تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۱۳ - مدار باک ز تکفیر و بیم از توبیخ
مدار باک ز تکفیر و بیم از توبیخ
بکن به شیشه می ریشه غم از بن و بیخ
مگر نه چشم تومست است و کرده میل کباب
دل مرا به کف آور بگیر از مژه سیخ
منجم ابرو وچشم تو را بدیدوبداد
خبر ز فتنه که درقوس کرده جا مریخ
چو حلقه باز به روی تو دیده دارم باز
به جای مژه بکوبند گر به چشمم میخ
شراب و شهد خورد بی تو گر بلنداقبال
شود به خاصیت این همچو آهک آن زرنیخ
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۲۳ - کسی که عشق ندارد چه درجهان دارد
کسی که عشق ندارد چه درجهان دارد
تنی که یار ندارد مگوکه جان دارد
هر آن که گلرخی او را به بر بود شب وروز
چه حاجتی به گل و سیر بوستان دارد
اگر زعاشق صادق نشانه می طلبی
قدی ز محنت وغم خم تر ازکمان دارد
علامتدگرش اینکه داغها بر دل
ز درد دوری دلدار لاله سان دارد
چوزلف یار بود درهم وپریشان حال
چوچنگ وتار همی ناله وفغان دارد
نشان آنکه گرفتار درد عشق بود
مگو که چهره به زردی چو زعفران دارد
به درد عشق گرفتار شد بلنداقبال
ز خون دیده رخی همچو ارغوان دارد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۳۶ - به فصل گل می گلگون به جام باید کرد
به فصل گل می گلگون به جام باید کرد
علاج غم به می لعل فام باید کرد
مدام چون یکی از نام های باده بود
به جام پس میگلگون مدام باید کرد
شراب خواره اگر خون اومباح بود
بگوبه شیخ که پس قتل عام باید کرد
اگر حلال شود خون ما ز حرمت می
پس اجتناب چرا ز این حرام باید کرد
وگر ز باده رود نام و ننگ ما بر باد
به باده ترک چنین ننگ ونام باید کرد
ز تنگدستی اگر نیست وجه می ممکن
ز پیر میکده ناچار وام باید کرد
ز ما رمیده دل آن غزال وحشی را
به جام باده گلرنگ رام باید کرد
به باده نفس شقی را اسیر باید ساخت
به می هوی وهوس را لجام باید کرد
همی به یاد لب دوست چون بلنداقبال
به فصل گل می گلگون به جام باید کرد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۶۱ - چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد
چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد
قرار بخش دل بیقرار ما می شد
شدی خلاص دل ما ز ششدر غم و درد
اگر که خال رخ اودوچار مامی شد
به حال ما دلش ار سنگ بودمی شدآب
اگر کسی خبر ازروزگار ما می شد
به یاد عارض او سوی گلستان رفتیم
به هر گلی که رسیدیم خار ما می شد
زآه وناله نمودیم آن چنان کاری
که رعد وبرق به حیرت زکار ما می شد
به هر چمن که رسیدیم بسکه گرییدیم
ز خون دیده چمن لاله زار ما می شد
گرآن نگار برد نامی از بلند اقبال
همین بسی سبب افتخار ما می شد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۹۷ - گهی که طره طرار او به تاب رود
گهی که طره طرار او به تاب رود
ز دست من دل واز دل قرار و تاب رود
بگفت کز ره مهر آیمت شبی درخواب
بگفتمش که کجا چشم من به خواب رود
بگفتمی به منجم کی است وقت خسوف
بگفت آن بت مه رو چودرنقاب رود
شبیه زلف ورخ یار آیدم به نظر
به برج عقرب ومیزان چوآفتاب رود
مگر که گردش چشم توام دهد مستی
وگرنه پیش لبت نشئه از شراب رود
عجب مدار شود شهر اگر خراب از سیل
همی ز چشمه چشمم ز بسکه آب رود
رواست نالد اگر روز وشب بلند اقبال
ز بس که از تو به او جور بی حساب رود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۰۲ - نگاه بر رخ خوبان اگر گناه شود
نگاه بر رخ خوبان اگر گناه شود
مرا بهل که به رویت همی نگاه شود
اگر که پر هما نیست زلف تو از چیست
به فرق هر که زندسایه پادشاه شود
تو را چو طره سیاه است وچشم ومژه سیاه
غمی ندارم اگر بخت من سیاه شود
نه همچو موی توخوشبوی گشته عنبر ومشک
