تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۱ - دارد اگر صفائی دل از شراب دارد
دارد اگر صفائی دل از شراب دارد
روشن ترست شیشه گاهی که آب دارد
طینت که پاک باشد از می کشی چه نقصان
دریا چه شد که بر لب جام حباب دارد
از دل خطا نگردد مژگان کج نهادت
با آنکه راست رو نیست تیری که تاب دارد
این بحر بیکرانه همچون حباب ما را
گاهی بپای دارد، گاهی خراب دارد
در زاهدی و رندی در دست دل عنان نیست
این شیشه گاه باده، گاهی گلاب دارد
راحت که شد مکرر، دلکوب تر ز رنجست
داغ است ماهی ازبس شوق سراب دارد
ما را بود بدامن از می اگر نشانی
زاهد بدل زحسرت داغ شراب دارد
در روزگار دیدم از راستی نشان نیست
صحبتش که صادق آمد در شیر آب دارد
خالش میان ابرو الحق بجا فتاده
بیت النشانی از انتخاب دارد
هستم کلیم نومید از دستبوس و پابوس
آنرا عنان گرفته این را رکاب دارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۲۲ - وقتی زبار هستی چیزی بجا نماند
وقتی زبار هستی چیزی بجا نماند
کز تو بره نشانی از نقش پا نماند
دنیا ز سخت گیری هرگز بکس نپاید
هرچند بفشری مشت رنگ حنا نماند
در راه بی ثباتی، شادی و غم رفیقند
بر سر گلی نپاید خاری بپا نماند
صبر و خرد بیکدل با شوق او نگنجند
چون سیل میهمان شد کس در سرا نماند
اکسیر سیرچشمی، خاک سیه کند زر
غیرت چو کامل افتد، کس بینوا نماند
نقش قمار طالع، گر اینچنین نشیند
غیر از نشان دندان، در دست و پا نماند
آن غمزه جهانسوز، پروای کس ندارد
آتش چه باک دارد، گر بوریا نماند
ناداری قناعت، همسر بملک داراست
این جوی آب باریک، از سیل وا نماند
باشد کلیم خاموش، پیوسته با دل پر
جامی که گشت لبریز، با او صدا نماند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۶۳ - گل در چمن بجز خار در پیرهن ندارد
گل در چمن بجز خار در پیرهن ندارد
آب و هوای راحت خاک وطن ندارد
ترک کلاه تجرید بر هیچ سر نچسبد
بتخانه تعلق یک بت شکن ندارد
باشد برای طفلان مینا ز باده بهتر
در چشم اهل دنیا جان قدر تن ندارد
بینند اهل ظاهر تن را طفیل جامه
فانوس ره ببزمی بی پیرهن ندارد
در سرنوشت بختم خط مسلمی نیست
گم می کنم رهی را کان راهزن ندارد
در برگریز تجرید باشد بهار ارواح
خوش وقت مرده ای کو رنگ کفن ندارد
تا کار تیشه آید از ناخن تفکر
گوهر بکان معنی آخر شدن ندارد
از بحر فیض گردد قانع بقطره ای حیف
سرمایه ترقی دزد سخن ندارد
از پاره چوب یک کلک سر کرد چارپاره
گرچه کلیم دستی در هیچ فن ندارد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۰۷ - نبود عجب که باشد سرگشته صدهزارش
نبود عجب که باشد سرگشته صدهزارش
آنشاخ گل که گردد برگرد سر بهارش
غلطد بر آن بناگوش از موج زلف دیگر
در آب عارض افتد چون عکس گوشوارش
بر قامت شهیدان خیاط عشق دوزد
پیراهنی که باشد از زخم پود و تارش
با آنکه ناوک او در صید پر بر آرد
از درد انتظارش لاغر شود شکارش
دامان عصمت او از باده تر نباشد
کز برق حسن شد آب، آئینه در کنارش
بر لوح تربت ما ای همنشین رقم کن
اینست آنکه شمعی نگریست بر مزارش
هر شاخ گل که باشد عارض زبلبل خود
