تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵ - در افکند ای صنم ابر بهشتی
در افکند ای صنم ابر بهشتی
زمین را خلعت اردی بهشتی
زمین برسان خونالود دیبا
هوا برسان نیل اندود مشتی
بطعم نوش گشته چشمه ی آب
برنگ دیده ی آهوی دشتی
بهشت عدن را گلزار ماند
درخت آراسته حور بهشتی
چنان گردد جهان هزمان که در دشت
پلنگ آهو نگیرد جز بکشتی
بتی باید کنون خورشید چهره
مهی گر دارد از خورشید پشتی
بتی رخسار او همرنگ یاقوت
میی بر گونه ی جامه ی کنشتی
جهان طاووس گونه گشت گویی
بجایی نرمی و جایی درشتی
بدان ماند که گویی از می و مشک
مثال دوست بر صحرا نبشتی
ز گِل بوی گلاب آید بد انسان
که پنداری گُل اندر گِل سرشتی
دقیقی چار خصلت بر گزیده است
بگیتی از همه خوبی و زشتی
لب یاقوت رنگ و ناله ی چنگ
می چون زنگ و کیش زردهشتی
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۲۷ - دریغا میر بونصرا دریغا
دریغا میر بونصرا دریغا
که بس شادی ندیدی از جوانی
ولیکن راد مردان جهاندار
چو گل باشند کوته زندگانی
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۴۴ - مختوم و موّشح به مدح حضرت شاه ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام
شکر چون لعل تو شیرین نباشد
چو رویت سرخ گل رنگین نباشد
چو چشمت باده از خُلّر نیارند
چو مویت مشک تر در چین نباشد
گرفتم مشک چین ماند به مویت
به بو چون او به رنگ و چین نباشد
مرا با تو به جز صدق و ارادت
تو را با من به غیر از کین نباشد
زیاد تو چنان خرم شود دل
که گلشن فصل فروردین نباشد
دلا آن لعل شورانگیز بنگر
مگو دیگر نمک شیرین نباشد
غلام خواجه ای گشتم که او را
به غیر از جور و کین آئین نباشد
دل غمگین چه دارد دوست جانان
دلم خون با دگر غمگین نباشد
نکویان را دعای خیر میکُن
که بد را، حاجت نفرین نباشد
هر آن کس را که حبّ مرتضی نیست
به خوان کافر، که اهل دین نباشد
شه مردان که پیش آستانش
فلک را حشمت و تمکین نباشد
«محیطا» چون ثنای شاه خوانی
ملک را ذکر، جز تحسین نباشد
زدوری مه رویت شبی نیست
که چشمم ز اشک، پُر پروین نباشد
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۸۷ - در منقبت حضرت ولی عصر امام زمان علیه السلام
صباح الخیر زد بلبل به گلشن
گل من عید شد، چشم تو روشن
گلی در گلشن ایجاد به شکفت
که گل می نشکفد چون او به گلشن
به آزادی سمر گشتند زآغاز
زیمن بندگیش، سرو و سوسن
زبویش ساحت گیتی معطر
زرویش عرصه ی کیهان مزین
تجلی گرد آن ذات مقدس
که نورش تافت در، وادی ایمن
بود آن خلد روحانی وجودش
که خاص الخاص را آمد معین
بسیط خاک آمد رشک افلاک
زفرخ مقدمش چون شد مزین
همایون عهد میلاد خدیوی است
که گردد سر خلقت زو معین
سمی و جانشین و سبط احمد
ولیّ مطلق دادار ذوالمن
ولی قائم بالسیف، شاهی
که تیغش بهر دین حِصنی است زآهن
مثال ماسوی، با حضرت او است
مثال ظل ذی ظل فن و ذی فن
کنند انکار بودش را به غیبت
گروهی منکران دیو دیدن
«تعالی شأنُه عَمَّا یقُولُون»
بود هستی او از شمس، ابین
گواه هستی شئی است، آثار
در این معنی نباشد شُبهه و ظن
وجود شمس را روشن دلیلی است
فروغ شمس، تابیدن ز روزن
بقای ملک امکان است برهان
