تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۸۸ - هیچ در ملک جهان چون او پری رخسار نیست
هیچ در ملک جهان چون او پری رخسار نیست
اهرمن را بهتر از گیسوی او زنار نیست!
هر زمان چون شمع اندر خانه دل بینمش
سد راه آن پری هرگز در و دیوار نیست!
عرض حاجاتت حجاب عکس مطلب می شود
جز نفس آئینه دل را دگر زنگار نیست!
کیست باشد در شب هجران انیس و همدمش؟!
جز خیال لیلی در مجنون دگر غمخوار نیست!
در بیابان غمش از سر قدم باید تو را
این ره عشق است چون راه دگر هموار نیست!
ای صبا آهسته تر بگذر به آئین ادب
در حریم حرمت او هیچ کس را بار نیست!
می کنی طغرل کنون پرواز در اوج سخن
هیچ کس امروز مانند تو در اشعار نیست!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۸۹ - در طریق عشق کس را رهبری در کار نیست
در طریق عشق کس را رهبری در کار نیست
خانه آئینه را بام و دری در کار نیست
می کشد قلاب جذب عشق سویت دم به دم
بسمل شوق توام بال و پری در کار نیست
کی بود شیرازه در جزو کتاب عاشقان؟!
در سواد صفحه دل مسطری در کار نیست!
فرش تسلیم سجود خانقاه عشرتم
خطبه مینا گرین است منبری در کار نیست
در طلسم عنصر این چارسوی اعتبار
هیچ در سودای غم سیم و زری در کار نیست
کوه را هرگز گرانی از صدا مانع نشد
این بود تمکین اگر گوش کری در کار نیست
پهلوی عشاق باشد گرم سودای جنون
فرش مجنون است هامون بستری در کار نیست
می توان رفتن به همت از زمین در آسمان
بار عیسی گر همین باشد خری در کار نیست!
وه چه خوش گفتست طغرل بیدل بحر سخن
درد دل را بنده ام درد سری در کار نیست!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹۰ - بس که در قصر جهان آبادی از معمار نیست
بس که در قصر جهان آبادی از معمار نیست
جز فنا در خانه هستی دگر دیوار نیست!
عالمی سرگرم سودای خیال عالمند
هیچ کس از خواب غفلت یک دمی بیدار نیست!
بیش ازین در باغ و در گلشن منال ای عندلیب
رشته دلبستگی در رنگ این گلزار نیست!
وه چه نقد کاسدیم امرزو در دکان دهر
جنس ما را هیچ گاهی گرمی بازار نیست!
آرزوی مهر اطلس در دل ما کی بود؟!
فرش ما افتادگان جز سایه دیوار نیست!
نقد دکان خموشان مرهم زخم دل ا ست
در شکست موی چینی مومیا در کار نیست!
پرده مضراب غم دارد بم و زیر دگر
ناله عشاق در آهنگ موسیقار نیست!
حلقه زلفش بود سرمشق چوگان فسون
مرکزی دارد دل ما حاجت پرگار نیست!
زهر غم باشد به کامم طغرل از گیسوی او
حیرتی دارم که هرگز مهره در این مار نیست!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹۱ - حاجت من در دو عالم جز گل روی تو نیست
حاجت من در دو عالم جز گل روی تو نیست
روضه رضوان من غیر از سر کوی تو نیست!
از طواف کعبه و دیر و حرم ما را چه حظ؟!
مسجد و محراب من غیر از سر کوی تو نیست!
یکدمی آسوده نبود این دل مجروح من
لحظه ای خالی ز سودای تکاپوی تو نیست!
آب و تاب سنبل زلف بتان دیدم ولی
پیچ و تاب طره مرغوله موی تو نیست!
با نگاهی خانه دل را منور می کنی
وه که کحل دوستی در چشم جادوی تو نیست!
چشم عبرت را کشادم با تماشای چمن
قامت شمشاد همچون قد دلجوی تو نیست!
دیده ام امروز یک یک شاعران روزگار
شاعری چون طغرل زار و دعاگوی تو نیست!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹۳ - سرو نازش هر طرف با قامت دلجو گذشت
سرو نازش هر طرف با قامت دلجو گذشت
شور و غوغای جهان از گنبد مینو گذشت
در چمن سنبل ز خجلت سر به پیش افکنده بود
جانب گلشن مگر بوئی ازان گیسو گذشت؟!
