تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۲۱ - از دیر نخواهم رفت در کعبه که میدانم
از دیر نخواهم رفت در کعبه که میدانم
در دیر و حرم قبله است محراب دو ابرویش
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱ - گفتی: که دلت از عشق پیوسته غمین بادا
گفتی: که دلت از عشق پیوسته غمین بادا
تا بوده چنین بوده، تا باد چنین بادا!
از ناله ی من ای گل، آشفته مکن سنبل؛
گو پرده درد بلبل، گل پرده نشین بادا!
صید دل از این وادی، دارد سر آزادی
امید که صیادی، بازش بکمین بادا
اغیار همی پویند، تا پیش منت جویند؛
حرفی بگمان گویند، ای کاش یقین بادا!
افزود دگر امشب، زخم دل من زان لب؛
زان بیشترک یا رب، آن لب نمکین بادا
تا تیغ جفا بربست، صد کشته بهم پیوست؛
در صید کشی آن دست، چابکتر ازین بادا
غیرت که ز پی پوید، وصلت بدعا جوید؛
هر چند که او گوید، گویم، نه چنین بادا!
دی کآن مه موزون رفت، دلخون شده در خون رفت!
دین از پی دل چون رفت، جان پیرو دین بادا!
گشت این دل شورانگیز، ویران از توچون تبریز؛
این ملک خرابت نیز، در زیر نگین بادا
تاراج بدخشان گر، کرد آن لب جان پرور،
آن زلف سیاه آذر غارتگر چین بادا
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳ - روزی نگهی افتاد، بر روی کسی ما را؛
روزی نگهی افتاد، بر روی کسی ما را
ز آن روز نشد مایل دل سوی کسی ما را
گویند که: فردا شب باشد شب عید، اما
امشب به گمان افگند، ابروی کسی ما را
دانی که چه می بینم از دیدن غیر آنجا
جز کوی خود ار بینی در کوی کسی ما را
ترسم به زبان آید، بیخود گله ای از تو
در مجلس خود منشان، پهلوی کسی ما را
تا باغ همی رفتم، هر روز به بوی گل
گم شد در باغ امروز، از بوی کسی ما را
خوش آنکه از آن چوگان، بینند که در میدان
هر سو شده سر غلطان، چون گوی کسی ما را
چون صید حرم بودم، آزاد ز هر قیدی
در دام کشید آذر گیسوی کسی ما را
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۱ - تا کی به درت نالیم، هر شب من و دربان ها؟
تا کی به درت نالیم، هر شب من و دربان ها؟
آنها ز فغان من، من از ستم آنها؟!
دامان توام شاید، کز سعی به دست آید
لیک آه که می باید زد دست به دامان ها
یک بار برون آور، زان چاک گریبان سر
چون رفته فرو بنگر سرها به گریبان ها
ای جسم تو جان پاک، در راه تو جان ها خاک
هر سو گذری چالاک، بر باد رود جان ها
صد تیر فزون یا کم، از تو به دل چاکم
گم گشته و از خاکم، پیدا شده پیکان ها!
نارم ز طبیبان یاد، دارم به دل ناشاد
درد تو و نتوان داد، این درد به درمان ها
تا چند دلت لرزد، زین غم که خطش سرزد؟!
این سبزه تو را ارزد آذر به گلستان ها!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۹۸ - با پسته ی خندانت، شکر بچکار آید؟!
با پسته ی خندانت، شکر بچکار آید؟!
با لوء لوء دندانت، گوهر بچکار آید؟!
با قامت دلجویت، از سرو چه برخیزد؟!
با نکهت گیسویت، عنبر بچکار آید؟!
از وعده ی کوثر داد، زاهد ز میم توبه
غافل که چو می باشد، کوثر بچکار آید؟!
ما را بقیامت کار، افتاده پی دیدار؛
گر یار نبیند یار، محشر بچکار آید؟!
گفتیم: سکون ورزیم، افزود چو شوق، اما
چون غرقه شود کشتی، لنگر بچکار آید؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - مشکل که برم من جان، آسان چو تو بردی دل؛
مشکل که برم من جان، آسان چو تو بردی دل؛
دل بردن تو آسان، بردن من مشکل!
صیاد ز بی رحمی، زد تیری و پنهان شد؛
نگذاشت بکام دل، در خاک طپد بسمل
در حشر چو برخیزم، در دامنت آویزم؛
صد فتنه برانگیزم، کز من نشوی غافل!