به بود آن شه لاهوت مسکن
خوش آن ساعت که امر آید زیزدان
بدان شه کی ولی غایب من
هویدا شو که هنگام ظهور است
زطلعت پرده ی غیبت، برافکن
زعدل و قسط، گیتی را بیارای
نهال ظلم را، از بیخ برکن
زوال دولت سیفیانیان را
به نام باقی خود، سکّه برزن
به گفتن نیست حاجت، آن چه دانی
بکن ای علم یزدان را تو مخزن
به اقلیم شهود، عالم غیب
درآید آن شه، خورشید گرزن
بدان جاه و جلال کبریایی
که باشد در بیانش، نطق الکن
بر ادهم بر شود وز گرد موکب
نماید چشم مهر و ماه، روشن
طریق حضرتش پویند، نیکان
زسر پا کرده ره را طی نمودن
کند بر پیشوایان، پیشوایی
رسوم دین حق را زنده کردن
درآرد بر «انّی امرالله» آواز
الهی منهی عرش نشیمن
جنوداً لم تروها، در رکابش
پی طاعت کمر بر بسته متقن
مسیح و دانیال و خضر و الیاس
زمانی در یسارش گه در ایمن
به ظلّ رأیت فرخنده ی او
تمام ماسِوَی الله جسته مأمن
قدر قلاده ی امرش قضاوار
پی طاعت نموده طوق گردن
عطارد گاه عرض لشگر وی
شود درمانده از احصا نمودن
نخستین آن که یابد فیض قربش
بود جبریل فرخ پیک ذوالمن
نخست از بندگان خاص آن شاه
زانسان سیصد است و سیزده تن
قوی دل مردمانی، سخت بازو
که گردد مویشان در دست آهن
دل حق جویشان بر دشمن و دوست
زآهن سخت تر وز موم الین
«اشدّاء علی الکفار» فرمود
پی توصیفشان حیّ مهیمن
به جبهه جمله را، داغ محبت
کمند عشق یک سر را به گردن
کشد تیغ از نیام و برق تیغش
زند کفار را آتش به خرمن
زعدل و داد پر سازد جهان را
که پر باشد زجور و ظلم، دامن
کشد بر دار، آن دونان که دانی
زند آتش بر آن دیوان ریمن
زبیم شحنه ی قهار عدلش
برآید از نهاد جور، شیون
فراخای جهان بر خصم گردد
زخوفش تنگ تر، از چشم سوزن
کُشد دجّال را، عیسی بن مریم
به امر آن شهنشاه، مهیمن
شود آفاق زیباتر زگلزار
که بودی زشت تر صدره زگلخن
عرب را فخر از بابش به کونین
عجم را مام آن شه بهترین زن
حدیث روح پرور آب حیوان
زفیض خاک راه او مبرهن
بریدش قابض ارواح باشد
گه پیغام فرمودن به دشمن
محبش هرکه خواهد زنده گردد
برای کیفر از دشمن کشیدن
«محیط» آن روز مقصودی ندارد
به جز جان در رکاب او فشاندن
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۹۹ - در وصف قوش شکاری گوید
گه نخجیر زوبین چنگ قوشم
نماید صید دل تاراج هوشم
کبوتر چیست شاهین قوی چنگ
بود چون صعوده در چنگال قوشم
پری از وی به صد مرغ بهشتی
اگر بدهم بسی ارزان فروشم
صدای شهپرش هنگام پرواز
چون صوت قدسیان آید به گوشم
چو این فرخنده طایر گشت رامم
مدام از جام عشرت باده نوشم
سرودم از زبان خواجه این نظم
از آن رو دلربا آمد خروشم
امین خلوت شاه زمانه
امیر نیک خوی جرم پوشم
دعای دولت شه روزگاری است
بود ورد زبان هرشب چو دوشم
نیارم دم زدن نزد امینی
محیطا زآن سبب دایم خموشم
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۱۵ - در تهنیت قرن شهید مبرور ناصرالدّین شاه طاب ثراه
به ماند بر سریر کامرانی
شهنشاه مظفر جاودانی
خدیو دادگستر ناصرالدین
شرف افزای دیهیم کیانی
جهانداری که زد بر خوان احسان
جهانی را صلای میهمانی
به نام وی به فیروزی و اقبال
برآمد سکه ی صاحب قرانی
زآغاز جهانبانی قاجار
