تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - اگر ز آمیزش اغیار نبود یار من عارش
اگر ز آمیزش اغیار نبود یار من عارش
چرا گردد خجل هر گه که بینم پیش اغیارش؟
به بازار محبت از متاع عاشقی ما را
وفایی هست و جانی تا که خواهد شد خریدارش
هنوز از بار جورت نیست آگه دل، به دوش او
بنه باری فزون تر تا بداند چیست دربارش
ز اعجاز لب آن شوخ شکرلب چرا یا رب
شفا یابد همه بیماری الا چشم بیمارش؟
ز عشق یوسفی من نیز چون یعقوبم اما او
زبوی پیرهن شد روشن آخر دیده ی تارش
اگر از کار دل زلفش تواند عقده بگشاید
چرا چون دل بود هر تار او صد عقده در کارش؟
تو را عارض گلستانی کزان نارسته خار از گل
مرا مژگان چو گلزاری که گلها رسته از خارش
(سحاب) آن مه ندارد بی تو فرقی با سحاب امشب
که باران اشک خونین است و برق آه شرر بارش
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامش
به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامش
که گر حاصل نشد کام من او حاصل شود کامش
زند هر سنگ بهر راندنم بر بال و پر گردد
برای ماندنم عذری دگر در گوشه ی بامش
نقاب زلف مشکین هر که بیند بر رخش داند
که روز عاشقان یکسان بود هم صبح و هم شامش
دلا نومید باش از وصل او کز کوی او قاصد
چنین کآهسته می آید توان دانست پیغامش
به کار خود در آغاز غمش درماندم و کاری
که آغازش چنین باشد چه خواهد بود انجامش
همین دانم که دارم سالها عشق پریرویی
ولی نگذاردم غیرت که پرسم از کسی نامش
(سحاب) از آتش شوق وصالش سوخته است اما
همان بیرون نرفته است از دل این اندیشه ی خامش
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - ز چشم غیر پوشیدم جمالش
ز چشم غیر پوشیدم جمالش
نمیدانم چه سازم با خیالش
به کویش زندگی چندان حرام است
که خونم غیر اگر ریزد حلالش
نویسم نامه و مرغی نبینم
که بتوان بست این آتش به بالش
دلم از همنشینت رشکها داشت
کنون از رحم می سوزد به حالش
به گلشن چون پسندم نو گلی را
کز آب دیده پروردم نهالش
سپند از خال او دارد بر آتش
چه غم از آفت عین الکمالش
چه سود از چشمه ی حیوان که هرگز
نصیب تشنه ای نبود زلالش
(سحابا) طی شد ایامی که می بود
زمن در بزم اغیار انفعالش
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - بس آنجا رفته بر خاک آرزویش
بس آنجا رفته بر خاک آرزویش
سراسر آرزو شد خاک کویش
اگر نشناسمش چندان عجب نیست
ز بس کم دیده ام از شرم رویش
بدلها جای او شد از چه هر دم
به هر دل آتشی افگنده خویش
ز درد رشک تا آسوده باشم
نباید کرد هرگز جستجویش
زرنگ و بوی خود گل پیش بلبل
کند شرم از گل خوش رنگ و بویش
زبار یکی آن موی میان بین
چسان در پیچ و تاب افتاده مویش
(سحاب) این درد را در دل دهد جای
گر آب بحر گنجد در سبویش
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - اگر با غیر خواهم سر گرانش
اگر با غیر خواهم سر گرانش
به من آن به که باید مهربانش
سر موئی ندارد فرق با موی
میان موی و آن موی میانش
لبش را نایب خود بر زمین کرد
چو عیسی شد مکان در آسمانش
خطش را نیست چون حسنش زوالی
بهاری بی خزان دارد خزانش
شد از بیمش عنان شکوه از دست
پس از عمری که بگرفتم عنانش
تذرو از شاخ سرو افتد به پایش
چمد گر در چمن سرو چمانش
خضر گو وصف آب زندگانی
نگوید پیش خاک آستانش
چه خجلت ها کشد از غیر هر گه
به غفلت نامم آید بر زبانش
(سحاب) از جور خاکم داد بر باد
ولی باقی ست با من امتحانش
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - چنان در بزم غیر امشب غمین از وصل جانانم
چنان در بزم غیر امشب غمین از وصل جانانم
که هر دم شاد سازند از نوید روز هجرانم
