تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - به غیر معنی رنگین، مجو ز ما میراث
به غیر معنی رنگین، مجو ز ما میراث
به غیر رنگ چه میماند از حنا میراث؟
ندیده نقش کس از پشت پا بره، چه عجب
ز اهل ترک نماید اگر بجا میراث؟
معاش زنده دلان را بقدر زندگی است
چو شمع مرد نماند از او ضیا میراث
زما بغیر کدورت چه میبرد وارث؟
بجز غبار نمیماند از صبا میراث
گذر بسبزه خاکم کن و، به پیچ بخود
زما نمانده جز این باغ و آسیا میراث
بس اس خاک نهادی زما و تکیه بحق
زما نماند گو فرش و متکا میراث
همیشه تیره روانیست سرنوشتم از آن
چو خامه نیست بغیر از سخن مرا میراث
چو گل که رفته و، زو یادگار مانده گلاب
خوش است بذل سبیلی ز اغنیا میراث
به غیر دست تهی، کآن به از دو صد گنج است
چه می برند ز ما، وارثان ما میراث
چنین که رسم عطا برفتاده، نیست عجب
عصا و خرقه بی زر نهد گدا میراث
ز من که بر دگران است عهده کفنم
چه غم نماند دستار یا قبا میراث
اثر به غیر نکویی نماند از نیکان
به جز گلاب چه ماند ز گل به جا میراث
به راه مرگ پدر شد ترا دو دیده سفید
از آن به چشم تو گردیده توتیا میراث
تلاش کن که در آیینه خانه گیتی
نماند از تو چو صیقل به جز صفا میراث
کنید قطع نظر وارثان ز میراثش
که میبرد ز کفن واعظ از شما میراث؟
به غیر رنگ چه میماند از حنا میراث؟
ندیده نقش کس از پشت پا بره، چه عجب
ز اهل ترک نماید اگر بجا میراث؟
معاش زنده دلان را بقدر زندگی است
چو شمع مرد نماند از او ضیا میراث
زما بغیر کدورت چه میبرد وارث؟
بجز غبار نمیماند از صبا میراث
گذر بسبزه خاکم کن و، به پیچ بخود
زما نمانده جز این باغ و آسیا میراث
بس اس خاک نهادی زما و تکیه بحق
زما نماند گو فرش و متکا میراث
همیشه تیره روانیست سرنوشتم از آن
چو خامه نیست بغیر از سخن مرا میراث
چو گل که رفته و، زو یادگار مانده گلاب
خوش است بذل سبیلی ز اغنیا میراث
به غیر دست تهی، کآن به از دو صد گنج است
چه می برند ز ما، وارثان ما میراث
چنین که رسم عطا برفتاده، نیست عجب
عصا و خرقه بی زر نهد گدا میراث
ز من که بر دگران است عهده کفنم
چه غم نماند دستار یا قبا میراث
اثر به غیر نکویی نماند از نیکان
به جز گلاب چه ماند ز گل به جا میراث
به راه مرگ پدر شد ترا دو دیده سفید
از آن به چشم تو گردیده توتیا میراث
تلاش کن که در آیینه خانه گیتی
نماند از تو چو صیقل به جز صفا میراث
کنید قطع نظر وارثان ز میراثش
که میبرد ز کفن واعظ از شما میراث؟
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - بآب سبزه، به جان تن، بود چه سان محتاج؟
بآب سبزه، به جان تن، بود چه سان محتاج؟
به درد عشق بود دل صد آنچنان محتاج
سخنوری نتوان بی سخن شنو کردن
سخن به گوش بود بیش از زبان محتاج
بسی بود ز گدا احتیاج شاه افزون
که هست او به جهان، این به نیم نان محتاج
ز احتیاج خلاصند بی کس و کویان
ز خانه داری باشد بزه کمان محتاج
خموش را به سخنگو همین مزیت بس
که نیستند خموشان به همزبان محتاج
