تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - آه از بیداد چرخ دون که گردید از جفا
آه از بیداد چرخ دون که گردید از جفا
آتش افروز بلا در دودمان مصطفا
داد از بی مهری چرخ ستم پرور که کرد
زهر غم در کاسه لب تشنگان کربلا
آه از مظلومی آن ثالث هشت و چهار
داد از ناکامی آن خامس آل عبا
آه از تنهایی آن قرة العین بتول
داد از حالی که رفت آندم به شاه اولیا
آه از درد جگرسوزی که بر زهرا رسید
داد از محرومی آن نور چشم مرتضا
آه از داغی که تا دنیاست نپذیرد علاج
داد از دردی که باشد تا قیامت بی دوا
بعد ازین جویا من و توفیق طوف درگهش
بعد ازین دست من و دامان دشت کربلا
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - چشم وحدت بین چو بگشاییم ما همچون حباب
چشم وحدت بین چو بگشاییم ما همچون حباب
فارغ از خود عین دریاییم ما همچون حباب
هستی ما مانع نظارهٔ دیدار گشت
پردهٔ چشم تماشاییم ما همچون حباب
می شود لبریز کیفیت دل از بالای عشق
ساغر سر جوش دریاییم ما همچون حباب
زندگی خواهی اگر جاوید، دم را پاس دار!‏
تا نفس باقی است برپاییم ما همچون حباب
سینه را درهم درد جوش تمنا هر نفس
با هواها بر نمی آییم ما همچون حباب
داد از هجران که شبهای غمت پا تا بسر
اشک و آه درد پیراییم ما همچون حباب
دیدهٔ ما خود زحیرت پردهٔ ما گشته است
ورنه جویا چشم بینایم ما همچون حباب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - تا هوای اوست دل را در قفس همچون حباب
تا هوای اوست دل را در قفس همچون حباب
می روم از ضعف بر باد نفس همچون حباب
مرهم ناسور دل را گشت شکر خنده ات
شد فراهم زخم اندام جرس همچون حباب
کم نگردد اشک و آه عاشقان مانند شمع
می رود از خود به آهی بوالهوس همچون حباب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - احمد مرسل که عالم جمله در تسخیر اوست
احمد مرسل که عالم جمله در تسخیر اوست
ممکنات از حلقه های چرخ در زنجیر اوست
قاضی باز و کبوتر، غازی دلدل سوار
تا قیامت برق در کار رم از شمشیر اوست
بضعهٔ خیرالبشر کدبانوی دنیا و دین
آنکه نور چشم احمد، شبر و شبیر اوست
سرور دنیا و دین زین العباد و باقرند
آنگهی صادق که عالم روشن از تنویر اوست
آسمان جاه نور دیدهٔ موسی علی
آنکه آرام زمین در سایهٔ توقیر اوست
تاج عصمت بر نقی زیبا بود بعد از تقی
آنکه نظم کار عالم بستهٔ تدبیر اوست
عسکری باشد امام اهل حق بعد از تقی
آنکه نه قوس فلک در قبضهٔ تسخیر اوست
پیر گردون را مرید خود نمی گیرد ز عار
هر که جویا قایم آل محمد پیر اوست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - زهر چشم آلوده بود این باده کاندر جام ریخت
زهر چشم آلوده بود این باده کاندر جام ریخت
ساقی امشب لخت دل چون غنچه ام در کام ریخت
بسکه لبریز طراوت در خرام آمد به باغ
آبروی صد خیابان گل از آن اندام ریخت
شکوه ای کردم رقم از اشک ریزی های چشم
چون ز گل شبنم ز حسرت نامه ام پیغام ریخت
گریه شست آن داغ را کز یاد چشمت داشت دل
حیف کز بسیاری باران گل بادام ریخت
کی شراب خوشدلی جویا به دست آسان فتد
غنچه از بهر شکفتن خون دل در جام ریخت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - نه همین رشک رخ و زلفش گل و سنبل گداخت
نه همین رشک رخ و زلفش گل و سنبل گداخت
خاک پای باغ را تا ریشه های گل گداخت
از هوای گلستان صاف طراوت می چکد
یا ز شرم بوی زلفش نکهت سنبل گداخت؟
صد گلستان آرزو را آبیاری می کند
در خزان از بس ز هجر گل دل بلبل گداخت
همچو شبنم آب شد جویا گل از رشک رخش
نه همین سنبل به باغ از شرم آن کاکل گداخت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - بی زبانی روز محشر عذرخواه ما بس است
بی زبانی روز محشر عذرخواه ما بس است
خامشی در شرمساریها گواه ما بس است
ما تنگ ظرفان به یاد باده مستی می کنیم
در بهاران سایهٔ تا کی پناه ما بس است
گرد راه نیستی شو تا به مقصد پی بری