چو اندیشم ز جور پاسبان و منع دربانش
که در آن کوز چشم این و آن از ضعف پنهانم
گرم زین پیش یک گل بود دایم زینت دامان
کنون باشد ز خون دل بسی گلرنگ دامانم
گرم از پرتو یک شمع روشن بود بزم امشب
هزاران شمع از آه آتشین بین در شبستانم
به ترک غیر دیشب بسته پیمان با من و امشب
به بزم او کشد پیمانه یار سست پیمانم
به حسن از ماه من چندان که باشد کم مه کنعان
من از بیطاقتی افزون (سحاب) از پیر کنعانم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - چو باشد آن لب میگون شراب ارغوانی هم
چو باشد آن لب میگون شراب ارغوانی هم
بگو وصف زلال کوثر آب زندگانی هم
به کویش رفتم و از ضعف نتوانم که باز آمد
توانایی به کار آمد مرا و ناتوانی هم
ز خط گیرم که کم شد کبر و ناز او عبث باشد
که با یارانش افزون شد تغافل سر گرانی هم
نه بنوازد ز مهرم نه کشد از کین نمیدانم
مه بی مهر من نامهربان با مهربانی هم
اگر غمگین نباید بود از غمناکی یاران
نباید داشت از ناشادی ما شادمانی هم
به امید وفای عهد و پیمان جوانانم
تلف شد روزگار پیری و عهد جوانی هم
زمین و آسمان از اشک و آهم در حذر باشند
بلاهای زمینی فتنه های آسمانی هم
پس از کنج قفس گشت گلستانم خوش است اما
اگر گلچین نیابد ره در آن باد خزانی هم
(سحاب) از هجر او مرد و رقیبان از وصال او
حیات جاودان دارند و عیش جاودانی هم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - چه غم گر در بهاری بوسه ی او نقد جان دادم
چه غم گر در بهاری بوسه ی او نقد جان دادم
حیات بی ثباتی بهر عمر جاودان دادم
نشد هرگز به من مایل دل او بر خلاف من
که غیر از او ندادم دل به کس تا آنکه جان دادم
تمام عمر صرف این و آن کردم، ستم کردم
که گنج شایگانی را خود از کف رایگان دادم
نبودم دوست تا با او نبودم آسمان دشمن
که جان دادم ز دست این چو دل بر دست آن دادم
ز رنگ چون زریرم تا نگردد راز دل پیدا
رخ خود را ز خون دیده رنگ ارغوان دادم
ز دست طعنه ی پیر و جوان مردم سزای من
که در پیری عنان خود به دست آن جوان دادم
مرا نبود (سحابا) با فلک دست مکافاتی
خدنگ آه من گیرد مگر از آسمان دادم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - کجا اندیشه از چشم بد ایام میکردم؟
کجا اندیشه از چشم بد ایام میکردم؟
در ایامی که در میخانه می در جام میکردم
کنون نه وصل صیاد و نه امید گرفتاری
به این روزم نشاند آن شکوه ها کز دام میکردم
به ظاهر از سر کوی تو میرفتم به شوق اما
نگاه حسرتی سوی قفا هر گام میکردم
کنون دانم که هر عشقی که با غیر تو ورزیدم
هوس بوده است و من بیهوده عشقش نام میکردم
تو را کس همنشین با من نمیدانست در کویت
به این نسبت سگ کوی تو را بدنام میکردم
نبود انجام کار من چنین در عاشقی گر من
در آغاز غمش اندیشه از انجام میکردم
نمی کردم (سحاب) این شکوه ها ز انجام هجرانش
اگر در وصل شامی صبح و صبحی شام میکردم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - به زیر تیغ از بس جان خود قابل نمی بینم
به زیر تیغ از بس جان خود قابل نمی بینم
ز شرم جان ناقابل سوی قاتل نمی بینم
کسی را کزوی آسان است کام دل نمی بینم
ولی چون کار این دل کار کس مشکل نمی بینم
تو را با اینکه می بینم به خون خلق مستعجل
به خون خویشتن خویش مستعجل نمی بینم
به چشم عقل جز دیوانگان وادی عشقت
چو بینم هیچ کس را در جهان عاقل نمی بینم
نیفشاند به جز تخم وفا در کشت زار دل
ولی زین کشت جز بی حاصلی حاصل نمی بینم
دل از یاری او هر کس که بینم کنده و کس را
به غیر از خود درین اندیشه ی باطل نمی بینم
دلیل بی وفائیهای یار بی وفا این بس
که او را هیچ با اهل وفا مایل نمی بینم
