تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - دلم بی آن شکر لب ترک عیش خویشتن گیرد
دلم بی آن شکر لب ترک عیش خویشتن گیرد
نه گل را بو کند نه ساغر می در دهن گیرد
من از خون خوردن شبهای هجر افتاده ام بیخود
صبوحی کرده او با دیگران راه چمن گیرد
ز جور او کشم تیغ و کنم آهنگ قتل خود
مگر رحمی کند آن بیوفا و دست من گیرد
فغان از طبع شوخ او که چون در دلی گویم
مرا در پیچد و صد نکته بر هر یک سخن گیرد
نسمی گر وزد در کوی او سوزم من بیدل
زرشک آنکه ناگه بوی آن گل پیرهن گیرد
رود با مطرب و می هر شب آن گل در گلستانی
فغانی با دل سوزان ره بیت الحزن گیرد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - تو گر زارم کشی غمخوار جان من که خواهد شد
تو گر زارم کشی غمخوار جان من که خواهد شد
که خواهد خواست خونم، مهربان من که خواهد شد
مگر خواب اجل گیرد شب هجر توام ورنه
حریف گریه و آه و فغان من که خواهد شد
مرا رشک رقیبان می کشد امشب نمی دانم
که فردا تهمت آلود کسان من که خواهد شد
بسوزیدم که چون در پای دارم کشته اندازند
امانت دار مشتی استخوان من که خواهد شد
که خواهد گفت حال زار من با آن پری یا رب
درین شب آگه از درد نهان من که خواهد شد
شب آمد از کجا جویم فغانی یار همدردی
به آه و ناله دیگر همزبان من که خواهد شد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - مه خورشد روی من دمی یکجا نمی گنجد
مه خورشد روی من دمی یکجا نمی گنجد
چنان گرمست بر دلها که در دلها نمی گنجد
نسیم دامنش گلزار گیتی بر نمی آرد
غبار موکبش در عرصه ی غبرا نمی گنجد
شهیدی کز سر کویش غبارآلود بیرون شد
ز شوقش تا ابد در جنت المأوا نمی گنجد
عجب گر بر سلام کس فرود آرد سر ابرو
چو برطرف کلاهش عز و استغنا نمی گنجد
ازین می خوردن پنهان و پیدا آتشی دارم
که در پنهان ندارد جا و در پیدا نمی گنجد
اگر فردای دیگر مستی جام و صبوح اینست
جزای این گنه در مجلس فردا نمی گنجد
ز عشق کافری پیرانه سر در بزم میخواران
بدینم رفت بیدادی که در دنیا نمی گنجد
نخواهد در سر و کار بلای عشق و مستی شد
وجود پر بلای من که در یکجا نمی گنجد
ز بیداد غیوری آنچه از کافر دلی دیدم
چه جای کعبه در بتخانه ی ترسا نمی گنجد
جنون عشق و از جانان خیال بوسه و آغوش
مگو اینها که اینها در خیال ما نمی گنجد
فغانی را دهان آرزو شیرین نخواهد شد
پر از زهرست جام او در آن حلوا نمی گنجد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - شب هجرم خوش آمد ناله و فریاد از آن خوشتر
شب هجرم خوش آمد ناله و فریاد از آن خوشتر
فغانم هم خوش و آه دل ناشاد ازان خوشتر
ازو خوش می نماید اینکه بد گوید رقیبان را
وگر هرگز ازیشان می نیارد یاد ازان خوشتر
نرنجم هرگز از بیداد و جور آن جفاپیشه
که جور دلبران خوش باشد و بیداد ازان خوشتر
خوشست این گر ملامتخانه ی دلها کند ویران
وگر این شیوه را از من کند بنیاد ازان خوشتر
بکوی عاشقی عرض تجمل گو مکن خسرو
که شیرین را بود بی برگی فرهاد ازان خوشتر
خوشست آب حیات از بهر قید زندگی اما
گرم تیغ تو از هستی کند آزاد ازان خوشتر
فغانی را کشد ناز و عتاب لاله رخساران
زبان طعن تو ای سوسن آزاد ازان خوشتر
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - رمید از خواب چشمان عتاب آلوده بینیدش
رمید از خواب چشمان عتاب آلوده بینیدش
بخونم تشنه لبهای شراب آلوده بینیدش
برامد خواب کرده از چمن تا جان دهد عاشق
نشان برگ گل بر روی خواب آلوده بینیدش
چه می پرسی که از بوی که پیراهن قبا کردی
چو برگ گل گریبان گلاب آلوده بینیدش
ندارد شمع من تاب جواب گفت بیگانه
لب خندان و گفتار حجاب آلوده بینیدش