نه همچو روی تو تابنده مهر وماه شود
به مهر وماه نمودم شبیه روی تو را
ز من مرنج اگر بر من اشتباه شود
کند شبیه کس ار مهر و ماه را به رخت
به پیش روی تو باید که عذر خواه شود
غبار خط به رخت ز آه من نشست آری
مگر نه تیره رخ آئینه را زآه شود
تو آن گلی که چواندر چمن شوی پیدا
به پیش روی تو گل خوار چون گیاه شود
به دهر خواهد اگر کس شودبلند اقبال
بیایدش که به پستی چوخاک راه شود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۱۷ - از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید
از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید
قسم به جان تو دل از برم بری گردید
مگر به قد تو دل داشت الفتی ز ازل
که همچو قد تو شکلش صنوبری گردید
چه حکمت است که هر کس بدید چشم تو را
ز درد عشق تو بیمار بستری گردید
اگر که زلف تو داود نیست پس از چیست
که شغل او گه و بیگه زره گری گردید
هزار شکر که ما را ستم‌کشی است شعار
شعار تو به جهان چون ستمگری گردید
تو آن مهی که چو برداشتی ز چهره نقاب
خجل به پیش رخت مهر خاوری گردید
نه مشتری به رُخت شد همی بلند اقبال
ستاره روی تو را دید و مشتری گردید
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۳۵ - نصیب جان ودلم شد بلای هجرت باز
نصیب جان ودلم شد بلای هجرت باز
به وصل خود در دولت به رویمن کن باز
نه روز رفته نه عمر گذشته باز آید
توباز آکه ببینم هر دوآمد باز
کلیم سان ید بیضا عیان نما از رخ
مسیح وش به تن مرده جان ده از اعجاز
به چنگ زلف تو دارد خبر ز حال دلم
کبوتری که شودصید چنگل شهباز
هر آنچه عشق تورا میکنم به دل پنهان
سرشک سرخ و رخ زرد می شودغماز
به راه عشق توپویم مرا بودتا جان
چه غم زراهزن ودوری ونشیب وفراز
برفت عمر ونیامد به چنگ طره دوست
توعمر کوته ما بین وآرزوی دراز
فغان که درتن من مرغ روح گشته اسیر
خوشا دمی که دهندش از این قفس پرواز
بکن نوازشی از لطف بر بلند اقبال
به شکر آنکه ز خوبان عالمی ممتاز
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۴۵ - دلا غلام در دوست باش و سلطان باش
دلا غلام در دوست باش و سلطان باش
هر آنچه حکم نماید مطیع فرمان باش
تورا چوخاتم فرماندهی به کف دادند
به پشت باد بزن تخت را سلیمان باش
نصیحتی کنمت ترک آرزوها کن
زکار خویش وزکردار خود پشیمان باش
چو صبح عید رسد از پی تقرب خویش
به پیش دلبر خود گوسفند قربان باش
تو را ز یوسف گمگشته چون به دل داغ است
به کنج بیت حزن همچو پیر کنعان باش
چگونه جمع شود عاشقی وخاطر جمع
چو زلف یا راگر عاشقی پریشان باش
غمین مباش غم عالم ار شود یارت
چوبختیان قوی پشت سخت کوهان باش
به یاد آن صنم سروقد گل رخسار
چه حاجتت به گلستان تو خود گلستان باش
گرت هوا است که چون من شوی بلنداقبال
ز جان ودل بگذر محو روی جانان باش
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۵۵ - شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
ز دست دوست می ار چه به ماه روزه بنوش
می حرام شود ازکف نگار حلال
چنانکه نیش گر از او بود به است از نوش
دهد به خلوت خود یار اگر تو را راه ی
ببایدت که شوی کور وکر ز دیده وگوش
گرت چو دف بنوازد بکش خروش از دل
وگر تو را ننوازد صبور باش وخموش
مگر نه پوست کشیدند روی هرمغزی
تو هم بدآنچه ببینی بنه بر او سرپوش
چه باده بود که ساقی بریخت اندرجام
که برد از دل ما تاب واز سر ما هوش
ز سر عشق سخن گوید اربلند اقبال
نشسته بر سر آتش از آن برآرد جوش
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۵۷ - شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش
شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش
ز دست دل که چه ناورده ایم بر سر خویش