تو را یا رب سرشته دست قدرت از چه آب و گل
که جز بی مهریت نقصی در آب و گل نمی بینم
دل غمگین (سحاب)و جز می صافی دگر چیزی
کزین آئینه زنگ غم کند زایل نمی بینم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - چه غم گر در برش مهر خموشی بر دهن دارم
چه غم گر در برش مهر خموشی بر دهن دارم
که با او در میان از هر نگاهی صد سخن دارم
مرا نه طاقتی در دست و نه خویی به بیدادی
نمیدانم علاجش چیست این دردی که من دارم
شود روزی که پرسد از تو خون خلق و من پوشم
نهانی زخمهایی را که در زیر کفن دارم
مرا رانند از بزم وصال اغیار و من غافل
که در بزم دل از وصلش هزاران انجمن دارم
نه حسنی کامل و نه بی غم عشقش شکیبائی
فغان از دست این مشکل پسندیها که من دارم
علاج درد هجر امشب به آه صبحدم خواهم
(سحاب) از سادگی تا صبح امید زیستن دارم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - رخ یاران دو زلف تیره پوشیدند از یاران
رخ یاران دو زلف تیره پوشیدند از یاران
سیه کردند روز عالمی را آن سیه کاران
دل مجروح ما دارد امید ناوک دیگر
تو تیره خود برون آری ز دلهای دل افگاران
دلم دارد ز چشمش چشم لطف اما نمی داند
ز بیماران نمی آید پرستاری بیماران
چو پا در وادی عشقش نهادی ترک سر باید
که کس پایان این وادی ندید الا سبکباران
چه منع ما کنی از باده زاهد چون نمی پرسند
به حشر از بی گناهان هیچکس جرم گنه کاران
خریداری ز یک سو بود همچون پیره زن او را
چرا شرمی نکردند از بهای خود خریداران
اگر امروز باشد چشم ایشان بر کف ساقی
بود فردا به سوی رحمت حق چشم میخواران
(سحاب) از دیده اشک افزون فشاند چون کشد آهی
که شاید شعله ی این برق را بنشاند آن باران
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - همین تا از نگاهی بی قرارم میتوان کردن
همین تا از نگاهی بی قرارم میتوان کردن
ز وصل خویش فکری هم بحالم میتوان کردن
سگانش را نکرد از الفت من منع پنداری
نمیداند چه سان بی اعتبارم میتوان کردن
چنین کز من زخلف وعده داری شرم اریکره
وفای وعده چون خود شرمسارم میتوان کردن
زکشتن کردیم گرای جفاجو ناامید از خود
به زخم ناوکی امیدوارم میتوان کردن
دلا گیرم در آهت نیست تأثیر از شرار آن
نه آخر چاره ی شبهای تارم میتوان کردن
توان کردن از آن لب عقده هم باز از کارم
اگر صد عقده از زلفت به کارم میتوان کردن
غم عشق اختیاری نیست لیک از مژده وصلی
علاج گریه ی بی اختیارم میتوان کردن
بجز کشتن که آن هم غایت مقصود من باشد
بگو ای بی وفا دیگر چه کارم میتوان کردن؟
شدم راضی به هر دردی (سحاب) اکنون که دانستم
گرفتار بلای هجر یارم میتوان کردن
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - ز خاک کویش ای دل گاهگاهی دیده روشن کن
ز خاک کویش ای دل گاهگاهی دیده روشن کن
وگر ز آن هم نه‌ای خرسند یاد از حسرت من کن
پی آسایش ای مرغ چمن در دام مسکن کن
شوی هرگه که دل تنگ از اسیر یاد گلشن کن
به آن حالم که در دل داشت شوق دیدنش عمری
کنون ای همدم از بالین من برخیز و شیون کن
به کیش دوستی منع رقیبان غایتی دارد
که می گوید تمام خلق را با خویش دشمن کن
به رغم من به بزم غیر شبها تا سحر ماندی
به رغم غیر هم گاهی نگاهی جانب من کن
گر از سنگ جفا ای طایر دل ایمنی خواهی
به هر بامی که بینی عزتی داری نشیمن کن
به باغ دوستی هر گل کز آب دیده پروردی
(سحاب) از دیده مانند منش اکنون به دامن کن
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان مانده
به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان مانده
به دامی مانده مرغی لیک با هم آشیان مانده
تا تو رفتی جفا با من کنی من مردم و شادم
که در دل حسرت جور منت ای آسمان مانده
