تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۹۸ - خط سبزی تماشا کردم از رخسار گلگونش
خط سبزی تماشا کردم از رخسار گلگونش
نخواندم لیکن از انداز پی بردم به مضمونش
مدان آسان طریق خانهٔ دیوانه ای عاقل
که می آید برون از عهدهٔ یک بر مجنونش؟
سیه ماری است زلف او که در تدبیر تسخیرش
بسی کردم نه جادو می کند کار و نه افسونش
نشد تار مخالف راست با من چرخ را هرگز
که او بد می نوازد من نمی رقصم به قانونش
کند یک سرمه دانش کار صد مینای پر می را
چو سازد با شراب غمزه زهر چشم افیونش
بلای قامتش کی می رسد با فتنهٔ چشمش
برابر کی شود روز قیامت با شبیخونش؟
شرابم می دهد تسکین خاطر در غم آن لب
سعیدا می پرستم کرد آخر لعل میگونش
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۲۷ - زند بر ابر نیسان طعن خشکی گوهر عاشق
زند بر ابر نیسان طعن خشکی گوهر عاشق
محیطی را نیارد در نظر چشم تر عاشق
بریدن ها نمایان است از غیر تو ای بدخو
که نقش بوریا باشد به پهلو جوهر عاشق
ز بالینش چه گویم کوه را سرگشته می سازد
به نرمی طعنه زد بر سنگ خارا بستر عاشق
چه می دانی تو با ما نیش آن مژگان چه می گوید
نداند کس بجز عاشق زبان خنجر عاشق
به هر جا نوخطی دیدم گرفتم نسخهٔ او را
نباشد جز خط خوبان [خطی] در دفتر عاشق
چرا شوریده دایم می رود دریا نمی دانم
مگر افکنده بی باکی در او خاکستر عاشق
سرت گردم برای چشم زخم و عطر بزم تو
نمی سوزد بجز دل چیز دیگر مجمر عاشق
سعیدا غیر چشم مست و مژگان سیاه او
نباشد حکم کس فرمان روا در کشور عاشق
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۶۲ - برون می آورد از دل کدورت را می نابم
برون می آورد از دل کدورت را می نابم
تدارک می کند تلخی هجران را شکر خوابم
من از آن جوهر ذاتی که دارم کم نمی گردم
چه شد چون تیغ، گردون گر در آتش می دهد آبم
به زلفش گر ندارم نسبتی خود از چه رو طالع
گهی دارد پریشان گه مشوش گاه بیتابم
اگر بادم برد پیچیده خواهد برد خاکم را
وگر سیلم برد می افکند در دست گردابم
اگر تیغم زنی بر سر چو کوه از جا نمی جنبم
چو یوسف می روم گر افکنی در چاه سیمابم
سعیدا جز حضور دل عبودیت نمی دانم
از آن روزی که شد ابروی جانان طاق محرابم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۶۶ - گذشتم از سر جان سوی جانان بیشتر رفتم
گذشتم از سر جان سوی جانان بیشتر رفتم
من این ره را ز پای افتادم و بی درد سر رفتم
فزونتر می شود غم هر که در تدبیر می افتد
زدم چون دست و پا از وهم در گل بیشتر رفتم
ز روی سنگ نقش کنده هرگز برنمی خیزد
در این اندیشه ام از یاد آن دل چون به در رفتم
چو بدمستی قیامت بیند و از خواب برخیزد
لبی خشک آمدم در عالم و با چشم تر رفتم
نه چون خورشید سیرانم سعیدا بی اثر باشد
نخواهم رفت از دل ها چه شد گر از نظر رفتم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۷۱ - به چوگانش اگر سر گو نمی کردم چه می کردم
به چوگانش اگر سر گو نمی کردم چه می کردم
اگر جان خاک راه او نمی کردم چه می کردم
نه عالم آن وفا دارد نه جنت آن صفا دارد
اگر جان بر سر آن کو نمی کردم چه می کردم
پی اثبات شمشیری که خونم ریخت آن بدخو
اشارت گر به آن ابرو نمی کردم چه می کردم
سویدای دل و سویدای دین و کار ایمان را
از آن گیسو اگر یکسو نمی کردم چه می کردم
چو آن نازک میان را خواستم در دل کشم صورت
خیال خویش را چون مو نمی کردم چه می کردم
سعیدا روبرو چون کرد با دنیا مرا دوران
چو او با او اگر نیرو نمی کردم چه می کردم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۷۵ - به غیر از دانهٔ دل ز آب چشمش سبزتر دارم
به غیر از دانهٔ دل ز آب چشمش سبزتر دارم
نه هر تخمی که کردم زیر خاک امید بردارم
مرا در راه تقدیر و قضا تسلیم باید بود
که از او هر چه بینم دست بر بالای سر دارم