کشیدم آنچه من از منت خسان واعظ
مباد دشمن کس هم بدوستان محتاج
به درد عشق بود دل صد آنچنان محتاج
سخنوری نتوان بی سخن شنو کردن
سخن به گوش بود بیش از زبان محتاج
بسی بود ز گدا احتیاج شاه افزون
که هست او به جهان، این به نیم نان محتاج
ز احتیاج خلاصند بی کس و کویان
ز خانه داری باشد بزه کمان محتاج
خموش را به سخنگو همین مزیت بس
که نیستند خموشان به همزبان محتاج
کشیدم آنچه من از منت خسان واعظ
مباد دشمن کس هم بدوستان محتاج
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - نه من نمیروم آن شوخ را ببر گستاخ
نه من نمیروم آن شوخ را ببر گستاخ
که هم نمیرود از من باو خبر گستاخ
کجا ز حال دلم با خبر شود شوخی
که ناله ام نکند در دلش اثر گستاخ
ز سجده در او سرفراز تا شده است
نمیزنم ز غمش دست خود بسر گستاخ
از آن زمان که قدمگاه خاک درگه اوست
سرشک پا نگذارد بچشم تر گستاخ
بخاطری که تویی، چون بخویش باز آید؟
به پیش یاد تو دل نیست این قدر گستاخ
ز جعد زلف تو هر تار موی در تابی است
ز شرم اینکه گذشت از بر کمر گستاخ
شده است از غم او تا فضای هستی پر
ز سنگ پا نگذارد برون شرر گستاخ
نه آنچنان دل واعظ دلیر و بی ادب است
که باغم تو کند دست در کمر گستاخ؟
که هم نمیرود از من باو خبر گستاخ
کجا ز حال دلم با خبر شود شوخی
که ناله ام نکند در دلش اثر گستاخ
ز سجده در او سرفراز تا شده است
نمیزنم ز غمش دست خود بسر گستاخ
از آن زمان که قدمگاه خاک درگه اوست
سرشک پا نگذارد بچشم تر گستاخ
بخاطری که تویی، چون بخویش باز آید؟
به پیش یاد تو دل نیست این قدر گستاخ
ز جعد زلف تو هر تار موی در تابی است
ز شرم اینکه گذشت از بر کمر گستاخ
شده است از غم او تا فضای هستی پر
ز سنگ پا نگذارد برون شرر گستاخ
نه آنچنان دل واعظ دلیر و بی ادب است
که باغم تو کند دست در کمر گستاخ؟
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - پرید رنگ من، از می چو گشت جانان سرخ
پرید رنگ من، از می چو گشت جانان سرخ
حذر کنند چو پوشید جامه سلطان سرخ
مکن برنگ زنان روز و شب لب از پان سرخ
که مرد لب نکند جز بزخم دندان سرخ
فریب رنگ حنا چون زنان مخور، که چو شمع
بخون خویش بود رنگ شیر مردان سرخ
نهال عمر شود زآب تیغ جانان سبز
چو شمع گردد اگر از تو خاک میدان سرخ
خورد ز کاسه سائل می نشاط کریم
بود ز ساغر گل روی نوبهاران سرخ
شرف ز الفت خردان بود بزرگان را
ز جوش لاله شود روی کوهساران سرخ
سبک روان سرخود در جهاد نفس برند
ز خون خویش بود تیغ مهر تابان سرخ
همیشه بهر سخن خون خوریم، از آن ما را
ز گریه چون قلم سرخی است، مژگان سرخ
نه لاله است بگلشن، که از می عشقت
شده است نرگس شهلا، چو چشم مستان سرخ
بیاد آن گل رو، سر زد ز دلم آهی
چو برق، موج هوا گشت در گلستان سرخ
هدف ز سینه من گر کنی بجذبه شوق
کنم ز گرمی رفتار تیر پیکان سرخ
مباد خون اسیری بگردنت افتد
مکن چه غنچه گل من، زه گریبان سرخ
همیشه پیش نظر تا بود لبش ما را
ز لخت دل چو رگ لعل، گشته مژگان سرخ
