تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۸ - ای تو ترش کرده رو، تا که بترسانی‌ام
ای تو ترش کرده رو، تا که بترسانی‌ام
بسته شکرخنده را تا که بگریانی‌ام
ترش نگردم از آنک، از تو همه شکرم
گریه نصیب تن است، من گهر جانی‌ام
در دل آتش روم، تازه و خندان شوم
همچو زر سرخ از آنک جمله زر کانی‌ام
در دل آتش اگر غیر تو را بنگرم
دار مرا سنگسار زانچه من ارزانی‌ام
هیچ نشینم به عیش، هیچ نخیزم به پا
جز تو که برداری‌ام، جز تو که بنشانی‌ام
این دل من صورتی گشت و به من بنگرید
بوسه‌ همی‌داد دل بر سر و پیشانی‌ام
گفتم ای دل بگو، خیر بود، حال چیست؟
تو نه که نوری همه؟ من نه که ظلمانی‌ام
ور تو منی، من توام، خیرگی از خود ز چیست؟
مست بخندید و گفت دل که‌ نمی‌دانی‌ام
رو، مطلب تو محال، نیست زبان را مجال
سورهٔ کهفم که تو خفته فروخوانی‌ام
زود بر او درفتاد صورت من پیش دل
گفت بگو راست ای صادق ربانی‌ام
گفت که این حیرت از منظر شمس حق است
مفخر تبریزیان، آن که درو فانی‌ام
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۱۹ - پیش‌ترآ، می لبا تا همه شیدا شویم
پیش‌ترآ، می لبا تا همه شیدا شویم
پیش‌ترآ، گوهرا تا همه دریا رویم
دست به هم وادهیم، حلقه صفت جوق جوق
جمع، معلق‌زنان، مست به دریا دویم
بر لب دریای عشق، تازه بروییم باز
های که چون گلستان، تا به ابد ما نویم
وز جگر گلستان، شعلهٔ دیگر زنیم
چون زرخ آتشین، مایهٔ صد پرتویم
جوهر ما رو نمود، لیک از آن سوی بحر
آه که تو زین سوی، آه که ما زان سویم
شاه سوارا به سر تاج بجنبان چنین
تاج تو را گوهریم، اسپ تو را ما جویم
بر سر دارش کنیم هر که بگوید یکیم
آتش اندر زنیم، هر که بگوید دویم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۰ - بار دگر ذره‌وار، رقص کنان آمدیم
بار دگر ذره‌وار، رقص کنان آمدیم
زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم
بر سر میدان عشق، چون که یکی گو شدیم
گه به کران تاختیم، گه به میان آمدیم
عشق نیاز آورد، گر تو چنانی رواست
ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم
خواجهٔ مجلس تویی، مجلسیان حاضرند
آب چو آتش بیار، ما نه بنان آمدیم
شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو
چون که به جان آمدیم، زود به جان آمدیم
شمس حق این عشق تو، تشنهٔ خون من است
تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم
جز نمکت نشکند شورش تبریز را
فخر زمین در غمت، شور زمان آمدیم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۲۱ - خوش سوی ما آدمی، زانچه که ما هم خوشیم
خوش سوی ما آدمی، زانچه که ما هم خوشیم
آب حیات توایم، گر چه به شکل آتشیم
تو جو کبوتر بچه، زادهٔ این لانه‌یی
گر تو نیایی به خود، مات ازین سو کشیم
حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیم
مست می‌اش می­شویم، باده ازو می‌چشیم
تیزروان همچو سیل، گر چه چو که ساکنیم
نعره‌زنان همچو رعد، گر چه چنین خامشیم
جان چو دریا تو راست، بر کف خود نه بیا
گر چه که ما همچو چرخ، بی‌گنهی می‌کشیم
زان سوی این پنج حس نوبت ما پنج کن
کان سوی این شش جهت، خسرو این هر ششیم
در پی سرنای عشق، تیزدم و دل­نواز
کز رگ جان همچو چنگ، بهر تو در نالشیم
صحت دعوی عشق، مسند و بالش مجو
ما نه چو رنجورکان، عاشق آن بالشیم
نور فلک شمس دین، مفخر تبریز، ما
از رخ آن آفتاب، چرخ درون، مه وشیم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۵ - مست شدی عاقبت، آمدی اندر میان
مست شدی عاقبت، آمدی اندر میان
مست ز خود می‌شوی، کیست دگر در جهان؟
عاقبه الامر رست مرغ فلک از قفص
عاقبه الامر جست تیر مراد از کمان
چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیم؟
چند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان؟
بازرسید از الست، کار برون شد ز دست
