تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۰ - ای در دلم زکاوش عشق تو خارها
ای در دلم زکاوش عشق تو خارها
دستان سرای گلشن حسنت هزارها
از رشک سرو قامت شمشاد سایه ات
سیلاب اشک می رود از جویبارها
بویی مگر ز زلف توآرد برای وی
دارد چمن به راه صبا انتظارها
گر ره برند بر سر کویت بهار و دی
پهلو تهی کنند ز گلشن هزارها
نازم به چهره و زلف تو کز حسن رنگ و بوی
آزرم تبت آمد و شرم تتارها
دامن کشان به خاک شهیدان چو بگذری
آید هزار دست برون از مزارها
گه لابه گاه گریه گهی ناله گه خروش
عمری به بوی وصل تو کردم چه کارها
ما درمیان موج چنین قلزمی غریق
خلقی به ما نظاره کنان ازکنارها
محتاج تیپ غمزه و توپ دو زلف نیست
آن کو به یک اشاره گشاید حصارها
نوشین لب تو چیست میان سواد خط
شهدی که مور بسته به دورش قطارها
خالش به غمزدگان کند اغرای دلبری
در حکم یک پیاده ی او بین سوارها
یک بار اگر به فرق صفایی نهی قدم
از جان و سر به پای تو ریزد نثارها
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۶۷ - در بزم عشق باده سرشک روان خوش است
در بزم عشق باده سرشک روان خوش است
جای سرود و مطرب ما را فغان خوش است
با روی زرد ناله ی دل زارتر نگو
مرغ مرا بهار نوا در خزان خوش است
از گلبن تو دیده ندوزم ز خار غیر
مشتاق باغ را ستم باغبان خوش است
دامن پر اشک چشمت و مینا ز می تهی
دور از بساط بزم تو جشنی چنان خوش است
پیداست حال کشته ات از تیغ خون چکان
او را زمان جای سپری این زبان خوش است
نشگفت اگر سرشک نگارم کند عذار
این قصه را ز خون جگر ترجمان خوش است
تیغ تو در جهان به سرم سایه کرد و نیز
از آفتاب محشرم این سایبان خوش است
بودت بهانه دادن بوسی بهای جان
ورنی هزار جان برایت رایگان خوش است
در پای دوست این سفر ای دل بریز جان
جانانه را ز دست تو این ارمغان خوش است
با تاج و تخت زر نتوان سر ز راه برد
ما را که سر به تربت این آستان خوش است
کس رو نتابد از تو ور اینت قبول نیست
قتل صفایی از جهت امتحان خوش است
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۹۲ - از جان و سر دریغ ندارم به پای دوست
از جان و سر دریغ ندارم به پای دوست
هر دم به موجبی سر و جانم فدای دوست
تا عمر جاودان دهدم دوست در عوض
زیبد که زنده زنده بمیرم برای دوست
ای دل ز جان بدر شو و ترک حیات کن
گر در هلاک ما و تو باشد رضای دوست
از روی مهر گو نظری سوی ما فکن
تا روی ما طلا شود ازکیمیای دوست
نالند ناگزر به جهان هر کس از رهی
خلق از جفای دشمن و ما بر وفای دوست
او قصد قتل دارد و من چشم قرب کاش
سبقت برد دعای من از مدعای دوست
ای شه گدای دولت دنیا تویی نه ما
پس دیگر از چه فخر کنی بر گدای دوست
با طول روزحشر ز سر گیرم این حدیث
کوته فتد کجا به اجل ماجرای دوست
محروم از آستان چو صفایی مران دگر
آن را که دیده باز بود برعطای دوست
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۹۵ - تا غایبی تو اهل صفا را حضور نیست
تا غایبی تو اهل صفا را حضور نیست
با صد چراغ بزم مرا بی تو نور نیست
آنکش به التفات توان کشت دم به دم
خون ریختن به تیغ تغافل ضرور نیست
شاید به قتلم از غم هجران دهی فراغ
وین لطف از مکارم خلق تو دور نیست
ماندم تطاول تو کشم ورنه در رهت
تقصیرم از ندادن جان جز قصور نیست
بر ذیل آستین تو دست وصول نه
و ز خاک آستان تو پای عبور نیست