تراست غنچه دهانی مسلم از خوبان
که پشت لب شده سبز از خط و لب از پان سرخ
سخن بهانه کنند، از برای بوسه هم
عبث نگشته باین حد دو لعل جانان سرخ
بهار رفت و، ز سودای جامه گلبندی
نگشت جسم تو گل گل ز سنگ طفلان سرخ
سفید گشت براه تو، روی دیده سفید
بخون نشست زیاد تو، روی مژگان سرخ
مگر بخون منش رفته رفته رام کند
غلاف تیغ از آن کرده است جانان سرخ
شود ز خجلت وصف رخ تو واعظ را
برنگ دفتر گل، فرد فرد دیوان سرخ
حذر کنند چو پوشید جامه سلطان سرخ
مکن برنگ زنان روز و شب لب از پان سرخ
که مرد لب نکند جز بزخم دندان سرخ
فریب رنگ حنا چون زنان مخور، که چو شمع
بخون خویش بود رنگ شیر مردان سرخ
نهال عمر شود زآب تیغ جانان سبز
چو شمع گردد اگر از تو خاک میدان سرخ
خورد ز کاسه سائل می نشاط کریم
بود ز ساغر گل روی نوبهاران سرخ
شرف ز الفت خردان بود بزرگان را
ز جوش لاله شود روی کوهساران سرخ
سبک روان سرخود در جهاد نفس برند
ز خون خویش بود تیغ مهر تابان سرخ
همیشه بهر سخن خون خوریم، از آن ما را
ز گریه چون قلم سرخی است، مژگان سرخ
نه لاله است بگلشن، که از می عشقت
شده است نرگس شهلا، چو چشم مستان سرخ
بیاد آن گل رو، سر زد ز دلم آهی
چو برق، موج هوا گشت در گلستان سرخ
هدف ز سینه من گر کنی بجذبه شوق
کنم ز گرمی رفتار تیر پیکان سرخ
مباد خون اسیری بگردنت افتد
مکن چه غنچه گل من، زه گریبان سرخ
همیشه پیش نظر تا بود لبش ما را
ز لخت دل چو رگ لعل، گشته مژگان سرخ
تراست غنچه دهانی مسلم از خوبان
که پشت لب شده سبز از خط و لب از پان سرخ
سخن بهانه کنند، از برای بوسه هم
عبث نگشته باین حد دو لعل جانان سرخ
بهار رفت و، ز سودای جامه گلبندی
نگشت جسم تو گل گل ز سنگ طفلان سرخ
سفید گشت براه تو، روی دیده سفید
بخون نشست زیاد تو، روی مژگان سرخ
مگر بخون منش رفته رفته رام کند
غلاف تیغ از آن کرده است جانان سرخ
شود ز خجلت وصف رخ تو واعظ را
برنگ دفتر گل، فرد فرد دیوان سرخ
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - چگونه سوی تن از شرم باز میگردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - بسرمه نرگس او الفت دگر دارد
بسرمه نرگس او الفت دگر دارد
دگر چه فتنه ندانم که در نظر دارد
چو تار زلف که از شانه اش فزاید حسن
ز بهله موی کمر جلوه دگر دارد
برحم خویش بگو تا کناره بگزیند
که ابر دود دلم بارش اثر دارد
نه ناله سرسنگ است اشک گلرنگم
که ریشه همچو رگ لعل در جگر دارد
نگه نکردن او سوی ما، بس است دلیل
که با شکسته دلان گوشه نظر دارد
رود بدیدن خود از دل چو آینه اش
چو دوست واعظ ما را ز خاک بردارد
دگر چه فتنه ندانم که در نظر دارد
چو تار زلف که از شانه اش فزاید حسن
ز بهله موی کمر جلوه دگر دارد
برحم خویش بگو تا کناره بگزیند
که ابر دود دلم بارش اثر دارد
نه ناله سرسنگ است اشک گلرنگم
که ریشه همچو رگ لعل در جگر دارد
نگه نکردن او سوی ما، بس است دلیل
که با شکسته دلان گوشه نظر دارد
رود بدیدن خود از دل چو آینه اش
