تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۱۰ - از کمال روشنی در دیده شد جای چراغ
از کمال روشنی در دیده شد جای چراغ
کس نباشد در جهان امروز همتای چراغ!
راه تاریک است و تو مغرور شمع دل مشو
روشنی هرگز نمی بینی تو در پای چراغ
مقصد از سوز و گداز و گریه و آه شبش
غیر جانبازی نمی باشد تمنای چراغ
در شبستان جنون اندر سلوک عاشقی
بال صد پروانه می چینی ز گلهای چراغ
صحبت نااهل باشد موجب آزار دل
بیشتر از آب باشد شور و غوغای چراغ
مشتری جوشد اگر در ظلمت آباد جهان
کی کسی داند به جز پروانه سودای چراغ؟!
تا به صبح حشر جز پروانه شمع ادب
نیست دیگر ماهی ای طغرل به دریای چراغ!
کس نباشد در جهان امروز همتای چراغ!
راه تاریک است و تو مغرور شمع دل مشو
روشنی هرگز نمی بینی تو در پای چراغ
مقصد از سوز و گداز و گریه و آه شبش
غیر جانبازی نمی باشد تمنای چراغ
در شبستان جنون اندر سلوک عاشقی
بال صد پروانه می چینی ز گلهای چراغ
صحبت نااهل باشد موجب آزار دل
بیشتر از آب باشد شور و غوغای چراغ
مشتری جوشد اگر در ظلمت آباد جهان
کی کسی داند به جز پروانه سودای چراغ؟!
تا به صبح حشر جز پروانه شمع ادب
نیست دیگر ماهی ای طغرل به دریای چراغ!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۱۱ - ای به خوبی در میان خوبرویان معترف
ای به خوبی در میان خوبرویان معترف
جبهه گلراست از شرم رخت داغ کلف!
گر چه در بند جنونم لیک هر سو می کشد
دامن زلفش گریبان مرا از هر طرف
خاک گردیدم به راهش بر امید انتظار
گر رسد پایش به فرقم بس بود اینم شرف!
پای نه در وادی غم دامن از عالم بکش
تا به کی پیچی سر خود در گریبان چون کشف؟!
خوانده ام درس محبت پیش استاد جنون
شد ازان اسرار عشق او دلم را منکشف
نیست این صحرای عالم جز چراگاه دوآب
تا به کی چشم تو باشد همچو حیوان در علف؟!
مگذر از آئین نیکانی که بودند قبل ازین
رفتگان رفتند اندر سنت اهل صلف
با هنر بگذر تو از غواصی بحر سخن
برنیاید در قیمت از درون هر صدف
بس که در ملک معانی من نشان شهرتم
سینه من شد ازان تیر حوادث را هدف
صد در معنی به سلک نظم می آرم ولی
نیست صرافی که سازد فرق گوهر از خزف
بنده ای از بندگان حضرت عشقم کنون
گر چه باشم در قطار آل سلطان نجف
آفرین بر مصرع بیدل که طغرل گفته است
تا توانی عالمی دارد تکلف بر طرف
جبهه گلراست از شرم رخت داغ کلف!
گر چه در بند جنونم لیک هر سو می کشد
دامن زلفش گریبان مرا از هر طرف
خاک گردیدم به راهش بر امید انتظار
گر رسد پایش به فرقم بس بود اینم شرف!
پای نه در وادی غم دامن از عالم بکش
تا به کی پیچی سر خود در گریبان چون کشف؟!
خوانده ام درس محبت پیش استاد جنون
شد ازان اسرار عشق او دلم را منکشف
نیست این صحرای عالم جز چراگاه دوآب
تا به کی چشم تو باشد همچو حیوان در علف؟!
مگذر از آئین نیکانی که بودند قبل ازین
رفتگان رفتند اندر سنت اهل صلف
با هنر بگذر تو از غواصی بحر سخن
برنیاید در قیمت از درون هر صدف
بس که در ملک معانی من نشان شهرتم
سینه من شد ازان تیر حوادث را هدف
صد در معنی به سلک نظم می آرم ولی
نیست صرافی که سازد فرق گوهر از خزف
بنده ای از بندگان حضرت عشقم کنون
گر چه باشم در قطار آل سلطان نجف
آفرین بر مصرع بیدل که طغرل گفته است
تا توانی عالمی دارد تکلف بر طرف
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۱۲ - یار ما را پیرهن از برگ گل باشد لطیف
یار ما را پیرهن از برگ گل باشد لطیف
از حریر پرتو مه بر رخش دارد نظیف
غنچه اش هر دم برد از آتش یاقوت آب
کی شود لعل بدخشان با لب لعلش حریف!
این چه نیرنگ است در بازار امکان از غمش
هیچ کس خالی نباشد از وضیع و از شریف؟!
آنقدر نخل مرادم بار هجران داد بر
برگ عمرم شد خزان چون برگ گل اندر حریف
گشتم از بار تعلق سروآسا ملتوی
تا که دیدم با قدش گیسوی لبلابش لفیف
بس که کردم در غمش فریاد از شب تا سحر
پیکرم چون بال زیر بار محنت شد ضعیف!
طغرل از بس کرده ام من وصف سر تا پای او
مصرع برجسته ام با قامت او شد ردیف
از حریر پرتو مه بر رخش دارد نظیف
غنچه اش هر دم برد از آتش یاقوت آب
کی شود لعل بدخشان با لب لعلش حریف!