در کمینگاه تغافل چشم او ره می زند
محمل نازش اگر از گوشه ابرو گذشت
دود آه عاشقان فواره بر گردون زند
گر سمند ناز او با جلوه از هر سو گذشت
هر سو مو بر تنم مانند خنجر می شود
گر سر موئی دلم را جز سر آن مو گذشت
آفتاب حسن پنداری که آمد در کسوف
تا سودا پیچ و تاب طره اش از رو گذشت
تا شدم طغرل ز تیر عشق او وحشت کمین
وحشتم اندر بیابان از رم آهو گذشت
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹۴ - شب که در دل عکس خورشید رخ او جا گرفت
شب که در دل عکس خورشید رخ او جا گرفت
ظلمت هر ذره ام باج از ید بیضا گرفت
سرفرازان را به عالم جو تواضع چاره نیست
درس تعلیم ادب می باید از مینا گرفت!
در طریق عشق از سعی طلب غافل مباش
موج با این جهد آخر دامن دریا گرفت!
کفر و ایمان هر دو یکسان است اندر چشم من
از می او بر سرم این نشئه تا بالا گرفت
سوزن مرهم اگر باریک از فکر من است
خار راه عشق را کی می توان از پا گرفت؟!
در دبستان جنون بودم به مجنون هم سبق
من مقیم شهر گشتم او ره صحرا گرفت
رحم نامد با تو هیچ از ناله های زار من
از دلت تعلیم سختی شیشه خارا گرفت
پرسش بیمار باید کرد گر خود دشمن است
هیچ نشنیدی سکندر چون سر دارا گرفت؟!
تا شدم رمز آشنای نقطه های بی نشان
صید معنی طغرلم از پنجه عنقا گرفت
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹۵ - آمد و در پیش من از ناز جولان کرد و رفت
آمد و در پیش من از ناز جولان کرد و رفت
خاطرم را همچو زلف خود پریشان کرد و رفت
بس که سیلاب سرشکم آمد از جوش غمش
قصر بنیاد دلم را سخت ویران کرد و رفت
دوش دیدم در چمن از ناز او را جلوه گر
دست ما اندر گریبان گل به دامان کرد و رفت
بودم ایمان اگر چه در پیغمبر حسنش ولی
کفر زلفش آمد و تاراج ایمان کرد و رفت
دیشب از لعل بدخشان شد حکایت لعل او
خنده ای از ناپسندی در بدخشان کرد و رفت
برقع از رخ برفکند و چهره خود را نمود
طاقت و صبر و قرارم بر دو سامان کرد و رفت
کرد با نیم نگه جان مرا از تن برون
مشکل سخت مرا بسیار آسان کرد و رفت
تا به عرض جلوه آمد در چمن روی گلش
بلبل شوریده را در باغ نالان کرد و رفت
ای خوشا طغرل که بیدل می سراید مصرعی
خانه دل در سر ره بود ویران کرد و رفت
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹۶ - سرو من باز آ که تا سرو خرامان بینمت
سرو من باز آ که تا سرو خرامان بینمت
هر طرف جولان نما تا مست جولان بینمت!
شد دلم پروانه اندر آتش شمع رخت
کز فروغ چهره بر آن رو چراغان بینمت
خاک شد در راه عشقت همچو من بسیار کس
از غبار عاشقان گردی به دامان بینمت!
نیست جز خاک درت دارالشفای خستگان
مرهمی در التیام زخم هجران بینمت!
دوش دیدم با هزاران جلوه چون طاوس باغ
همچو گل امروز با طرف گلستان بینمت
می زند مهر رخ از صبح بناگوش تو دم
آسمان حسن را خورشید تابان بینمت!
کی کند فکر فلاطون امتیاز نبض ما؟!
درد بی درمان غم را سخت درمان بینمت!
ای خوش آن مصرع که طغرل می سراید بیدلی
تا ابد یا رب عصای ناتوان بینمت!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹۸ - می کنم جان در غم او کندن جانم عبث
می کنم جان در غم او کندن جانم عبث
در وفایش عهد کردم عهد و پیمانم عبث!
ناله ام بشنید و تأثیری به گوش او نکرد
از فراقش گریه و فریاد و افغانم عبث!