چو دوست واعظ ما را ز خاک بردارد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - زما بخشم جهان دو رنگ میگذرد
زما بخشم جهان دو رنگ میگذرد
صباح و شام برنگ پلنگ میگذرد
توان ز عینک پیران به چشم دل دیدن
که تیر آه ضعیفان ز سنگ میگذرد
تمام عمر تو ای ساده دل زنقش هنر
بفکر جامه خوش طرح و رنگ میگذرد
بخون خویش نمودیم صلح با تو همان
زما چو تیر نگاهت بجنگ میگذرد
جهان ز نعمت درد تو گشته مالامال
همان معاش دل خسته تنگ میگذرد
بگیر بهره خود ای نهال باغ وجود
که آب عمر بسی بیدرنگ میگذرد
فریب جلوه دنیا نمیخورم واعظ
اگر چه پر ز برم شوخ و شنگ میگذرد
صباح و شام برنگ پلنگ میگذرد
توان ز عینک پیران به چشم دل دیدن
که تیر آه ضعیفان ز سنگ میگذرد
تمام عمر تو ای ساده دل زنقش هنر
بفکر جامه خوش طرح و رنگ میگذرد
بخون خویش نمودیم صلح با تو همان
زما چو تیر نگاهت بجنگ میگذرد
جهان ز نعمت درد تو گشته مالامال
همان معاش دل خسته تنگ میگذرد
بگیر بهره خود ای نهال باغ وجود
که آب عمر بسی بیدرنگ میگذرد
فریب جلوه دنیا نمیخورم واعظ
اگر چه پر ز برم شوخ و شنگ میگذرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - گلی تو، گل! نظر اما نمیتوانم کرد
گلی تو، گل! نظر اما نمیتوانم کرد
ملی، دماغ تر اما نمیتوانم کرد
کنم بآتش فریاد، کوه را سیلاب
دل ترا خبر اما نمیتوانم کرد
ضرور گشته ز خود رفتنی مرا ز غمش
ز کوی او سفر اما نمیتوانم کرد
عجب بلای سیاهی است زلف پر شکنش
از این بلا حذر اما نمیتوانم کرد
هزار معنی نازک ز هیچ میسازم
سخن از آن کمر اما نمیتوانم کرد
نظر بهر که کنم جلوه گاه جانانست
بغیر او نظر اما نمیتوانم کرد
نظر به غیر گرفتم کنم، نگاه ز شرم
بروی کس، دگر اما نمیتوانم کرد
اگر به دامن پاک رخش نگاه کنم
باین دو چشم تر اما نمیتوانم کرد
چه سود خاک شدم گر به راه وعده او؟
ز دست او به سر اما نمیتوانم کرد
توانم از همه کس بهر خاطر تو گذشت
ز خاطرت گذر اما نمیتوانم کرد
پرم چو غنچه، ز اشک و، ز تاب آن گل رو
رخی بگریه تر اما نمی توانم کرد
خیال سرو تو خواهد بلند پروازی
به این شکسته پر اما نمی توانم کرد
تلاش شور من از بهر سنگ طفلانست
تلاش سیم و زر اما نمیتوانم کرد
گرفتم اینکه توانم تلاش روزی کرد
بیاری هنر اما نمیتوانم کرد
ز ناز گفت که یک چشم صبر کن ز رخم
به چشم، این قدر اما نمیتوانم کرد
گرفتم اینکه کنم سیر گلشن رویش
غمش ز دل بدر اما نمیتوانم کرد
تو جمله دلبری و، من تمام دل شده ام
بدادنش جگر اما نمیتوانم کرد
سر از محیط عدم بر زدم بسان حباب
زخویش سر بدر اما نمیتوانم کرد
چو سنگ ز آتش من گشته خانه ها روشن
چراغ خویش بر اما نمیتوانم کرد
سراغ کعبه مقصود کرده ام واعظ
سراغ همسفر اما نمیتوانم کرد
ملی، دماغ تر اما نمیتوانم کرد
کنم بآتش فریاد، کوه را سیلاب
دل ترا خبر اما نمیتوانم کرد
ضرور گشته ز خود رفتنی مرا ز غمش
ز کوی او سفر اما نمیتوانم کرد
عجب بلای سیاهی است زلف پر شکنش
از این بلا حذر اما نمیتوانم کرد
هزار معنی نازک ز هیچ میسازم