خارش زپا برون کن وز سینه خار خارش
از کام بخشی دهر منت مکش که ندهد
کام دلی که ارزد وصلش بانتظارش
خشک وتر زمانه زنگ بقا ندارد
معلوم می توان کرد از شبنم و شرارش
عاقل از آن ز دنیا گیرد کناره کاین بحر
هر گوهری که دارد افتاده بر کنارش
دیگر کلیم زردی از هیچ رو نه بیند
روئی که سرخ دارد سیلی روزگارش
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۳۳ - آن سالکم که با خضر هرچند هم نشینم
آن سالکم که با خضر هرچند هم نشینم
سرگشته همچو پرگار در گام اولینم
از بیم دید و وا دید بگریزم از عدم هم
گر بعد مرگ بیند در خواب همنشینم
دایم زهمت فقر خرجم ز دخل بیش است
خرمن بمور بخشم با آنکه خوشه چینم
آزار ما تلافی از آسمان ندارد
بیمرهم است زخمم هم طالع نگینم
ظاهر بباطن من یکرنگ گشته در عشق
چون شمع می گدازد با دست آستینم
امید رستگاری ز آغاز کار پیداست
در خانه کمانست صیاد در کمینم
این سرنوشت بد هم دایم بکس نماند
سیلاب اشک شوید آخر خط جبینم
شیرین زبانی من دام عوام نبود
جوش مگس کند زهر در دیده انگبینم
دایم کلیم دوران در پستیم ندارد
شاید که قدردانی بردارد از زمینم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹۶ - در جستجوی وصلت، آن رهرو بلایم
در جستجوی وصلت، آن رهرو بلایم
کز فرق همچو شانه بگذشته خار پایم
یکپای در خرابات، پای دگر بمسجد
یکدست رهن ساغر یکدست در دعایم
تا سینه چاک کردم ناخن تمام فرسود
اکنون بعقده دل درمانده چون درایم
در گلشنی که خارش نگرفت قیمت گل
خاکم بسر که دایم چون آب کم بهایم
تا آشنای مائی بیگانه ام ز عالم
مستغنی از طبیبان از درد بیدوایم
از تازه گلبن خود پیوند تا بریدم
با هیچکس نسازم گوئیکه خار پایم
پروانه اسیرم در بزم آفرینش
هر شمع ریسمانی می تابد از برایم
باشد نمایش من پنهان در آزمایش
منگر که تیره بختم شمشیر بی جلایم
از بس کلیم رفتم در زیر بار محنت
بر دوستان گرانم گر سایه همایم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹۷ - از هر طرف که تا زند ما صید سربراهیم
از هر طرف که تا زند ما صید سربراهیم
یکسو شدن ندانیم خاک چهارراهیم
هرچند ابر رحمت روی کسی نبیند
بهتر شناخت مار را زانرو که روسیاهیم
درودائی که خضرش از تاب تشنگی سوخت
میراب جوی اشکیم، سایه نشین آهیم
آن می که مست ازویم نه جام دیده نه جم
مانند شمع سرخوش زانچشم خوش نگاهیم
احوال ما دگرگون از جزر و مد مستیست
گاهی چراغ شامیم گه شمع صبحگاهیم
گرد از دل رمیده تا کی بخون بشوئیم
نه چشم عاشقانیم، نه خاک رزمگاهیم
از دستهای بالا پای کمی نداریم
برق ستم ز هر سو سر می زند گیاهیم
بی برگی تجرد کس را سبک نسازد
ما دانه را نیابیم هر چند برگ کاهیم
ما را کلیم چندان دلبستگی بجان نیست
برخون خویش دایم بی مدعی گواهیم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۵ - نگسست عهد صحبت، می از هوای باران
نگسست عهد صحبت، می از هوای باران
آری همیشه باشد برق آشنای باران
در روز ابر باید ساغر شمرده خوردن
یعنی بود برابر با قطره های باران
افکنده اند بر ابر مستان سر برهنه
همچون حباب دستار در رونمای باران