بدشنامم زبان بیرون کند چون بوسه یی خواهم
مرا کشت آن پسر ناز جواب آلوده بینیدش
چه کس باشد فغانی تا نویسد نکته یی زان لب
ز خون دل ورقهای کباب آلوده بینیدش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - بغایت تلخ گفتارست در می لعل میگونش
بغایت تلخ گفتارست در می لعل میگونش
هزاران جان شیرین نقل در شبهای معجونش
هر آنگو با چنین میخواره صحبت آرزو دارد
ببینی عاقبت روزی که در ساغر بود خونش
شدم خاک درت وان ذره کز این خاک برخیزد
نشاند بر کنار چشمه ی خورشید گردونش
نیم زاهد که در خلوت بنور طاعتش یابم
نه جادویم که دام ره کنم طومار افسونش
هران بیدل که خوبانش ببازی در میان گیرند
نگردانند ازو رو تا نگردانند مجنونش
چرا در فکر آن باشم که دل چون کام از او یابد؟
که گر خواهد رساند بر مراد خویش بیچونش
برای درد و داغست آدمی، ور عکس این بودی
نیاوردی قضای ایزد از فردوس بیرونش
ندارد هیچ کم آنمه فغانی مهر افزون کن
که آخر برفروزی صد چراغ از حسن افزونش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - چه ترکیبست یا رب در ته پیراهن اندامش
چه ترکیبست یا رب در ته پیراهن اندامش
که هوشم می رود هر جا که آید بر زبان نامش
زد آتش در دلم یا رب چه گرمی مزاجست این
که نبود در قبا چون برگ گل یک لحظه آرامش
خرابم افگند آن مست حسن از شیوه یی هر دم
زهی ناز و جوانی، کم مباد این باده از جامش
بر آن لب بسته دندان از هوس خوش می کند عاشق
نمی دانم کجا خواهد کشید آخر سرانجامش
نشست از نوحه در آتش فغانی کام نادیده
گشادی هم نشد از آه صبح و گریه ی شامش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - سراسر شیوه ی نازست سرو ناز پروردش
سراسر شیوه ی نازست سرو ناز پروردش
ولی در جلوه ی جولان نمی یابد کسی گردش
خیال جوهر فرد دهانش جان مشتاقان
ز هستی فرد سازد جان فدای جوهر فردش
گرفتاری که حیران جمال اوست روز و شب
نبیند راحت از خواب و نباشد لذت از خوردش
کسی را سجده ی محراب ابرویش قبول افتد
که اشک سرخ پیدا باشد از رخساره ی زردش
بقدر حال خود هر کس بدین در تحفه یی دارد
من مسکین ندارم هیچ غیر از تحفه ی دردش
باظهار محبت هر که خود را مرد ره داند
گر از تیغ ملامت رو بگرداند مخوان مردش
فغانی با گل و گلزار عالم داشت دلگرمی
هوای گلرخی از هستی خود ساخت دلسردش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - چنان تیزست در خون ریختن مژگان خونریزش
چنان تیزست در خون ریختن مژگان خونریزش
که خون دل چکد از دیده ها چون بنگرم تیزش
لبش از عشوه ی شیرین دهد کام دلم روزی
ولی در غمزه بیدادست چشم فتنه انگیزش
درین باغ کهن چون سبزه ی نو خیزد از خاکم
هنوزم در نظر باشد خیال خط نوخیزش
مگر آگه شد از سوز دل من شمع در گریه
که بس دلسوز می آید سرشک آتش آمیزش
ز شوق لعل میگونت بخون خود بود تشنه
دل بیمار من کز آب حیوانست پرهیزش
فغانی می رود افتان و خیزان در عنان او
که آویزد دل پر خون بفتراک دلاویزش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - دل از عیش جهان کندیم و ذوق باده ی نابش
دل از عیش جهان کندیم و ذوق باده ی نابش
نمیارزد بظلم شحنه ی شب گشت مهتابش
دلی کز روشنی هر ذره اش صد شبچراغ ارزد
چرا بهر شراب تلخ اندازم بغرقابش
چه شکر بخت خود گویم چو دیدم بر قرار اینجا
فروغ بزم عشرت با فراغ کنج محرابش
چه عیش از مستی یکساعت شب، تیره روزانرا
که آتش از غم فردا بود در جامه ی خوابش
دلی باید چو کوهی دیده یی باید چو دریایی
که با خورشید رویی چون نشینی آوری تابش
بجام زر توان خوردن شراب لعل با خوبان
چه سازد عاشق بیخان و مان چون نیست اسبابش
مپنداری که با مغزست نقل مجلس گردون