جاوید اگر جوار توام جایگه دهند
اندیشه ی قصور و تمنای حور نیست
هرگز شراب تلخ و ترش درمذاق من
چون بوسه های لعل تو شیرین و شور نیست
برمن سزد زبان ملامت کنند باز
کم اختیار نیک و بد از باب زورنیست
با لاف دوستی به فراق تو زنده ماند
دیگر مگوی هان که صفایی صبور نیست
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۹۶ - زاهد مرا که بی می و شاهد حضور نیست
زاهد مرا که بی می و شاهد حضور نیست
تکلیف توبه چیست اگر حکم زور نیست
من نفی رنج را به ضرورت خورم شراب
در نهی بالضروره نزاعی ضرور نیست
کوثر بود از آن تو ساغر از آن من
و ز سهم خود نفور کس الا کفور نیست
روزی مبرده رشک به عیش مدام ما
می خوشگوارتر ز شراب طهور نیست
ما می کشیم ساغر و داریم اعتراف
و آن باده نیز قسمت اهل غرور نیست
یا رب بود که باز کرامت کنی به ما
وین مکرمت زخلق کریم تو دور نیست
بخشی به رغم مفتیم آرامگه ارم
هر چند بنده درخور حور و قصور نیست
با پیل برزنم اگر آید نوید عفو
اما در انتقام توام تاب مور نیست
با صد جهان گناه صفایی به فضل دوست
با کم ز طول برزخ و عرض نشور نیست
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - دردا که اشک خون به رخم کشف راز کرد
دردا که اشک خون به رخم کشف راز کرد
بازم به کار پرده دری برگ و ساز کرد
طومار غم که دیده ز مردم همی نهفت
برداشت دست از دل و بی پرده باز کرد
واعظ علاج عشق به هجرم حواله داشت
حمل حقیقت غم ما برمجاز کرد
جانان مرا برات رهایی به مرگ داد
بس لطف با من آن شه مسکین نواز کرد
بازم غمت که باهمه لاقیدی از دوکون
ما رانیازمند تو ای سرو ناز کرد
کمتر تحکمی که شد از عشق برعقول
محمود را مسخر حکم ایاز کرد
بادش زجفت ابروی طاق تو شرم ها
عابد که رو به قبله مسجد نماز کرد
با تاج شه ز دولت فقرم سری نماند
عشقت مرا به ترک کله سرافراز کرد
طوبی به روز وصل هم ای کاش داده بود
آن کو شراب فراق تو چندین دراز کرد
با فر بخت خویش صفایی کنم سپاس
کاقبال عشقم از دو جهان بی نیاز کرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - باید دلی که درک معانی کند ز پند
باید دلی که درک معانی کند ز پند
باید سری که گوش دهد پند سودمند
هوشی مرا که فهم سخن می نمود نیست
دیوانه را چه سود سرون به گوش پند
او خود نبود حور و بر این حیرتم که بود
پیدا چو سمع ساعد سیمینش از پرند
ز آن زلف مشکسا گرهی بر رخم گشای
گر بسته ای کمر که رهانی دلم ز بند
ز آن چهر و قد چو سرو و چو سوری که حسن یار
حجت فراشت در نظر کوته و بلند
خوارم اگر به چشم تو دارم ولی امید
کز عز خاکبوس درت گردم ارجمند
افغان و اشک و انده و آسیب تا به کی
تاب و توان و طاقت و تسلیم تا به چند
نامد صفایی ار مژگان منع اشک ما
کس کی به راه سیل ز خاشاک بسته بند
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - چون بگسلم نه زلف توکز هر شکنج و بند
چون بگسلم نه زلف توکز هر شکنج و بند
تنها ز من هزار دل آوره در کمند
نتوان بریدنم ز تو پیوند دوستی
ور بند بندژ من همه از هم جدا کنند
منع از گدای خود مکن ای شه که عیب نیست
هستیم اگر به دولت حسنت نیازمند
یکسر برون خرام که پنهان کنند روی
از خجلت جمال تو خوبان خود پسند
قد برفراز تا همه آیند سر به زیر
سرو و صنوبر و گل و شمشاد و ناروند
پستم چنین به خاک ره ی خویشتن مبین
باشد به دستبوس تو روزی شوم بلند