سخن از آن کمر اما نمیتوانم کرد
نظر بهر که کنم جلوه گاه جانانست
بغیر او نظر اما نمیتوانم کرد
نظر به غیر گرفتم کنم، نگاه ز شرم
بروی کس، دگر اما نمیتوانم کرد
اگر به دامن پاک رخش نگاه کنم
باین دو چشم تر اما نمیتوانم کرد
چه سود خاک شدم گر به راه وعده او؟
ز دست او به سر اما نمیتوانم کرد
توانم از همه کس بهر خاطر تو گذشت
ز خاطرت گذر اما نمیتوانم کرد
پرم چو غنچه، ز اشک و، ز تاب آن گل رو
رخی بگریه تر اما نمی توانم کرد
خیال سرو تو خواهد بلند پروازی
به این شکسته پر اما نمی توانم کرد
تلاش شور من از بهر سنگ طفلانست
تلاش سیم و زر اما نمیتوانم کرد
گرفتم اینکه توانم تلاش روزی کرد
بیاری هنر اما نمیتوانم کرد
ز ناز گفت که یک چشم صبر کن ز رخم
به چشم، این قدر اما نمیتوانم کرد
گرفتم اینکه کنم سیر گلشن رویش
غمش ز دل بدر اما نمیتوانم کرد
تو جمله دلبری و، من تمام دل شده ام
بدادنش جگر اما نمیتوانم کرد
سر از محیط عدم بر زدم بسان حباب
زخویش سر بدر اما نمیتوانم کرد
چو سنگ ز آتش من گشته خانه ها روشن
چراغ خویش بر اما نمیتوانم کرد
سراغ کعبه مقصود کرده ام واعظ
سراغ همسفر اما نمیتوانم کرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - به جبهه چین ز غم روزیت خطا باشد
به جبهه چین ز غم روزیت خطا باشد
که چین جبهه، لب شکوه از خدا باشد
گشاد کار خود از بستگی طلب ای دل
که چشم کور در روزی گدا باشد
بزینت در و دیوار نیستم مائل
که نقش خانه من، نقش بوریا باشد
کدام ملک نکوتر، زملک عافیت است؟
چه تاج شاهی ازین به که سر بجا باشد
معاش شاه ز پهلوی کاسبان گذرد
که سر عیال خوان دست و پا باشد
اگر بخلق کسی باشد آشنا، باری
چرا بمردم بیگانه آشنا باشد؟
ز حرف بیش نگردی بلند آوازه
نفس چو سوخته شد، سرمه صدا باشد
چو میتواند مرد از گرسنگی واعظ
چه لازم است که منت کش عطا باشد
که چین جبهه، لب شکوه از خدا باشد
گشاد کار خود از بستگی طلب ای دل
که چشم کور در روزی گدا باشد
بزینت در و دیوار نیستم مائل
که نقش خانه من، نقش بوریا باشد
کدام ملک نکوتر، زملک عافیت است؟
چه تاج شاهی ازین به که سر بجا باشد
معاش شاه ز پهلوی کاسبان گذرد
که سر عیال خوان دست و پا باشد
اگر بخلق کسی باشد آشنا، باری
چرا بمردم بیگانه آشنا باشد؟
ز حرف بیش نگردی بلند آوازه
نفس چو سوخته شد، سرمه صدا باشد
چو میتواند مرد از گرسنگی واعظ
چه لازم است که منت کش عطا باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ز دستبرد حوادث گرت خبر باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - همین توقعم از تنگ آن دهن باشد
همین توقعم از تنگ آن دهن باشد
که گاه هم شکر افشان، ز حرف من باشد؟
کشی مصور اگر زحمت شبیه مرا
مکش تو هیچ ز من، تا شبیه من باشد
بجز تلاش کنان صف نعال، کجاست
کسی که لایق صدر هر انجمن باشد
کنند زندگیی در لباس، خودسازان
کسی است زنده که فکرش همین کفن باشد
به از سخن چه بود غیر خامشی؟ آن هم
برای اینکه در اندیشه سخن باشد!