فاش بود فاش مست، خاصه ز بوی دهان
دارد طامات ما، بوی خرابات ما
هست شرابات ما، از کف شاهنشهان
جملهٔ اجزای خاک، روح شد و جان پاک
عالم خاکش مخوان، مایهٔ اکسیر خوان
تو کمری، ما میان، یا تو میان ما کمر؟
گر کمری، گر میان،‌‌ بی‌تو مبا گرمیان
گاه به دزدی درآ، کیسهٔ دل را ببر
گاه مرا دزد گیر، گو که منم پاسبان
گه بربا همچو گرگ، برهٔ درویش را
گه سگ بر من گمار،‌ های ‌کنان چون شبان
چون تو ندیده‌ست کس، کس تویی ای جان و بس
نادره‌یی در جهان، اسب وفا درجهان
گر چه جهان است عشق، جان و جهان است عشق
گر چه نهان است یار، هست سر سر نهان
چشم تو با چشم من گفت چه مطمع کسی
هم بخوری قند ما، هم ببری ارمغان
هر تن و هر جان که هست خاک تو بوده‌ست مست
غافلشان کرده‌یی، زان هوس‌‌ بی‌نشان
باز چو ناگه کنی سلسله جنبانی‌یی
شور برآرد به کبر، از جهت امتحان
کافر و مومن مگو، فاسق و محسن مجو
جمله خراب تواند، بر همه افسون بخوان
کیست که مست تو نیست؟ عشوه پرست تو نیست؟
مهرهٔ دست تو نیست، دست کرم برفشان
سخت تر از کوه چیست؟ چون که به تو بنگریست
زنده شد، از عشق زیست، شهره شد اندر زمان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۶ - خواجه غلط کرده‌یی در روش یار من
خواجه غلط کرده‌یی در روش یار من
صد چو توهم گم شود، در من و در کار من
نبود هر گردنی، لایق شمشیر عشق
خون سگان کی خورد، ضیغم خون خوار من؟
قلزم من کی کشد تختهٔ هر کشتی‌یی؟
شورهٔ تو کی چرد زابر گهربار من؟
سر بمگردان چنین، پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد، در جو انبار من؟
خواجه به خویش آ یکی، چشم گشا اندکی
گر چه نه بر پای توست، اندک و بسیار من
گفت که عاشق چرا مست شد و‌‌ بی‌حیا؟
باده حیا کی هلد؟ خاصه ز خمار من
فتنهٔ گرگی شده، هم دغل و مکر او
دام وی از وی کند، قانص عیار من
بر سر بازار او، گرگ کهن کی خرند؟
هر طرفی یوسفی زنده به بازار من
همچو تو جغدی کجا باغ ارم را سزد؟
بلبل جان هم نیافت راه به گلزار من
مفخر تبریزیان شمس حق و دین، بگو
بلکه صدای تو است این همه گفتار من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۷ - یار شو و یار بین، دل شو و دلدار بین
یار شو و یار بین، دل شو و دلدار بین
در پی سرو روان چشمه و گلزار بین
برجه و کاهل مباش، در ره عیش و معاش
پیش کشی کن قماش، رونق تجار بین
جملهٔ تجار ما، اهل دل و انبیا
هم ره این کاروان، خالق غفار بین
آمد محمود باز، بر در حجره‌ی ایاز
عشق گزین عشق باز، دولت بسیار بین
خاک ایازم که او، هست چو من عشق خو
عشق شود عشق جو، دلبر عیار بین
سنت نیکوست این، چارق با پوستین
قبله کنش بهر شکر، باقی از ایثار بین
ساعت رنج و بلا، چارق بین می‌شوی
بی‌مرضی خویش را خسته و بیمار بین
چارق ما نطفه دان، خون رحم پوستین
گوهر عقل و بصر، از شه بیدار بین
گوهر پیشین بنه، تا کندت میر ده
کهنه ده و نو ستان، دانه ده، انبار بین
تا نگری در زمین، هیچ نبینی فلک
یک دمه خود را مبین، خلعت دیدار بین
این سخن درنثار، هم به سخن ده سپار
پس تو ز هر جزو خویش، نکته و گفتار بین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۸ - با رخ چون مشعله، بر در ما کیست آن؟
با رخ چون مشعله، بر در ما کیست آن؟
هر طرفی موج خون، نیم شبان چیست آن؟
در کفن خویشتن، رقص کنان مردگان
نفخهٔ صور است یا عیسی ثانی‌ست آن؟
سینهٔ خود باز کن، روزن دل درنگر
کآتش تو شعله زد، نی خبر دی‌ست آن
آتش نو را ببین، زود درآ چون خلیل
گر چه به شکل آتش است، بادهٔ صافی‌ست آن
یونس قدسی تویی، در تن چون ماهی‌یی
بازشکاف و ببین کین تن ماهی‌ست آن
دلق تن خویش را بر گرو می بنه
پاک شوی پاک باز، نوبت پاکی‌ست آن
باده کشیدی ولیک، در قدحت باقی‌ست
حملهٔ دیگر که اصل جرعهٔ باقی‌ست آن
دشنهٔ تیز ار خلیل بنهد بر گردنت
رو بمگردان که آن شیوهٔ شاهی‌ست آن
حکم به هم درشکست، هست قضا در خطر