چو یک صد سال شد با کامرانی
به فرخ روزگارش تازه گردید
جهان پیر را عهد جوانی
اساس ظلم و کین را داد بر باد
بنای معدلت را گشت بانی
کف بخشنده اش ابر است گر ابر
نماید جاودان گوهر فشانی
همایون رأی شه را خواندمی مهر
نبودی گر فروغ مهر فانی
پی کسب شرف بر آستانش
کند بهرام هرشب پاسبانی
چنین شاهنشه عالی همم را
نشاید خواند ذوالقرنین ثانی
سکندر گر بدی در روزگارش
ز وی آموختی کشور ستانی
بود در فیض بخشی خاک راهش
بسی خوشتر زآب زندگانی
ملک ظلّ خداوند است و وصفش
بود بیرون زحدّ نکته دانی
توانی گر سپس ذات بی چون
ثنای داور دوران توانی
جهان تا پایدی پیوسته بادا
به کام شاه، دور آسمانی
نهال دولت فرخنده ی وی
نگردد رنجه از باد خزانی
قرون بی شُمَر بر تخت شاهی
به پاید با نشاط و شادمانی
به جو تاریخ قرن ناصری را
«محیطا» بیت مقطع را چو خوانی
به نام شاه عادل آمده نیک
همایون سکه ی صاحب قرانی
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۳۰ - در تاریخ فوت ضیاء السلطنه فرماید
یگانه گوهر دریای عصمت
درخشان مهر مهر چرخ احتشاما
خجسته دختر فتحعلی شاه
خدیو عادل جنت مقاما
ضیاء السلطنه بانوی ایران
که او را شاه بیگم بود ناما
زبعد رحلت شه التجا برد
به فرّخ درگه سوم اماما
پی کسب شرف، رخ سود عمری
در آن فرخنده درگه صبح و شاما
هزار و دو صد و هشتاد با پنج
چو شد از هجرت خیرالاناما
وداع این سرای عاریت گفت
سه روزی مانده از ماه صیاما
در آن فرخنده درگه رفت در خاک
برست از پرسش روز قیاما
«محیط» از بهر تاریخش رقم زد
ضیاء السلطنه مینو مقاما
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳ - مخواه از دوستان ای دوست عذر کم نگاهی را
مخواه از دوستان ای دوست عذر کم نگاهی را
که هم چشم تو خواهد کرد آخر عذرخواهی را
نه خورشید است دارد داغ های او فلک بر دل
زشب هر صبحدم می افکند داغ سیاهی را
شهادت بر جراحت های دل داد اشک و نشنیدی
بلی چرخ است، ناپرسیده می داد این گواهی را
ز اشک و چهره بردم سیم و زر وصلش نشد ممکن
به سیم و زر خریدن نیست ممکن پادشاهی را
ندانی حال دل تا ساعتی بر دیده بنشینی
نه طوفان دیده نه دریا چه می دانی تباهی را
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴ - از آن در سینه دارم دل که باشد درد و داغ آنجا
از آن در سینه دارم دل که باشد درد و داغ آنجا
نه زان دارم که باشد شادمانی و فراغ آنجا
به سیر گلستان رفتی و بویی برد از این معنی
هنوز از نکهت گل غنچه می کرد دماغ آنجا
اگر خواهم به باغ آیم برای سرو گل نبود
گل رخساره و سرو قدت کردم سراغ آنجا
بیا تا با تو گل ریزان کنیم ای گلعذار من
من از گلهای داغ اینجا، تو از گلهای باغ آنجا
نمی دانم ترا از چشم مردم چون نگهدارم
نظرگاه است رویت می برد هرکس چراغ آنجا
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۱ - اگر خاک سر کویش که بر خونم شرف دارد
اگر خاک سر کویش که بر خونم شرف دارد
صبا دارد دریغ از دیده ام حق بر طرف دارد
به ناخن می کند از مشک رویش ماه رخساره
دروغ است این که می گویند بر رخ کلف دارد
بقدر گریه باشد چشم را قیمت بر عاشق
بلی عزت به قدر گوهر خود هر صدف دارد