لیلی، بفراز تخت، آسوده چه غم دارد؟!
افتاده بره مجنون چون گرد پی محمل!
از هجر منال آذر، کز دوری آن دلبر؛
دست همه کس بر سر، پای همه کس در گل!!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - غم نیست دلا در دی، گر توبه ز می کردی
غم نیست دلا در دی، گر توبه ز می کردی
بشکن، چو بهار آمد، هر توبه که دی کردی
گفتی: کنمت رحمی، کردی چو زغم کشتی!
ای سست وفا دیدی، کی گفتی و کی کردی؟!
نه کرد و نه خواهد کرد، آتش به نی ای مطرب؛
کاری که تو با جانم، از ناله ی نی کردی
تا دل ز غمت دم زد، کشتیش؛ کنون بنگر
جرمی که ز وی دیدی، ظلمی که به وی کردی!
تا کی به جهان جویی، افزونی عمر آذر
خود گوی چه افزودت، این عمر که طی کردی؟!
نشاط اصفهانی : قطعات
شماره ۲۴ - با تو هوس گلزار حیف است که در آن رخسار
با تو هوس گلزار حیف است که در آن رخسار
با شمع شبستان به نه با گل بستانی
اول ورق حسن است هشیاری و دانایی
آخر سبق عشق است بیهوشی و نادانی
نومید نباید بود از دوست بدشواری
امید نباید داشت بر خویش در آسانی
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۵ - تتبع مخدومی
بی روی تو شد تیره از اشک مرا شب ها
روشن نشود شب ها بی ماه ز کوکبها
از تیرگی هجرت شد روز و شبم یکسان
کز شب سیهم روز است وز روز سیه شبها
عشاق که از هجرت کردند تهی قالب
باز از لب جان بخشت جان رفت به قالبها
بی قدر تو در بستان هر شاخ که پر برگ است
ماریست مرا کز وی آویخته عقربها
یکقطره می ای ساقی بس کرد میم لیکن
زان می که ترا گردد آلوده بآن لبها
من مست شراب ای دل زهاد و غم کوثر
دوری بودم زیشان از دوری مشربها
در دیر مغان فانی یکجام خورد اکنون
یک جام دگر خواهد با ناله یاربها
مجد همگر : غزلیات
شماره ۶ - جانا اگرت در دل، ز ایزد خبری مانده ست
جانا اگرت در دل، ز ایزد خبری مانده ست
بخشای بر این بیدل کز وی اثری مانده ست
چون بیخبران ما را مگذار دراین سختی
گر در دل سنگینت، زایزد خبری مانده ست
چون نیست امید وصل آخر نظری فرمای
کز حاصل عشق ما این یک نظری مانده ست
جان خواسته ای از من زان می نکشم پیشت
کز باقی جان در تن بس مختصری مانده ست
از جام لبت ما را بنواز به یک جرعه
کآخر ز نصیب ما در وی قدری مانده ست
تو کار مرا در عشق خواهی سرو سامانی
در دور تو خود کس را، سامان و سری مانده ست؟
گفتی که به غم خوردن الحق جگری داری
باخوی جگر خوارت ما را جگری مانده ست؟
می ناز به نظم من زیرا که همی نازد
هر جا که به عالم در، صاحب نظری مانده ست
میرزاده عشقی : هزلیات
شمارهٔ ۱۲ - در هجو خلخالی
در ده: سگ زشتی بود، موریخته و لاغر
پیوسته دم اندر پا، پژمرده سر و یالی
چندی سوی شهر آمد، از شدت بی قوتی
اشکم ز عزا برهاند، تا ماند در آنسالی
ناگاه چه باز آمد، دیدند که گردیده
در فربهی و چاقی، یک زبده سگ عالی
گفتند (خلیلی)اش، بایست و همی دیدند
بر هر که زند نیشی، با ضربت چنگالی
نابود خلیلی چون ناچار شده بستند
از پارچه خلخال، بر گردن آن شالی
گویند که شد ممتاز، آن خرفه ز همسرها
زآن روی دگر گردید معروف به (خلخالی)
من خویش نمی دانم، بر گردن آنکو گفت
گویا که همان باشد: خلخالی الحالی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷ - جانی و بکنه تو کسی پی نبرد جانا
جانی و بکنه تو کسی پی نبرد جانا
چه عامی و چه عارف چه جاهل و چه دانا
ظاهر نگرد عامی ز آن روی بدام افتد
