تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - روز جشن جم و هان نوبت جامست امروز
روز جشن جم و هان نوبت جامست امروز
جام ده جام که هر کار بکامست امروز
گل چو شاه است و غلامان سرا، سرو، و سمن
ساز، زد صیحه چو چاووش سلامست امروز
آنکه یک عمر بدی معتکف اندر مسجد
پیکرش بر در میخانه مقامست امروز
بلبل از شوق گل امروز بود نغمه سرا
کار عشاق همانا به نظامست امروز
فتوی پیر مغان است که در مذهب ما
می حلال است ریا محض حرامست امروز
خال مشگین تو در زلف دلم کرده اسیر
مرغی اندر طمع دانه به دامست امروز
گفتم از روز قیامت خبری هست تو را
قد، بر افراخت که هان روز قیامست امروز
در خرابات که سر منزل قلاشان است
مسکن واعظ و مأوای امامست امروز
باده خور زانکه بود شحنه چنان مست که باز
مست و هشیار نداند که کدامست امروز
مدعی را مچشان باده معنی «حاجب »
بله پخته کجا در زر خامست امروز
جام ده جام که هر کار بکامست امروز
گل چو شاه است و غلامان سرا، سرو، و سمن
ساز، زد صیحه چو چاووش سلامست امروز
آنکه یک عمر بدی معتکف اندر مسجد
پیکرش بر در میخانه مقامست امروز
بلبل از شوق گل امروز بود نغمه سرا
کار عشاق همانا به نظامست امروز
فتوی پیر مغان است که در مذهب ما
می حلال است ریا محض حرامست امروز
خال مشگین تو در زلف دلم کرده اسیر
مرغی اندر طمع دانه به دامست امروز
گفتم از روز قیامت خبری هست تو را
قد، بر افراخت که هان روز قیامست امروز
در خرابات که سر منزل قلاشان است
مسکن واعظ و مأوای امامست امروز
باده خور زانکه بود شحنه چنان مست که باز
مست و هشیار نداند که کدامست امروز
مدعی را مچشان باده معنی «حاجب »
بله پخته کجا در زر خامست امروز
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - پیر مغان بر در میخانه دوش
پیر مغان بر در میخانه دوش
داد بشارت که خم آمد بجوش
صبح دوم صبحک الله گفت
داد خروس سحر از دل خروش
باده کشان را، ز کرم صبحدم
داد صلامغبچه می فروش
عاشقی و مفلسی ار هست عیب
از چه پسندید بخود عیب پوش
غنچه چو بشگفت گل آرد ببار
بلبل بیدل ننشیند خموش
شد علم نصر من الله بلند
مژده فتح لک آمد بگوش
کوشش «حاجب » پی توفیق تست
تا بتوانی تو هم ای دل بکوش
داد بشارت که خم آمد بجوش
صبح دوم صبحک الله گفت
داد خروس سحر از دل خروش
باده کشان را، ز کرم صبحدم
داد صلامغبچه می فروش
عاشقی و مفلسی ار هست عیب
از چه پسندید بخود عیب پوش
غنچه چو بشگفت گل آرد ببار
بلبل بیدل ننشیند خموش
شد علم نصر من الله بلند
مژده فتح لک آمد بگوش
کوشش «حاجب » پی توفیق تست
تا بتوانی تو هم ای دل بکوش
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۶ - ما خرابات نشینان همه همرنگ همیم
ما خرابات نشینان همه همرنگ همیم
در نهان عین وجودیم و به ظاهر عدمیم
کارفرمای بلاعزل قضا و قدریم
راه پیمای بیابان حدوث و قدمیم
بسر مرده دلان و به ره گمشدگان
خضر فرخ قدم و عیسی فرخنده دمیم
کو سکندر چه شد آئینه کجا جم کو جام؟
ما، هم آئینه اسکندر، و هم جام جمیم
واقف سر وجودیم و به گیتی سمریم
عالم علم علیمیم و به عالم علمیم
گر گدائیم و فقیریم و پریشان و حقیر
منبع جود و عطا بحر سخا و کرمیم
«حاجب » آسا دو سه جام از می توحید زدیم
زانکه درویش نکوکیش همایون رقمیم
در نهان عین وجودیم و به ظاهر عدمیم
کارفرمای بلاعزل قضا و قدریم