در کشور گلستان گلبن اگر چه شاهست
از گل گرفته کاسه، باشد گدای باران
بیداد پاک طینت بر دل گران نباشد
بر سینه می توان خورد تیر جفای باران
در گلستان کشمیر هر روز کامیابست
چشم از جمال ساقی گوش از صدای باران
میخانه آستانش گل شد ز سجده ما
از بسکه هست ما را بر سر هوای باران
سازم بآب حیوان گاهی که می نباشد
در خشکسال باشد شبنم بجای باران
ساقی بمی پرستان دارد کلیم دایم
احسان بی تقاضا همچون عطای باران
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۰ - تا چند همچو سوفار خندان بخون نشستن
تا چند همچو سوفار خندان بخون نشستن
دلتنگ و روگشاده خود را بکار بستن
گر از نسق فتاده است احوال ما چه نقصان
عقد گهر ز قیمت کی افتد از گسستن
بیماری غم او آن ناتوانی آرد
کز ضعف کس نیارد پرهیز را شکستن
از سیل گریه آخر دل را کدورت افزود
آورد روسیاهی آخر بآب شستن
در گوشم این در پند، از پیر گوشه گیر است
دام است صحبت خلق باید زدام جستن
گفتی کزین تک و دو کی می رسی بآرام
روزی که زی تیغش روزی شود نشستن
در ملک خاکساری رسمی است اهل دل را
در صدر هر چه گم شد در آستانه جستن
دنیا خیال و خوابیست، این خواب نزد دانا
آسایشی ندارد بهتر ز چشم بستن
باشد کلیم اگرچه شیشه دل و تنک ظرف
چون توبه تاب دارد در بستن و شکستن
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۳۵ - ز آشفتگی حالم ربط از سخن بریده
ز آشفتگی حالم ربط از سخن بریده
از هم فتاده حرفم چون نامه دریده
در وادی محبت شاید رسد بآبی
رفتست تا بچشمم خار بپا خلیده
سامان دلربائی، لطفست و مهربانی
نه چشم نیم مست و نه ابروی کشیده
سرسبز باد یارب بستان عشق، کانجا
غلطیده است بر گل، مرغ بخون طپیده
قدرت چو نیست، مردن از زندگیست خوشتر
صد بار سر بریده، بهتر ز پر بریده
هم طالع نصیحت درد دلیست ما را
در پیش هر که گفتنی نشنیده و شنیده
در چین طره او، از حال دل چه پرسی
یک سینه زخم دارد چون شانه نو رسیده
گردد ز حرف سردی پرحوصله، تنگ ظرف
آشوبد از نسیمی دریای آرمیده
شد عمرها که نگرفت یک مست جای منصور
آری کمان حلاج ماندست نا کشیده
بیدار نگردد بخت کلیم شاید
زیرا که کام دل را دائم بخواب دیده
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۰ - قربان آن بناگوش، وان برق گوشواره
قربان آن بناگوش، وان برق گوشواره
با هم چه خوش نمایند آن صبح و این ستاره
مائیم و کهنه دلقی دلگیر از دو عالم
سر چون جرس کشیده در جیب پاره پاره
چون کار رفت از دست، گیرد سپهر دستت
دریا غریق مرده، افکنده بر کناره
روز از برم چو رفتی شب آمدی بخوابم
اینست اگر کسی را، عمری بود دوباره
روشندلان ندارند دلبستگی بفرزند
بر شعله سهل باشد مهجوری شراره
آن نشئه ایکه بخشد بگذشتن از دو عالم
در کیش میکشان چیست یک مستی گذاره
با چرخ سرفرازی نتوان ز پیش بردن
جائیکه سقف پست است نتوان شدن سواره
همچون کلیم دیگر یک نامشخصی کو
آگاه و مست غفلت پر شغل و هیچکاره
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۱ - تا کی خورم غم دل با نیم جان خسته
تا کی خورم غم دل با نیم جان خسته
