تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۷ - عشق تو بلا و مبتلا ما
عشق تو بلا و مبتلا ما
پیوسته خوشیم در بلا ما
مستیم و مدام در خرابات
رندانه حریف اولیا ما
در بحر محیط غرق گشتیم
موجیم و حباب عین ما ما
بیگانه نه ایم آشنائیم
با خویش شدیم آشنا ما
بر راه فنا قدم نهادیم
باقی مائیم از این فنا ما
چون مائی ما نماند با ما
مائیم شما و هم شما ما
از دولت بندگی سید
گشتیم قبول کبریا ما
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۰ - جامیست چه جم نما دل ما
جامیست چه جم نما دل ما
بنموده خدا به ما دل ما
شمع دل ماست نور عالم
افروخت به خود خدا دل ما
عشقش بحریست بیکرانه
خوش بحری و آشنا دل ما
سلطان عشقست و دل غلامش
او پادشه و گدا دل ما
درد دل ما دوای جان است
به زین چه کند دوا دل ما
عهدی بستیم و جاودان است
پیوند نگار با دل ما
در خلوت خاص سید ما
او خانه خدا ، سرا دل ما
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۳ - ساقی ز کرم نواخت ما را
ساقی ز کرم نواخت ما را
خمخانه بریخت بر سر ما
ما جام و بر آب چون حبابیم
دریاب ز ما و ما ز دریا
عشقست که هیچ جا ندارد
هر جا می جو تو جای بی جا
در دیدهٔ مست ما توان دید
آن نور ولی به چشم بینا
آئینه از او وجود دارد
او نیز به آینه هویدا
با شمع جمال او چه باشد
پروانهٔ عقل بی سر و پا
رندیم و حریف نعمت الله
هرگز نکنیم توبه حاشا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۷ - موج است و حباب و آب و دریا
موج است و حباب و آب و دریا
هر چار یکی بود بر ما
هم آب و حباب و آب دریا
دریا داند حقیقت ما
بنگر به یقین که جز یکی نیست
هم قطره و جود سیل و دریا
می دانکه حجاب ما هم از ماست
ما را نبُود حجاب جز ما
بیگانه شوی ز هر دو عالم
گر زانکه تو را بود سر ما
تا رسته نگردی از من و ما
سید نشوی تو واصل ما
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۱ - در عین حباب آب دریاب
در عین حباب آب دریاب
آن آب در این حباب دریاب
نقشی است خیال عالم ای یار
خوابی است و هم به خواب دریاب
مستیم و خراب در خرابات
این مست خوش خراب دریاب
مجموع حروف نقطه‌ای دان
مجموعهٔ آن کتاب دریاب
آئینه به نور او است روشن
مه بنگر و آفتاب دریاب
با ما بنشین خوشی در این بحر
ما را بنگر حجاب دریاب
پرسی تو ز ذوق نعمت الله
گفتیم تو را جواب دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۴ - ای آب حباب آب دریاب
ای آب حباب آب دریاب
سرچشمهٔ این سراب دریاب
جامی و شراب و جسم و جانی
این جام پر از شراب دریاب
ساقی قدحی به دست ما ده
خیری بکن و ثواب دریاب
دلسوخته ایم ز آتش عشق
جانا جگر کباب دریاب
جامی ز حباب پر کن از آب
آبی بخور و حباب دریاب
مائیم حجاب ما در این بحر
آبست حجاب آب دریاب
دریاب حضور نعمت الله
این نعمت بی حساب دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۵ - در موج و حباب آب دریاب
در موج و حباب آب دریاب
آن آب در این حباب دریاب
در آینهٔ مه منور
نور رخ آفتاب دریاب
هر برگ گلی که رو نماید
در عارض او گلاب دریاب
با ساقی یاد می برآور
ساغر بسِتان شراب دریاب
بگذر ز حجاب خودپرستی
معشوقهٔ بی حجاب دریاب
نقشی که خیال غیر بندد
باشد اثری ز خواب دریاب
گنجیست وجود نعمت الله