دانه اشکم نشد سرسبز در باغ امید
در رهش شد قطره های چشم گریانم عبث
نیست از عشقش مرا سرمایه جز سامان غم
لیک در هجران او تمهید سامانم عبث!
چون سگان نان دادمش تا رام من گردد رقیب
حسرتا با این سگ دیوانه شد نانم عبث!
در مریض عشق بی درمانی درمان می شود
هیچ درمانی به دردم نیست درمانم عبث!
مقصدم زین نسخه طغرل آنکه ماند نام من
گر نماند نام من این نقش دیوانم عبث!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰۱ - گر چه در میخانه بر لب خنده ها دارد قدح
گر چه در میخانه بر لب خنده ها دارد قدح
چشم عبرت سوی این بزم فنا دارد قدح
در جهان صد شور از یک جام تقسیم ازل
هیچ می دانی که اندر دل چها دارد قدح؟!
در سلوک عشق اندر عشر تا باد جهان
کی به جز پیر صراحی مقتدا دارد قدح؟!
بس که سر تا پای دنیا دامگاه آفت است
بر شکست رنگ عشرت مومیا دارد قدح
چون خمار باده هر دم درگه افتادگی
از خیال قامت مینا عصا دارد قدح
دم به دم دست دعا بگشاده در بزم ادب
یک تواضع از صراحی التجا دارد قدح
پیش مینای طرب با ساز قل قل هر نفس
از زبان باده عرض مدعا دارد قدح
روز و شب طغرل مثال چنگ با قد نگون
از برای دختر رز ناله ها دارد قدح
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰۲ - باز از رنگ حنا شد پنجه دلدار سرخ
باز از رنگ حنا شد پنجه دلدار سرخ
رنگ دامان شفق آمد کنون پیکار سرخ
عالمی دارد خیال زخم تیغ ابرویش
کاش از خونم بود آن تیغ جوهردار سرخ!
هر کجا گر نغمه زیر و بم لعلش بود
ناخن مطرب شود از پرده آن تار سرخ
سوی ما دارد خرام آن رشک گلزار ارم
گلشن ما را بود امروز برگ و بار سرخ
سبزه لعلش بود اکنون برات زندگی
آه ازان روزی که پوشد آن پری رخسار سرخ!
ای که داری آرزوی مشهد عشاق او
می توان کردن گلوی خویش را ناچار سرخ
ما شهیدان را بود این خرقه خونین علم
زاهدان را گرچه باشد از تعصب عار سرخ
گر نباشد امتیاز دعوی باطل ز حق
کی شود از خون صدحلاج چوب دار سرخ؟!
آنقدر از دیده با یاد رخش خون ریختم
چهره ام گردیده از اشک ندامتبار سرخ
ای خوش آن مصرع که طغرل می سراید بیدلی
جامه ات زین خم نمی آید برون هر بار سرخ!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰۳ - تا خیال ابرویش کردم سرم آمد به یاد
تا خیال ابرویش کردم سرم آمد به یاد
یاد مژگانش نمودم خنجرم آمد به یاد
کوه را دیدم ز تمکین پای در دامن کشید
عبرتی می خواستم گوش کرم آمد به یاد
تا صبا مشاطه زد گیسوی سنبل را به باغ
زان شمیم گیسوی چون عنبرم آمد به یاد
مشتری نبود به نقد جنس شبهای غمم
عاقبت سودای روز محشرم آمد به یاد
تا بدیدم حلقه های زلف لیلی طلعتان
همچو مجنون داستان چنبرم آمد به یاد
می شنیدم از حدیث لعل جانبخشش سخن
معجزات عیسی پیغمبرم آمد به یاد
قوت شب های فراقم گشت یاقوت لبش
داشتم فکر دل او مرمرم آمد به یاد
دوش می کردم تماشای نیستان ادب
نال را در ناله دیدم پیکرم آمد به یاد
وه چه خوش گفتست طغرل بیدل بحر سخن
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۰ - آتش عشق که خاکم تحفه بر باد آورد
آتش عشق که خاکم تحفه بر باد آورد
ننگ هستی آبروی نیستی یاد آورد؟!