جان رایگان به پای تو ریزم که بی دریغ
در باب این متاع مرا نیست چون و چند
چل سال یک نفس غمت از من جدا نزیست
بودم به چشم مردم اگر شاد اگر نژند
دور از تو خود بگو که صفایی کند چه کار
ناچار اگر همی نتواند دل از تو کند
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - روی زمین ز گریه ی من گر شمر شود
روی زمین ز گریه ی من گر شمر شود
مشکل که ز اشک من کف پای تو تر شود
از چنگ غمزه دل نسپارم به دست زلف
مجنون ما ز سلسله دیوانه تر شود
سودای آشیان چو ندارم غمیم نیست
کو مرغ دل به دام تو بی بال و پر شود
غمهای عشق را ندهد جای در درون
الا دلی که تیغ جفا را سپر شود
او با رقیب راغب و ترسم که چرخ نیز
آخر رفیق آن بت بیدادگر شود
رسوایی ار نتیجه عشق از نخست نیست
بر عاشق اشک و آه چرا پرده در شود
باشد سیه تر از شب مرگم هزار بار
روزی که در بهشت مرا بی تو سر شود
این است شرط پی سپری های راه عشق
کاول قدم رونده ز خود بی خبر شود
دستان اگر به ذیل هنر در زند همی
نزد خرد صفایی ما با خطر شود
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - صاحب دلی به سیر کمانت نظر نکرد
صاحب دلی به سیر کمانت نظر نکرد
تا سینه پیش آن صف پیکان سیر نکرد
اشکش به آستین تو از رخ نکرده پاک
تا خاک آستان تو سرمه ی بصر نکرد
صوفی ما به ترک کله صرفه ای نبرد
مسکین که خاکپای ترا تاج سر نکرد
صیدت به یاد بال افشانی آشیان
از خوشدلی به دام تو سر زیر پر نکرد
یوسف خود ار نبود گرفتار کس چرا
بر وی گذشت قرنی و یاد از پدر نکرد
چهری که آستین تو بر دیدگان نسود
چشمی که آستان تو از گریه تر نکرد
دردا که کس به حضرت جانان نجست جای
کاو را ز رشک دور فلک دربدر نکرد
ز آتش به سنگ رخنه نیفتاده کس ندید
جز در دل تو کآه صفایی اثر نکرد
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - آوخ که یار برسر این ناتوان رسید
آوخ که یار برسر این ناتوان رسید
وقتی که از شکنجه هجران به جان رسید
فرصت نیافت یار و به پایان شتافت عمر
مهلت نداد مرگ و اجل بی امان رسید
جانان به پرسش آمد و جان گرم رفتن آه
خارم به دیده فصل بهارم خزان رسید
پی کن به پهنه ی هوس ای دل رکاب عیش
حالی که وصل و هجر عنان بر عنان رسید
از کینه ی چرخ وکاوش اختر به ما نرفت
چندان جفا که زان مه نامهربان رسید
دل با نگاه اولش از کار شد مگر
یک تیر سهم سینه ی ما ز آن کمان رسید
آن فتنه از زمانه بر اهل زمین نخاست
گر چشم او به فتنه آخر زمان رسید
در فرقت تو ناله ام از گریه بازداشت
اقبال و بخت من بین که به دام فغان رسید
سرها به از کفم چو صفایی به پای رفت
سودم ز شکوه چیست که چندین زیان رسید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - چون صبح عید هفتم ماه رجب رسید
چون صبح عید هفتم ماه رجب رسید
از شش طرف نوید هزاران طرب رسید
دل گفت جان به مقدم او کن فدا که باز
غارتگر عجم شه ی ترکان عرب رسید
سرگرم قتل کیست که چون مهر بامداد
با جامه ی غضب همه تن در غضب رسید
بهر اسیری دل و داغ درون من
با طره ی به تاب و عذاری به تن رسید
بستم زبان شکوه به شکرانه ی وصال
زان غم که در فراق تو هر روز و شب رسید
صبح و صال قصه نرانم زشام هجر
کاین یک شکنجه آمد و آن یک تعب رسید
دیگر ره از مشاهده دل زنده شد مرا
هر چند در مجاهده جانم به لب رسید
بر نخل نازت از شکرین بوس های تر
کو زهر خود چسود که ما را طلب رسید