این چه نیرنگ است در بازار امکان از غمش
هیچ کس خالی نباشد از وضیع و از شریف؟!
آنقدر نخل مرادم بار هجران داد بر
برگ عمرم شد خزان چون برگ گل اندر حریف
گشتم از بار تعلق سروآسا ملتوی
تا که دیدم با قدش گیسوی لبلابش لفیف
بس که کردم در غمش فریاد از شب تا سحر
پیکرم چون بال زیر بار محنت شد ضعیف!
طغرل از بس کرده ام من وصف سر تا پای او
مصرع برجسته ام با قامت او شد ردیف
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۱۷ - حافظت از چشم بد بادا خداوند تعال
حافظت از چشم بد بادا خداوند تعال
باد یارب نخل قدت در محل اعتدال!
باده پیمای می میخانه شوق توام
چند پنهان می کنی رخ را ز ما بنما جمال!
یک شبی سوی من سرگشته محزون بیا
عمرها شد در فراقم من به امید وصال
با که از جبر و جفایت شمه ای سازم بیان؟!
جز دل افسرده نبود محرمی در این مقال!
چاره درد دل بیچاره ام ساز ای حبیب
مرهم از وصلت بنه دیگر مرا نبود مجال!
از چه رو زافتادگان خویش واقف نیستی
قدر ما را می ندانی طفلی ای نازک نهال!
ناله ها کردم چو نی تأثیر در گوشت نکرد
طغرل آشفته را هرگز نگفتی چیست حال!
باد یارب نخل قدت در محل اعتدال!
باده پیمای می میخانه شوق توام
چند پنهان می کنی رخ را ز ما بنما جمال!
یک شبی سوی من سرگشته محزون بیا
عمرها شد در فراقم من به امید وصال
با که از جبر و جفایت شمه ای سازم بیان؟!
جز دل افسرده نبود محرمی در این مقال!
چاره درد دل بیچاره ام ساز ای حبیب
مرهم از وصلت بنه دیگر مرا نبود مجال!
از چه رو زافتادگان خویش واقف نیستی
قدر ما را می ندانی طفلی ای نازک نهال!
ناله ها کردم چو نی تأثیر در گوشت نکرد
طغرل آشفته را هرگز نگفتی چیست حال!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۲۱ - عالمی از روی او دارد گلستان در بغل
عالمی از روی او دارد گلستان در بغل
بر رخش نظاره را باشد چراغان در بغل
از سواد جعد زلفش هر زمان بر لوح دل
نسخه آشفته ای دارم پریشان در بغل
توشه لخت جگر کافی بود عشاق را
می روم در راه عشقش بی لب نان در بغل
کوهکنوش کوه دل کن لفظ شیرین بایدت
شاهد معنی نآید با تو آسان در بغل!
اعتبارات جهان از جوش تمکین دل است
موج گوهر را بود دائم گریبان در بغل
صاف طبعان محو اظهارند در عرض ادب
جوهر از آئینه دارد چشم حیران در بغل
آنقدر دوش از غمش از دیده باریدم گهر
طفل اشکم می رود امروز طوفان در بغل
همچو بلبل روز و شب با ناله دارم الفتی
کز فراق او مرا باشد نیستان در بغل
پهلوی عشاق باشد گرم در بازار غم
زاهد از افسردگی دارد زمستان در بغل
هر زمان طغرل کنون ز ندیشه حاصل کرده ام
از خیال باد زلفش صد شبستان در بغل
بر رخش نظاره را باشد چراغان در بغل
از سواد جعد زلفش هر زمان بر لوح دل
نسخه آشفته ای دارم پریشان در بغل
توشه لخت جگر کافی بود عشاق را
می روم در راه عشقش بی لب نان در بغل
کوهکنوش کوه دل کن لفظ شیرین بایدت
شاهد معنی نآید با تو آسان در بغل!
اعتبارات جهان از جوش تمکین دل است
موج گوهر را بود دائم گریبان در بغل
صاف طبعان محو اظهارند در عرض ادب
جوهر از آئینه دارد چشم حیران در بغل
آنقدر دوش از غمش از دیده باریدم گهر
طفل اشکم می رود امروز طوفان در بغل
همچو بلبل روز و شب با ناله دارم الفتی
کز فراق او مرا باشد نیستان در بغل
پهلوی عشاق باشد گرم در بازار غم
زاهد از افسردگی دارد زمستان در بغل
هر زمان طغرل کنون ز ندیشه حاصل کرده ام
از خیال باد زلفش صد شبستان در بغل
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۲۵ - گر کسی چیند ز باغ عارضت یکبار گل
گر کسی چیند ز باغ عارضت یکبار گل
در کنار خود کند تمهید صد گلزار گل
کرده ای تا دیده خود محرم دیدار خویش
جوهر آئینه آرد هر دم از زنگار گل
کم بود همچون گل روی تو گل اندر چمن
در گلستان جهان دیدیم ما بسیار گل
صورتی از چین زلفت گر فتد ناگه به چین
پنجه بهزاد می چیند ز شاخ مار گل
در چمن گل را اگر بینی تو با صد رنگ و بو
گر نه مانند رخ او بشکفد مشمار گل!
هر کجا باشد حدیث پرده رخسار او
ساز مطرب آورد از نغمه هر تار گل
دم به دم ز اقبال بخت خویش مانند هدف
می کند بر سینه ام تیر نگاه یار گل
ز اول شب تا سحر خوابیده اندر فرش ناز
کی شود از ناله بلبل دمی بیدار گل؟!