خامه می لغژد ز دستش از کمال لاغری
صورت ما بر قلم هر گه که بهزاد آورد
حلقه کن دام امید از حلقه گیسوی او
تا قضا نخچیر ما در دام صیادآورد
سر خط ما را سفیدی نیست این بخت سیه
شادکامی را کجا در طبع ناشاد آورد؟!
غیر زلفش دادرس نبود که در پایش فتد
مردم چشمش اگر آئین بیداد آورد
سبزه نبود بر لبش اندر کمال عاشقان
مرشد طور محبت خط ارشاد آورد!
می دهد از پرده «عشاق » آهنگ نوا
هر کجا ساز خود آن شوخ پریزاد آورد
یک چمن سنبل به دوش افکنده شمشاد قدش
از برای پایبند سرو آزاد آورد
می شود آگه سر موئی ز رمز زلف او
خویش را هر کس به زیر نخل شمشاد آورد
بانی چشم تو را نازم که در تعمیر دل
نسخه ای اندر بغل بی طرح استاد آورد!
کی برد شهد وصال از تلخی هجرش گرو
گر کسی افسانه شیرین به فرهاد آورد؟!
نیستم غمگین اگر امروز صراف سخن
بهتر از من در عروس معنی داماد آورد
آفرین طغرل برین مصرع که بیدل گفته است
قید خود داری جنون بر طبع آزاد آورد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۱ - رنگ رخسار تو از رخسار گل ننگ آورد
رنگ رخسار تو از رخسار گل ننگ آورد
گل اگر روی تو بیند رنگ از رنگ آورد
حلقه پر پیچ و تاب طره شبرنگ تو
در خم چوگان خود صد دل به نیرنگ آورد
یابد اندر دهر همچون خضر عمر جاودان
هر که در آغوش خود یک شب تو را تنگ آورد
مست صهبای جمال انورت را حالتیست
در خیالش تا ابد کی نشئه بنگ آورد؟!
قامت شمشاد زیبای تو را بیند اگر
بر سر نخل صنوبر باغبان سنگ آورد
لمعه ای گر از گل روی تو افتد در چمن
بلبل شوریده را هردم به آهنگ آورد
مژده اعجاز عیسی می دهد آهنگ او
مطربی گر نغمه عشق تو در چنگ آورد
میسزد گوید فلاطون آفرین بر طبع من
طغرلم گر دانش خود را به فرهنگ آورد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۲ - مانی چین نقش مطبوع تو در چین آورد
مانی چین نقش مطبوع تو در چین آورد
چین زلفت چین غم بر جبهه چین آورد
یوسف مصر ملاحت چین ابروی تو دید
چین بر ابرو زد که این ابرو به ما چین آورد
رام سازد خال هندوی تو هندو را به دین
این عجب هندو که دین خویش بر دین آورد!
زیر بار عشق تو قدی که می گردد دو تا
کوه البرز و جبال نو به تحسین آورد
از غم عشق تو گر فرهاد گردد تلخکام
ترک سودای خیال لعل شیرین آورد
هر که رویت دید چون سیماب گردد بی قرار
کیست بیند عارضت را باز تمکین آورد؟!
مد طاق ابروی پیوست مشکین تو را
زاهد صدساله بیند رخنه بر دین آورد
در بساط عارضت هر کس که بازد نرد غم
اسپ بختش کشتی شهرخ ز فرزین آورد
می کند هر دم به اوج موشکافی آشیان
صید معنی طغرلم از چنگ شاهین آورد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۵ - زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زد
زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زد
شور طوفان از نوایم در نیستان ناله زد
زاهد از بهر خدا سوز درون ما مپرس
کز حدیث آتش عشقش لبم تبخاله زد
تخم امیدی که اندر مزرع مهر و وفا
کشته بودم از سحاب ناامیدی ژاله زد
هر که بر رخسار او خال سیاهش دید گفت
هندوی آتش پرستی خیمه در بنگاله زد
عالمی محنت به رنگی از جمالش می کشد
چاک شد پیراهن گل داغ بر دل لاله زد
میسزد در ملک خوبی گردد او فرمانروا
بس که در اوج ملاحت اخترش دنباله زد
گردش دور فلک طغرل ز تقدیر ازل
قرعه نام مرا ز اندوه چندین ساله زد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱۹ - هر کرا دل محو آن آئینه رخسار شد
هر کرا دل محو آن آئینه رخسار شد
جلوه آئینه او شوخی دیدار شد
چشم مستش کرده هر دم تازه کیش کافری
اهرمن را زلف او تا حلقه زنار شد
همچو موج از باد می لرزم ز چین ابرویش
رحم نبود مهره تیغی که ناهموار شد!
