن استاد در دبستان گفت
چنان برت بخروشم که عندلیب به گل
به ناله درد دل خویش با صد افغان گفت
نظر به همت مشتاق کن که در همه عمر
نگفت جز سخن عشق و هرچه گفت آن گفت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۸ - کجا ز قهر تو غیر از توام پناهی هست
کجا ز قهر تو غیر از توام پناهی هست
همان به تست مرا گر گریزگاهی هست
تو ابر رحمت و فیض تو عام آه که نیست
بغیر من ز تو گر تشنه لب گیاهی هست
نظر به جانب من نیست هرگزت ورنه
گهی نباشد اگر سوی غیرگاهی هست
گذشت عمر و چو شمع سحر ز داغ غمت
همان بدیدهام اشگی و دردل آهی هست
عنان سبک مکن ایشهسوار عرصه حسن
که در ره تو بهر گام دادخواهی هست
سزد بزاری زارم اگر کشی در عشق
مگر ز جرم محبت بتر گناهی هست
ز روز و شب نیم آگه که عشقم افکنده
بعالمی که نه مهری در آن نه ماهی هست
بکعبه هم نرود ز آستانهات مشتاق
کجا بجز درت او را امیدگاهی هست
همان به تست مرا گر گریزگاهی هست
تو ابر رحمت و فیض تو عام آه که نیست
بغیر من ز تو گر تشنه لب گیاهی هست
نظر به جانب من نیست هرگزت ورنه
گهی نباشد اگر سوی غیرگاهی هست
گذشت عمر و چو شمع سحر ز داغ غمت
همان بدیدهام اشگی و دردل آهی هست
عنان سبک مکن ایشهسوار عرصه حسن
که در ره تو بهر گام دادخواهی هست
سزد بزاری زارم اگر کشی در عشق
مگر ز جرم محبت بتر گناهی هست
ز روز و شب نیم آگه که عشقم افکنده
بعالمی که نه مهری در آن نه ماهی هست
بکعبه هم نرود ز آستانهات مشتاق
کجا بجز درت او را امیدگاهی هست
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۹ - بر اوست رحم که درمانده دل افتاده است
بر اوست رحم که درمانده دل افتاده است
کدام عقده چو این عقده مشکل افتاده است
دمی بوصل تو چرخم چو آن غریق رساند
که مرده است وز دریا بساحل افتاده است
دلم ز کوی بتان کی رهد که هر قدمی است
بخاک دامی و صیاد غافل افتاده است
جز اشگ ما که بخود عمری از غمت نالید
کدام قطره بدریا مقابل افتاده است
براه کوی تو آن رهروم که چون شده خاک
بسعی باد گذراش بمنزل افتاده است
ز پایمال حوادث چه شکوه مجنونرا
که گشته گرد و بدنبال محمل افتاده است
ز برق نیست غمم مزرع مرا مشتاق
ز تاب تشنگی آتش بحاصل افتاده است
کدام عقده چو این عقده مشکل افتاده است
دمی بوصل تو چرخم چو آن غریق رساند
که مرده است وز دریا بساحل افتاده است
دلم ز کوی بتان کی رهد که هر قدمی است
بخاک دامی و صیاد غافل افتاده است
جز اشگ ما که بخود عمری از غمت نالید
کدام قطره بدریا مقابل افتاده است
براه کوی تو آن رهروم که چون شده خاک
بسعی باد گذراش بمنزل افتاده است
ز پایمال حوادث چه شکوه مجنونرا
که گشته گرد و بدنبال محمل افتاده است
ز برق نیست غمم مزرع مرا مشتاق
ز تاب تشنگی آتش بحاصل افتاده است
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - نه از جفای تو زیبا صنم نخواهد ماند
نه از جفای تو زیبا صنم نخواهد ماند
همی صنم که صنم خانه هم نخواهد ماند
پیالهکش که لب جام این سخن دارد
ببزم جم که جم و جام جم نخواهد ماند
بدین صفت که ره کفر و دین بغمزه زنی
اثر ز دیر و نشان از حرم نخواهد ماند
ز آه سوخته عشق روشنست چو شمع
شب فراق که تا صبحدم نخواهد ماند
فریب دولت ده روزه جهان مشتاق
مخور که شاهی و طبل و علم نخواهد ماند
همی صنم که صنم خانه هم نخواهد ماند
پیالهکش که لب جام این سخن دارد
ببزم جم که جم و جام جم نخواهد ماند
بدین صفت که ره کفر و دین بغمزه زنی
اثر ز دیر و نشان از حرم نخواهد ماند
ز آه سوخته عشق روشنست چو شمع
شب فراق که تا صبحدم نخواهد ماند
فریب دولت ده روزه جهان مشتاق
مخور که شاهی و طبل و علم نخواهد ماند
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - دلم کز آتش جانسوز غم نخواهد ماند
دلم کز آتش جانسوز غم نخواهد ماند
بمن نماند و بدلدار هم نخواهد ماند
بساز با لب خشک و نه قطره جوی نه بحر
که در محیط جهان بیش و کم نخواهد ماند
حذر ز آتش آهم که افکند کز تاب
به بحر در جگر بحرنم نخواهد ماند
بمحفل تو عزیزان چنین شوند ارخار
کسی ز محترمان محترم نخواهد ماند
اگر شوند ز رنج وجود آگه کیست
که تا ابد بدیار عدم نخواهد ماند
به دست داغ تو وین داغ سوزدم که درم
همیشه در کف صاحب درم نخواهد ماند
ز شادی و غم غیر و تو نیست غم مشتاق
همیشه شادی و پیوسته غم نخواهد ماند
بمن نماند و بدلدار هم نخواهد ماند
بساز با لب خشک و نه قطره جوی نه بحر
که در محیط جهان بیش و کم نخواهد ماند
حذر ز آتش آهم که افکند کز تاب
به بحر در جگر بحرنم نخواهد ماند
بمحفل تو عزیزان چنین شوند ارخار
کسی ز محترمان محترم نخواهد ماند
اگر شوند ز رنج وجود آگه کیست
که تا ابد بدیار عدم نخواهد ماند
به دست داغ تو وین داغ سوزدم که درم
همیشه در کف صاحب درم نخواهد ماند
ز شادی و غم غیر و تو نیست غم مشتاق
همیشه شادی و پیوسته غم نخواهد ماند
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - نیم غمین که بگردون مرا فغان نرسد