تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۱۳۸ - مگر پیر سجاده حالی نداشت؟
مگر پیر سجاده حالی نداشت؟
کزین خلق و کثرت ملالی نداشت؟
ازین دام نام و ازین چاه جاه
به بالا نیامد، که بالی نداشت
به آخر بداند خداوند لاف
که: در سر بغیر از خیالی نداشت
چه گویی که: صوفی نخوردست می؟
که از بیم مردم مجالی نداشت
خوشا! وقت آزادهٔ فارغی
که با کس جواب و سؤالی نداشت
شکم بنده حال دهن بستگان
چه داند؟ چو این روزه سالی نداشت
ز درد جدایی چه نالد کسی؟
که با نازنینی وصالی نداشت
کمال خود آن کو ز صورت شناخت
بر اهل معنی کمالی نداشت
دلی یافت خط نجات از بلا
که بر چهره زین رنگ خالی نداشت
درین ملک مردی نشد پای بند
که چون اوحدی ملک و مالی نداشت
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۱۹۸ - دلم جز تو آهنگ یاری نکرد
دلم جز تو آهنگ یاری نکرد
به غیر از تو میل کناری نکرد
به طرف چمن در خزانی نرفت
تماشای گل در بهاری نکرد
به راه تو بر هیچ خاکی ندید
که از اشک بر وی نثاری نکرد
کسی را که با رویت افتاد مهر
چو مه را بدید، اعتباری نکرد
در آنها که دل مدخلی می‌کنند
بجز دوستیت اختیاری نکرد
لبت پیش ما هیچ شغلی ندید
که از محنتش پود و تاری نکرد
شبی در فراقت نکردیم روز
که با ما جهان کار زاری نکرد
نمودی که: رویم چه کرد از جفا؟
وفایی که جستیم باری نکرد
خرامنده قدی چنان دلنواز
چه معنی که بر ما گذاری نکرد؟
نگوید کسی شکر ایام عمر
کزان لعل شیرین شکاری نکرد
ز نوشیدنی‌ها می وصل تست
که نوشندگان را خماری نکرد
خیال تو پیش من آمد شبی
ولی نیم ساعت قراری نکرد
دل اوحدی تکیه بر عمر داشت
خود او نیز بگذشت و کاری نکرد
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۲۰۷ - صفات قلندر نشان برنگیرد
صفات قلندر نشان برنگیرد
صفات تجرد بیان برنگیرد
عدم خانهٔ نیستی راست گنجی
که وصلش وجود جهان برنگیرد
گشاد از دل تنگ درویش یابد
خدنگی که هیچش کمان برنگیرد
من آن خاکسارم، که گر برگذاری
بیفتم، کسم رایگان برنگیرد
به بالای من بر کشیدند دلقی
که پهنای هفت آسمان برنگیرد
دل دین طلب تنگ تن برنتابد
تن راهرو بار جان برنگیرد
مکن یاد دنیا، که اندیشهٔ ما
هماییست کین استخوان برنگیرد
به ما گوهری داد دست عنایت
که اندازهٔ بحر و کان برنگیرد
تو سرمایه بسیار گردان، که دل را
چو سرمایه پر شد زیان برنگیرد
زبان درکش،ای اوحدی، زین حکایت
که ناگه سرت با زبان برنگیرد
ازان یار بیگانگی دارد آن کس
که پندار خویش از میان برنگیرد
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۲۳۶ - اگر گوش بر دشمنانت نباشد
اگر گوش بر دشمنانت نباشد
لب من دمی بی‌دهانت نباشد
ترا حسن و مالست و خوبی، ولیکن
چه سودست ازین‌ها؟ چو آنت نباشد
نشینی تو با هر کسی وز کسی من
چو پرسم نشانی، نشانت نباشد
چه نخجیر کندر کمندت نیفتد؟
چه ناچخ که اندر کمانت نباشد؟
نجویم طریقی، نپویم به راهی
که آمد شد کاروانت نباشد
سری را، که پیوسته بر دوش دارم
نخواهم که بر آستانت نباشد
لب خود بنه بر لب من، که سهلست
اگر نام من بر زبانت نباشد
من از غصه صد پی دل خویشتن را
بسوزم، که از بهر جانت نباشد