جز دم وحدت به زیر رأیت عشقش مزن
خون منصورت کند ناگه ز چوب دار گل
وه چه خوش گفتست طغرل بیدل بحر سخن
خاک راهی باش و از هر نقش پا بردار گل!
در کنار خود کند تمهید صد گلزار گل
کرده ای تا دیده خود محرم دیدار خویش
جوهر آئینه آرد هر دم از زنگار گل
کم بود همچون گل روی تو گل اندر چمن
در گلستان جهان دیدیم ما بسیار گل
صورتی از چین زلفت گر فتد ناگه به چین
پنجه بهزاد می چیند ز شاخ مار گل
در چمن گل را اگر بینی تو با صد رنگ و بو
گر نه مانند رخ او بشکفد مشمار گل!
هر کجا باشد حدیث پرده رخسار او
ساز مطرب آورد از نغمه هر تار گل
دم به دم ز اقبال بخت خویش مانند هدف
می کند بر سینه ام تیر نگاه یار گل
ز اول شب تا سحر خوابیده اندر فرش ناز
کی شود از ناله بلبل دمی بیدار گل؟!
جز دم وحدت به زیر رأیت عشقش مزن
خون منصورت کند ناگه ز چوب دار گل
وه چه خوش گفتست طغرل بیدل بحر سخن
خاک راهی باش و از هر نقش پا بردار گل!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۲۶ - بس که آوردست نخل قامت دلدار گل
بس که آوردست نخل قامت دلدار گل
سرو را هرگز شنیدی کآورد در بار گل؟!
صافدل را آرزوی سیر گلشن کی بود؟!
بر رخ آئینه از جوهر بود بسیار گل!
عاشقان را نیست از سنگ ملامت چاره ای
هیچ در باغ جهان دیدی بود بی خار گل؟!
در تلاش جستجوی باغبان هر سو مرو
همچو او دیگر نمی یابی درین گلزار گل!
عالمی تهمت پرست گیر و دار عالمند
کی کند جز خون منصورش ز چوب دار گل؟!
اعتبارات جهان بی نغمه زیر و بم است
گر بود در کوه در صحرا نباشد خوار گل!
بس که نتوانم که سازم چاره هجران او
شعله آه من از دل می کند ناچار گل
رتبه ادبار هم بی رونق اقبال نیست
مدعایت می کند از سایه دیوار گل!
باغبان امروز از بهر رضای عندلیب
بار دیگر مگذران در جانب بازار گل
تار قانون نوای او چو بلبل گر کشد
ناخن مطرب کند از نغمه این تار گل
ریز خونم که به تیغ خویش گل داری هوس
تا کند از خون من آن تیغ جوهردار گل!
بس که طغرل همچو گل مضمون رنگین بسته ام
می توان چیدن کنون ز ابیات من بسیار گل!
سرو را هرگز شنیدی کآورد در بار گل؟!
صافدل را آرزوی سیر گلشن کی بود؟!
بر رخ آئینه از جوهر بود بسیار گل!
عاشقان را نیست از سنگ ملامت چاره ای
هیچ در باغ جهان دیدی بود بی خار گل؟!
در تلاش جستجوی باغبان هر سو مرو
همچو او دیگر نمی یابی درین گلزار گل!
عالمی تهمت پرست گیر و دار عالمند
کی کند جز خون منصورش ز چوب دار گل؟!
اعتبارات جهان بی نغمه زیر و بم است
گر بود در کوه در صحرا نباشد خوار گل!
بس که نتوانم که سازم چاره هجران او
شعله آه من از دل می کند ناچار گل
رتبه ادبار هم بی رونق اقبال نیست
مدعایت می کند از سایه دیوار گل!
باغبان امروز از بهر رضای عندلیب
بار دیگر مگذران در جانب بازار گل
تار قانون نوای او چو بلبل گر کشد
ناخن مطرب کند از نغمه این تار گل
ریز خونم که به تیغ خویش گل داری هوس
تا کند از خون من آن تیغ جوهردار گل!
بس که طغرل همچو گل مضمون رنگین بسته ام
می توان چیدن کنون ز ابیات من بسیار گل!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۲۷ - ای ز صبح عارضت شرمنده در گلزار گل
ای ز صبح عارضت شرمنده در گلزار گل
پیش رخسارت بود امروز جای خار گل
سوی گلشن ای بهار ناز بی پروا خرام
کز نهگاهت می کند از هر در و دیوار گل
در گلستانی که یاد شعله دیدار توست
بشکفد هر لحظه از فریاد موسیقار گل
کس نمی بیند کنون در چارسوی اعتبار
جز حدیث آن گل روی تو در بازار گل
تا به رخسار تو شد آئینه گلشن دچار
می کند تعظیم رویت در چمن ناچار گل
دامن زلفت به رخ پیچیده زان رو بشکفد
برهمن را هر زمان در گردن از زنار گل
گر ز مرآت رخت عکسی فتد ناگه در آب
سرو جای برگ آرد بر لب جوبار گل
پنج نوبت می زند اندر چمن از شش جهت
عارض و رخسار و لعل و خنده ات از چار گل
گر کشد هر کس ز تصویر جمالت یک رقم
بشکفد از پنجه اش تا حشر چون گلزار گل
آفرین بر مصرع بیدل که طغرل گفته است
حیف باشد جز دل عاشق به دست یار گل!