تکیف می مکن به صفایی کش این دو روز
بی می ز لعل یار نشاطی عجب رسید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - بنگر به تیره روزی من در شمار هجر
بنگر به تیره روزی من در شمار هجر
نوری فشان ز وصل به شبهای تار هجر
تا چند به زنجیری و با صیقل وصال
ز آیینه ی دلم ننشانی غبار هجر
مرغان به باغ نغمه سراسر خوش از وصول
تبدیل کند تو هم به گل وصل خار هجر
شنعت مران به نقص کفایت همی مرا
گر بستم از وثاق وصال تو بار هجر
از دست من به عنف برون شد زمام وصل
چو نانکه در کف تو نبود اختیار هجر
شد باز وقت آنکه علی رغم مدعی
بسپارمت ز بارگی وصل بار هجر
با قرب دادها برم از امتداد بعد
در وصل شکوه ها کنم از روزگار هجر
کارم تمام خواست رقیب از فراق و من
دیدی چگونه ساختم از وصل کار هجر
دستم رسد اگر به میان وصال باز
کامل نهم جزای عمل در کنار هجر
یابی ره وصول صفایی به بزم قرب
برگردد ار طبیعت ناسازگار هجر
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - ای دوست سرگذشت من از اهل راز پرس
ای دوست سرگذشت من از اهل راز پرس
در کار عشق حال دل از دیده ی باز پرس
سوز دل خراب ز چشم پر آب جوی
روز شب فراق ز زلف دراز پرس
گفتی چگونه بست به یک مو هزار دل
این راز را از آن شه اقلیم ناز پرس
تا عجز دل به چنبر زلفش بدانیم
از اضطراب فاخته در چنگ باز پرس
محمود را به عشق غلام آنکه جست عیب
گو شرحی از محامد حسن ایاز پرس
پرسی مراد دلبر از آزار دوست چیست
این نکته نیز از آن بت دشمن نواز پرس
در پایت آنچه داشت صفایی به دست باخت
وین را به راستی خود از آن پاکباز پرس
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - ساقی بریز باده ی صافی به ساغرم
ساقی بریز باده ی صافی به ساغرم
کاین آتش اکتفا کند از آب کوثرم
با این شراب تلخ کجا در بهشت نیز
حاجت به شیر و شهد و شراب است و شکرم
فتوی به ترک می دهد ار شیخ مسلمین
اول کسی منم که بدین کیش کافرم
بروعده های نسیه واعظ چه اعتماد
من خوش به نقد از کفت این می همی خورم
از دست حور ساغر صهبای سلسبیل
ناید خوش آن چنان که می از دست دلبرم
بر ما طریق کعبه حاجت گم است کاش
صاحب دلی شود به خرابات رهبرم
دیگر به در نمی روم از کوی می فروش
خوشتر ز تخت تاجوری خاک این درم
افشانم آستین تفاخر برآسمان
فرسود تا به تربت این آستان سرم
از کین مهر و ماه صفایی مرا چه باک
تا جام باده برکف و جانانه در برم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - باخاک ره اگر فلک آرد برابرم
باخاک ره اگر فلک آرد برابرم
نگذارد از حسد که نهی پای بر سرم
در ره گذاشت چشمم و بر خاک ره گذشت
خاکم به فرق باد که ازخاک کمترم
آرام دل به زلف دلارام بسته بود
دردا که رفت دلبر و نگذاشت دل برم
من با کمال یاسه به وصلت امیدوار
این دولت از کجا شود آیا میسرم
در گلشنم ز بال فشانی چه دل گشود
ای کاش پیش از این به قفس ریختی پرم
بی سایه ی سهی قد سروت به سیر باغ
بر دیده برگ بید زند تیغ خنجرم
تف دلم ز خشک لبی گر یقینت نیست
اینک گواه سوز درون دیده ترم
با روی زرد و اشک روان خوشدلم که شد
ملک غمت مسخر از این گنج و لشکرم
نتوان علاج هجر صفایی به صبر کرد
باید درین مجاهده تدبیر دیگرم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - آن روز و شب به کام که من با تو سر کنم
آن روز و شب به کام که من با تو سر کنم