در محبت، رفتن از خود خضر راه ما بس است
احتیاج شاهدی در دعوی عشق تو نیست
مهر داغی بر سر طومار آه ما بس است
در شب هجران او جویا ز یادش می رویم
اینقدر در عشق بازیها گناه ما بس است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - راه عشق است اینکه در هر گام صد جا آتش است
راه عشق است اینکه در هر گام صد جا آتش است
گرم رفتاران این ره را ته پا آتش است
دیده ام آیینه دار صورت خوبی کیست؟
چون شرر تار نگاهم را گره با آتش است
از خرام یاد رخسار تو می سوزد دلم
همچو نخل شعله اندامت سراپا آتش است
ما سمندر طینتان غواص بحر خود شدیم
عشق گوهر دل صدف گردیده دریا آتش است
جای خونم نیست در تن بلکه لبریزم ز عشق
زندگی جویا چو شمع محفلم با آتش است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - لخت دل دور از تو امشب در گلوی غنچه است
لخت دل دور از تو امشب در گلوی غنچه است
بی تو خوناب جگر صاف سبوی غنچه است
حسن مستور از بت بازار دلکش تر بود
آشنایی دلم با گل ز روی غنچه است
خون عشرت بی تو در پیمانه باشد لاله را
باده پهلو شکافی در سبوی غنچه است
باز امشب گوییا با دختر صوفی نشست
بر زبان عندلیبان گفتگوی غنچه است
کی توان گل چید از من نشکفد تا خاطرم
معنی ام در دل نهان جویا چو بوی غنچه است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - دل ز پهلوی تن خاکی است گر بیدار نیست
دل ز پهلوی تن خاکی است گر بیدار نیست
دانه را نشو و نما در سایهٔ دیوار نیست
در حریم سینهٔ عاشق هوس را بار نیست
هر فضولی محرم خلوتگه اسرار نیست
دیده ها بیگانه دیدند، مستوری زکیست؟
شهرکوران است عالم، پرده ای در کار نیست
تا به کی عصیان؟ نوای توبه ای هم ساز کن
گرچه عفوش گوش بر آواز استغفار نیست
با درشتی دولت دنیا میسر کی شود
رشته محروم از گهر ماند اگر هموار نیست
مجلس آرایی نمی باشد به غیر از شمع حسن
گرمیی با بزمها بی شعلهٔ دیدار نیست
بی بلد جویا به مقصد قوت ضعفم رساند
رهنمایی کاروان مور را در کار نیست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - عنوان:تیره باطنها پهلوی دل افسرده است
عنوان:تیره باطنها پهلوی دل افسرده است
متن:دل که بی سوز غمی باشد چراغ مرده است
بسکه از پهلوی دل هر ذره ام افسرده است
مردمک در دیده ام یک قطره خون مرده است
گردش افلاک از بس بی نظام افتاده است
آسمانها گوییا اوراق بر هم خورده است
کی به وحشتگاه عنقا می شود الفت گزین
هر کرا سودای او از خویش بیرون برده است
پیش آن کس کز غمت با تنگی دل خو گرفت
وسعت آباد جهان یک خاطر آزرده است
هیچکس جویا به عالم طرفی از وصلش نیست
دست در دامان عشقش هر که زد پا خورده است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - جان اسیر تست تا تیغت به خونم مایل است
جان اسیر تست تا تیغت به خونم مایل است
می کشم ناز تو تا تیرت ترازو در دل است
چون توان آسوده زیر چرخ کین ویرانه را
هر طرف دیدیم دیوارش به این سو مایل است
گر ز دنیا نگذرد سالک به مقصد کی رسد؟
چون شرر تا چشم پوشید از جهان در منزل است
حسن کردار تو را اشک ندامت آبروست
گرنه این باران بود تخم عمل بی حاصل است
گریه کی از رفتن جان می کنند آزادگان
در فشانیهای چشمم مزد دست قاتل است
پیش رخسارت صفای مه نباشد در حساب
آفتاب از دفتر حسن تو فرد باطل است
شد دلم جویا حدی خوان از فغان عندلیب
غنچه را لیلای بوی او مگر در محمل است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - چون نیاساید دل از هجر بتان در زیر پوست
چون نیاساید دل از هجر بتان در زیر پوست
دارم از هر موج خون خاری نهان در زیر پوست
بسکه خوردم زهر غم با شیر از طفلی مرا
سبز شد چون پسته مغز استخوان در زیر پوست
چون نوازش دیدم از دردش دلی خالی کنم
همچو دف تا کی نهان دارم فغان در زیر پوست
بی تو شبها از هجوم درد بیمار ترا
می تپد چون نبض جسم ناتوان در زیر پوست
از شکاف سینه جویا غنچه سان گل می کند