دست شکسته بندم بر گردن شکسته
جمعیت هواسم ناید بحال اول
گمگشته دانه ای چند از سبحه گسسته
یکدسته کرده دوران گلهای نه چمن را
وز آن زه گریبان بر دسته رشته بسته
اهل جان نشانشان یکرنگ آشکارست
گرد نفاق دلها بر چهره ها نشسته
مشکل ز تن برآید جان علایق آسود
چسبیده بر غلافست شمشیر زنگ بسته
دارم دلی که هرگز نشکسته خاطریرا
بیمار گشته از غم، پرهیز اگر شکسته
در دامگاه عشقت جانکاه صید و صیاد
مرغ پریده از دام تیر ز صید جسته
اشکت کلیم نگذاشت در نامه ها سیاهی
بهر که می فرستی مکتوبهای شسته
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۳ - دوران ز عاریتها دندان ز ما گرفته
دوران ز عاریتها دندان ز ما گرفته
نوبت رسد بنانم چون آسیا گرفته
داریم در فراقت اشک بهانه جوئی
بدخوی تر ز طفل از شیر وا گرفته
صد برق ناامیدی کرده کمین ز هر سو
نخل امیدواری هر جا که پا گرفته
بر سفره زمانه کش غیر استخوان نیست
هر کس دمی نشسته طبع هما گرفته
صد دستگیرش ار هست نقش قدم نخیزد
تعلیم خاکساری گوئی زما گرفته
تمییز صاف از درد دوران نمی تواند
هر آستان نشینی در صدر جا گرفته
با آنکه هر دو زلفش در کشتنم یکی شد
هر تاری از ندامت ماتم جدا گرفته
ریزند خرقه پوشان خون در لباس تقوی
شمشیر این دلیران جا در عصا گرفته
آوارگان ندارند پیر طریق جز ما
هر کس کلیم شد پیر همت ز ما گرفته
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶۲ - ایدل ز خانه تن فکر سفر نداری
ایدل ز خانه تن فکر سفر نداری
پروانه ای ندانم، بهر چه پر نداری
از کج گلخن تن عزم وطن نکردی
ای اخگر فسرده، شوق شرر نداری
تنها روی چو مردان، ناید زتو که چون موج
گر کاروان نباشد یک گام بر نداری
هفتاد ساله طفلی، چون تو دگر ندیدم
جز خاکبازی تن کار دگر نداری
در کام جان نیابی شیرینی بلا را
با غم گر اتحاد شیر و شکر نداری
راه طلب بریدی، سود سفر چه دیدی
از خار پاچه حاصل، گر گل بسر نداری
آندم به سیرچشمی شهرت کنی که زر را
مانند گوهر اشک از خاک بر نداری
در پیش ناوک جور، داغ وفا نشان شد
دیگر کلیم چیزی بهر سپر نداری
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۱ - صد رنگ ناله دارد بیمار زندگانی
صد رنگ ناله دارد بیمار زندگانی
اینست عندلیب گلزار زندگانی
گر دیده را ببندم، راه نفس بگیرد
از بس کناره گیرم از کار زندگانی
با کاروان هستی دیدیم، یک متاعست
جز شکوه نیست چیزی دربار زندگانی
در کیش عشقبازان اسلام چیست؟ دانی
از تیغ او بریدن، زنار زندگانی
با آب تیغ خوبان خاصیت سرابست
کز هر دو گردد آسان دشوار زندگانی
یک مرهمست و صد زخم، کی می شود تلافی
بیش از گلست خارش گلزار زندگانی
شهرت که باشد آفت نزدیک هر خردمند
دانی که آن کدامست اظهار زندگانی
از شهر بند هستی بیش از اجل برون شو
تا بر سرت نیفتد دیوار زندگانی
یکدم نشد که گردد ساکن غبار آهم
بی گرد نیست گویا رفتار زندگانی
تا کی کلیم خواهی عمر دراز از ایزد
کوته چرا نخواهی آزار زندگانی
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۴ - در تعریف از قبضه خنجر شاه جهان
صاحبقران ثانی شاه جهان که تیغش