فتنهٔ حکم است این، آفت قاضی‌ست آن
نفس تو امروز اگر وعدهٔ فردا دهد
بر دهنش زن، از آنک مردک لافی‌ست آن
باده فروشد ولیک، باده دهد جمله باد
خم نماید ولیک، حق نمک نیست آن
ما ز زمستان نفس، برف تن آورده‌ایم
بهر تقاضای لطف، نکتهٔ کاجی‌ست آن
مفخر تبریزیان، شمس حق ای پیش تو
طاق و طرنب دو کون، طفلی و بازی‌ست آن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۵۹ - گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
آمد آن گل عذار، کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم، جان گلستان منم
حضرت چون من شهی، وان گه یاد فلان؟
دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی
نای منی هین مکن از دم هر کس فغان
پیش چو من کیقباد، چشم بدم دور باد
شرم ندارد کسی یاد کند از کهان؟
جغد بود کو به باغ، یاد خرابه کند
زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان
چنگ به من درزدی، چنگ منی در کنار
تار که در زخمه‌‌ام ‌‌سست شود، بگسلان
پشت جهان دیده‌یی، روی جهان را ببین
پشت به خود کن که تا روی نماید جهان
ای قمر زیر میغ، خویش ندیدی، دریغ
چند چو سایه دوی در پی این دیگران؟
بس که مرا دام شعر، از دغلی بند کرد
تا که زدستم شکار جست سوی گلستان
در پی دزدی بدم، دزد دگر بانگ کرد
هشتم، بازآمدم، گفتم و هین چیست آن؟
گفت که اینک نشان، دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد، آن دغل کژنشان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۰ - یک غزل آغاز کن، بر صفت حاضران
یک غزل آغاز کن، بر صفت حاضران
ای رخ تو همچو شمع، خیز درآ در میان
نور ده آن شمع را، روح ده این جمع را
از دو رخ همچو شمع، وز قدح همچو جان
سوی قدح دست کن، ما همه را مست کن
زان که کسی خوش نشد، تا نشد از خود نهان
چون شدی از خود نهان، زود گریز از جهان
روی تو واپس مکن جانب خود، هان و هان
این سخن همچو تیر، راست کشش سوی گوش
تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان؟
بس کن از اندیشه بس، کو گودت هر نفس
کی عجب آن را چه شد؟ اه چه کنم؟ کو فلان؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۱ - بوسه بده خویش را، ای صنم سیم‌تن
بوسه بده خویش را، ای صنم سیم‌تن
ای به خطا، تو مجوی خویشتن اندر ختن
گر به بر اندرکشی، سیم‌بری چون تو کو؟
بوسهٔ جان بایدت، بر دهن خویش زن
بهر جمال تو است، جندرهٔ حوریان
عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن
پردهٔ خوبی تو، شقهٔ زلف تو است
ورنه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن
آمد نقاش تن، سوی بتان ضمیر
دست و دلش درشکست، باز بماندش دهن
این قفص پرنگار، پردهٔ مرغ دل است
دل تو بنشناختی از قفص دل شکن
پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک
سجده درآمد ملک، گشت به دل مفتتن
واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشق
پیش نشستی به لطف کی چلپی کیمسن
چشم شدی غیب بین، گر نظر شمس دین
مفخر تبریزیان، بر تو شدی غمزه زن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۲ - سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
سیر مشو هم تو نیز، زین دل آگاه من
مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من
هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من
درشکنم کوزه را، پاره کنم مشک را
روی به دریا نهم، نیست جز این راه من
چند شود تر زمین از مدد اشک من؟
چند بسوزد فلک از تبش و آه من؟
چند بگوید دلم، وای دلم، وای دل
چند بگوید لبم راز شهنشاه من؟
رو سوی بحری کز و هر نفسی موج موج
آمد و اندر ربود خیمه و خرگاه من
آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه‌ام
یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من
زاب رخ یوسفی خرمن من سیل برد
دود برآمد ز دل، سوخته شد کاه من