دل فسرده، بیک داغ، دل نمیگردد
نه هرکجا که گلی بشکفد چمن باشد
ملول کرده ز بس زندگی مرا واعظ
عذاب قبر، همین بس برای من باشد
که گاه هم شکر افشان، ز حرف من باشد؟
کشی مصور اگر زحمت شبیه مرا
مکش تو هیچ ز من، تا شبیه من باشد
بجز تلاش کنان صف نعال، کجاست
کسی که لایق صدر هر انجمن باشد
کنند زندگیی در لباس، خودسازان
کسی است زنده که فکرش همین کفن باشد
به از سخن چه بود غیر خامشی؟ آن هم
برای اینکه در اندیشه سخن باشد!
دل فسرده، بیک داغ، دل نمیگردد
نه هرکجا که گلی بشکفد چمن باشد
ملول کرده ز بس زندگی مرا واعظ
عذاب قبر، همین بس برای من باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - ز بس نگار من از خویش هم حجاب کند
ز بس نگار من از خویش هم حجاب کند
نظر در آینه مشکل که بی نقاب کند!
تراست چهره به کیفیتی که می ترسم
که باده رنگ ترا آب در شراب کند!
چگونه تاب نظر بازی نگاه آرد
رخی که از عرق شرم خود حجاب کند؟!
ز پرادائی چشم سیاه او، چه عجب
نگاه را به تکلم اگر حساب کند؟!
نداندم دل، اگر قدر نعمت دردت
خدا بآتش بیدردی اش عذاب کند
من از درازی مژگانت این گمان دارم
ترا بسایه خود فارغ از نقاب کند
ز بسکه ذوق خود آرایی اش برای من است
چه سوی آینه بیند، به من حساب کند!
ز بسکه برده فراق رخت ز من آرام
فسانه ام نتواند ترا بخواب کند
گذشت عمر و، ز هم ریخت قصر تن واعظ
گذار سیل بهر جا فتد، خراب کند
نظر در آینه مشکل که بی نقاب کند!
تراست چهره به کیفیتی که می ترسم
که باده رنگ ترا آب در شراب کند!
چگونه تاب نظر بازی نگاه آرد
رخی که از عرق شرم خود حجاب کند؟!
ز پرادائی چشم سیاه او، چه عجب
نگاه را به تکلم اگر حساب کند؟!
نداندم دل، اگر قدر نعمت دردت
خدا بآتش بیدردی اش عذاب کند
من از درازی مژگانت این گمان دارم
ترا بسایه خود فارغ از نقاب کند
ز بسکه ذوق خود آرایی اش برای من است
چه سوی آینه بیند، به من حساب کند!
ز بسکه برده فراق رخت ز من آرام
فسانه ام نتواند ترا بخواب کند
گذشت عمر و، ز هم ریخت قصر تن واعظ
گذار سیل بهر جا فتد، خراب کند
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - چو شرح حال شهیدان او رساله شود
چو شرح حال شهیدان او رساله شود
تمام خون شفق، سرخی مقاله شود
چنان زپا نفتادم که گردمش در بزم
ز دور چرخ اگر خاک من پیاله شود
پی نظاره چو باران بر روی هم ریزند
چو خط بدور مه عارض تو هاله شود
شکستگی است نشانی درست کامل را
شراب زرد کند چهره، چون دو ساله شود
دهد ز کیسه فکر معاش، تنخواهش
اگر به خاطر واعظ غمی حواله شود
تمام خون شفق، سرخی مقاله شود
چنان زپا نفتادم که گردمش در بزم
ز دور چرخ اگر خاک من پیاله شود
پی نظاره چو باران بر روی هم ریزند
چو خط بدور مه عارض تو هاله شود
شکستگی است نشانی درست کامل را
شراب زرد کند چهره، چون دو ساله شود
دهد ز کیسه فکر معاش، تنخواهش
اگر به خاطر واعظ غمی حواله شود
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - ز عکست آینه، چون آب در خروش آید
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - ز خوی تند، همان تندخو بجان آید
ز خوی تند، همان تندخو بجان آید
که هم ز تندی خود سیل در فغان آید
همان قدر که ستم میکنی، ستم بینی
بقدر زور کمان، زور بر کمان آید
ز چنگ خجلت مظلوم، چون رهد ظالم؟
اگر نه پای مکافات در میان آید؟!