سراغ دل به غیر از موی او از کس نمی گیرم
که ز این گم گشته،‌ زلف او خبر دارد خبر دارم
دلم آیینهٔ حق است من عکس جمال او
چو با من او نظر دارد منش با او نظر دارم
سعیدا از رخ خورشید مانندش نمی ترسم
ز زلف و کاکل و چشم سیاه او حذر دارم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۷۸ - چو بلبل از خس و خار چمن کاشانه ای دارم
چو بلبل از خس و خار چمن کاشانه ای دارم
برای برق حسن گل عجایب خانه ای دارم
نه در شهر است آرامش نه در صحراست تمکینش
نمی دانم چه سازم خاطر دیوانه ای دارم
تو مشغولی به خویش ای زاهد و من فارغم از خود
تو تسبیحی به کف داری و من پیمانه ای دارم
حکایت های من از پا دراندازد جهانی را
ز سر گر بگذری از سرگذشت افسانه ای دارم
از آن سررشتهٔ کارم سری بر روشنی دارد
که همچون شمع، من در سوختن پروانه ای دارم
در آن وادی که مجنونش منم ای سیل بی منت
گذارت گر بدان جا اوفتد ویرانه ای دارم
شکستی دل سعیدا را و با بیگانه ای می خوردی
نگفتی هیچ از خود بی خبر دیوانه ای دارم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۷۹ - به دل، ‌داغ غم عشق بت پرکینه ای دارم
به دل، ‌داغ غم عشق بت پرکینه ای دارم
نه داغ است این که از جان رونما آیینه ای دارم
چو مشکم نکهت «فقر سواد الوجه» می آید
از آن چون نافه بر تن خرقهٔ پشمینه ای دارم
تو ای زاهد ملمع کرده ای دلق ریایی را
من از لمعات داغ او مصفا سینه ای دارم
اگرچه تلخ دارد فکر شنبه کام طفلم را
ولی از قند شیرین تر شب آدینه ای دارم
ز بس کردم صفا در یاد آن معنی دل خود را
به تصویر خیالش خلوت آیینه دارم
گدایم گرچه در صورت سعیدا لیک در معنی
ز داغ بی شمار عشق او گنجینه ای دارم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۸۰ - به بوی زلف جانان پیچ و تاب ساکنی دارم
به بوی زلف جانان پیچ و تاب ساکنی دارم
چو بخت خویشتن امروز خواب ساکنی دارم
ز سردی های اوضاع فلک طبعم نمی جوشد
در این مینای سنگین دل شراب ساکنی دارم
نمی ریزم به روی خاک هر در اشک حاجت را
صدف آسا درون سینه آب ساکنی دارم
چو کوه از جای خود در دامن صحرا نمی جنبم
نه مجنونم سرابم اضطراب ساکنی دارم
ز یاد اهل رفتنم را کس نمی بیند
چو عمر بی وفا من هم شتاب ساکنی دارم
به یاد خال آن عارض که صد خرمن ز دل دارد
چو مور تنگدل با خود حساب ساکنی دارم
خیال روی او از دل سعیدا برنمی خیزد
در این ویرانه دایم آفتاب ساکنی دارم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۸۱ - تنی چند بید لرزان و روان ساکنی دارم
تنی چند بید لرزان و روان ساکنی دارم
زمین بی قرار و آسمان ساکنی دارم
نمی آید ز ضعف تن، خدنگ آه من تا لب
که از دست توانایی کمان ساکنی دارم
چو گل در غنچهٔ طبعم به صد رنگ است حرف اما
به هنگام سخن گفتن زبان ساکنی دارم
چو تصویرم نباشد اختیار پیش و پس رفتن
به دست نارسای خود عنان ساکنی دارم
نه چون بلبل دل هر غنچه را خون کرده ام دایم
نسیم آسا به گوش گل فغان ساکنی دارم
به امیدی که بوی پیرهن از مصر می آید
در این وادی به هر جا کاروان ساکنی دارم
سعیدا هیچ گه بی غم ندیدم خاطر خود را
در این ویرانه دایم میهمان ساکنی دارم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۸۲ - به گرد کوی جانان های های ساکنی دارم
به گرد کوی جانان های های ساکنی دارم
چو پای مور در این ره صدای ساکنی دارم
رفاقت با چو من مشکل بود کس را در این وادی
که دستی بر کمر چون کوه و پای ساکنی دارم
به هر دم [آرزویی] سد راه خویش می بینم
چو می آیم به سرمنزل هوای ساکنی دارم
نمی ماند نهان در خاک مشت استخوان من
که چون همت به دوش خود همای ساکنی دارم
چه شد چون غنچه اوراق دل من گر پریشان شد
درون پردهٔ دل دلربای ساکنی دارم
نمی دانم سعیدا کی خزان رفت و بهار آمد