کسی سرّ نگاهش را به جز چشمش نمی داند
نظر بر هر طرف می افکند چندین طرف دارد
من اندر عشق تو طرفی نبستم ای خوشآن بی دل
که گردین و دل از کف داد و دامانی به کف دارد
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۲ - مرا لب های آتشناک آن جانانه می سوزد
مرا لب های آتشناک آن جانانه می سوزد
که گر بر لب نهد ساغر لب پیمانه می سوزد
دلا این گریه بی حاصل بود چندین چه میریزی
ز بیرون آب کاتش در درون خانه می سوزد
زغیرت گر برم سر شمع را هر لحظه معذورم
تو در بزمی و امشب شمع چون پروانه می سوزد
مبین نقص زن هند و کمال عشق را بنگر
که با نقص زنی خود را چسان مردانه می سوزد
من از بیگانگی های تب خویش از همین داغم
که آن شوخ آشنا را پیش از بیگانه میسوزد
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۴ - نمی خواهم کسی با نازنین من سخن گوید
نمی خواهم کسی با نازنین من سخن گوید
اگرچه قاصد من باشد و پیغام من گوید
جواب درد دل گر نشنوم ز آن که عجب نبود
جوابی نشنود دیوانه چون با من سخن گوید
به ترک خواب پیمان بسته بودم میرم و ترسم
که آن پیمان شکن در محشرم پیمان شکن گوید
من و بلبل شکایت هر دو از گل می کنیم اما
من اندر بیت احزان نالم و او در چمن گوید
نه مرغ نامه برخواهد نه قاصد ای خوشا بلبل
که خود در پیش یار خویشتن حال خویشتن گوید
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۲۹ - به افسون بخت من چین از جبین باز نگشاید
به افسون بخت من چین از جبین باز نگشاید
بلی از هر نسیمی گل درین گلزار نگشاید
چنان بگرفته در آغوش چشمم نقش رخسارش
که از یکدیگر او را مژده دیدار نگشاید
همین فرق است از منصور تا من که آن چنان خوارم
که بهر سوختن هم کس مرا از دار نگشاید
زمن هر ذره خواهان غم و ترسم که چون جایی
هجوم مشتری شد کاروانی بار نگشاید
هوسناکان وصال دوست می جویند عاشق را
سرت گردم، گره بر کار زن تاکار نگشاید
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۵ - بحمدالله که در قتلم تعلل کرد گیسویش
بحمدالله که در قتلم تعلل کرد گیسویش
به خون من نشد آلوده دیوار و در کویش
شب خود را به زلفش می کنم نسبت وزین غافل
که روزی همچو رویش دارد از پی زلف هندویش
به قصد کشتنم ترکان مژگانش صف اندر صف
به چشمش اقتدا کردند در محراب ابرویش
عجب نبود اگر از جلوه بر چشمم نمک پاشد
به آب دیده پروردم نهال قد دلجویش
به زلفش کی دهم دل گرنه رویش در میان بینم
دل من می برد زلفش به جانب داری رویش
بر یزای دیده اشک و خاک کویش را به حالش کن
که از خونم بسی بهتر بود خاک سر کویش
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۸ - اگر سوسن صفت بودی زبانی در دهان گل
اگر سوسن صفت بودی زبانی در دهان گل
کسی نشنیدی الا وصف رویش از زبان گل
ندیدم در زمان او کسی را با دل خرم
اگرچه از برای خرمی باشد زمان گل
نه از شوخی رودهر دم به گلزار دگر یارم
حدیث بینوایی می کند خاطر نشان گل
گلستان جهان را در میان غنچه گل باشد
گلستان رخ او غنچه دارد در میان گل
تفاوت از زمین تا آسمانت ارتوانی دید
میان آفتاب چهره ی یار و میان گل
جهان را اعتباری نیست زآن روز بد و نیکش