پیش رخسارت بود امروز جای خار گل
سوی گلشن ای بهار ناز بی پروا خرام
کز نهگاهت می کند از هر در و دیوار گل
در گلستانی که یاد شعله دیدار توست
بشکفد هر لحظه از فریاد موسیقار گل
کس نمی بیند کنون در چارسوی اعتبار
جز حدیث آن گل روی تو در بازار گل
تا به رخسار تو شد آئینه گلشن دچار
می کند تعظیم رویت در چمن ناچار گل
دامن زلفت به رخ پیچیده زان رو بشکفد
برهمن را هر زمان در گردن از زنار گل
گر ز مرآت رخت عکسی فتد ناگه در آب
سرو جای برگ آرد بر لب جوبار گل
پنج نوبت می زند اندر چمن از شش جهت
عارض و رخسار و لعل و خنده ات از چار گل
گر کشد هر کس ز تصویر جمالت یک رقم
بشکفد از پنجه اش تا حشر چون گلزار گل
آفرین بر مصرع بیدل که طغرل گفته است
حیف باشد جز دل عاشق به دست یار گل!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۲۹ - تا به منشور سخن سرمشق طغرا گشته ام
تا به منشور سخن سرمشق طغرا گشته ام
یک جهان مضمون یک عالم معما گشته ام
چشم بد دور از برم امروز همچون آفتاب
از صفای دل در آغوش مسیحا گشته ام
بس که در بحر معانی غوطه خوردم چون گهر
مشتمل با چند معنی همچو علیا گشته ام
تا کشادم عقده های نسخه درس ادب
سر خط جمعیت عقد ثریا گشته ام
عمرها بگذشت اندر باغ امکان همچو گل
خون دل خوردم که تا محبوب دلها گشته ام
می روم از خویش چون دریا ولی مانند موج
از خیال زلف او زنجیر بر پا گشته ام
گر چه سفتم صد گهر با مثقب تیغ زبان
لیلک از بی طالعی ها سخت رسوا گشته ام
دم به دم زاندیشه او در خیال آباد دل
همچو ماهی در محیط عشق بی پا گشته ام
گفتمش با زلف او در هم چرا پیچیده ای
گفت در صید برهمن چون چلیپا گشته ام
تا سخن سنجیده ام طغرل به میزان ادب
در میان شاعران امروز یکتا گشته ام
یک جهان مضمون یک عالم معما گشته ام
چشم بد دور از برم امروز همچون آفتاب
از صفای دل در آغوش مسیحا گشته ام
بس که در بحر معانی غوطه خوردم چون گهر
مشتمل با چند معنی همچو علیا گشته ام
تا کشادم عقده های نسخه درس ادب
سر خط جمعیت عقد ثریا گشته ام
عمرها بگذشت اندر باغ امکان همچو گل
خون دل خوردم که تا محبوب دلها گشته ام
می روم از خویش چون دریا ولی مانند موج
از خیال زلف او زنجیر بر پا گشته ام
گر چه سفتم صد گهر با مثقب تیغ زبان
لیلک از بی طالعی ها سخت رسوا گشته ام
دم به دم زاندیشه او در خیال آباد دل
همچو ماهی در محیط عشق بی پا گشته ام
گفتمش با زلف او در هم چرا پیچیده ای
گفت در صید برهمن چون چلیپا گشته ام
تا سخن سنجیده ام طغرل به میزان ادب
در میان شاعران امروز یکتا گشته ام
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۳۰ - بشنود بلبل اگر اندر گلستان ناله ام
بشنود بلبل اگر اندر گلستان ناله ام
می کند اندر چمن تمهید سامان ناله ام
بهر ساز خویش نی از چوب طوبا بایدم
تا رسد در گوش آن سرو خرامان ناله ام
عرض مطلب نیست حاجت پیش ارباب کرم
سر زند در پاش از چاک گریبان ناله ام
سوختم پروانه سان در آتش شوق عمل
می کند در شام غم جوش چراغان ناله ام
زینهار ای آرزو گستاخ بر آن در مرو
خسرو غم را بود امروز دربان ناله ام
خوشه چین خرمن گیسوی مشکینش بودم
زان سبب رفتست اندر سنبلستان ناله ام
ساز ما هر چند در بازار عبرت کم بهاست
نزد عشاق است لیکن خوشتر از جان ناله ام
نیست حاجت در مریض عشق داروی دگر
هست در زخم غم او بس که درمان ناله ام
نالم از یک مصرع بیدل که طغرل گفته است
درد آن دارم که خواهد شد پریشان ناله ام
می کند اندر چمن تمهید سامان ناله ام
بهر ساز خویش نی از چوب طوبا بایدم
تا رسد در گوش آن سرو خرامان ناله ام
عرض مطلب نیست حاجت پیش ارباب کرم
سر زند در پاش از چاک گریبان ناله ام
سوختم پروانه سان در آتش شوق عمل
می کند در شام غم جوش چراغان ناله ام
زینهار ای آرزو گستاخ بر آن در مرو
خسرو غم را بود امروز دربان ناله ام
خوشه چین خرمن گیسوی مشکینش بودم
زان سبب رفتست اندر سنبلستان ناله ام
ساز ما هر چند در بازار عبرت کم بهاست
نزد عشاق است لیکن خوشتر از جان ناله ام
نیست حاجت در مریض عشق داروی دگر
هست در زخم غم او بس که درمان ناله ام
نالم از یک مصرع بیدل که طغرل گفته است
درد آن دارم که خواهد شد پریشان ناله ام
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۳۱ - بر نمی آید برون از سینه آسان ناله ام
بر نمی آید برون از سینه آسان ناله ام
سرمه سان در عهد چشمش بسته پیمان ناله ام
از تو ای شور جنون ساز دگر دارم هوس
تا شود از پرده خاموشی عریان ناله ام
آنقدر در مجمر داغ ادب اخگر شدم
در نظر آید تو را شمع شبستان ناله ام؟!
