تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : متفرقات
شماره ۱۷ - گردون به من ز سفره خود آنچه داده است
گردون به من ز سفره خود آنچه داده است
بر روی نان اگر بکنم، سگ نمی خورد!
طغرای مشهدی : متفرقات
شماره ۲۵ - از بس که بی نصیب در ایام پیری ام
از بس که بی نصیب در ایام پیری ام
دارد عصا مضایقه در دستگیری ام
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۳ - برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را
برخیز و گوی جلوه مالک رقاب را
تا همچو ماه اسیر کند آفتاب را
آن چشم مست ساقی آشفتگان بس است
در شیشه ریز از قدح امشب شراب را
کو سنگ بی‌مروت هجران که بشکند
این شیشه‌های وصل پر از زر ناب را
عصمت نقاب بر رخش افکند حسن شوخ
گم ساخت در تجلی اول نقاب را
در خواب من در‌آمد شوق نکرده کار
در پرده‌های دیده نگه ساخت خواب را
نوری ز روی خویش به صبح ارمغان‌ فرست
نوبر کند مگر ثمر آفتاب را
گوییم شکر چشم فصیحی به صد زبان
کآتش فروز خرمن ما کرد آب را
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۷ - آن قطره‌ام که بحر به دور افکند مرا
آن قطره‌ام که بحر به دور افکند مرا
ظلمت ز ننگ بر در نور افکند مرا
من خانه‌زاد دیده دردم چو طفل اشک
گرداب غم به موج سرور افکند مرا
بر عشق مهربان شده ترسم که عاقبت
در قحط سال وعده طور افکند مرا
ایزد جزای مستی من چون دهد مگر
لب‌تشنه در سراب شعور افکند مرا
رحمت بهانه‌جوست مبادا نسیم لطف
در صیدگاه طره حور افکند مرا
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۰ - بردیم باز بر سر نظاره دیده را
بردیم باز بر سر نظاره دیده را
کردیم رام دیده نگاه رمیده را
بردیم نام دلبر و کردیم بی‌قرار
این خون آرمیده عمری طپیده را
سیلاب غصه‌ام ز درون جوش می‌زند
من گل کنم ز ساده‌دلی بام دیده را
جز داغ لاله هیچ گیا دلپذیر نیست
آهوی در دیار محبت چریده را
پیش از دعای زلف تو هر شب جنون ما
نفرین کند رفوگر جیب دریده را
بیمار شو مسیح که در بیع‌گاه ناز
رد می‌کنند جان به لب نارسیده را
در جام ما بریز فصیحی که سوختیم
آن گریه‌های از دل دوزخ چکیده را
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۴ - پامال ترکتاز خزان شد بهار ما
پامال ترکتاز خزان شد بهار ما
ای تیره روز ما و سیه روزگار ما
از تیره‌روزگاری ما ره نمی‌برد
دست سحر به دامن شبهای تار ما
بر خلق عید خویش مبارک که دهر خواند
تاریخ فوت غصه ز لوح مزار ما
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۶ - آشفته‌تر از ماست بسی انجمن ما
آشفته‌تر از ماست بسی انجمن ما
بی نور بود شمع طرب در لگن ما
بر ناصیه ی غنچه ی ما نقش طرب نیست
شرمنده برون رفته نسیم از چمن ما
بت خانه ی عشقیم به طوف در ما آی
مستند ز یک جام بت و برهمن ما
نشکفته بماندیم به گلزار شهادت
پاشند مگر گرد غمی بر کفن ما
از سوختن ما نشود هیچ تسلی
خوش بر سر لطف آمده پیمان‌شکن ما
شمعیم مکش کز تب حسرت بگدازیم
بگذار که بگذارد که بگدازد ازین شعله تن ما
تا حرف دل ریش فصیحی به تو گفتیم
خوناب الم می‌چکد از هر سخن ما
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۷ - چون شعله ی پرتب است درون و برون ما
چون شعله ی پرتب است درون و برون ما
تب خاله می‌زند لب خنجر ز خون ما
بر سر زند وفا و کند بر زمانه ناز
هر لاله‌ای که بشکفد از بیستون ما
کو گریه‌ای که خنده ی شادی چمن چمن
جوشد به جای شعله ز داغ درون ما