اگر اوحدی را ز وصل رخ خود
بسودی رسانی، زیانت نباشد
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۲۶۶ - نه آخر دل من خراب از تو شد؟
نه آخر دل من خراب از تو شد؟
نه آخر دو چشمم پرآب از تو شد؟
نه آخر تن ناز پرورد من
گرفتار چندین عذاب از تو شد؟
مکن خواب و چشم مرا غم بخور
کزین گونه بی‌خورد و خواب از تو شد
ز لب آب وصلی بدین سینه ریز
که برآتش غم کباب از تو شد
چو چنگم به گفتار خوش می‌نواز
که فریاد من چون رباب از تو شد
به یاقوت خود حال اشکم بپرس
که بر چهره چون لعل ناب از تو شد
متاب از بر اوحدی روی خویش
که بیچاره در تنگ و تاب از تو شد
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۱۱ - اگر نوبهاری ببینیم باز
اگر نوبهاری ببینیم باز
که بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی می‌بنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهره‌ای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بی‌عقل و دینیم باز
نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بوده‌ایم و برینیم باز
که آن بی‌قرین را خبر می‌برد؟
که با درد عشقت قرینیم باز
بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۱۶ - گلت بنده گردید و شمشاد نیز
گلت بنده گردید و شمشاد نیز
غلام تو شد سرو آزاد نیز
که صد رحمت ایزدی بر رخت
هزار آفرین بر لبت باد نیز
ز مهر تو بگریست چشمم به خون
ز عشقت به نالم به فریاد نیز
چو دیدی که چشم تو آبم ببرد
کنون می‌دهی زلف را باد نیز
نباشد ترا بعد ازین برگ من
که بیخم بکندی و بنیاد نیز
به لطف و نوازش بده داد ما
که جور تو دیدیم و بیداد نیز
نه مثل تو آمد ز پشت پدر
نه مانندت از مادری زاد نیز
پریر از لبت بوسه‌ای خواستیم
نداد آن و دشنامها داد نیز
نبود اوحدی را توقع ز تو
که او را کنی در جهان یاد نیز
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۳۷ - بباد صبا گفتم از شوق دوش
بباد صبا گفتم از شوق دوش
که: درکارم، ار میتوانی، بکوش
نشانی از آن نوشدارو بیار
که سودای او بردم از مغز هوش
نه زان گونه تلخست کام دلم
که شیرین توان کردن او را بنوش
رفیقا، مکن پر نصیحت، که من
ندارم دماغ نصیحت نیوش
مرا آتش عشق در اندرون
ز خامی بود گر نیایم به جوش
مکن دورم از باده خوردن، که باز
مرا تازه عهدیست با می‌فروش
دو چشم من از عشق او چون پرست
لبم گر بخوشد ز غم، گو: بخوش
چو آگه شوی از شب بیدلی
به روزش مرنجان و رازش بپوش
بهل، تا روم بر سر عشق من
چو من رفتم، آنگه ز پی می‌خروش
به کام بداندیش گشت اوحدی
که بر نیک خواهان نمیکرد گوش
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۴۷ - دلم خرقه‌ای دارد از پیر عشق
دلم خرقه‌ای دارد از پیر عشق
که گردن نپیچد ز زنجیر عشق
حلالست مالم به فتوای شوق
مباحست خونم به تقریر عشق
هزیمت همان روز شد شاه عقل
که در شهر تن خیمه زد میر عشق
اگر عاشقی ترک ایمان بگوی
که جز کافری نیست توفیر عشق
درین باغ اگر لاله چینی و گل
نخواهی شدن مرغ انجیر عشق
اگر نیستی چون کمان بر کژی
دل خود سپر کن بر تیر عشق
به معقول مگرو، که ما را حدیث
ز قرآن شوق است و تفسیر عشق
خرد را رها کن، که خواب خرد