نیست خالی با همه تعجیل از پیغام وصل
می رسد از کوی او برچیده دامان ناله ام
در خیال زلف او اینست گر سامان من
تا کجا خواهد شدن یارب پریشان ناله ام؟!
مشتری خواهی تو گر جنس از دکان اعتبار
قیمت بسیار دارد نیست ارزان ناله ام!
خانه صبرم ثباتی داشت از دیدار او
قصر تمکینم کند امروز ویران ناله ام
هر کسی بار امانت را به جائی می نهد
بشنوی هرگه گذشتی از نیستان ناله ام
گشته از بار فراقش دوش من همچون کمان
آه من امروز چون تیرست پیکان ناله ام!
حبذا طغرل که می گوید مه اوج سخن
بعد ازین این نه فلک گوئیست چوگان ناله ام!
سرمه سان در عهد چشمش بسته پیمان ناله ام
از تو ای شور جنون ساز دگر دارم هوس
تا شود از پرده خاموشی عریان ناله ام
آنقدر در مجمر داغ ادب اخگر شدم
در نظر آید تو را شمع شبستان ناله ام؟!
نیست خالی با همه تعجیل از پیغام وصل
می رسد از کوی او برچیده دامان ناله ام
در خیال زلف او اینست گر سامان من
تا کجا خواهد شدن یارب پریشان ناله ام؟!
مشتری خواهی تو گر جنس از دکان اعتبار
قیمت بسیار دارد نیست ارزان ناله ام!
خانه صبرم ثباتی داشت از دیدار او
قصر تمکینم کند امروز ویران ناله ام
هر کسی بار امانت را به جائی می نهد
بشنوی هرگه گذشتی از نیستان ناله ام
گشته از بار فراقش دوش من همچون کمان
آه من امروز چون تیرست پیکان ناله ام!
حبذا طغرل که می گوید مه اوج سخن
بعد ازین این نه فلک گوئیست چوگان ناله ام!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۳۲ - کاش در بزم ادب من دلبری می داشتم
کاش در بزم ادب من دلبری می داشتم
پیش خود مانند مینا ساغری می داشتم
رایتم از عشق او می سود سر اندر فلک
گر ز نقش خاک پایش افسری می داشتم!
ساز قانون محبت پرده عشقم درید
کاش مینشنودم و گوش کری می داشتم
می شدم من سربلند سجده ناز ادب
چون صراحی خطبه بی منبری می داشتم
جز گل مطلب نمی چیدم ز گلزار امید
در بهار این عمل چشم تری می داشتم
سوختم پروانه سان در آتش داغ غمش
می پریدم سوی او بال و پری می داشتم
همدم بزم وصالم جز غم لیلی نبود
همچو مجنون گر ز خارا بستری می داشتم!
نسخه های عشق او از بس که بی شیرازه بود
می نوشتم شرح غم را مستری می داشتم
می شد اندر دیده ام عکس حقیقت روبرو
بر رخ آئینه گر خاکستری می داشتم
نزد این بی دانشان فرق حذف از در نبود
ور نه در بحر سخن من گوهری می داشتم!
حبذا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
خاک می کردم به راهت گر سری می داشتم!
پیش خود مانند مینا ساغری می داشتم
رایتم از عشق او می سود سر اندر فلک
گر ز نقش خاک پایش افسری می داشتم!
ساز قانون محبت پرده عشقم درید
کاش مینشنودم و گوش کری می داشتم
می شدم من سربلند سجده ناز ادب
چون صراحی خطبه بی منبری می داشتم
جز گل مطلب نمی چیدم ز گلزار امید
در بهار این عمل چشم تری می داشتم
سوختم پروانه سان در آتش داغ غمش
می پریدم سوی او بال و پری می داشتم
همدم بزم وصالم جز غم لیلی نبود
همچو مجنون گر ز خارا بستری می داشتم!
نسخه های عشق او از بس که بی شیرازه بود
می نوشتم شرح غم را مستری می داشتم
می شد اندر دیده ام عکس حقیقت روبرو
بر رخ آئینه گر خاکستری می داشتم
نزد این بی دانشان فرق حذف از در نبود
ور نه در بحر سخن من گوهری می داشتم!
حبذا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
خاک می کردم به راهت گر سری می داشتم!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۳۸ - صفحه دل را ز موج باده تا مستر زدم
صفحه دل را ز موج باده تا مستر زدم
قرعه فال طرب من از خط ساغر زدم
مسند غم بارگاه شهریار عشق بود
بی خود از ترک ادب من حلقه بر این در زدم
جوش طوفان سرشکم داشت امواج دگر
از هجوم سیل غم زین بحر دامن بر زدم
از نگینم شهرت شور و جنون پیدا نشد
خاتمی از نامی مجنون من بر انگشتر زدم
سوختم از شوق من در محفل ناز ادب
تیره شد آئینه این بزم خاکستر زدم
هر که در دیوان عشاقش به سلک غم نبود
نامش از نامحرمی از سطر این دفتر زدم
بس که بودم در ثبات بار عشقش همچو کوه
دامن خود را به پای خویش از لنگر زدم
پرتوی در کلبه ام از لمعه دیدار کیست؟!