نمانده خاک بریزم چه خاک بر سر خویش
به تنگ آمدم از اشک دیده تر خویش
دلا زلعل لب اومخواه بوسه مزن
به پیش دوست و دشمن به سنگ گوهر خویش
مدام از غم لعل لبان میگونش
به جای باده کنم خون دل به ساغر خویش
هوا عبیر فشان گشت وباد عنبر بوی
گشودتا گره از طره معنبر خویش
مکن که همچو پری دیدگان شوی مجنون
همی چه می نهی آئینه در برابر خویش
نه از فرشته و حوری نه زآدمی وپری
تو را پدر که بود باز جو ز مادر خویش
نه دل گذارد و نه دین به مسلم وکافر
به رهزنی دهی اذن ار به چشم کافر خویش
نوشت وصف رخت را ز بس بلند اقبال
نمانده است که آتش زند به دفتر خویش
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۵۸ - زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاض
زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاض
طراوت از رخ تو گل نموده استقراض
نشسته خال سیاهی به کنج ابرویت
چنانکه گوشه محراب هندوئی مرتاض
فغان که با دل من می کندسر زلفت
هر آنچه با سر زلف تومی کند مقراض
بهای بوسه ای از لب اگر کنی سروجان
به خاکپای توسوگند اگر کنم اغماض
به یاد روی نکوی تو هر چه قرعه زنم
همی چو می نگرم شکل حمره است وبیاض
دوا نخواهم اگر از توآیدم علت
شفا نجویم اگر از توباشدم امراض
مگر چه جرم وخطا سر زد از بلند اقبال
که سرگران شده و کرده ای از اواعراض
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۵۹ - نوشته حاشیه صفحه جمال توخط
نوشته حاشیه صفحه جمال توخط
که هر که پیش تودم زد زحسن کرده غلط
خط عذار تو داردخواص مهر گیاه
فزوده عشق ولی بررخت دمیده چوخط
به هر زمین که نشینم ز گریه دور از تو
به هر کنار روان گردد ازکنارم شط
چه حاجتش به می کوثر است وحور بهشت
ز دست دلبر بت روکس ار بگیرد بط
شنیده ام درمیخانه بسته گشته زنو
هنوز زاهد خود بین مگر نگشته سقط
چونی ز دردکشد بندبند من افغان
دمی که هجر تو را شرح می دهد بربط
ز آب وآتش چشم وجگر بلند اقبال
گهی بود چوسمندر گهی شود چون نط
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۷۰ - فغان که دل به برم خون شد ازجفای فراق
فغان که دل به برم خون شد ازجفای فراق
خدا به داد دل من دهد سزای فراق
روای طبیب مده درد سر مرا وبه خویش
که غیر مرگ نباشد دگر دوای فراق
فراق را نمک ما دودیده کور کند
که تا یکی کشد از هر طرف عصای فراق
اگر فراق بمیرد ز دیده خون باریم
من از برای دل خود دل از برای فراق
بقای هیچ کسی نیست در فنای کسی
ولی بقای دل ما است در فنای فراق
نوای نی عجب امشب به گوش جانسوز است
مگر که نائی ما می زند نوای فراق
فراق یار چو آید ز پیش یار سزد
که درز اشک نمایم نثار پای فراق
قلم بسوخت چوانگشت اندر انگشتم
چوخواستم بنویسم زماجرای فراق
مدام ذکر دلش این بود بلنداقبال
که دور ساز خدایا زما قضای فراق
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۸۳ - شب فراق تو بیرون نمی روم زخیال
شب فراق تو بیرون نمی روم زخیال
خیال روی توام کرده است همچو هلال
به وصل تو مشتاقم آن چنان ای دوست
که تشنگان وگدایان به سیم وآب زلال
مرا به عمر اگر حظ بود بود زآن خط
مرا به زندگی ار حال هست از آن خال
نظر در آئینه کن تا مثال خود بینی
چنان مدان که تو را نیست درزمانه مثال
زچشم می مفروش این قدر نیی خمار
به پشت مشک مکش این همه نیی حمال
بود به چهر تو آثار جلوه مهدی
بود دو چشم تو آشوب و فتنه دجال
نه در فراق تو ماند قرار در دل من
نه باددرخم چنبر نه آب در غربال
چرا ز هجر خود این قدر می کنی خوارم
اگر زلطف مرا خوانده ای بلند اقبال
به عهدمعتمد الدوله نیست اندر فارس
به غیر زلف تو ومن کسی پریشان حال
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۸۶ - قسم به موی تو یعنی به سوره واللیل