آن گنج درین خراب دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۶ - جامی ز حباب پر کن از آب
جامی ز حباب پر کن از آب
جام می ما به ذوق دریاب
در بحر درآ که عین مائی
با ما بنشین خوشی درین آب
مه روشن از آفتاب باشد
آن نور بُود به نام مهتاب
چشم تو خیال غیر گردید
خوابی است که دیده ای تو در خواب
محبوب خود و محب خویشیم
مائیم دریا ، حباب احباب
می در قدح است و عاشقان مست
مخمور مرو بیا و بشتاب
سید ساقی و صحبتی خوش
حاضر شده اند جمله اصحاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۴ - موج است و حباب هر دو یک آب
موج است و حباب هر دو یک آب
با ما بنشین و آب دریاب
روشن بنگر که آفتاب است
آن نور که خوانیش به مهتاب
رندانه روان رَوم به هر در
تا دریابم ورا به هر باب
اسباب و مسببند با هم
آثار مسببند اسباب
هستیم همه محب و محبوب
محبوب چو ما بجو ز احباب
با ساقی باقی خرابات
رندانه و عاشقانه بشتاب
پیغام خوشی ز نعمت الله
مستانه ببر به سوی اصحاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۵ - موجیم و حباب هر دو یک آب
موجیم و حباب هر دو یک آب
آبست حجاب آب دریاب
آنها که به چشم عقل بینند
بینند خیال غیر در خواب
عقل ارچه چراغ بر فروزد
هرگز نرسد به نور مهتاب
معشوق خودیم و عاشق خود
عشقست دلیل راه اصحاب
آن نقطه بدان که اصل حرفست
یک فصل بخوان ولی ز هر باب
ما را نسب است از خداوند
عالی تر از این که راست انساب
در بحر محیط عشق غرقیم
مانند حباب و عین ما آب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۴ - این شیشهٔ ما پر از گلاب است
این شیشهٔ ما پر از گلاب است
گفتیم گلاب و در کل آب است
آب است و حباب این می و جام
آبش می و جام ما حباب است
نقشی که خیال غیر بندد
آن نقش خیال عین خواب است
چشمی که ندید نور رویش
بینا نبُود که در حجاب است
هر ماه که رو به تو نماید
نیکو بنگر که آفتاب است
ساقی قدحی به عاشقان ده
این خیر که می ‌کنی ثواب است
سید مست است در خرابات
او از چه غم ار جهان خراب است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵ - جامیست پر آب و عین آب است
جامیست پر آب و عین آب است
وین جام شراب ما حباب است
موج است حجاب ما در این بحر
یا آب که آب را حجاب است
مستیم مدام در خرابات
هم صحبت ما چو ما خراب است
هر حرف از این کتاب جامع
مجموعهٔ جملهٔ کتاب است
نقشی که خیال غیر بندد
در دیدهٔ ما خیال خواب است
از غیر مجو تو آبروئی
زیرا که شراب او سراب است
دیدیم به نور نعمت‌الله
آن ماه که نورش آفتاب است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۶ - موج است و حباب هر دو آب است
موج است و حباب هر دو آب است
آبست که صورتاً حباب است
روشن بنگر که آفتابی
بنموده جمال و مه نقاب است
صورت دیدی و ماه گفتی
معنی بنگر که آفتاب است
مستیم و خراب در خرابات
معمور خوشی چنین خراب است
در جام جهان نما نماید
جامی ز شراب پر شراب است
بحریم و حباب و موج جوئیم
این مائی ما به ما حجاب است
قولی که حدیث سید ما است
می‌گو که خلاصهٔ کتاب است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۷ - جامی ز حباب پر ز آب است
جامی ز حباب پر ز آب است
آب است که صورتاً حباب است
در ظاهر و باطنش نظر کن
دریاب حجاب آب ، آب است
آن جام جهان نمای اول
یک عین و صفات بی‌حساب است
بی جود وجود چیست عالم