در این وادی چو نی برگ و نوای ساکنی دارم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۸۵ - نگیرم گوشه از راه خدنگت گر گمان باشم
نگیرم گوشه از راه خدنگت گر گمان باشم
زمین بوس تو می آرم بجا گر آسمان باشم
خبردار از تو می گردم چو از خود بی خبر گردم
نشانت می توانم داد چون من بی نشان باشم
سرافرازی توانم کرد با گردون در این میدان
گر اول قابل قربان تیغ امتحان باشم
به نام خود توانم گشت عالمگیر در عالم
چو عنقا من هم از چشم خلایق گر نهان باشم
بزن آتش سعیدا در جهان رنگ و بو آخر
چو بلبل چند در فکر و غم این آشیان باشم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۸۹ - ندارد منت بار لباس از هیچ کس دوشم
ندارد منت بار لباس از هیچ کس دوشم
نباشد چون کمان غیر از خدنگ غم در آغوشم
چو افلاطون به وحدت سال ها در خم کنم مسکن
چو می با خام طبعان و هواخواهان نمی جوشم
به چندین جامهٔ ارزق که ای زاهد به برداری
تو عیب من نمی پوشی و من عیب تو می پوشم
ز خود رفتم نرفتم هیچ گه از یاد [و] فکر غم
بسی گشتم چو دیدم در دل شادی فراموشم
به فریاد کجا خم می رسد یا شیشه یا ساغر
مگر دریا شود می تا کند یک لحظه مدهوشم
ز حرف سخت سنگ کودکان بهتر که از دردش
نشد پر خاطر دیوانه ز این پر شد از آن گوشم
شب وصلش نبودم باخبر از نشئهٔ مجلس
سعیدا بر دل امروز یاد صحبت دوشم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۷ - منم نادان تو دانایی چه گویم
منم نادان تو دانایی چه گویم
ز حال دل که بینایی چه گویم
ز دست نارسا و بخت کوتاه
به پیشت سرو بالایی چه گویم
دلم را جستجویت تشنه تر کرد
سحاب لطف و دریایی چه گویم
تو را می خوانم و جان می کنم صرف
اگر خود بی طلب آیی چه گویم
از آن لب شکوه ها دارم نهانی
برآید گر تمنایی چه گویم
شکایت های چشم می پرستت
به خود هرگز نمی آیی چه گویم
تو کردی در جهان اسرار ما فاش
سعیدایی سعیدایی چه گویم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۸ - به روی سینه سیل اشک باز از دیده برگردان
به روی سینه سیل اشک باز از دیده برگردان
بزن جاروب مژگان را و از دل گرد غم بنشان
اگر خواهی به چشم کم نبیند هر که پیش آید
چو تیغ مغربی شو از لباس عاریت عریان
مکن عیبم اگر تبعیت مردم نمی سازدم
خلاف عادت ایشان بود آیین درویشان
غبار جادهٔ کویت شدم ای آبروی جان
قدم بر فرق من بگذار و گرد از روی خود بنشان
چرا زان پیشتر تن بر قضا ندهی که تقدیرش
سرت را گوی بازی سازد و دستت کند چوگان
مکن با بدگهر مضبوط پیوند محبت را
که نتوانی کنی با چین پیشانی دگر سوهان
مبادا نفس و شیطان آشنا گردد به یکدیگر
که یوسف را برد چون متفق شد گرگ با چوپان
چرا زاهد نسازی باز دکان نصحیت را
ز خوبان بلاانگیز خالی دیده ای میدان؟
بگوییدش به آن خورشید را تا چند خواهد بود
سعیدا در هوای مهر او چون ذره سرگردان؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۹ - چه سرها از یقین شد گوی در میدان درویشان
چه سرها از یقین شد گوی در میدان درویشان
به بازی هم نشد خم هیچ گه چوگان درویشان
چو شاهان ستمگر یوم دین در دست مظلومی
نخواهد شد گریبان، گوشهٔ دامان درویشان
بود خورشید، داغ و برق، آه و ماه، نور دل
چه کم دارد ز گردون سینهٔ عریان درویشان
دل خونین دلان صدپاره شد در ذکر و فکر او
بود این در طریقت سبحهٔ مرجان درویشان
در استغنا و همت از فلک با کم نمی آرد
تن از ازرق لباس بی سر و سامان درویشان
در اقلیم فنا گر پادشاهی آرزو داری
میا زینهار بیرون از خط فرمان درویشان
مناسب تر از این گیتی ندارد روبرو با هم
جمال پاک یار و دیدهٔ حیران درویشان
ز ویرانی صفای خانهٔ ویران دو بالا شد
که خورشید است روز و ماه، شب مهمان درویشان
از این سودای ایشان گرچه سودی کس ندید اما
ندارد یاد هم آخر کسی نقصان درویشان