آتشی پروانه سان امشب به بال و پر زدم!
یک گل مطلب نچیدم من ز گلزار امید
عاقبت دست ندامت همچو گل بر سر زدم
گر به دل از یاد چشمش راه راحت داشتم
از خیال آن مژه بر سینه صد خنجر زدم
گفتم از شرح حدیث عشق زاهد را چه سود؟!
بی اثر گویا غلط بانگی به گوش کر زدم!
داشتم کلکی من از چوب صنوبر عاقبت
یک قلم از بر تحریر قد او سر زدم
تا شود باغ سخن رنگین ز فیض معنی ام
بر رخ مضمون گل از فکر خود نشتر زدم
با چنین دانش ببین طغرل که بیدل گفته است
من هم از نامحرمی بانگی برون در زدم
قرعه فال طرب من از خط ساغر زدم
مسند غم بارگاه شهریار عشق بود
بی خود از ترک ادب من حلقه بر این در زدم
جوش طوفان سرشکم داشت امواج دگر
از هجوم سیل غم زین بحر دامن بر زدم
از نگینم شهرت شور و جنون پیدا نشد
خاتمی از نامی مجنون من بر انگشتر زدم
سوختم از شوق من در محفل ناز ادب
تیره شد آئینه این بزم خاکستر زدم
هر که در دیوان عشاقش به سلک غم نبود
نامش از نامحرمی از سطر این دفتر زدم
بس که بودم در ثبات بار عشقش همچو کوه
دامن خود را به پای خویش از لنگر زدم
پرتوی در کلبه ام از لمعه دیدار کیست؟!
آتشی پروانه سان امشب به بال و پر زدم!
یک گل مطلب نچیدم من ز گلزار امید
عاقبت دست ندامت همچو گل بر سر زدم
گر به دل از یاد چشمش راه راحت داشتم
از خیال آن مژه بر سینه صد خنجر زدم
گفتم از شرح حدیث عشق زاهد را چه سود؟!
بی اثر گویا غلط بانگی به گوش کر زدم!
داشتم کلکی من از چوب صنوبر عاقبت
یک قلم از بر تحریر قد او سر زدم
تا شود باغ سخن رنگین ز فیض معنی ام
بر رخ مضمون گل از فکر خود نشتر زدم
با چنین دانش ببین طغرل که بیدل گفته است
من هم از نامحرمی بانگی برون در زدم
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۴۳ - ای نهال قامتت نخل گلستان ارم
ای نهال قامتت نخل گلستان ارم
سرو آزادت زان رو شد به آزادی علم
کلک تقدیر از خط ریحان به ریحان خطت
نسخ تعلیق وفا را کرد بر لعلت رقم
طائر نظاره عشاق بر گرد سرت
همچو امواج کبوتر بر لب بام حرم
مانی چین گر ببیند نقش مطبوع تو را
صورت خوبان عالم محو سازد یک قلم
هست این معنی مرا روشن که مانند تو نیست
چون تو معشوق پری زادی بود بسیار کم!
طرفه صیادیست چشمان هر دم می کند
از خدنگ سایه مژگان ناز خویش رم
مشک از حسرت به ناف آهوی چین چون شود
گر صبا زلف تو را آشفته سازد صبحدم
طالع برگشته ای دارم که طغرل در جهان
صبح اقبالی ندیدم هیچ غیر از شام غم!
سرو آزادت زان رو شد به آزادی علم
کلک تقدیر از خط ریحان به ریحان خطت
نسخ تعلیق وفا را کرد بر لعلت رقم
طائر نظاره عشاق بر گرد سرت
همچو امواج کبوتر بر لب بام حرم
مانی چین گر ببیند نقش مطبوع تو را
صورت خوبان عالم محو سازد یک قلم
هست این معنی مرا روشن که مانند تو نیست
چون تو معشوق پری زادی بود بسیار کم!
طرفه صیادیست چشمان هر دم می کند
از خدنگ سایه مژگان ناز خویش رم
مشک از حسرت به ناف آهوی چین چون شود
گر صبا زلف تو را آشفته سازد صبحدم
طالع برگشته ای دارم که طغرل در جهان
صبح اقبالی ندیدم هیچ غیر از شام غم!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۴۴ - وه که محرم در حریمش غیر و من اندر درم
وه که محرم در حریمش غیر و من اندر درم
شیوه دلبر گرینست چون ازین دل بر برم؟!
در مقام وصل بانگ بی محل دارد رقیب
می کند گوش خرد را صوت این انکر کرم
در ره عشق تو گشتم پادشاه عاشقان
مسند غم تختگاهم چهره اصفر فرم
در تمنای غبار نقش پایت خاک به
یابد از زل همای دولت ار افسر سرم
از هجوم داغ عشقت شد دلم آتش نصب
چون سمندر خو به آتش گیر زین مجمر مرم
آنقدر جمعیت شوقت سرشک ایجاد کرد
از هجوم اشک حسرت گشت تا بستر ترم
طغرل از قید سر زلفش کجا خواهم رسید
تا ابد در بوته غم سازد او اخگر گرم؟!
شیوه دلبر گرینست چون ازین دل بر برم؟!