تا به کی ماند دل خونین نهان در زیر پوست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - بسکه گرد کلفتش بسته است راه از شش جهت
بسکه گرد کلفتش بسته است راه از شش جهت
چون لحد تنگست بر دل دستگاه از شش جهت
همچو بوی غنچه از یاد تو هر شب تا سحر
گشته ما را بستر گل تکیه گاه از شش جهت
هر طرف دیوانه سان زان روی می بینم که هست
جلوهٔ دیدار مقصود نگاه از شش جهت
تیره روزان تو را از تنگنای آسمان
بسته شد مانند خون مرده را از شش جهت
کشتی ما ایمن است از چار موج حادثات
شد و لای «پنج تن» ما را پناه از شش جهت
این جواب آن غزل جویا که می گوید وحید:‏
‏«همچو شب زلفش کند روزم سیاه از شش جهت»‏
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - از صفای خاطر ما هیچکس آگاه نیست
از صفای خاطر ما هیچکس آگاه نیست
عکس را در خلوت آیینهٔ ما راه نیست
فارغ از قید عبادت نیست در عالم دلی
این نگین را نقش شیر از بندهٔ درگاه نیست
قامت خم بسته از حرص آنکه از طول امل
رشتهٔ قلاب صید مطلبش کوتاه نیست
داغ خواری لازم روی طلب افتاده است
دعوی ما را دلیل روشنی چون ماه نیست
هر طرف رو می کنی جویا به مقصد می رسی
در ره از خویش رفتن هیچکس گمراه نیست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - بی تو دل را سیر گلشن باعث آرام نیست
بی تو دل را سیر گلشن باعث آرام نیست
لاله و گل را شراب عیش ما در جام نیست
بسکه در هر حالتی طبعت به شوخی مایل است
ون در غلطان ترا در خواب هم آرام نیست
اینقدر ناآشنایی هم زخوبان ناخوش است
چون تغافل بگذرد از حد کم از ابرام نیست
جنگهای آشتی فرمای او را دیده ام
هیچ حلوا پیش ما شیرین تر از دشنام نیست
زخمی شمشیر عشقت تن به مردن کی دهد؟
لذت بی طاقتی در عالم آرام نیست
هر نوید آمدن جویا حیات تازه است
وصل را در مشرب ما لذت پیغام نیست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - مایه ای از خون دل و زگریه سامانی نداشت
مایه ای از خون دل و زگریه سامانی نداشت
هر که چون مینا به بزمت چشم گریانی نداشت
بر جنونم وسعت این عرصه دایم تنگ بود
جامهٔ عریانی ام چون دشت دامانی نداشت
از تپیدنهای بسمل شرم می آید مرا
اینقدرها از برای رفتن جانی نداشت
در سراپا خنجرش را بسکه بشکستم نود
در تنم از استخوان کلکی که پیکانی نداشت
هر کدورت را گشادی هست جویا کس ندید
هیچ کهساری که در پهلو بیابانی نداشت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - عشق آنجا کز پی ایجاد عالم رنگ ریخت
عشق آنجا کز پی ایجاد عالم رنگ ریخت
رنگ ویرانی مرا در دل به صد نیرنگ ریخت
مو به مویم شد زجوش شوق بیتاب سماع
نالهٔ قانون دل از بسکه سیر آهنگ ریخت
بسکه بردم شکوهٔ سنگین دلی هایت به خاک
بر سر کوی تو بعد از من غبارم سنگ ریخت
نالهٔ بیتاب عشق از بسکه وحشت خیز بود
ساقی حسن ترا از کف شراب رنگ ریخت
با خیال او گذشت امشب عجب هنگامه ای
طرح صلح انداخت جنگ و صلح رنگ جنگ ریخت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۵ - در جهان بی اعتباری اعتبار عاشقی است
در جهان بی اعتباری اعتبار عاشقی است
هر که صاحب اعتبار افتاد خوار عاشقی است
غنچهٔ دل گشت خندان دیده گریان شد چو ابر
داغها بشکفت گل گل، نوبهار عاشقی است
پرتو خورشید با نورش چو گرد تیره ای است
چهره آنکس که پنهان در غبار عاشقی است
داد از طوفان درد بیقراریهای عشق
زیر تیغ او تپیدنها قرار عاشقی است
از تزلزل در بنای عشق باشد محکمی
بر تپیدنهای دل جویا مدار عاشقی است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - محتسب امشب سبوی باده ام را پاک ریخت
محتسب امشب سبوی باده ام را پاک ریخت
خون عشرت را ز بی دردی عبث بر خاک ریخت
همچو آب جو که برگ گل برون آرد ز باغ
با سرشکم لخت دل از دیدهٔ غمناک ریخت
هر گیاهی را رسد لاف فلاطونی زدن
محتسب تا بر زمین افشردهٔ ادراک ریخت
از گل پیمانه می آید شمیم درد عشق
باغبان خون دلم گویی به پای تاک ریخت