زلفی دلم ربوده که در دیده خرد
شد مردمک سیاهی داغ جنون ما
گفتیم بشکفیم دو روزی درین چمن
دیدیم روی عالم و بد شد شگون ما
سر چشمه غمی‌ست ز فیض عشق
هر زخم تیشه در جگر بیستون ما
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۷ - هجر تو جزو اول دیوان محنتست
هجر تو جزو اول دیوان محنتست
وین چاکهای سینه گل باغ فرقتست
غمهای مرده در دل ما زنده کرد هجر
گویا شب فراق تو روز قیامتست
دیریست که نظاره ما پرده‌نشین است
بی دوست در اقلیم وفا رسم چنین است
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۳۱ - کارم چو زلف یار پریشان و در هم است
کارم چو زلف یار پریشان و در هم است
صد بحر خفته در جگر و دیده بی‌نم است
یک دیده از برای تماشا کفایتست
لیک از برای گریه هزار ار بود کم است
با انقلاب دهر چه سازم که درد دوست
دیروز ریش بوده و امروز مرهم است
نشکفته بهترم بگذار ای صبا مرا
کاین غنچه همچو داغ پر از دود ماتم است
آگه نیم ز آمدن و رفتن بهار
دانم همین قدر که همه موسم غم است
در بار اشک بند نظر را که نزد دوست
نامحرم است دیده ولی گریه محرم است
نازم به فیض باغ جمالت که یک نگاه
بر گل سموم و بر گل روی تو شبنم است
دل پر ز مهر تست عزیزش نگاه دار
جام از من است لیک پر از باده جم است
یک پرده بیش نیست فصیحی نوای عشق
پندار گوش ماست که گه زیر و گه بم است
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۳۷ - عالم ز ما تهی و ز افغان ما پرست
عالم ز ما تهی و ز افغان ما پرست
شد عندلیب خاک و چمن از نوا پرست
در دل نگنجدم غم هجر و امید وصل
کاین آینه چو روی بتان از صفا پرست
خون ریز و شاد زی که لب تشنگان تو
گر از نفس تهی‌ست ولی از دعا پرست
خوبان هزار سنگ جفا بر دلم زنند
وین شیشه شکسته همان از وفا پرست
مضراب‌گیر نیست فصیحی ز بس گداخت
ورنه چو تار چنگ تنش از نوا پرست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۳۹ - بی روی او نظاره ز چشمم برون نشست
بی روی او نظاره ز چشمم برون نشست
چون موج غصه بر سر دریای خون نشست
می‌گفت غم چو ناله لب شعله می‌فشاند
کاین نغمه در مصیبت صد ارغنون نشست
عقلم به باغ خویش گل خرمی ندید
چون شعله رفت و در دل داغ جنون نشست
خون می‌گریست عشق که دل در جهان نماند
چون زخم تیشه در جگر بیستون نشست
از بهر بخت خویش فصیحی هزار بار
فالی زدیم قرعه ولی واژگون نشست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵۰ - در می‌زنم چه شد که گشایش پدید نیست
در می‌زنم چه شد که گشایش پدید نیست
قفل مرا معامله‌ای با کلید نیست
صد ابر رحمت آمد و دل شبنمی ندید
گویا که این گیاه خدا آفرید نیست
سهو کتاب رسم فزون از حدست لیک
سهوی چو سهو تهنیت روز عید نیست
صد بحر خون زهر مژه طی کردم و هنوز
پایان کار گریه شوقم پدید نیست
بعد از وداع دوست فصیحی شهید عشق
گر نیم لحظه زنده بماند شهید نیست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵۱ - آتش به از گلی‌ست کش آسیب خار نیست
آتش به از گلی‌ست کش آسیب خار نیست
خون بهتر از میی‌ست که آن را خمارنیست
از بس هجوم گریه ز دریای چشم من
هر قطره لجه‌ای‌ست که آن را کنار نیست
بر گلستان غیر بهارست چار فصل
باغ مراد ماست که هیچش بهار نیست
ای هوشمند صحبت می‌ مغتنم شمار
جز می درین دو میکده یک هوشیار نیست
خوش گلشنی‌ست عافیت اما در آن چمن
گلهای داغ بر سر جان فگار نیست
ساقی مده شراب که در کام عیش ما
بی خون گر آب خضر بود خوش گوار نیست
گویا ازین خرابه فصیحی کشید رخت