راه پیمای بیابان حدوث و قدمیم
بسر مرده دلان و به ره گمشدگان
خضر فرخ قدم و عیسی فرخنده دمیم
کو سکندر چه شد آئینه کجا جم کو جام؟
ما، هم آئینه اسکندر، و هم جام جمیم
واقف سر وجودیم و به گیتی سمریم
عالم علم علیمیم و به عالم علمیم
گر گدائیم و فقیریم و پریشان و حقیر
منبع جود و عطا بحر سخا و کرمیم
«حاجب » آسا دو سه جام از می توحید زدیم
زانکه درویش نکوکیش همایون رقمیم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۳ - دوش آمد به بر آن ساقی مهوش ما را
دوش آمد به بر آن ساقی مهوش ما را
ساغری داد از آن باده ی بی غش ما را
گر مشوش نه دل شیفتگان خواست چرا
زلف آشفته ی او کرد مشوش ما را
آتشی داد کز آن باده بدن شعله کشید
خرقه ی زهد و ریا سوخت در آتش ما را
خانه پر نقش و نگار ار نبود باکی نیست
سینه از نقش و نگار است منقش ما را
مطرب از نور علی خوش غزل نغز بخوان
که زگفتار خوشش دل شده سرخوش ما را
ساغری داد از آن باده ی بی غش ما را
گر مشوش نه دل شیفتگان خواست چرا
زلف آشفته ی او کرد مشوش ما را
آتشی داد کز آن باده بدن شعله کشید
خرقه ی زهد و ریا سوخت در آتش ما را
خانه پر نقش و نگار ار نبود باکی نیست
سینه از نقش و نگار است منقش ما را
مطرب از نور علی خوش غزل نغز بخوان
که زگفتار خوشش دل شده سرخوش ما را
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۸ - خوش درآمد سحری مهوشی از در ما را
خوش درآمد سحری مهوشی از در ما را
محفل دل ز رخش گشت منور ما را
ساقی ار گردش ساغر نبود باکی نیست
چشم گردان تو بس گردش ساغر ما را
حاجت عنبر و مشگی نبود زانکه مشام
نافه چین شده زان زلف معنبر ما را
دوش وقت سحر ایدل سوی میخانه عشق
ساغری داد بکف ساقی کوثر ما را
وه چه ساغر که از آن قطره چون ریخت بکام
بحر معنی بنظر گشت مصور ما را
نیست اندیشه ام از جنت و دوزخ که بود
شافع روز جزا آل پیمبر ما را
تا بود نور علی جلوه گر ای دل بجهان
کی شود آینه سینه مکدر ما را
محفل دل ز رخش گشت منور ما را
ساقی ار گردش ساغر نبود باکی نیست
چشم گردان تو بس گردش ساغر ما را
حاجت عنبر و مشگی نبود زانکه مشام
نافه چین شده زان زلف معنبر ما را
دوش وقت سحر ایدل سوی میخانه عشق
ساغری داد بکف ساقی کوثر ما را
وه چه ساغر که از آن قطره چون ریخت بکام
بحر معنی بنظر گشت مصور ما را
نیست اندیشه ام از جنت و دوزخ که بود
شافع روز جزا آل پیمبر ما را
تا بود نور علی جلوه گر ای دل بجهان
کی شود آینه سینه مکدر ما را
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۹ - جائی ار نیست دلا سوی مناجات مرا
جائی ار نیست دلا سوی مناجات مرا
بس بود منزل جان کوی خرابات مرا
حاجت خویش بر غیر چرا عرضه دهم
طاق ابروی تو بس قبله حاجات مرا
ماه خوبانی و خورشید صفت هست عیان
عکس رخسار تو آئینه ذرات مرا
باری از عقل مرا هیچ مهمی نگشود
عشق تو آمد و شد فتح مهمات مرا
دیدم از قد تو بر لوح دل و جان الفی
شد مصور بنظر معنی آیات مرا
پیر ارشادم و در عشق تو پیوسته بود
کشف اسرار ز روی تو کرامات مرا
سالها نفی جهان کردم و خود نیست شدم
تا شد از نور علی هیئت اثبات مرا
بس بود منزل جان کوی خرابات مرا
حاجت خویش بر غیر چرا عرضه دهم
طاق ابروی تو بس قبله حاجات مرا
ماه خوبانی و خورشید صفت هست عیان
عکس رخسار تو آئینه ذرات مرا