خرمن من گر بسوخت، باک ندارم، خوشم
صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من
عقل نخواهم، بس است دانش و علمش مرا
شمع رخ او بس است در شب‌‌ بی‌گاه من
گفت کسی کین سماع جاه و ادب کم کند
جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من
در پی هر بیت من گویم پایان رسید
چون ز سرم می‌برد آن شه آگاه من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۳ - ای رخ خندان تو، مایهٔ صد گلستان
ای رخ خندان تو، مایهٔ صد گلستان
باغ خدایی درآ، خار بده، گل ستان
جامهٔ تن را بکن، جان برهنه ببین
جان برهنه خوش است، تا چه کنی جامه دان؟
هین که نه‌یی‌‌ بی‌زبان پیش چنین جان‌ها
قصهٔ نی‌‌ بی‌زبان، نعرهٔ جان‌‌ بی‌دهان
آمد امروز یار، گفت سلام علیک
چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان
خسرو خوبان بخواست، از صنمان سرخراج
خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان
لعل لب او که دور از لب و دندان تو
خواند فسون‌های ‌عشق، خواجه ببین این نشان
آمد غماز عشق، گفت درین گوش من
یار میان شماست، خوب و لطیف و نهان
دامن دل را کشید، یار به یک گوشه‌یی
گوشهٔ بس بوالعجب، زان سوی هفت آسمان
گفت تورایم ولیک، هر که بگوید ز من
شرح دهد از لبم، ده بزنش بر دهان
وان که بگوید ز تو، برد مرا و تو را
و ان که بگوید ز من، دور شد از هر دوان
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۴ - باز فروریخت عشق، از در و دیوار من
باز فروریخت عشق، از در و دیوار من
باز ببرید بند، اشتر کین دار من
بار دگر شیرعشق، پنجهٔ خونین گشاد
تشنهٔ خون گشت باز، این دل سگسار من
باز سر ماه شد، نوبت دیوانگی‌ست
آه که سودی نکرد، دانش بسیار من
بار دگر فتنه زاد، جمرهٔ دیگر فتاد
خواب مرا بست باز، دلبر بیدار من
صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد
کار مرا یار برد، تا چه شود کار من
سلسلهٔ عاشقان با تو بگویم که چیست
آنک مسلسل شود طرهٔ دلدار من
خیز، دگربار خیز، خیز که شد رستخیز
مایهٔ صد رستخیز، شور دگربار من
گر ز خزان گلستان، چون دل عاشق بسوخت
نک رخ آن گلستان، گلشن و گلزار من
باغ جهان سوخته، باغ دل افروخته
سوخته اسرار باغ، ساخته اسرار من
نوبت عشرت رسید، ای تن محبوس من
خلعت صحت رسید ای دل بیمار من
پیر خرابات هین، از جهت شکر این
رو گرو می بنه خرقه و دستار من
خرقه و دستار چیست؟ این نه زدون همتی‌ست؟
جان و جهان جرعه‌یی‌ست از شه خمار من
داد سخن دادمی، سوسن آزادمی
لیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من
شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری‌ست
نیست ز دلال گفت رونق بازار من
عربدهٔ قال نیست، حاجت دلال نیست
جعفر طرار نیست جعفر طیار من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۵ - باز درآمد ز راه، فتنه برانگیز من
باز درآمد ز راه، فتنه برانگیز من
باز کمر بست سخت، یار به استیز من
مطبخ دل را نگار، باز قباله گرفت
می شکند دیگ من، کاسه و کفلیز من
خانه خرابی گرفت زان که قنق زفت بود
هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من
راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو
جمله افق را گرفت ابر شکرریز من
سر کن ای بوالفضول ای ز کشاکش ملول
جاذبه خیزان او، منگر در خیز من
منت او را که او منت و شکر آفرید
کز کف کفران گذشت مرکب شبدیز من
رست رخم ازعبس، کاسه ز ننگ عدس
آخر کاری بکرد اشک غم آمیز من
اصل همه باغ‌ها، جان همه لاغ‌ها
چیست اگر زیرکی؟ لاغ دلاویز من
ای خضر راستین، گوهر دریاست این
از تو درین آستین همچو فراویز من
چون که مرا یار خواند، دست سوی من فشاند
تیز فرس پیش راند خاطر سرتیز من
چند نهان می‌کنم، شمس حق مغتنم
خواجگی‌یی می‌کند خواجهٔ تبریز من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۶ - باز برآمد ز کوه، خسرو شیرین من