گوئی سر آب نه ، سراب است
ماهی که تو را به شب نماید
خورشید بُود که در نقاب است
نقشی که خیال غیر بندد
بگذار که آن خیال خواب است
گر پرسندت که چیست توحید
خاموشی تو ، تو را جواب است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۸ - آئینهٔ ذات عین ذات است
آئینهٔ ذات عین ذات است
ذات است که مجمع صفات است
بی‌ جود وجود حضرت او
عالم به تمام فانیات است
می نوش مدام دُردی درد
کاین دُردی درد دل دوات است
میخانهٔ ما است در خرابات
و این خانه ورای شش جهات است
سیراب شدند خلق عالم
آری همه چیز ذو‌حیات است
گر کشته شوی به تیغ عشقش
آن حی قدیم خونبهات است
سید به حضور نعمت‌الله
دایم به وضو و در صلات است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۴ - میخانه سرای عاشقان است
میخانه سرای عاشقان است
رندی که چو ماست عاشق آن است
بستان و بنوش شادی ما
جامی که به از شراب جان است
از ما نکند کناره معشوق
با عاشق خویش در میان است
این دیده به نور اوست روشن
آن نور به عین ما عیان است
گفتم عشقش نشان ندارد
این نیز نشان بی نشان است
عالم همه زنده دل به عشق ‌اند
روحی است که در بدن روان است
ما را می جو ز نعمت‌الله
کو غرقهٔ بحر بی‌ کران است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۳ - از جور و جفای بی وفا دوست
از جور و جفای بی وفا دوست
چون شد دل خستهٔ بلا دوست
مائیم غلام و یار مولا
مائیم گدا و پادشا دوست
بیگانه ز هر دو کون گشتیم
دردا که نگشت آشنا دوست
در بند بلا چو بسته پائیم
دیگر چه کند به جای ما دوست
از دوست وفا طلب نمودیم
هر چه نکند وفا به ما دوست
از دردسر طبیب رستیم
هم درد من است و هم دوا دوست
سید نکند ز عشق توبه
گر جور کند و گر جفا دوست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۹۵ - چشمی که به نور عشق بیناست
چشمی که به نور عشق بیناست
بیناست همیشه از چپ و راست
دیده نگران دیدهٔ اوست
این خرقه که نور دیدهٔ ماست
ما در غم هجر یار واصل
جان تشنه و دل غریق دریاست
عشقست که در بطون کس نیست
عشقست که از ظهور پیداست
امروز کسی که مست عشقست
فارغ ز خمار دی و فرداست
خورشید جمال او برآمد
از دیده خیال سایه برخاست
دیدیم چنانکه دیدنی بود
داند سخنم هر آنکه داناست
در آینه روی خویش بیند
هر دیده که او به خویش بیناست
ای یار رموز نعمت الله
پنهان چه کنیم چون که پیداست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۰۴ - موجیم و حباب هر دو آبست
موجیم و حباب هر دو آبست
آبست که صورت حبابست
آن کس که خیال غیر بندد
نقش غلطست و خود به خوابست
موجست و حباب هر دو یک آب
آبست که آب را حجابست
مهتاب چو رو به تو نماید
روشن بنگر که آفتابست
بر بسته نقاب می برد دل
این طرفه که عین آن نقابست
دلسوخت در آتش محبت
گر میل کنی جگر کبابست
اسرار ضمیر نعمت الله
احسان که کند که بی حسابست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲۰۶ - آئینهٔ ذات عین ذاتست
آئینهٔ ذات عین ذاتست
دانست که مجمع صفاتست
بی جود وجود حضرت او
عالم به تمام فانیاتست
می نوش مدام دُردی درد
کین دُردی درد دل دواتست
میخانهٔ ماست در خرابات
وین خانه ورای شش جهاتست
سیراب شدند اهل عالم
آری همه چیز ذوحیاتست
گر کشته شوی به تیغ عشقش
آن حی قدیم خونبهاتست
سید به حضور نعمة الله
دایم به طهارت و صلاتست