ز بس کشیده ام از حرف تند، خجلت ها
ترم از مصرع تندی که بر زبان آید!
چنان کناره نکردیم از جهان واعظ
که حرف عزلت ما نیز در میان آید!
که هم ز تندی خود سیل در فغان آید
همان قدر که ستم میکنی، ستم بینی
بقدر زور کمان، زور بر کمان آید
ز چنگ خجلت مظلوم، چون رهد ظالم؟
اگر نه پای مکافات در میان آید؟!
ز بس کشیده ام از حرف تند، خجلت ها
ترم از مصرع تندی که بر زبان آید!
چنان کناره نکردیم از جهان واعظ
که حرف عزلت ما نیز در میان آید!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - خرد بگیر سر خود، که یار میآید
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - گزندگیست، چو خاری که خفت آرد بار
گزندگیست، چو خاری که خفت آرد بار
زبان نرم، نهالی که عزت آرد بار!
ز سرخ رویی آتش، ترا شود روشن
که خوی تند چه مقدار خجلت آرد بار
بهم فشردن دست صدف، بس است دلیل
که مالداری بسیار، خست آرد بار
ز جوی آب گل آلود خوانده ام سطری
که انس بدگهر آخر کدورت آرد بار
خطی است بر ورق خشت پخته، بس روشن
که چهره گشتن با خصم خفت آرد بار
صدای دست بهم سودن صدف، اینست
که دل بمال نهادن، ندامت آرد بار!
چنانکه تکیه ببالین نرم خواب آرد
بجاه تکیه زدن نیز، غفلت آرد بار
ز لوح سایه بال هما بخوان واعظ
که صبر مرد، سعادت آرد بار
زبان نرم، نهالی که عزت آرد بار!
ز سرخ رویی آتش، ترا شود روشن
که خوی تند چه مقدار خجلت آرد بار
بهم فشردن دست صدف، بس است دلیل
که مالداری بسیار، خست آرد بار
ز جوی آب گل آلود خوانده ام سطری
که انس بدگهر آخر کدورت آرد بار
خطی است بر ورق خشت پخته، بس روشن
که چهره گشتن با خصم خفت آرد بار
صدای دست بهم سودن صدف، اینست
که دل بمال نهادن، ندامت آرد بار!
چنانکه تکیه ببالین نرم خواب آرد
بجاه تکیه زدن نیز، غفلت آرد بار
ز لوح سایه بال هما بخوان واعظ
که صبر مرد، سعادت آرد بار
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - به از زمانه نداریم شوخ و شنگ دگر
به از زمانه نداریم شوخ و شنگ دگر
که هر دو روز کند جلوه یی برنگ دگر
بغیر ابر خروشان دست ریزش نیست
بکوه همت والای ما پلنگ دگر
ظهور جوهر مرد است پیش در دولت
که با نگین سوار است آب و رنگ دگر
به نیک و بد ز جهان صلح کرده یی، اما
نه آن چنان که بود احتیاج جنگ دگر!
حصول گوهر کام از جهان نه آسانست
که هر صدف بود این بحر را نهنگ دگر
مرا بسخت دلی هردو روز کار افتاد
جنون عشقم ازین سنگ زد بسنگ دگر
برخ مرا سیهی رنگ بست گشته دگر
که عکس چهره ام آیینه راست رنگ دگر
برین تن چو قفس نیست استخوان واعظ
که جا خدنگ بلا کرده بر خدنگ دگر
که هر دو روز کند جلوه یی برنگ دگر
بغیر ابر خروشان دست ریزش نیست
بکوه همت والای ما پلنگ دگر
ظهور جوهر مرد است پیش در دولت
که با نگین سوار است آب و رنگ دگر
به نیک و بد ز جهان صلح کرده یی، اما
نه آن چنان که بود احتیاج جنگ دگر!