پراکنده باشد به تعبیر عشق
من و اوحدی در ازل خورده‌ایم
ز بستان «قالوابلی» شیر عشق
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۴۸ - ز حسن تو پیدا شد آیین عشق
ز حسن تو پیدا شد آیین عشق
خرد را لبت کرد تلقین عشق
برین رقعه ننهاد شاهی قدم
که ماتش نکردی به فرزین عشق
ازین بیشه شیری نیامد برون
که او را نکشتی به زوبین عشق
ز بهر شکاردل خستگان
بر اسب بلا بسته‌ای زین عشق
کسی با خیالت نخسبد دمی
که بر وی نخوانند یاسین عشق
برین آستان دعوت هیچ کس
نگررد روا جز به آیین عشق
من آن باد را خاک خواهم شدن
که بوی تو می‌آرد از چین عشق
تو ای عالم شهر، اگر عاقلی
سکونت مجوی از مجانین عشق
گر این خلق هر کس به دینی روند
مباد اوحدی را به جز دین عشق
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۵۶۶ - به ذکر تو من شادمانی کنم
به ذکر تو من شادمانی کنم
به یاد لبت کامرانی کنم
منت عاشق و عاشقت را رقیب
که هم گرگم و هم شبانی کنم
به شمشیر عشقم سبک‌تر بکش
که گرد زنده مانم، گرانی کنم
کسی کت به سالی ببیند دمی
به عمر درازش ضمانی کنم
چو در خانه آیی، شوم خاک تو
چو بیرون روی، پاسبانی کنم
به امید بوسیدنت هر شبی
تبم گیرد و ناتوانی کنم
تو جان منی، چون ز من بگسلی
کجا بی‌تو من زندگانی کنم؟
به پیرانه سر گر ببوسم لبت
دگر نوبت از نوجوانی کنم
ز لعل تو یک بوسه در کار کن
که چون اوحدی درفشانی کنم
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۱۵ - ازین نرگس و گل غرورم مده
ازین نرگس و گل غرورم مده
وزین عود و شکر بخورم مده
چو بیمار عشقم علاجم بکن
چو غم‌خوار مهرم سرورم مده
بس این انتظارم به فردا و دی
دگر وعدهٔ دیر و دورم مده
ز لطف تو گر در جهنم یمیست
بنارم درانداز و نورم مده
اگر لایقم پرده‌ای بر فگن
تمنا و تشویش حورم مده
ز غیر تو حاصل به جز رنج نیست
جدایی ز گنج حضورم مده
مرا چون تو زنار خود بسته‌ای
قدح بی‌نوای زبورم مده
شراب طهور من از دست تست
جزین یک شراب طهورم مده
ازین آرزو، تا که من زنده‌ام
دل سخت و نفس صبورم مده
چو گستاخ شد در حدیث اوحدی
ز تقریر او ره به طورم مده
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۳۸ - ثوابست پرسیدن خسته‌ای
ثوابست پرسیدن خسته‌ای
که دور افتد از وصل پیوسته‌ای
سواران چابک سرد، گردمی
بسازند با پای آهسته‌ای
نمی‌دانم از زورمندان درست
جلادت نمودن بر اشکسته‌ای
به پایش فرو رفته خار جفا
ز دستش درافتاده گل دسته‌ای
چه داند که بر من چها می‌رود؟
ز دام محبت برون جسته‌ای
کجا غصهٔ دل تواند نهفت؟
چو من رخ به خون جگر شسته‌ای
بگو، ای صبا، قصهٔ اوحدی
چو پرسندت از حال پابسته‌ای
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۱۷ - نه بیگانه‌ای، ای بت خانگی
نه بیگانه‌ای، ای بت خانگی
مکن با من خسته بیگانگی
تو گر پایمردی نکردی به لطف
چه سود این دلیری و مردانگی؟
پری‌زاده‌ای چون تو پیش نظر
نباشد ز من طرفه دیوانگی
چراغیست روی تو، ای ماهرخ
که شمعش نیرزد به پروانگی
بگیری بسی دل زلف چو دام
گر آن خال مشکین کند دانگی
ز مهر سر زلفت، ای سنگدل
هوس می‌کند سنگ را شانگی
به تمکین مکوش، اوحدی، در غمش