نیست سودائی کوکب جز رضای مشتری
تا متاع حسن او را گرمی بازار شد
تا زدم در بارگاه سینه شادروان غم
خیمه ام را یاد مژگانش چه خوش مسمار شد!
از خیال نرگس او می زدم فال طرب
نقطه دل مرکز این حلقه پرگار شد
آنقدر نالیدم از هجران او شب تا سحر
هر بن مو بر تنم در ناله موسیقار شد
نیست از جام وصال او به زاهد بهره ای
شومی بخت بدش نیرنگ استغفار شد
جوهر عرض دل عشاق از محنت بریست
از صفا آئینه عمری پشت بر دیوار شد
غیر غفلت نیست در چشم تحیر منصبان
دیده مخمل کی از خواب گران بیدار شد؟!
شد ز قتلم قصر بنیاد محبت واژگون
خون من آخر حنای پنجه معمار شد
دست حسنش گر گریبان چمن هر سو کشید
پای زلفش لیک نقش دامن گلزار شد
بس که معدومیست چون عنقا نشان آن دهن
از وجودش دم زدم صبحی تبسم زار شد
ای خوشا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
آب گردید انتظار و عالم دیدار شد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۱ - از تبسم لعل او تا نشئه از مل می کشد
از تبسم لعل او تا نشئه از مل می کشد
چهره مینا عرق از شرم قل قل می کشد
از خدنگ ناز چشم شوخ او ایمن مباش
نشتر مژگان او خون از رگ گل می کشد
عمرها بهر وصال اندر بیابان غمش
کاروان شوق من بار توکل می کشد
از فریب دانه خال سیاهش کن حذر
مرغ دل را دام زلفش بی تحمل می کشد
ساز صوت و نغمه ای دارم که هر جا مطربیست
تار قانونم ز مد آه بلبل می کشد
نسخه آشفته جزو پریشان غمم
مانی و بهزاد تصویرم ز سنبل می کشد
در دماغ خشک بخت تیره واژون من
روغن بادام را از نبض کاکل می کشد
نرگس سحر آفرینش بهر تعلیم فسون
بی ابا هاروت را از چاه بابل می کشد
ناخن برهان طغرل چون به دور زلف او
خار تطبیق از کف پای تسلسل می کشد؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۲ - تا کمند زلف او صد دل به یک مو می کشد
تا کمند زلف او صد دل به یک مو می کشد
بار منت مرغ دل از خال هندو می کشد
مردم چشم مرا از شش جهت تسخیر کرد
بهر قتل عاشقان هم تیغ ابرو می کشد
خاک پای توسنش را توتیا کردم به چشم
سرمه اکنون دیده ام از خاک آن کو می کشد!
حاصل عشقم مرا شد رنگ زردی همچو کاه
کهربای جذب مهرش دل ز هر سو می کشد
نکهت روی گلش تصویر را بخشد حیات
در مشامش از نسیم او رسد بو می کشد!
از می شوقش به زاهد داد ساقی جرعه ای
از کمال بی خودی در خانقه هو می کشد
عکس چشم مست او طغرل به هنگام رقم
مانی و بهزاد با مژگان آهو می کشد!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۲۴ - آه از دور فلک یک لحظه بر کامم نشد
آه از دور فلک یک لحظه بر کامم نشد
قرعه فال طرب یک بار بر نامم نشد!
در هوای وصل مطلب کردم از آرام رم
هیچ امری موجب تسکین آرامم نشد
سوختم در آتش حسرت چو هندو بارها
خال هندوی بتان از بخت بد رامم نشد
گر چه نوشیدم بسی پیمانه های زهر غم
از می عشرت ولی یک جرعه در جامم نشد
تا نهادم در پس صید طلب دام امید
مرغ این وحشت سرا در حلقه دامم نشد
خانه بر دوش خیالش منتظیر شب تا سحر
یک طلوع کوکب بخت از لب بامم نشد
طغرلم در دام شد زان هر دو بادام ترش
یک علاج خشکی سودا ز بادامم نشد