باری از عقل مرا هیچ مهمی نگشود
عشق تو آمد و شد فتح مهمات مرا
دیدم از قد تو بر لوح دل و جان الفی
شد مصور بنظر معنی آیات مرا
پیر ارشادم و در عشق تو پیوسته بود
کشف اسرار ز روی تو کرامات مرا
سالها نفی جهان کردم و خود نیست شدم
تا شد از نور علی هیئت اثبات مرا
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۳ - تا زند سینه ز صهبای غمت جوش مرا
تا زند سینه ز صهبای غمت جوش مرا
کی زبان میشود از ذکر تو خاموش مرا
پای تو سر همه آغوشم و پیوسته بود
دست با شاهد عشق تو در آغوش مرا
ساقی عشق سوی میکده با بربط و نی
ساغری داده بکف وقت سحر دوش مرا
وه چه ساغر که چو نوشیدمش از نشئه آن
عقل مدهوش شد و هوش فراموش مرا
واندر آنحالت مستی که نبودم هوشی
آمد از ساز فلک نغمه در گوش مرا
نغمه ای بود که سکان فلک میگفتند
از پی تهنیت باده همه نوش مرا
گرچه نور علی و ساقی سرمستانم
رفت از آن نشأه ندانم بکجا هوش مرا
کی زبان میشود از ذکر تو خاموش مرا
پای تو سر همه آغوشم و پیوسته بود
دست با شاهد عشق تو در آغوش مرا
ساقی عشق سوی میکده با بربط و نی
ساغری داده بکف وقت سحر دوش مرا
وه چه ساغر که چو نوشیدمش از نشئه آن
عقل مدهوش شد و هوش فراموش مرا
واندر آنحالت مستی که نبودم هوشی
آمد از ساز فلک نغمه در گوش مرا
نغمه ای بود که سکان فلک میگفتند
از پی تهنیت باده همه نوش مرا
گرچه نور علی و ساقی سرمستانم
رفت از آن نشأه ندانم بکجا هوش مرا
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۵ - در خرابات مغان تا که مقامست مرا
در خرابات مغان تا که مقامست مرا
صحبت پیر و جوان شیشه و جامست مرا
بغلامی تو تا بسته ام ای شاه کمر
شاه آفاق کمربسته غلامست مرا
مرغ دل کی بشود صید بدام دگری
هر خم زلف تو صد حلقه دامست مرا
بی گل روی تو ای رشک پری از کف حور
گر همه خمر بهشت است حرامست مرا
تلخی کاسه زهر از کف شیرین دهنان
خوشتر از شهد و شکر بر لب و کامست مرا
نگه چشم سیاه تو بصحرای دلم
گر همه آهوی وحشی شده را مست مرا
تا کند جلوه مه و مهر ز هر بام و دری
جلوه گر نور علی از درو بام است مرا
صحبت پیر و جوان شیشه و جامست مرا
بغلامی تو تا بسته ام ای شاه کمر
شاه آفاق کمربسته غلامست مرا
مرغ دل کی بشود صید بدام دگری
هر خم زلف تو صد حلقه دامست مرا
بی گل روی تو ای رشک پری از کف حور
گر همه خمر بهشت است حرامست مرا
تلخی کاسه زهر از کف شیرین دهنان
خوشتر از شهد و شکر بر لب و کامست مرا
نگه چشم سیاه تو بصحرای دلم
گر همه آهوی وحشی شده را مست مرا
تا کند جلوه مه و مهر ز هر بام و دری
جلوه گر نور علی از درو بام است مرا
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۳۳ - بزم عشق است و همه شیشه و جامست اینجا
بزم عشق است و همه شیشه و جامست اینجا
هرچه جز مستی عشق است حرامست اینجا
باده خواران همه افتاده ز می مست و خراب
آنکه هشیار نشسته است کدامست اینجا
روز اول که دلم خال و خطش دید بگفت
زیر هر دانه دو صد دانه و دامست اینجا
زاهد ار همچو خلیلت زند آتش تو مترس
نار نمرود همه برد و سلامست اینجا
ای خوش آن عاشق گمنام ز ننگ آزاده
که چو نور علیش ننگ ز نامست اینجا
هرچه جز مستی عشق است حرامست اینجا
باده خواران همه افتاده ز می مست و خراب
آنکه هشیار نشسته است کدامست اینجا
روز اول که دلم خال و خطش دید بگفت