از طره و دستار و دراعه مولانا
من شکوه ز بیدادت هرگز نکنم لیکن
بر بنده روا نبود جور این همه سلطانا
نائی بسرم هرگز میرم که پس از مردن
شاید گذر اندازی بر خاک من احیانا
از حال دلم خاموش دور از تو دلی دارم
از خون جگر خط‌ها بر صفحه رو خوانا
از هجر و وصال تست گه مرده و گه زنده
مشتاق بغیر از جان گوید چه ترا جانا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - گردم بسر کویت دیوانه چنین باید
گردم بسر کویت دیوانه چنین باید
سرگشته یک شمعم پروانه چنین باید
از جای نمیرفتم از صد خم و کارم ساخت
چشم تو بیک گردش پیمانه چنین باید
نه بام و نه در دارد در گشته سرای ما
شرمنده سیلابست ویرانه چنین باید
یکلحظه نگیرد اشک جا در صف چشمم
از کثرت غلطانی دردانه چنین باید
گفتی سخنی از وصل جا ندادم و آسودم
تا حشر بخوابم کرد افسانه چنین باید
پیوسته دلم باشد از عکس بتان لبریز
جوش صنم است اینجا بتخانه چنین باید
افکند بمن آن شوخ غافل نگهی مشتاق
بیخود ز خود افتادم جانانه چنین باید
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - چون بیتو ننالم زار در گوشه تنهائی
چون بیتو ننالم زار در گوشه تنهائی
کو طاقت خودداری کو تاب شکیبائی
لیلی‌وش من از من آداب چه میجوئی
عاقل نیم و شهری مجنونم و صحرائی
تا چند توان جانا دور از تو بسر بردن
رحمی که دلم خون شد در گوشه تنهائی
تو خسرو فرمانده من بنده فرمان بر
حاشا زند از من سر جز آنچه تو فرمائی
از مهر کدامین عهد بستی تو که نشکستی
از بهر چه می‌بندی پیمان چو نمی‌یائی
ای ما بدو تو نیکو با ما نفسی بنشین
بر زشتی ما منگر شکرانه زیبائی
دانی من و تو واعظ باشیم که و مارا
چه کار و چه شغل آید زین گنبد مینائی
من آنکه بهر محفل جز باده نه پیمایم
تو آنکه بهر مجلس جز باده نپیمائی
از خویش نمی‌نالم مشتاق درین محفل
نالان زدم عشقم چون نی زدم نائی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۰۰ - گر کشف حجب خواهی بستان می ناب اول
گر کشف حجب خواهی بستان می ناب اول
ور علم ازل جویی بگذر ز کتاب اول
در عشق مکش دفتر کاسرار لدنی را
گویند به وحی آخر آرند به خواب اول
خواهی به یکی آری دل را ز پریشانی
در معبد بت رویی چندیش بتاب اول
تا صاف ملایک را بر خاک تو پیمایند
در مدرسه بر سرکش دردی شراب اول
در حلقه نمی گنجی تا پخته نمی گردی
شرط است که میخواران سازند کباب اول
شاید به شب ظلمت رب ارنی گوییم
ما را به لب ساغر رفتست خطاب اول
تا هست دمی باقی محروم مکن ساقی
می ها به خم افکندیم با تو به حجاب اول
ما را به صد افسانه در خواب چو می کردی
از بهر چه می کردی بیدار ز خواب اول
در پیری و محرومی خوردیم می و خفتیم
گر دور ز سرگیری زین پیر خراب اول
سهلست اگر کاری برعکس صواب افتد
چون وضع جهان کردند از روی شتاب اول
بیش از همه می بارد بر کشت «نظیری » را
کو تخم نمی کارد بر فکر سحاب اول
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۷۷ - مردانه قماری کن دستی به دو عالم زن
مردانه قماری کن دستی به دو عالم زن
خصلی که نهی پر نه نقشی که زنی کم زن
هر دم چو فلک لعبی از پرده برون آری
این شعبده یک سو نه وین معرکه برهم زن
گر مهر نهی بر دل از شوق پیاپی نه
ور قفل زنی بر لب از رطل دمادم زن
بینایی جان خواهی شمشیر به تارک زن
آگاهی دل خواهی الماس به مرهم زن
تو بهر چه خاموشی کز هیچ نیندیشی
من پاس گهر دارم غواص نیی دم زن