هزار افسون و نیرنگست در بادام و عنابش
مشو سرگرم اگر بخشد سپهرت خلعت خورشید
که تیزی سنان دارد سر هر موی سنجابش
فغانی چون دلت سیری ندارد از می و ساقی
باصلاحش چه می کوشی بیفگن تا برد آبش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - دلم صد پاره و نقش تو در هر پاره یی دارم
دلم صد پاره و نقش تو در هر پاره یی دارم
ز چاک سینه در هر پاره یی نظاره یی دارم
فلک صد بار اگر در آب و خاکم تخم غم کارد
برآیم خوش باو من هم دل خود کاره یی دارم
جواب نامه کز جانان رسید این بود مضمونش
که من بر هر سر سنگی چو تو آواره یی دارم
ره و رسم پریشانی به از من کس نمی داند
که دل در حلقه ی زلف پریرخساره یی دارم
هزاران چاره ضایع گشت و یکدردم نشد ساکن
کنون درد دگر از پهلوی هر چاره یی دارم
گریبان چاک و مست و حلقه ی زلف صنم در دست
چنین معشوق عاشق پیشه میخواره یی دارم
جگر صد چاک دارم بر سر هر پاره یی داغی
اگر زین چرخ نیلی آرزوی پاره یی دارم
منم آن لاله ی خودرو که دور از نوبهار خود
تنه در سایه ی کوهی و سر در خاره یی دارم
چراغ پاسبان کوی را مانم درین شبها
که صحبت چون فغانی با مه عیاره یی دارم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - زبان در ذکر و در دل نقش زلف یار می بندم
زبان در ذکر و در دل نقش زلف یار می بندم
مسلمانی اگر اینست من زنار می بندم
بتنگ از من در و دیوار من از بهر دیداری
چو نقش خامه خود را بر در و دیوار می بندم
دمادم شکر و بادام او در عشوه با مردم
من از غیرت نمک بر دیده ی خونبار می بندم
مرا غمهای دیگر می کشد در عشق مهرویان
ز تاب درد تهمت بر دل افگار می بندم
به دست آرد گلی از گلشن امید خود هر کس
مرا خون در جگر شد بسکه در دل خار می بندم
بکام دشمنان برخاستم از مجلس رندان
خیال دوستی با مردم هشیار می بندم
نگاهی می کنم همچون فغانی از سر حسرت
ز پیکان رخنهای دیده ی بیدار می بندم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - شود در گلشنم دل چاک و در مجلس جگر خون هم
شود در گلشنم دل چاک و در مجلس جگر خون هم
فغان از اختر بد حال و از بخت دگرگون هم
نبودم من که می زد عشق در آب و گلم آتش
وگر باور نداری در همان کارست اکنون هم
نیازی باید و سوزی که رحم آرد دل افروزی
وگر اینها نباشد در نگیرد سحر و افسون هم
باندک عشوه جان می داد مجنون من چرا باشم
که چندین شیوه دارد نوخط من طبع موزون هم
دلم می سوزد و کام دلم صورت نمی بندد
درونم داغ شد صد بار ازین معنی و بیرون هم
حلالش باد این عشرت که روز از روز افزونست
صفای نرگس مخمور و آب لعل میگون هم
فغانی عشق بیدردسر و بی غصه ممکن نیست
همین فریاد می زد سالها فرهاد و مجنون هم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - زرشک همدمانش بسکه جوشد هر نفس خونم
زرشک همدمانش بسکه جوشد هر نفس خونم
برند از انجمن هر شب چو شمع کشته بیرونم
اگر همسایه ی خورشید گردد کوکب بختم
نخواهد در کنار بزم او ره داد گردونم
نسیم کوی لیلی ره چه داند جانب گلخن
خوش آن نکهت که می آرد صبا از خاک مجنونم
چنانم در گرفتاری که گر حالم کسی پرسد
نمی دانم که چونم تا بگویم در غمش چونم
ز خوبان داد می خواهم فغانی مهربانی کو
که سازد کاغذی پیراهن طومار افسونم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می کردم
خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می کردم
زبویش می شدم مست و گریبان پاره می کردم
ز خود می رفتم و می سوختم در آتش غیرت
چو با دل گفتگوی آن پریرخساره می کردم
من این زخم ملامت بر جبین خویش می دیدم
چو در اول نظر بر تیغ آن خونخواره می کردم
جدا از آن ترک عاشق کش چنان تنگ آمدم از خود