زیر هر دانه دو صد دانه و دامست اینجا
زاهد ار همچو خلیلت زند آتش تو مترس
نار نمرود همه برد و سلامست اینجا
ای خوش آن عاشق گمنام ز ننگ آزاده
که چو نور علیش ننگ ز نامست اینجا
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۴۷ - تا بکی دم زنی ای شیخ باکراه غریب
تا بکی دم زنی ای شیخ باکراه غریب
مگرت نیست خبر از دل آگاه غریب
دو جهان را بدمی سوزد و بر باد دهد
چون کشد شعله ز دل آه سحرگاه غریب
هادی راه غریبان بخدا هست خدا
تو چه دانی بکجا میرسد آن راه غریب
مهر خاور که برآرد بسحر سر ز افق
چون شود جلوه گر از برج کرم ماه غریب
جود خورشید جهان را نبود هیچ وجود
چون شود جلوه گر از برج کرم ماه غریب
ای صبا روز کرم جانب یعقوب و بگو
یوسف مصر برآمد ز ته چاه غریب
حلقه بندگی از روز ازل نور علی
کرده در گوش عزیزان بدر شاه غریب
مگرت نیست خبر از دل آگاه غریب
دو جهان را بدمی سوزد و بر باد دهد
چون کشد شعله ز دل آه سحرگاه غریب
هادی راه غریبان بخدا هست خدا
تو چه دانی بکجا میرسد آن راه غریب
مهر خاور که برآرد بسحر سر ز افق
چون شود جلوه گر از برج کرم ماه غریب
جود خورشید جهان را نبود هیچ وجود
چون شود جلوه گر از برج کرم ماه غریب
ای صبا روز کرم جانب یعقوب و بگو
یوسف مصر برآمد ز ته چاه غریب
حلقه بندگی از روز ازل نور علی
کرده در گوش عزیزان بدر شاه غریب
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۴۸ - بگذر از صومعه و خانه خمار طلب
بگذر از صومعه و خانه خمار طلب
خرقه و سبحه بیفکن بت و زنار طلب
عشق جانان طلب واز سر و دستار مگو
کی کند عاشق جانان سر و دستار طلب
چند جوئی چو خران جنت پر آب و علف
بگذر از آب و علف جنت دیدار طلب
عاشقانه ز در میکده عشق درآی
از کف ساقی و باقی می اسرار طلب
چون بنوشیدی از آن باده لبالب قدحی
دیده دل بگشا و رخ دلدار طلب
رخ او گوهر شهوار و دلت هست صدف
صدف او بشکن گوهر شهوار طلب
سینه از ظلمت زنگار چو آئینه برآر
آنگه از نور علی مطلع انوار طلب
خرقه و سبحه بیفکن بت و زنار طلب
عشق جانان طلب واز سر و دستار مگو
کی کند عاشق جانان سر و دستار طلب
چند جوئی چو خران جنت پر آب و علف
بگذر از آب و علف جنت دیدار طلب
عاشقانه ز در میکده عشق درآی
از کف ساقی و باقی می اسرار طلب
چون بنوشیدی از آن باده لبالب قدحی
دیده دل بگشا و رخ دلدار طلب
رخ او گوهر شهوار و دلت هست صدف
صدف او بشکن گوهر شهوار طلب
سینه از ظلمت زنگار چو آئینه برآر
آنگه از نور علی مطلع انوار طلب
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۴۹ - آب حیوان طلبی از در میخانه طلب
آب حیوان طلبی از در میخانه طلب
جوهر جان طلبی از لب پیمانه طلب
تا بکی مدرسه و چوب مدرس خوردن
جام می نوش کن مجلس رندانه طلب
زاهد آزار دل سوختگان بیش مده
شمع رویش نگر و حالت پروانه طلب
گر بدیوانگیم نام بود شهره شهر
عقل کل عقل کل اندر دل دیوانه طلب
چند چون جغد کنی جای بهر جای خراب
طالب گنج بقائی دل ویرانه طلب
ساقی ار جلوه دهد ابروی محرابی خویش
سجده شکر کن و ساغر شکرانه طلب
گر بکف جام جهان بین هوست هست دلا
همچو نور علی از سید مستانه طلب
جوهر جان طلبی از لب پیمانه طلب
تا بکی مدرسه و چوب مدرس خوردن
جام می نوش کن مجلس رندانه طلب
زاهد آزار دل سوختگان بیش مده
شمع رویش نگر و حالت پروانه طلب