صبحی به شام آرم و شامی سحر کنم
گاهی چو طره تارک تمکین نهم به پات
گه دست بندگی به میانت کمر کنم
گه بنگرم طرایف لطف ترا به خویش
گه در رخ تو صنع خدا را نظر کنم
از بوسه ی دو لعل تو هر دم زبان وکام
تشویر جام باده و تنگ شکر کنم
تاگیرمش به بر شب هجران به یاد تو
گویی حدیث وصل و من از شوق برکنم
درداکه در حضور ز رشکم کسی نگفت
پایم مقیم حضرت و ترک سفر کنم
آن شب که با تو رفت به خلدم گذشت عمر
و امروز بی تو زندگی ای در سقرکنم
خواهم که خاک کوی توگردم ولی فراق
نگذارد آنقدر که من آنجا گذر کنم
پیکی اگر به دست فتد ز اهل دل مرا
عنوان نامه ی تو به خون جگر کنم
صیاد چرخ چون اجلم بال بست و برد
پاسی امان نداد که سر زیر پر کنم
برحسرت وصال صفایی شدم هلاک
وز سختی فراق سخن مختصر کنم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - تا سیر سرو و سوری آن سیم تن کنم
تا سیر سرو و سوری آن سیم تن کنم
حاشا که یاد سرو و هوای سمن کنم
هر کین که می کشد فلک از من ولی دگر
محکم به مهر آن مه پیمان شکن کنم
صد پیرهن قبا کنم امروز تا شبی
با دوست جایگه به یکی پیرهن کنم
خاک در تو گردم اگر آسمان ز رشک
راضی شود که بر سر کویت وطن کنم
چندان به زخم تیغ تو شادم که وقت نیست
تا فکر چاره دل خونین بدن کنم
در دست دلبر است دل اما قیاس حال
از درد و داغ لاله گلگون کفن کنم
کو فرصتی که با غم عشق و خیال دوست
تدبیر حال شیفته خویشتن کنم
صد جام زهر بی تو فرو ریزدم به کام
هر دم که یاد آن لب نوشین دهن کنم
گر دل قدم برون نهد از خط بندگیت
بر گردنش از آن خم گیسو رسن کنم
جان خار تن صفایی و تن خاک راه باد
با او اگر مضایقه از جان و تن کنم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - یک رشحه از تراوش لعلت به کام من
یک رشحه از تراوش لعلت به کام من
خوشتر که ریزد آب خضر جم به جام من
شیر و شراب و شکر و شهدم به کار نیست
تا کوثر دهان تو باشد به کام من
رسواییم ز عشق تو افزود و ننگ نیست
این قرعه از الست برآمد به نام من
پیداست انقلاب من از اضطراب وی
پیک صبا چو پیش تو آرد پیام من
ویران ترم نسازد ازین باش گو سپهر
تا روز حشر در صدد انهدام من
سعی من از تو بیش بود در هلاک خویش
دیگر تو بگذر ای فلک از انتقام من
ادبار بین که مهر من افزود کین او
اقبال بین که دانه ی او گشت دام من
فرقم برآستان تو پامال غیر شد
تاب لگد ندارد ازین بیش بام من
گر مشتری به مهر من آن ماه خرگهی است
گردد هزار توسن بهرام رام من
تا خاک فقر را چو صفایی شدم مقیم
بس رشک برده شاه و گدا برمقام من
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - از دست برد دین و دل ار دلستان من
از دست برد دین و دل ار دلستان من
سهل است گو به پای فکن جسم و جان من
گفتم خزم ز فتنه ی مژگان به گوشه ای
گفتا مدار چشم امان در زمان من
آرایش رخ تو فزود اضطراب دل
در خاصیت بهار تو آمد خزان من
نازم به دولت سر عشقت که پخت و ساخت
از اشک چشم و لخت جگر آب و نان من
باری برون خرام به دشت از وثاق خویش
وز سنگ و خاک بادیه بشنو فغان من
تا حشر سر ز زانوی غم برنیاوری
یک ره به گوشت ار برسد داستان من
این آب چشم و آتش دل تا خبر شوی
خاکم دهد به باد و نبینی نشان من
برتربتم گذر کن و بنشین و گوش دار
بشنو چو نی نوای غم از استخوان من
جان را صفایی این سفر از ملک عشق نبست
جز قطع دل ز کون و مکان ارمغان من