در مقام وصل بانگ بی محل دارد رقیب
می کند گوش خرد را صوت این انکر کرم
در ره عشق تو گشتم پادشاه عاشقان
مسند غم تختگاهم چهره اصفر فرم
در تمنای غبار نقش پایت خاک به
یابد از زل همای دولت ار افسر سرم
از هجوم داغ عشقت شد دلم آتش نصب
چون سمندر خو به آتش گیر زین مجمر مرم
آنقدر جمعیت شوقت سرشک ایجاد کرد
از هجوم اشک حسرت گشت تا بستر ترم
طغرل از قید سر زلفش کجا خواهم رسید
تا ابد در بوته غم سازد او اخگر گرم؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۵۵ - نشئه از میخانه تحقیق می خواهد دلم
نشئه از میخانه تحقیق می خواهد دلم
تا ز قید حلقه زلف مجازی بگسلم
نردبان بام مطلب پایه جز همت نداشت
شام نومیدی ز صبح مدعا آمد به دم
رنگ آمیز گلستان توصل شد حیا
غیر او چشمک چو نرگس بر رخ دیگر زدم
بال پرواز سبکروحی ندارد جز فنا
آشیان گیرد همای مطلب از اوج عدم
سکه نام بزرگی جز به مهر خاموشی
کی زند دانا به سیم قلب غیر از این درم؟!
نقش بهزادست تصویری که در دل بسته ایم
حیرت آئینه را تمثال ما باشد رقم
ذوق آغوش تپش ها همچو مو در آتش است
سوختم از ناله تا گشتم چو نال اندر قلم
از پریشانی به دل جمعیتی دارم چو گل
تنگ آمد پیرهن این جامه بر تن می درم
داغ دل چون لاله سامان فنا تمهید شد
سبزه این باغ طغرل از خزان دارد ستم
تا ز قید حلقه زلف مجازی بگسلم
نردبان بام مطلب پایه جز همت نداشت
شام نومیدی ز صبح مدعا آمد به دم
رنگ آمیز گلستان توصل شد حیا
غیر او چشمک چو نرگس بر رخ دیگر زدم
بال پرواز سبکروحی ندارد جز فنا
آشیان گیرد همای مطلب از اوج عدم
سکه نام بزرگی جز به مهر خاموشی
کی زند دانا به سیم قلب غیر از این درم؟!
نقش بهزادست تصویری که در دل بسته ایم
حیرت آئینه را تمثال ما باشد رقم
ذوق آغوش تپش ها همچو مو در آتش است
سوختم از ناله تا گشتم چو نال اندر قلم
از پریشانی به دل جمعیتی دارم چو گل
تنگ آمد پیرهن این جامه بر تن می درم
داغ دل چون لاله سامان فنا تمهید شد
سبزه این باغ طغرل از خزان دارد ستم
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۶۷ - مرحبا ای دلبر سیمین تن سیمین بدن
مرحبا ای دلبر سیمین تن سیمین بدن
جعد مشکینت بود در گردن جانم رسن!
تا خم ابروی پیوست تو شد محراب ما
فرض آمد سجده با پیر و جوان و مرد و زن
این همه بیداد یا رب از کجا آموختی
حبذا نارفته از لعل لبت بوی لبن؟!
از حریم درگه خود دور کن اغیار را
زاغ را لائق نباشد آشیان اندر چمن!
دیده ام خوبان عالم را به خوبی کی بود
چون تو شوخی در میان خوبرویان زمن؟!
بوئی از زلفش به چین مستوجب غوغا بود
این قماش فتنه را کس چون برد سوی ختن؟!
همچو من طغرل کسی در عشرت آباد جهان
بکر معنی را نیاوردست در عقد سخن!
جعد مشکینت بود در گردن جانم رسن!
تا خم ابروی پیوست تو شد محراب ما
فرض آمد سجده با پیر و جوان و مرد و زن
این همه بیداد یا رب از کجا آموختی
حبذا نارفته از لعل لبت بوی لبن؟!
از حریم درگه خود دور کن اغیار را
زاغ را لائق نباشد آشیان اندر چمن!
دیده ام خوبان عالم را به خوبی کی بود
چون تو شوخی در میان خوبرویان زمن؟!
بوئی از زلفش به چین مستوجب غوغا بود
این قماش فتنه را کس چون برد سوی ختن؟!
همچو من طغرل کسی در عشرت آباد جهان
بکر معنی را نیاوردست در عقد سخن!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۶۸ - زیر بار عشق تو قدم دو تا خواهد شدن
زیر بار عشق تو قدم دو تا خواهد شدن
یاد نخل قامتت آن دم عصا خواهد شدن
وامکن لعل لب خود شور در عالم مریز
بلبل از خندیدن گل در نوا خواهد شدن
همچو نی از سوز عشقت توأمان ناله ام
بند از بندم ز هجرانت جدا خواهد شدن
نامه ظلم تو بر کف سرکشم بیرون ز خاک
کی تو را اندیشه روز جزا خواهد شدن؟!
گر چه دورم از برت لیکن دلیل اشتیاق
عاقبت سوی تو ما را رهنما خواهد شدن
بعد مرگ از نرگس خاک مزارم ز انتظار
صد هزاران چشم در راه تو وا خواهد شدن
نسبت من با سگت دادی و می ترسم ازان
در میان ما و آن سگ ماجرا خواهد شدن
هر کجا جنس قماش حسن او آید به عرض
از هجوم خلق عالم زیر پا خواهد شدن
طغرل از گفتار خود سامان خجلت می کنم
از عرق آئینه ام موج حیا خواهد شدن
یاد نخل قامتت آن دم عصا خواهد شدن
وامکن لعل لب خود شور در عالم مریز
بلبل از خندیدن گل در نوا خواهد شدن
همچو نی از سوز عشقت توأمان ناله ام
بند از بندم ز هجرانت جدا خواهد شدن
نامه ظلم تو بر کف سرکشم بیرون ز خاک
کی تو را اندیشه روز جزا خواهد شدن؟!