که عاشق نکوشد به فرزانگی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۴۸ - جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟
جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟
که هر دم به نوعی دلش خون کنی
تو روزی ز دست غم خود مرا
به صحرا دوانی و مجنون کنی
نگویم به کس حال بیداد تو
که ترسم بگویند و افزون کنی
نمی‌دارم از دامنت دست باز
گرم دامن دیده جیحون کنی
برآنی که بر من کنی رحمتی
چه سودم دهد؟ گر نه اکنون کنی
نبود این گمان اوحدی را بتو
که با او دل خود دگرگون کنی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۶۴ - دلا، زین بدایت چه دیدی؟ بگوی
دلا، زین بدایت چه دیدی؟ بگوی
ز پایان و غایت چه دیدی؟ بگوی
ازین چار لشکر چه داری؟ بیار
و زان هفت آیت چه دیدی؟ بگوی
به وقت حمیت درین رزمگاه
ز اهل حمایت چه دیدی؟ بگوی
از آن کس که میداردت در عنا
نشان عنایت چه دیدی؟ بگوی
درین کشور از والیان بزرگ
طریق ولایت چه دیدی؟ بگوی
ازین عدل نامان غولی طلب
برون از جنایت چه دیدی؟ بگوی
اگر سر قرآن بدانسته‌ای
در آن عشر و آیت چه دیدی؟ بگوی
روایتگرست این از آن، آن ازین
غرض زین روایت چه دیدی؟ بگوی
نهایت ندارد بیابان عشق
تو زین بی‌نهایت چه دیدی؟ بگوی
ازین جاه جویان دعوی پرست
بغیر از حکایت چه دیدی؟ بگوی
چو نور هدی یافتی، اوحدی
ز چندین هدایت چه دیدی؟ بگوی
فخرالدین عراقی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - ایضاله
فرستاد دریای فضل و هنر
بدین خشک لب بحری از شعر تر
روان کرد جویی ز بحر روان
که دارد همی ز آب کوثر اثر
روانی لفظ روانبخش او
ببرد آبروی نسیم سحر
دل ناتوانم همانا بدید
فرستاد بهر دل من شکر
چو بر جانم از فضل زیور نیافت
بیاراست جانم به فضل درر
اگر دیدی اشعار جان پرورش
خضر آب حیوان نجستی دگر
اگر چه بسی مادر فضل زاد
به گیتی نیاورد زو به پسر
چو بر فضل صدگونه برهان نمود
به برهان شد اندر جهان نامور
فرستاد بحری که غواص طبع
برو بر نیارست کردن گذر
در آن بحر کو گشت غواص، من
چه به زانکه باشم ازو بر حذر؟
چو کشتی دانش نباشد مرا
نیفتم به نادانی اندر خطر
مسلم شد آن بحر آن را که او
شناسای بحر است و دانای بر
جهان هنر دایم‌آباد باد
از آن معدن فضل و کان هنر
هاتف اصفهانی : غزلیات
غزل ۶۷ - گواهی دهد چهرهٔ زرد من
گواهی دهد چهرهٔ زرد من
که دردی بود بی‌دوا درد من
شدم خاک اگر از جفایش مباد
نشیند به دامان او گرد من
به گلزاری من ای صبا چون رسی
بگو با گل ناز پرورد من
که گر یک نظر روی من بنگری
ترحم کنی بر رخ زرد من
وگر یک نفس آه من بشنوی
جگر سوزدت از دم سرد من
هاتف اصفهانی : مقطعات
قطعه ۲ - الهی ازین ششپر بی‌نظیر
الهی ازین ششپر بی‌نظیر
عدو را دل افکار و جان خسته باد
به خصم بد اندیش در زیر آن
ره چاره از شش جهت بسته باد
هاتف اصفهانی : مقطعات
قطعه ۴ - مجوش ای فرومایه گر من تو را
مجوش ای فرومایه گر من تو را
به شوخی گل هجو بر سر زدم
تو را تا ز گمنامی آرم برون
به نام تو این سکه بر زر زدم
نه از کین به روی تو تیغ آختم
نه از دشمنی بر تو خنجر زدم
به طبع آزمایی هجا گفتمت
پی امتحان تیغ بر خر زدم