نباید کرد عیب آن را که شد در خانقه ساکن
همینش بس که دور از درگه پیرمغان مانده
به گوش او ندارد هیچ با بانگ جرس فرقی
فغان خسته ای کاندر قفای کاروان مانده
برد گلچین گل ای بلبل چه از باد خزان نالی
کدامین گل که در گلزار تا فصل خزان مانده
زدوری کردن از من او زدور از او نمودن من
هم آن از روی من هم من خجل از روی آن مانده
بود ز آن لب (سحاب) اینک عیان سر چشمه ی حیوان
چه غم از چشم کس گر چشمه ی حیوان نهان مانده
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - نمی‌دانم کسی در کوی او دارد گذر یا نه
نمی‌دانم کسی در کوی او دارد گذر یا نه
اگر دارد گذر از حال دل دارد خبر یا نه
اثر در سنگ خارا دارد افغانم نمی‌دانم
که او را دل بود از سنگ خارا سخت‌تر یا نه
به کویش جرأت فریادم ار باشد ز بیدادش
رسد یا رب به فریاد من آن بیدادگر یا نه
نهالی را کز آب دیده عمری پرورش دادم
ندانم بر مرادم عاقبت بخشد ثمر یا نه
پس از عمری که اذن یک نگه دارم نمی‌دانم
که گردد مانع نظاره آب چشم تر یا نه
نمی‌پرسی (سحاب) آمد به کویت یا نه ور آمد
تواند دیدت از بیم رقیبان یک نظر یا نه
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - غم عشق تو را دلهای ویران خانه بایستی
غم عشق تو را دلهای ویران خانه بایستی
که آن گنج است و جای گنج در ویرانه بایستی
به آسانی نشاید زین دوره پی برد بر مقصد
ره دیگر میان کعبه و بتخانه بایستی
به دل دادند شوق و ناله این را سوختن آن را
که گل را عندلیب و شمع را پروانه بایستی
سر زلف دلاویز بتی زان دام دلها شد
که زنجیری به پای این دل دیوانه بایستی
به یاد افسانه ی مهر و وفا دارم بسی اما
تو را ای بی وفا گوشی بر این افسانه بایستی
به ترک باده پیمان بسته ام با زاهد و اکنون
برای امتحان من یکی پیمانه بایستی
نبایستی که زاهد پی برد نشئه صهبا
و گرنه در جهان هر مسجدی میخانه بایستی
(سحاب) از کوی او گیرم ز جور مدعی رفتم
از او یک لحظه بایستی صبوری یا نه بایستی
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - کس ای نا مهربان یاران جانی
کس ای نا مهربان یاران جانی
کشد آنگه به جرم مهربانی
رقیبان را امین خویش دانی
ندانی ناید از گرگان شبانی
بدید از حلقه های زلف رویت
چنان کز ظلمت آب زندگانی
بهای بوسه جان گیرد، فروشد
متاع این چنین را رایگانی
خضر بوسیده آن لب ورنه آبی
نمی بخشد حیات جاودانی
چمان سوی چمن بلبل نیاید
که آمد در چمن باد خزانی
فزاید مهر من بیمهری او
مرا بیمهری او مهربانی
(سحاب) ایام پیری چون بود چون
چو پیری بگذرد عهد جوانی
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - خطش مشک تری لعلش نباتی
خطش مشک تری لعلش نباتی
نباتی رسته ز اطرافش نباتی
دهم لب تشنه جان با آن که دایم
بود جاری زهر چشمم فراتی
مقیم کوی جانانم ندارم
خبر از کعبه و از سومناتی
به شکر اینکه داری خرمن حسن
از این خرمن به مسکینان زکاتی
رخت آنجا که دارد جلوه خورشید
که شاه انجم آید چیست ماتی
برهمن پیش آن بت سجده فرمود
به هر جا بود عزائی ولاتی
چه غم گر عهد الفت بست با غیر
که نبود عهد خوبان را ثباتی
ز چشمی کز تغافل کشت ما را
همان داریم چشم التفاتی
به جان هستم غلامش آن که داراد
پی آزادی ام زان خط براتی
(سحاب) ار پا نهادی در ره عشق
نباید داشت امید نجاتی
سحاب اصفهانی : قطعات
شماره ۹ - به شخصی آشنا گفتم حدیثی
به شخصی آشنا گفتم حدیثی
که با بیگانگان نتوان سخن گفت
هنوز آن را زنیمی بر زبان بود
که در محفل و هر انجمن گفت
از او با محرم دیگر شکایت
چو کردم در جواب من به من گفت
کسی از بیگانه راز خود نپوشد
که راز خویشتن با خویشتن گفت