گر چه دورم از برت لیکن دلیل اشتیاق
عاقبت سوی تو ما را رهنما خواهد شدن
بعد مرگ از نرگس خاک مزارم ز انتظار
صد هزاران چشم در راه تو وا خواهد شدن
نسبت من با سگت دادی و می ترسم ازان
در میان ما و آن سگ ماجرا خواهد شدن
هر کجا جنس قماش حسن او آید به عرض
از هجوم خلق عالم زیر پا خواهد شدن
طغرل از گفتار خود سامان خجلت می کنم
از عرق آئینه ام موج حیا خواهد شدن
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۶۹ - در غم عشق تو آخر ناتوان خواهم شدن
در غم عشق تو آخر ناتوان خواهم شدن
عاقبت در خاک چون تیر کمان خواهم شدن
عاشقان را خاکساری رتبه آزادگیست
زیر پای توسنت چون پرنیان خواهم شدن
وامکن بیجا متاع ظلم در دکان دهر
نقد سوای تو را من کاروان خواهم شدن
آنقدر من در خیال شوقت از خود رفته ام
با خدنگ ناز تو سنگ نشان خواهم شدن!
قالب افسرده ام در راهت آخر خاک شد
زیر پایت گر زمینم آسمان خواهم شدن!
شکر آن دولت که ای ابرو کمان از راستی
با خدنگ ناز تو سنگ نشان خواهم شدن!
ذره آسا پیش خورشید رخ زیبای تو
زانفعال ناکسی ها بی نشان خواهم شدن
گر چه در کویت نمی آیم به سلک عاشقان
چون سگان اندر حریمت پاسبان خواهم شدن!
جای آن دارد که طغرل فضل را باشد رواج
یک قلم همچون الف در قلب جان خواهم شدن!
عاقبت در خاک چون تیر کمان خواهم شدن
عاشقان را خاکساری رتبه آزادگیست
زیر پای توسنت چون پرنیان خواهم شدن
وامکن بیجا متاع ظلم در دکان دهر
نقد سوای تو را من کاروان خواهم شدن
آنقدر من در خیال شوقت از خود رفته ام
با خدنگ ناز تو سنگ نشان خواهم شدن!
قالب افسرده ام در راهت آخر خاک شد
زیر پایت گر زمینم آسمان خواهم شدن!
شکر آن دولت که ای ابرو کمان از راستی
با خدنگ ناز تو سنگ نشان خواهم شدن!
ذره آسا پیش خورشید رخ زیبای تو
زانفعال ناکسی ها بی نشان خواهم شدن
گر چه در کویت نمی آیم به سلک عاشقان
چون سگان اندر حریمت پاسبان خواهم شدن!
جای آن دارد که طغرل فضل را باشد رواج
یک قلم همچون الف در قلب جان خواهم شدن!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۷۱ - ای جفاجو اندکی قلب مرا تفریح کن
ای جفاجو اندکی قلب مرا تفریح کن
در مشامم از شمیم طره ات ترویح کن
ای کمان ابرو به تیر غمزه افکندی مرا
صید خود مگذار با غیر و نکو تشریح کن
همچو من امروز هر کس لاف عشقت می زند
نسخه لوح دل عشاق را تصحیح کن
دل به عقد زلف مشکینش اگر خواهی گرو
این معما را به نام آن پری تشویح کن
گر تو را باشد تمنای هوای عشق او
رو عیار خویش را از مدعا تنقیح کن
مشکلات درس عشق یار می خوانی همی
اصل مقصد را ز استاد جنون توضیح کن
صبح مطلب آرزو داری مگر از وصل او؟!
شام هجران را شمار دانه تسبیح کن!
ای که خواهی آبروی دین و دنیا یافتن
جز سلوک عشق دیگر شیوه را تصریح کن
گر نمی خواهی که گردد شهره نامت بلند
بکر معنی را به داماد سخن تنقیح کن
گر چه نبود بر درت عشاق در سلک سگان
طغرل آشفته را از دیگران ترجیح کن
در مشامم از شمیم طره ات ترویح کن
ای کمان ابرو به تیر غمزه افکندی مرا
صید خود مگذار با غیر و نکو تشریح کن
همچو من امروز هر کس لاف عشقت می زند
نسخه لوح دل عشاق را تصحیح کن
دل به عقد زلف مشکینش اگر خواهی گرو
این معما را به نام آن پری تشویح کن
گر تو را باشد تمنای هوای عشق او
رو عیار خویش را از مدعا تنقیح کن
مشکلات درس عشق یار می خوانی همی
اصل مقصد را ز استاد جنون توضیح کن
صبح مطلب آرزو داری مگر از وصل او؟!
شام هجران را شمار دانه تسبیح کن!
ای که خواهی آبروی دین و دنیا یافتن
جز سلوک عشق دیگر شیوه را تصریح کن
گر نمی خواهی که گردد شهره نامت بلند
بکر معنی را به داماد سخن تنقیح کن
گر چه نبود بر درت عشاق در سلک سگان
طغرل آشفته را از دیگران ترجیح کن