که گر بودی بدستم قتل خود صد باره می کردم
طبیبان چاره ی درد دل عاشق نمی دانند
نهانی درد خود را ورنه منهم چاره می کردم
فغانی چند گویی حال خود با آن شه خوبان
بناچاری بر آن رخساره اش نظاره می کردم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - همه شب دارم از دل باده ی نابی که من دانم
همه شب دارم از دل باده ی نابی که من دانم
بگریه می کنم گلگشت مهتابی که من دانم
دل راحت طلب شد کامخواه و می ز هر ناکس
کشم خواری، پی مقصود نایابی که من دانم
همان هر جایی و بیگانه خو می بینمت چندان
که لفظ لعن می گویی ز هر بابی که من دانم
پی یکجرعه کز جام توام روزی شود یا نه
کشم از زهر چشم غیر تلخابی که من دانم
خوش آن بزمی که چون پروانه گرد شمع خود گردم
رقیب از رشک سوزد در تب و تابی که من دانم
بترک سجده ی ظاهر مخوانم کافر ای منکر
که پنهان حالتی دارم بمحرابی که من دانم
مدار ای بخت دیگر از فغانی چشم بیداری
که رفت آن مست غفلت در شکر خوابی که من دانم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - زغم جان می دهم چون دلربای خود نمی بینم
زغم جان می دهم چون دلربای خود نمی بینم
چه در دست این که جز مردن دوای خود نمی بینم
سزد گر سر نهم در دشت و از عالم روم بیرون
که در کویت من سرگشته جای خود نمی بینم
به سودای تو گشتم آنچنان بیگانه از مردم
که یک کس در همه شهر آشنای خود نمی بینم
من حیران به کوی آن پری دارم تماشایی
که هرگز جانب محنت سرای خود نمی بینم
کدامین باد یا رب در گلستان تو ره دارد
که برگ یاسمینت در هوای خود نمی بینم
نشان غنچه ی این گلستان از دیگران پرسید
که من جز خار و خس در دست و پای خود نمی بینم
بزاری چون فغانی می زنم دست دعا بر سر
که خیری در دعای ناروای خود نمی بینم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - ببویت صبحدم گریان بگلگشت چمن رفتم
ببویت صبحدم گریان بگلگشت چمن رفتم
نهادم روی بر روی گل و از خویشتن رفتم
بگشت باغ رفت آن شاخ گل با تای پیراهن
منش هچون صبا از پی ببوی پیرهن رفتم
دلم ننشست جایی غیر خاک آستان او
چو آب چشم خود چندانکه در هر انجمن رفتم
تو ای گل بعد ازین با هر که می خواهد دلت بنشین
که من چون لاله با داغ جفایت زین چمن رفتم
دلی می باید و صبری که آرد تاب دیدارش
فغانی گر دلی داری تو باش اینجا که من رفتم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - شب آمد هر کسی را روی در کاشنه یی یابم
شب آمد هر کسی را روی در کاشنه یی یابم
من، دیوانه گردم تا کجا ویرانه یی یابم
منم آن ناتوان موری که نتوانم کشید آخر
بصد سرگشتی از خرمنت گردانه یی یابم
شب هجران که آید بر سرم از بهر دلسوزی
هم از گرد چراغ خود مگر پروانه یی یابم
دمی کز شوق آن لبهای میگون گریه ام آید
لبالب سازم از خونابه گر پیمانه یی یابم
فغانی از رفیقان روی گردان شد مگر او را
بکوی دلبری یا گوشه میخانه یی یابم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۹۳ - به بزمت گر به پهلوی رقیبان جا نمی‌کردم
به بزمت گر به پهلوی رقیبان جا نمی‌کردم
من دیوانه آنجا این همه غوغا نمی‌کردم
ز مستی یک سخن گر با رقیبانت نمی‌گفتم
برای خویشتن صد درد دل پیدا نمی‌کردم
نهانی داشتم سوزی که می‌آورد در جوشم
به بزمت شمع من این بیخودی عمدا نمی‌کردم
شدم دیوانه از رشک رقیبان کاش با ایشان
نمی‌دیدم تو را و خویش را رسوا نمی‌کردم
ز خلق شهر اگر از مردمی می‌یافتم بویی
پی آهو چو مجنون روی در صحرا نمی‌کردم
به جان درماندم از سودای عشقت وه چه بوی خوش
که می مردم من درویش و این سودا نمی‌کردم
فغانی شب چنان سرگرم شمع روی او بودم
که گر می‌سوخت سرتاپای من پروا نمی‌کردم