کامروز آسمان و زمین سوگوار نیست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵۶ - تب دوش از ملال تو از خود خبر نداشت
تب دوش از ملال تو از خود خبر نداشت
ظالم به خود گمان ستم این قدر نداشت
گفتم به دل بگیردت اندر بدن گرفت
آه نکرده کار وقوف اثر نداشت
حسنت هزار شعبده در عرضه داشت لیک
تب خال درد بر لب تنگ شکر نداشت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵۹ - از دل هزار لخت به چشم نثار رفت
از دل هزار لخت به چشم نثار رفت
جز داغ هر چه بود درین لاله‌زار رفت
ضعفم چنان گداخت که طوفان اشک دوش
صد جا نشست از مژه تا در کنار رفت
آن دیده گو ذخیره دیدار می‌نهاد
نیرنگ بخت بین که به دنبال یار رفت
بگذشت عمر و غنچه ما ناشکفته ماند
این ماتم دگر که ز باغم بهار رفت
ای کاش پیشتر ز فصیحی نمردمی
تا دیدمی چه بر سرش از هجر یار رفت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۶۰ - از فیض گریه‌ام مژه نشو و نما گرفت
از فیض گریه‌ام مژه نشو و نما گرفت
سامان صد بهار چمن زین گیا گرفت
نیرنگ عشق بین که به یک تار زلف یار
سرتاسر زمانه به تار بلا گرفت
بگداختم ز رشک که شمع سحرگهی
جان داد و بوی دوست ز باد صبا گرفت
بوی ترا به من که رساند که هر نسیم
کان چین زلف دید در آن حلقه جا گرفت
از دوست دشمنی‌ست فصیحی نصیب دل
قسمت نگر که سایه خور از هما گرفت
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۶۳ - از عافیت طراوات گلزار کس مباد
از عافیت طراوات گلزار کس مباد
این شعله مهربان خس و خار کس مباد
از وصل جوش داغ نیازم فرو نشست
مرهم طبیب سینه افگار کس مباد
بوی طرب چو غنچه کند سرگران مرا
این گل نصیب گوشه دستار کس مباد
دوزخ مرا ز روضه رضوان نکوترست
این خاک سایه‌پرور دیوار کس مباد
نه شربت غمی نه جگر سوز ماتمی
بیمار دار کس دل بیمار کس مباد
دام و قفس به ناله درآید ز ناله‌ام
این مرغ دل‌شکسته گرفتار کس مباد
غم دوش بی‌حجاب فصیحی دلم شکست
رنگ حیا شکسته به رخسار کس مباد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۶۵ - هر قطره خون گرم که از دل در اوفتد
هر قطره خون گرم که از دل در اوفتد
دوزخ شود اگر همه در کوثر اوفتد
آه این شهید کیست که خونش زمان زمان
خیزد ز خاک و در قدم خنجر اوفتد
مستم چنان ز باده حیرت که می‌سزد
کز دست داغهای جگر ساغر اوفتد
بنشینم و چو ماتمیان نوحه سر کنم
هر جا رهم به توده خاکستر اوفتد
ای سیل اشک موجه رحمی که بی کسم
این کهنه‌دیر بو که مرا بر سر اوفتد
آن نامه‌ام که چشمه خون جگر شود
هر سایه کز کبوتر نامه‌بر اوفتد
گر بند دشمن است ز آزادگی به است
فیروز بخت مهره که در شش در اوفتد
عشق آید ار به میکده ما زنیم جام
چون شعله مست گردد و چون اخگر اوفتد
دل در تن فسرده فصیحی بیفسرد
چون اخگری که بر سر خاکستر اوفتد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۷۲ - بر خرمنم طلیعه برقی گذار کرد
بر خرمنم طلیعه برقی گذار کرد
از شعله مو به موی مرا مایه‌دار کرد
اقبال دیده‌بین که ز مصر وصال دوست
بر هر نگاه حسرت دیدار بار کرد
شوخی نگر که شعله یک لاله‌زار داغ
از ما گرفت و بر جگر ما نثار کرد
ابری برآمد از چمن عشق داغ ریز
گلزار بودم از کرمم لاله‌زار کرد
چون بوی گل مرید نسیمم که فیض آن
هر جا گذشت همچو منش بیقرار کرد
پیمود از آن شراب به من چشم مست دوست
کز توبه نکرده مرا شرمسار کرد
دل را سموم اشک فصیحی تمام سوخت
آخر گیاه تشنه‌لب ما بهار کرد