قسم به موی تو یعنی به سوره واللیل
که جز تو با کس دیگر دلم ندارد میل
حکایتی است ز روی توسوره والشمس
کنایتی است زموی تو آیه واللیل
نه آگه است که من مبتلا به هجر توام
که گوید اینهمه زاهد حدیث دوزخ وویل
گهی که چشم من اندر فراق با رد اشک
عجب مدار کند شهر را اگر از جا سیل
بیا وچهره نما تا شبم شود چون روز
گره ز زلف گشا تا شود نهارم لیل
تو رابود مه وخورشید اگر جمال از نور
مرا هم اشک چوپروین شده است چشم سهیل
وفای من ز جفای تو باشد افزون تر
بنه به کفه میزان زلف و بنما کیل
منم میان همه عاشقان بلند اقبال
چنانکه درهمه دلبران توئی سرخیل
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۸۹ - ندیده برده دل و دین ز کف جمال توام
ندیده برده دل و دین ز کف جمال توام
نموده شکل هلالی به قدخیال توام
مرا توروزوشب اندر برابر نظری
میان هجر تودرنعمت وصال توام
قسم به احمد مختار و حیدر کرار
بلال قنبر تو قنبر بلال توام
توگلستانی ومن بلبل خوش الحانت
تو آسمانی و من لایری هلال توام
اگر که آب حیاتی است از لبت سخنی است
چوخضر تشنه جامی از آن زلال توام
تو را به حسن سزد دم زنی به یکتائی
که کس نداده و ندهد نشان مثال توام
توانیم که کشی یا کنی ز بندآزاد
اسیر بسته و مرغ شکسته بال توام
فصاحت ار چه مسلم بود مرا به جهان
ولی به وصف توفخرم بس این که لال توام
شنیده ام که مرا خوانده ای بلند اقبال
بودبلندی اقبال از جلال توام
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۰۲ - خراب کرد فراق رخ تو بنیادم
خراب کرد فراق رخ تو بنیادم
روا بود که کنی از وصالت آبادم
به هر لباس کنی جلوه هستمت عاشق
که دل به عشق تو درعالم ازل دادم
اگر به صورت لیلی شوی چو مجنونم
وگر به جلوه شیرین شوی چوفرهادم
وصال وهجر تودرپیش من بود یکسان
به دوستی که نه از این غمین نه ز آن شادم
مرا توروز وشب اندر برابر نظری
ز قیدنیک وبد و وصل وهجرت آزادم
دلم ز عشق توپر آتش است و دیده پر آب
شوم چوخاک پس از مرگ وچون بردبادم
دل ار که راه به دل دار از چه روعمری است
نه یاد کرده ای از من نه رفتی از یادم
فراز شاخه طوبی بدم بلند اقبال
چه شد که در قفس این جهان درافتادم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۱۳ - ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم
ز بسکه روز وشب اندر خیال دلدارم
به هر کجا که نشینم چو نقش دیوارم
برو طبیب مکن در علاج من کوشش
که من ز نرگس بیمار دوست بیمارم
ز عشق روی تومنعم کندهمی زاهد
نه آگه است همانا که من گرفتارم
خرابی دل خود را طلب کنم ز خدا
شنیده ام چوتورا کرده اند معمارم
مپرس حال دل ازمن که گفتنی نبود
ببین درآینه آگه شو از دل زارم
به کشتنم همه عالم شونداگر همدست
گمان مکن که ز عشق تو دست بردارم
برای بندگیت گو چو یوسف اندازند
گهی به چاه و فروشند گه به بازارم
وگر مرا چو خلیل افکنند در آتش
به یاد روی تو آن آتش است گلزارم
جز آنکه از مدد عشق شد بلند اقبال
کسی نگشت و نگردد خبر ز اسرارم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۱۴ - تو راگمان که مناز دوری تو جان دارم
تو راگمان که مناز دوری تو جان دارم
کجا ز هجر تو جان یا به تن توان دارم
مگر نه نی کندافغان وجسم بی جان است
چوآن نیم اگر از دوریت فغان دارم
به اشک سرخ ورخ زرد خویشتن چه کنم
چگونه عشق رخت را به دل نهان دارم
چوتیر قامت وابرو کمان تو را دیدم
از آن بودکه قدی خم تر ازکمان دارم
نه شکوه می کنم از بخت ونه ز جوررقیب
که دارم آنچه به دل درداز آسمان دارم
چگونه روی چمن می شود به موسم دی
ز هجر روی تو من روئی آنچنان دارم
ز پیر میکده دارم لقب بلند اقبال
ببین ز خاک رهش هم به سر نشان دارم