گر بدیوانگیم نام بود شهره شهر
عقل کل عقل کل اندر دل دیوانه طلب
چند چون جغد کنی جای بهر جای خراب
طالب گنج بقائی دل ویرانه طلب
ساقی ار جلوه دهد ابروی محرابی خویش
سجده شکر کن و ساغر شکرانه طلب
گر بکف جام جهان بین هوست هست دلا
همچو نور علی از سید مستانه طلب
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۶۰ - شمعی از حسن تو هر جا که برافروخته است
شمعی از حسن تو هر جا که برافروخته است
جان عشاق چه پروانه بسی سوخته است
جامه دلبری و حسن بابریشم ناز
بر قد سرو تو استاد ازل دوخته است
هرگز ای جان نخرندش بجوی اهل نیاز
هر گه موئی بدو عالم زتو بفروخته است
عاقبت تربت من لاله ستان خواهد شد
بسکه پیکان غمت سینه ام اندوخته است
مرده را زنده نماید بسخن هرکه چومن
زان لب روح فزا نکته آموخته است
آتش طور زند شعله مدامش ز شجر
هرکه نوری ز علی بر دلش افروخته است
جان عشاق چه پروانه بسی سوخته است
جامه دلبری و حسن بابریشم ناز
بر قد سرو تو استاد ازل دوخته است
هرگز ای جان نخرندش بجوی اهل نیاز
هر گه موئی بدو عالم زتو بفروخته است
عاقبت تربت من لاله ستان خواهد شد
بسکه پیکان غمت سینه ام اندوخته است
مرده را زنده نماید بسخن هرکه چومن
زان لب روح فزا نکته آموخته است
آتش طور زند شعله مدامش ز شجر
هرکه نوری ز علی بر دلش افروخته است
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۷۲ - اینکه ویران شده از سیل فنا خانه ماست
اینکه ویران شده از سیل فنا خانه ماست
مخزن گنج بقادر دل ویرانه ماست
مینماید بجهان آنچه ز پیدا و نهان
همه یک پرتو حسن رخ جانانه ماست
گرچه هر دم ز بد و نیک جهان دم نزدیم
از کران تا بکران قصه افسانه ماست
ساقیا گر نبود جام بلورین چه شود
گردش چشم تو هم ساغر و پیمانه ماست
در گلستان سر کوی تو چون بلبل مست
همه شب تا بسحر نعره مستانه ماست
آنکه از پرتو حسنش شده ممکن موجود
روز و شب عشق رخش در دل دیوانه ماست
تا شده نور علی جرعه کش محفل دل
محفل آرای دلش سید رندانه ماست
مخزن گنج بقادر دل ویرانه ماست
مینماید بجهان آنچه ز پیدا و نهان
همه یک پرتو حسن رخ جانانه ماست
گرچه هر دم ز بد و نیک جهان دم نزدیم
از کران تا بکران قصه افسانه ماست
ساقیا گر نبود جام بلورین چه شود
گردش چشم تو هم ساغر و پیمانه ماست
در گلستان سر کوی تو چون بلبل مست
همه شب تا بسحر نعره مستانه ماست
آنکه از پرتو حسنش شده ممکن موجود
روز و شب عشق رخش در دل دیوانه ماست
تا شده نور علی جرعه کش محفل دل
محفل آرای دلش سید رندانه ماست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۷۵ - جای جانان در حریم جان ماست
جای جانان در حریم جان ماست
جان ما در حضرت جانان ماست
سحر چشمش فتنه دور زمان
کفر زلفش آفت ایمان ماست
دردمندانیم و دردی می خوریم
کان دوای درد بیدرمان ماست
این جهان و آنجهان از تحت و فوق
موجی از دریای بی پایان ماست
چون براق معرفت را زین کنیم
در فضای لامکان جولان ماست
چون بمیدان حقیقت رونهیم
گوی و چوگان در خم چوگان ماست
در دو عالم بهر ما ایجاد شد
نص لولاک اندر آن برهان ماست
گر جمال نحن اقرب بنگری
روح اعظم در حقیقت جان ماست
نحن نرزق را چو ما مهمان شویم
مهر گردون گرده در خوان ماست
ما بهر دل چونکه پنهان آمدیم
کنت کنزا آیتی درشأن ماست
گر سوی جنات تجری بگذری