ایمان ز یقین خیزد از هر چه به شک باشی
در آتش حرمان بین یا بر محکم غم زن
مؤمن نتوان گفتن عاشق که مجاهد نیست
رو بوسه چو سربازان بر طره پرچم زن
شادی و غم عاشق توام به زمین آیند
تخت از پی سور ما در حلقه ماتم زن
ما جان به هوای تو دادیم درین گلشن
بر هستی ما دامن چون باد به شبنم زن
تا عذر گنه گوید آن روی بهشتی را
خالی دگر از عصیان بر جبهه آدم زن
گر کعبه هوس دارد احرام رخت بندد
چون خال زنخدانت گو غوطه به زمزم زن
شرع آخر سنگین است پابند طبیعت را
از کعبه گل برکن در کعبه اعظم زن
جانیست «نظیری » را بیمار لب و چشمت
یا شربت نافع ده یا ضربت محکم زن
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - چشم دل منعم سیر، ز اسباب نمیگردد
چشم دل منعم سیر، ز اسباب نمیگردد
از ریگ روان صحرا سیراب نمیگردد
عیب است زبس تندی از مردم روشن دل
از خجلت خود آتش، چون آب نمیگردد
بیشوق شنیدن حرف، از دل بزبان ناید
تا آب نخواهد گشت، دولاب نمیگردد
در خواب اجل، راحت از خواب نمی بینی
بر چشم دل از فکرش، تا خواب نمیگردد
عکس گل رخسارش، در آب اگر افتد
از حیرت آن در بحر، گرداب نمیگردد
آن چهره آتشگون، زان شوخ که من دیدم
چون زلف برآن عارض، بیتاب نمیگردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۶۵ - بیهوشی دولت را، مردن شمرد عاقل
بیهوشی دولت را، مردن شمرد عاقل
آوازه رفعت را، شیون شمرد عاقل
اوضاع جهان دایم، مانند نفس باشد
هرآمد کاری را، رفتن شمرد عاقل
لب چون بطلب جنبد، در پیش کسان، آن را
بر شمع نکو نامی، دامن شمرد عاقل
آسایش عزلت را، گفتیم و، نفهمیدند
این مرتبه جویان را، کودن شمرد عاقل
در راه حذر جویی، تنگست ز بس فرصت
هر سودن مژگان را، خفتن شمرد عاقل
چون غرق عرق گردم، از شرم گنه واعظ
ز آسیب عذاب آن را، جوشن شمرد عاقل
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - هر نقش درم بندی است، در دیده آگاهی
هر نقش درم بندی است، در دیده آگاهی
دائم ز فلوس خویش در دام بود ماهی!
در خواب نبیند شه، آسایش درویشی
درویش ندارد ره بر تخت شهنشاهی
با سر بسر آن کو، ره در دل شب میپو
گم کرده خود میجو، با شمع رخ کاهی
بگداخت غمش از تن، تا جامه و پیراهن
چون هیچ نماند از من، ای ضعف چه میخواهی؟!
بار عملی بر بند، تا هست روان در تن
کز کف رود این ساحل، کشتی چو شود راهی
اعضا و قوی، کردند ترکم بگه پیری
از خلق چنان دیگر خواهم ز که همراهی؟!
واعظ، غم روزی چند؟ یک شب غم خود هم خور
این زنگ ز دل خیزد، با آه سحرگاهی
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۶۱ - تاریخ میر دیوانی زینل خان
شاهنشه دین پرور، دارای سلیمان فر
آنکو بودش بر در، پیوسته شهان را رو
گردیده ز بس کوته، دست ستم از بیمش
بر خویش صبا لرزد، از گل چو ستاند بو
جودش ز جهان از بس، آیین طلب افگند
بر گوش غریب آید، از فاخته هم کوکو
از بس که خوش است از وی، هر شش جهت عالم
آیینه از این داغست، از بهر چه شد یکرو؟!
فرمود به «زینل خان »، چون میسری دیوان را
کردند دعا شه را، خلق از دل و جان هر سو
آنکو که ز اندیشه، نیک وبد عالم را
با دیده دل بیند، در آینه زانو
از لطف شهنشاه است، بر خلق روان حکمش
از قوت سرچشمه است، غلتانی آب از جو
چون یار شد این دولت، با دولت دیرینش
هم یار شود یارب، توفیق خدا با او
از فکر معمایی، تاریخ طلب بودم
ناگه پی تاریخش، آورد «دو دولت رو»