باز برآمد ز کوه، خسرو شیرین من
باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من
سورهٔ یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق
زان که مرا خوانده بود سورهٔ یاسین من
عقل همه عاقلان، خبره شود چون رسد
لیلی و مجنون من، ویسه و رامین من
در حسد افتاده‌ایم، دل به جفا داده‌ایم
جنگ که می‌افکند؟ یار سخن چین من
او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا
تازه کند دم به دم، کین تو و کین من
گوید کی عاشقان، رحم میارید هیچ
در کشش همدگر، از پی آیین من
یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان
آه که می‌نشنود یارب و آمین من
گوید تو کار خویش می‌کن و من کار خویش
این بده است از ازل یاسهٔ پیشین من
کار من آن کت زنم، کار تو افغان گری
عید منم، طبل تو، سخرهٔ تکوین من
بندهٔ این زاری‌ام، عاشق بیماری‌ام
کو نرود آن زمان از سر بالین من
راست رود سوی شه، جان و دلم همچو رخ
گر چه کند کژروی، طبع چو فرزین من
درگذر از تنگ من، ای من من ننگ من
دیده شدی آن من، گر نبدی این من
بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو
نقد عجب می‌برد دزد ز خرجین من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۷ - ای هوس عشق تو، کرده جهان را زبون
ای هوس عشق تو، کرده جهان را زبون
خیرهٔ عشقت چو من، این فلک سرنگون
می‌در و می‌دوز تو، می‌بر و می‌سوز تو
خون کن و می‌شوی تو خون دلم را به خون
چون که ز تو خاسته‌ست، هر کژ تو راست است
لیک بتا راست گو، نیست مقام جنون
دوش خیال نگار، بعد بسی انتظار
آمد و من در خمار، یا رب چون بود، چون
خواست که پروا کند، روی به صحرا کند
باز مرا می‌فریفت از سخن پرفسون
گفتم والله که نی، هیچ مساز این بنا
گر عجمی، رفت نیست، ور عربی، لایکون
در دل شب آمدی، نیک عجب آمدی
چون بر ما آمدی، نیست رهایی کنون
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۸ - بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین
بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین
باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین
دشمن جان‌های ‌ماست دوستی دوستان
مادر فتنهٔ شده‌ست حامله یا مسلمین
آفت عالم شده‌ست ماه رخی زهره سوز
فتنهٔ آدم شده‌ست سنبله یا مسلمین
لاف ز شه می‌زند، سکه ز مه می‌زند
بر سر ره می‌زند قافله یا مسلمین
ای شده شب روز ما، زان که دل افروز ما
از رخ ما برفروخت مشعله یا مسلمین
چون خرد نیک پی، در چله شد پیش وی
جوش برآرد چو می در چله یا مسلمین
عشق چو آمد پدید، عقل گریبان درید
از پی‌‌ بی‌دل رسید مشغله یا مسلمین
بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماند
بر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین
ناله ز هجر و زوال خاست ز ذوق وصال
دان که بسی شکرهاست در گله یا مسلمین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۶۹ - بیش مکن همچنان، خانه درآ هم چنین
بیش مکن همچنان، خانه درآ هم چنین
ای ز تو روشن شده، صحن و سرا هم چنین
بادهٔ جان خورده‌یی، دل ز جهان برده‌یی
خشم چرا کرده‌یی؟ چیست؟ چرا هم چنین؟
حلقه درآ روی باز، بر همه خوبان بتاز
سجده کنم در نماز روی تو را هم چنین
ای صنم خوش سخن حلقه درآ، رقص کن
عشق نگردد کهن، حق خدا هم چنین
هر که درین روزگار دارد او کار و بار
بنده شده‌ست و شکار یار مرا هم چنین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۰ - یا تو ترش کرده رو، مایه ده شکران
یا تو ترش کرده رو، مایه ده شکران
تنگ شکر می‌کشد تا بنهد در میان
سرکه فروشان هلا، سرکه بریزید زود
تا که عسل پر کند آن شه شکرلبان
سرکهٔ نه ساله را بهر خدا را بریز
چونک بریزی، بیا تا دهمت من نشان
طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهد؟
بلبل مست تو را شرط بود گلستان