نهر جاری دیده گریان ماست
با بهشت عدن ما را کار نیست
کوی جانان روضه رضوان ماست
گرترا سودای ما در سر بود
بر سر بازار جان دکان ماست
پادشاه هفت کشور را نگر
کان گدای کوی درویشان ماست
نفس اماره که دیو سرکش است
سرنهاده بر خط فرمان ماست
ماچه با نور علی گشتیم یار
عرش و کرسی پایه ایوان ماست
جان ما در حضرت جانان ماست
سحر چشمش فتنه دور زمان
کفر زلفش آفت ایمان ماست
دردمندانیم و دردی می خوریم
کان دوای درد بیدرمان ماست
این جهان و آنجهان از تحت و فوق
موجی از دریای بی پایان ماست
چون براق معرفت را زین کنیم
در فضای لامکان جولان ماست
چون بمیدان حقیقت رونهیم
گوی و چوگان در خم چوگان ماست
در دو عالم بهر ما ایجاد شد
نص لولاک اندر آن برهان ماست
گر جمال نحن اقرب بنگری
روح اعظم در حقیقت جان ماست
نحن نرزق را چو ما مهمان شویم
مهر گردون گرده در خوان ماست
ما بهر دل چونکه پنهان آمدیم
کنت کنزا آیتی درشأن ماست
گر سوی جنات تجری بگذری
نهر جاری دیده گریان ماست
با بهشت عدن ما را کار نیست
کوی جانان روضه رضوان ماست
گرترا سودای ما در سر بود
بر سر بازار جان دکان ماست
پادشاه هفت کشور را نگر
کان گدای کوی درویشان ماست
نفس اماره که دیو سرکش است
سرنهاده بر خط فرمان ماست
ماچه با نور علی گشتیم یار
عرش و کرسی پایه ایوان ماست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۷۷ - یوسف مصر دلم از چه ز کنعان بگذشت
یوسف مصر دلم از چه ز کنعان بگذشت
صبح وصلم بدمید و شب هجران بگذشت
از حرم هرکه درآمد بدر دیر مغان
کفر زلف تو بدید از سر ایمان بگذشت
هرکه بگشاد برخسار تو جانا نظری
چون من بیدل حیران شد و از جان بگذشت
ای بسا جان مقدس که شدش خاک نشین
سرو ناز تو براهی که خرامان بگذشت
هرکه بگشاد برخسار تو جانا نظری
همچو من بیدل و حیران شده از جان بگذشت
عاشقان را سرو سامان شده تا نور علی
در ره عشق بتان از سرو سامان بگذشت
صبح وصلم بدمید و شب هجران بگذشت
از حرم هرکه درآمد بدر دیر مغان
کفر زلف تو بدید از سر ایمان بگذشت
هرکه بگشاد برخسار تو جانا نظری
چون من بیدل حیران شد و از جان بگذشت
ای بسا جان مقدس که شدش خاک نشین
سرو ناز تو براهی که خرامان بگذشت
هرکه بگشاد برخسار تو جانا نظری
همچو من بیدل و حیران شده از جان بگذشت
عاشقان را سرو سامان شده تا نور علی
در ره عشق بتان از سرو سامان بگذشت
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۷۸ - یارب این ساغر پرجوش ز خمخانه کیست
یارب این ساغر پرجوش ز خمخانه کیست
هوش ما برد ندانیم که پیمانه کیست
کس درآن باده مرد افکن گلرنگ نیافت
کاین همه کیفیت از نرگس مستانه کیست
بسکه دلها شده ویران ز پی گنج غمش
کس ندانسته که آن گنج بویرانه کیست
دل ما را که بود زلف تو زنجیر جنون
جز برخسار پری وضع تو دیوانه کیست
سوزدش بهر چه شب تا بسحر شعله شوق
یارب این شمع بپرسید که پروانه کیست
غیر کاشانه اغیار که ظلمتکده است
روشن از نور علی ناشده کاشانه کیست
هوش ما برد ندانیم که پیمانه کیست
کس درآن باده مرد افکن گلرنگ نیافت
کاین همه کیفیت از نرگس مستانه کیست
بسکه دلها شده ویران ز پی گنج غمش
کس ندانسته که آن گنج بویرانه کیست
دل ما را که بود زلف تو زنجیر جنون
جز برخسار پری وضع تو دیوانه کیست
سوزدش بهر چه شب تا بسحر شعله شوق
یارب این شمع بپرسید که پروانه کیست