تا دسته ابلق از خون در کارزار گردد
از قبضه خنجر او زان شکل اسب دارد
تا روز جنگ نصرت بروی سوار گردد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - با درد عشق جانان درمان چه کار دارد
با درد عشق جانان درمان چه کار دارد
با بی سران سودا سامان چه کار دارد
گر آشنای عشقی بیگانه از خرد شو
در بزم اهل دانش نادان چه کار دارد
تا از خودی نگردی فانی خدا نه بینی
در مجلس گدایان سلطان چه کار دارد
زاهد که هست خودبین هرگز نشدخدابین
باکفر بت پرستان ایمان چه کار دارد
از حکم اوست ای دل هر نیک و بد که بینی
با حکم کردگاری دوران چه کار دارد
هرگز وفا نکردند خوبان بعهد و پیمان
در پیش بیوفایان پیمان چه کار دارد
آزاده شد اسیری از قید درد دوری
با محرمان وصلش هجران چه کار دارد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - شهباز روح قدسی از دام تن جدا شد
شهباز روح قدسی از دام تن جدا شد
طیران به لامکان کرد باقی بی فنا شد
از مجلس طبیعت یکباره چون برون رفت
در عالم الهی مستغرق لقا شد
عارف که چشم جانش بینا بنور حق شد
از عادت گدائی بگذشت و پادشا شد
هر دل که غوطه خورد در قعر بحر نابود
ازچونی چرائی بیچون و بی چرا شد
در هر زمان بنقشی باشد ظهور تامش
این دم بدان بتحقیق کان نقش نقش ما شد
از عین جمع و وحدت آمد بفرق و کثرت
در منتها بنقشم باز عین مبتدا شد
خورشید وحدت ما طالع شد از دو عالم
چون مغرب اسیری آن مشرق بقا شد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - ای از جمال رویت کون و مکان منور
ای از جمال رویت کون و مکان منور
وی از نسیم زلفت جان جهان معطر
مهر رخت تجلی چون کرد بهر اظهار
مجلای حسن او شد ذرات کون یکسر
از رخ نقاب زلفت بردار تا نماند
نام و نشان بعالم از مؤمن و ز کافر
از تابش جمالت جان محو مطلق آمد
چون او فتاد پرده از روی حسن انور
سلطان ملک خوبی آورد رو بعالم
بگرفت خیل حسنش آفاق را سراسر
مخمور چشم مستت گشتم بیار ساقی
زان می که نیست او را حاجت بجام و ساغر
تا جان عشقبازان گردد بشوق افزون
هر لحظه روی جانان بنمود حسن دیگر
هردم بیاد رویش جمع آورم دل و جان
بازش کند پریشان سودای زلف دلبر
مرغ دل اسیری اندر هوای وصلش
پرواز می نماید هر دم ز عرش برتر
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - گر پرده برنداری زان رخ ز جان غمناک
گر پرده برنداری زان رخ ز جان غمناک
آهی کشم که آتش افتد درون افلاک
در حیرتم که با ماست آن یار هرکجا هست
من گه ز وصل شادان گه از فراق غمناک
گر نیست عشق بازی از جانب توبا ما
پس در میانه پیغام بهرچه بود لولاک
مائی حجاب ما شد اندر میانه ای کاش
عشق آتشی فروزد سوزد منی من پاک
گر نیست نقش آدم در خاک تیره پنهان
پس چرخ و انجم از چیست گردان بگرد این خاک
از حسن با کمالش واقف نشد کماهی
هر چند کرد کوشش در فکر عقل دراک
گر سالک طریقی چندان برو درین راه
کاخر رسی بمنزل بی بار فکر و ادراک
معروف و معرفت را غایب نبود زان گفت
آن عارف یگانه سبحان ما عرفناک
معشوق لاابالی عاشق نجوید الا
آنکس که چون اسیری رندست ومست وبی باک