نه رو درهم کشم چون غنچه نه خندم بسان گل
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۳۹ - زمژگان پربرآور دست و سویش می برد چشمم
زمژگان پربرآور دست و سویش می برد چشمم
دلی دارم نثار خاک راهش می برد چشمم
چو طفل ناخلف چون از نظر خواهد فکند آخر
سرشکم را به خون دل چرا می پرورد چشمم
دمادم می کند دامان مژگان پر ز درگویا
برای سرمه خاک رهگذارش میخرد چشمم
میان چشم و دل پیوسته چون بودی نمی دانم
که با این دشمن خونی بسر چون میبرد چشمم
چرا درهای اشکم را چنین در خاک میریزد
اگر جز خاک پایش در نظر می آورد چشمم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۸ - مرا بیگانه ای بیگانه میگرداند از یاران
مرا بیگانه ای بیگانه میگرداند از یاران
برای بی وفایی می کنم ترک وفاداران
اگر جوید بهانه بهر قتلم چشم بیمارش
چنین باشد بهانه جوی می باشند بیماران
نگاه چشم مستش سوی غیر و من ازین خوشدل
که با هم درنگیرد صحبت مستان و هشیاران
بگاه گریه دل ذوق دگر یابد ز خون خوردن
گواراتر بود می روز باران نزد میخواران
اسیران غمش دانند قدر کشته گردیدن
کجا داند کسی قدر خلاصی چون گرفتاران
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۴۹ - دگر بر گریه قادر نیست چشم اشکبار من
دگر بر گریه قادر نیست چشم اشکبار من
کسی کو تا بگرید بر من و بر روزگار من
بود طفل عزیز خانه ی دل اشک رنگینم
گهی بر دوش مژگان است و گاهی بر کنار من
غباری از تو گفتی دارم اندر دل عجب دارم
تو خود زین بیش بر باد فنا دادی غبار من
شب از زلف تبم دارد سیاهی و درازی را
به شب زان دارد الفت دیده شب زنده دار من
رخی کز اشک خونین شسته شد زردی نمی بیند
بحمدالله خزان از پی نمی بیند بهار من
تو گویی چاره دل کن زاول دل نمیدادم
اگر در دست من بودی عنان اختیار من
زبس کز شعله آه جهان سوزش کنم روشن
ز روز کس ندارد پای کم شب های تار من
معانی تازه و الفاظ تر سیراب میکرد
اگر بر تشنه خوانند شعر آبدار من
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۶ - خوشا روزی که یادی از من آواره می کردی
خوشا روزی که یادی از من آواره می کردی
نبودی عاشق و بیچاره ای را چاره میکردی
نمی رفتی ز دنبال نظر رسوا نمی گشتی
اگر در عشق خود حال مرا نظاره می کردی
به این زودی گریبان گر بدست دل نمی دادی
چو یوسف جامه ای در نیکنامی پاره می کردی
جهان دار مکافات است می باید کشید اکنون
ستم هایی که بر عشاق محنت کاره می کردی
بگو تا چون ننالم سنگ نالیدی اگر این جوری
که برجان من مسکین کنی برخاره می کردی
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۹ - تو چون هرگز غمی از خاطرم بیرون نمی کردی
تو چون هرگز غمی از خاطرم بیرون نمی کردی
دریغا دمبدم درد و غمم افزون نمی کردی
مصیبت های پی در پی دمادم گریه می خواهد
چه می کردم اگر هردم دلم را خون نمی کردی
مگو حسنی ندارم من، مکن خورشید را پنهان
اگر لیلی نمی بودی، مرا مجنون نمی کردی
تا گفتی سگی از آستان خویش خواهم کرد
چرا امیدوارم می نمودی چون نمی کردی
زرنگ زردرازم فاش می کشد گربه خون دل
دمادم چهره ام از خون اگر گلگون نمیکردی