حصول گوهر کام از جهان نه آسانست
که هر صدف بود این بحر را نهنگ دگر
مرا بسخت دلی هردو روز کار افتاد
جنون عشقم ازین سنگ زد بسنگ دگر
برخ مرا سیهی رنگ بست گشته دگر
که عکس چهره ام آیینه راست رنگ دگر
برین تن چو قفس نیست استخوان واعظ
که جا خدنگ بلا کرده بر خدنگ دگر
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۳۹۹ - بهار کرد جهان را ز کوه و صحرا سبز
بهار کرد جهان را ز کوه و صحرا سبز
بهار من، بکن آخر تو نیز ما را سبز
همان به خاک تعلق، چو کار گرهیم
اگر چه گشت چو تسبیح، دانه ما سبز
ز تلخ گویی پیران، دلت جوان گردد
که دی بزهر هوا میکند جهان را سبز
چو خضر، ساخته آب حیات گریه مرا
که هرکجا رسدم پای، گردد آنجا سبز
روند صاف دلان بی تعلق از دنیا
برون ز کوره آتش دوید مینا سبز
شود ز باد اجل نخل قامتت عریان
قبا چو برگ خزان سرخ باشدت یا سبز
کند صفای چمن، خلق را بمی تکلیف
شده است دختر رز را نهال گل پا سبز
چو شیشه جامه اش از تن همیشه گلگونست
چو باده پوشد اگر یار من سرا پا سبز
گریستیم چو ابر آن قدر ز غم واعظ
که تیغ کوه شد از آب دیده ما سبز
بهار من، بکن آخر تو نیز ما را سبز
همان به خاک تعلق، چو کار گرهیم
اگر چه گشت چو تسبیح، دانه ما سبز
ز تلخ گویی پیران، دلت جوان گردد
که دی بزهر هوا میکند جهان را سبز
چو خضر، ساخته آب حیات گریه مرا
که هرکجا رسدم پای، گردد آنجا سبز
روند صاف دلان بی تعلق از دنیا
برون ز کوره آتش دوید مینا سبز
شود ز باد اجل نخل قامتت عریان
قبا چو برگ خزان سرخ باشدت یا سبز
کند صفای چمن، خلق را بمی تکلیف
شده است دختر رز را نهال گل پا سبز
چو شیشه جامه اش از تن همیشه گلگونست
چو باده پوشد اگر یار من سرا پا سبز
گریستیم چو ابر آن قدر ز غم واعظ
که تیغ کوه شد از آب دیده ما سبز
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - بر اهل ترک، نکرده است غم جفا هرگز
بر اهل ترک، نکرده است غم جفا هرگز
گزند خار ندیده است پشت پا هرگز
چو روی آیینه است آن جهان و، این یک پشت؛
ز پشت آینه، ای دل مجو صفا هرگز!
بزیر چرخ، مکن ریشه أمل محکم
که دانه سبز نگردد در آسیا هرگز
تهی ز نان تهی گشته تا که سفره ما
نخورده ایم طعامی باشتها هرگز
مرا ز فیض خموشی نموده بیگانه
نگشتمی بسخن کاش آشنا هرگز
بدولتی چو رسی، بهر خلق باش، نه خود؛
بخویش سایه نمی افگند هما هرگز
ز بسکه غیر نگنجد میان این یاران
ندیده ایم میان دو کس صفا هرگز
بنای خانه هستی است بر فنا واعظ
منه تو پایه دل را برین بنا هرگز
گزند خار ندیده است پشت پا هرگز
چو روی آیینه است آن جهان و، این یک پشت؛
ز پشت آینه، ای دل مجو صفا هرگز!
بزیر چرخ، مکن ریشه أمل محکم
که دانه سبز نگردد در آسیا هرگز
تهی ز نان تهی گشته تا که سفره ما
نخورده ایم طعامی باشتها هرگز
مرا ز فیض خموشی نموده بیگانه
نگشتمی بسخن کاش آشنا هرگز
بدولتی چو رسی، بهر خلق باش، نه خود؛
بخویش سایه نمی افگند هما هرگز
ز بسکه غیر نگنجد میان این یاران
ندیده ایم میان دو کس صفا هرگز
بنای خانه هستی است بر فنا واعظ
منه تو پایه دل را برین بنا هرگز