غیر کاشانه اغیار که ظلمتکده است
روشن از نور علی ناشده کاشانه کیست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۷۹ - این گل گلشن دل یا رخ دلدار منست
این گل گلشن دل یا رخ دلدار منست
غنچه گلبن جان یا دهن یار منست
موسی اینجا ارنی گوی چرا روننهد
کاتش طور وی ازآه شرربار منست
صنما کافر عشقم بحرم چون بروم
کوی تو میکده و موی تو زنار منست
گر کشم باده از لعل لبت کار مدار
زانکه از لعل لبت باده کشی کار منست
من که در بستر غم سربودم بالش درد
جز غم و درد تو جانا که پرستار منست
ساقیا در قدح آن حمرت عکس می ناب
از گل روی تویا ز اشگ چه گلنار منست
شده تا طالعم از مشرق دل نور علی
سینه از پرتو آن مطلع انوار منست
غنچه گلبن جان یا دهن یار منست
موسی اینجا ارنی گوی چرا روننهد
کاتش طور وی ازآه شرربار منست
صنما کافر عشقم بحرم چون بروم
کوی تو میکده و موی تو زنار منست
گر کشم باده از لعل لبت کار مدار
زانکه از لعل لبت باده کشی کار منست
من که در بستر غم سربودم بالش درد
جز غم و درد تو جانا که پرستار منست
ساقیا در قدح آن حمرت عکس می ناب
از گل روی تویا ز اشگ چه گلنار منست
شده تا طالعم از مشرق دل نور علی
سینه از پرتو آن مطلع انوار منست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۸۴ - ای صفاتت شده آئینه ذات
ای صفاتت شده آئینه ذات
کرده ذات تو تجلی بصفات
نوح را لطف تو شد لنگر فلک
تا ز طوفان بلا یافت نجات
خواستم نقش جمالت بکشم
مژه ام شد قلم و دیده دوات
منم آن طوطی شکر شکنی
که خورم از لب قند تو نبات
دل که لب تشنه جام خضر است
کشد از لعل لبت آب حیات
بی گل روی توام بلبل جان
نبود یک نفسش صبر و ثبات
شد عیان چون بجهان نور علی
جلوه ذات بر آمد بصفات
کرده ذات تو تجلی بصفات
نوح را لطف تو شد لنگر فلک
تا ز طوفان بلا یافت نجات
خواستم نقش جمالت بکشم
مژه ام شد قلم و دیده دوات
منم آن طوطی شکر شکنی
که خورم از لب قند تو نبات
دل که لب تشنه جام خضر است
کشد از لعل لبت آب حیات
بی گل روی توام بلبل جان
نبود یک نفسش صبر و ثبات
شد عیان چون بجهان نور علی
جلوه ذات بر آمد بصفات
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۸۶ - راست گویم قد دلجوی تو بیچیزی نیست
راست گویم قد دلجوی تو بیچیزی نیست
کج نگویم خم ابروی تو بیچیزی نیست
فتنه در خواب عدم بود که من میگفتم
سحر آن نرگس جادوی تو بیچیزی نیست
دل که هست ابروی محرابی تو قبله گهش
طائف اندر حرم کوی تو بیچیزی نیست
اینهمه بر گل رخسار زآمد شد باد
جنبش سلسله موی تو بیچیزی نیست
صنما زیر خم زلف چو زنار نهان
خال جادو گر هندوی تو بیچیزی نیست
پیش از آنم که بگردن بنهد طوق بلا
گفتم آن حلقه گیسوی تو بیچیزی نیست
در دل و دیده مرا مهر صفت نور علی
گشته تابان ز مه روی تو بیچیزی نیست
کج نگویم خم ابروی تو بیچیزی نیست
فتنه در خواب عدم بود که من میگفتم
سحر آن نرگس جادوی تو بیچیزی نیست
دل که هست ابروی محرابی تو قبله گهش
طائف اندر حرم کوی تو بیچیزی نیست
اینهمه بر گل رخسار زآمد شد باد
جنبش سلسله موی تو بیچیزی نیست
صنما زیر خم زلف چو زنار نهان
خال جادو گر هندوی تو بیچیزی نیست
پیش از آنم که بگردن بنهد طوق بلا
گفتم آن حلقه گیسوی تو بیچیزی نیست
در دل و دیده مرا مهر صفت نور علی
گشته تابان ز مه روی تو بیچیزی نیست