کجا آید به چشم اهل ظاهر رتبهٔ ایشان
که بیرون از تصورها بود جولان درویشان
حذر کن ز آه درویشان به قول مولوی رومی
که از سندان گذر دارد سر پیکان درویشان
نعیما ای سعیدا شد نعیم نور چشم تو
به این نور است دیگر بعد از این سیران درویشان
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۲۱ - بیفتی گر ز پا در راه دل سر می توان گشتن
بیفتی گر ز پا در راه دل سر می توان گشتن
نهی گر سر به پای خویش سرور می توان گشتن
چو ابراهیم فرزندی مگر آید برون ز این در
به آن امید، سالی چند آذر می توان گشتن
بزن بر خاک، در راه یقین یکبارگی خود را
چو قلب صاحب دل بی گمان زر می توان گشتن
چو سنجیدیم انصاف فقیه و شیخ و زاهد را
مسلمانی اگر این است کافر می توان گشتن
اگر دور است راه پارسایی جانب دیگر
سعیدا می توان چرخی زد و برمی توان گشتن
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۲۴ - به آن سرو سهی قد یاد صهبا می توان کردن
به آن سرو سهی قد یاد صهبا می توان کردن
به آن پیمان شکن عیش دو بالا می توان کردن
صفای سینهٔ عشاق را منکر که می گردد
بر این کاغذ، محبت نامه انشا می توان کردن
اگرچه بوسه زان لب آرزو کردن خطا باشد
ولیکن با وجود آن تمنا می توان کردن
برآ امروز مست از خانه محشر را تماشا کن
ز امشب مگذران که فردا می توان کردن
ندارد پیر ما می را بجز رندان روا ور نی
فلک را از می گلرنگ رسوا می توان کردن
به مسجد من برای زاهد و عابد نمی آیم
ز دست اهل دنیا ترک عقبا می توان کردن
چو می خونم حلالش باد آن قتال عاشق را
دلش سنگ است اما سنگ مینا می توان کردن
چه شد خون گریه دارد بلبل از هجران گل سهل است
برای خاطر محبوب، خون ها می توان کردن
اگر رامم شود آن کفر مشرب دین [چها ] باشد
گذشتن می توان ز ایمان و سودا می توان کردن
به بوی پیرهن یعقوب بینا شد چه دور است این
به امید جمالش دیده بینا می توان کردن
اگر زان لعل لب بوسی سعیدا رزق ما گردد
تکلف بر طرف بی حرف حلوا می توان کردن
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۳۰ - دمی در پای خم سرمان و بحر و بر تماشا کن
دمی در پای خم سرمان و بحر و بر تماشا کن
بیا و آنچه جم می دید در ساغر تماشا کن
میان ابروی جانان عجب جنگی است پیوسته
کمان و تیر و تیغ و دشنه و خنجر تماشا کن
در این زندان هشیاری چه خود را مبتلا داری
بیا در بزم مستان عالم دیگر تماشا کن
به دل کلک خیالت هر نفس نقش دگر بندد
حساب جمع و خرج خود در این دفتر تماشا کن
به هر رنگی که می داری به یکرنگی برآرم دم
چو منصورم در آتش سوز و خاکستر تماشا کن
سعیدا دیده ای در خویش جانان را ولی مبهم
قدم نه پیشتر از خویش، نیکوتر تماشا کن
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۴۵ - به دل ها ناوک انداز است دایم ابروان تو
به دل ها ناوک انداز است دایم ابروان تو
جدا هرگز ندیدم تیر مژگان از کمان تو
به غیر از خویش رفتن چارهٔ دیگر نمی بینم
که باشد بی نشانی یک نشانی از نشان تو
اگرچه پیش از این نشنیده بودم زان دهان حرفی
دهانی کرده اند امروز مردم از زبان تو
فلک کی می تواند شرح الوان نعم کردن
که یک پیچی است و اگر دیده از دستار خوان تو
معانی را ز جیب غیب با این پاک دامانی
کشیده در طلسم صورتش سحر بیان تو
تو را در خواب می دیدم که خورشید آمدم بر سر
گشودم چشم و از بی طاقتی کردم گمان تو
بجز اقلیم ملک دل نمی تازد دگر جایی
که غیر از دل نمی گنجد غم صاحبقران تو
نباشد خاطر جمعی سراسر در جهان کس را
نروید جز گل آشفتگی در بوستان تو
مذاقم را به انده دایه می پرورد و می گفتم
نشیند لذت غم تا به مغز استخوان تو
بیا و کافرم کن وانگهان زن تیغ بر فرقم
گذشتم از سر ایمان و جان خود، به جان تو
نه در وصلت قرار و نی به هجرت صبر و تمکینی
سعیدا کرده ام در هر دو حالت امتحان تو