تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش
ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش
گر حق این نداند او داند و خدایش
یارب نهال قدّش تا از کدام باغ است
کز هر طرف سری شد بر باد در هوایش
گویی مگر به رویش آشفته گشت گیسو
ورنه چرا پریشان می آید از قفایش
تا که ز ناشکیبی بر روی من دوَد اشک
ای مردمان بپرسید کز چیست ماجرایش
دل را که غیر عشقش فکری نبود در سر
بنگر که درد هجران چون می کند ودایش
اشک تو را خیالی این آبرو از آن است
گر می شود مشرّف گه گه به خاک پایش
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من
با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من
هردم گل وفایش می روید از گِل من
فردا که در حسابی آید حصول هرکس
جز رنج و غصّه نبوَد از عشق حاصل من
از سرّ غیب عمری جستم نشان و آخر
در نقطهٔ دهانش حل گشت مشکل من
گفتم که بر دل من چندین جفا مکن، گفت
چندین مگوی آخر من دانم و دل من
آن لحظه با خیالی مقصود رخ نماید
کآیینهٔ جمالش باشد مقابل من
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - ای پارسا که دایم رو در نماز داری
ای پارسا که دائم رو در نماز داری
سرّ که می سرایی راز که می گذاری
از طاق ابروانش رو کرده ای به محراب
در پیش خویش تا کی دیوار کژ برآری
تا با غمش قرینم خون خوردن است کارم
کار من از غم این است باری تو در چه کاری
آنجا که عشقبازان تحفه ز طاعت آرند
ما تحفه یی نداریم بیرون ز شرمساری
ما گرچه بیرهی را از سر نمی گذاریم
تو بر طریق رحمت باشد که درگذاری
گردن بنه خیالی باشد که بار یابی
کز سرکشی نیابی توفیق لطف باری
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی
تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی
گر گل شوی کسی را هم در نظر نیایی
گر ره به خود ندانی تدبیر بیخودی کن
بی خویش تا نگردی با خویش برنیایی
ای دل به کوی وحدت چون غیر می نگنجد
تا ترک خود نگویی با خوددگر نیایی
هرکس که بی ارادت آید به کوی جانان
پوشند در به رویش یعنی که در نیایی
چون یار خامه وارت می خواند ای خیالی
شرط ادب نباشد گر تو به سر نیایی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶ - ای ترک پارسی گو ای ماه مجلس آرا
ای ترک پارسی گو ای ماه مجلس آرا
هی هی مکن تو غفلت برخیز و می بده ها
پرده ز رخ بیفکن بر گل گلاله بشکن
پائی بکوب و برخیز بزم طرب بیارا
زان بذله های شیرین زان نکته های رنگین
بر روی تلخکامان تنگ شکر تو بگشا
می نوش و گل برافشان برخیز و می بگردان
مرده به رقص آور زین راح روح افزا
ما کشته صحاری تو ابر نوبهاری
رحمی روان ببخشا ما مرده تو مسیحا
عیدی بود طرب خیز باده به ساغرم ریز
از محتسب میاندیش می ریز بی محابا
از دست غاصب حق چون اوفتاد بیرق
خیز و لوای شادی برکش به طاق خضرا
آشفته را تولا بر مرتضی و آل است
وز غاصبین حقش اندر جهان تبرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴ - گفتی به لب رسانم از اشتیاق جانت
گفتی به لب رسانم از اشتیاق جانت
جان من است آن لب امشب بیار بر لب
از سرو و گل چو خواهی امشب که هست در بر
مهر وی سر و قامت مشکبوی سیم غبغب
از تاب جعد مویت وز آفتاب رویت
یک دل هزار سودا یک جان و یک جهان تب
زان لب بگو حدیثی تا نیشکر نکارند
برقع فکن که پوشد رخساره ماه نخشب
میگفت سبزه خط با آهوان چشمت
هذا نبات خضر یرتع بها و یلعب
آشفته وار امشب برگو مدیح حیدر
از آن دهان شیرین کاین است عین مطلب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - آهسته ران خدا را جانها فدای جانت
آهسته ران خدا را جانها فدای جانت
نه دست در رکیبند یاران مهربانت
یکشهر از دهانت انگشت در دهانند
حرفی بگو که دانند تا چیست دردهانت
اغیار در قفا و آه منت عنان گیر
شوق که شهسوارا تا می کشد عنانت
خواههم نسیم باغ زین سود گر نیاید
تاره برند اغیار زین بو ببوستانت
خاکی در آستانت لابد ضرور باشد
بگذار تا بمیرد عاشق در آستانت
گفتم که روبرویت راز درون بگویم
چون آینه عیانست سر دل از نهانت
آویخت چاه بیژن معکوس بر زنخدان
بسته کمند رستم بر گوشه کمانت
از تو نه شکوه بودم گر ناله ای نمودم
شب خواب میر بودم از چشم پاسبانت
بومند و شوم اغیار در آستان مده راه
تو خود هما و سیمرغ باید هم آشیانت
از فتنه زمانه آشفته غم چه داری
بر سر چو سایه باشد از صاحب الزمانت
شد کیمیا مس ما زاکسیر حب حیدر
فقرش غنا ببخشد از هر که در جهانت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - کالای جان نه چیزیست کش سرسری توان داد
کالای جان نه چیزیست کش سرسری توان داد
یا دل که هر دم او را بر دلبری توان داد
حق جوی همچو حلال تا سر بدار بازی
ورنه بپای هر خس کی خود سری توان داد
خود در طلب میازار یوسف بجو ببازار
کاندر بهای حسنش مشت زری توان داد
ما بسملیم از عشق کو یار سیم ساعد
کز شوق خنجر او خود خنجری توان داد
خاریم ما در این باغ چون عشق تربیت کرد
از آبیاری او لابد بری توان داد
ساقی تو صاف داری خامند اینحریفان
خیز و بجو حریفی کش ساغری توان داد
مرغ دلم بدامت جانا چو خانه زاد است
او را زنوک پیکان بال وپری توان داد
ویران سرای دلرا دادی بخیل غمزه
ملکی بود گر آباد بر لشکری توان داد
دادی بترک چشمت از چه حکومت دل
کی کشور مسلمان بر کافری توان داد
جز مصطفی و آلش کس در جهان ندیدم
کاندر نثار مدحش شعرتری توان داد
آشفته مدح خوان شد یارب به حیدر و آل
از هشت باب خلدت او را دری توان داد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - آئی چو در قیامت محشر بهم برآید
آئی چو در قیامت محشر بهم برآید
از شعله وجودت دود از عدم برآید
کوی تو گر بکاوند از نقش پای عشاق
تا هفتمین زمین هم نقش قدم برآید
گفتی که دم فروبند تا کام گیری از من
لب بسته ام زشکوه ترسم که دم برآید
میگفت پیر دهقان با عاشقان که هرگز
نخل و فامکارید کز او ندم برآید
رسوا شدیم و شادیم زیرا که در حقیقت
رسوائی آورد عشق شادی زغم برآید
رحمی به نیم جانم ای شخ کمان خدا را
گر تیر تو براید جان نیز هم بر آید
پیران برای تعظیم خم کرده پشت پیشت
با سر پی سجودت طفل از رحم برآید
غیر از علی در امکان آشفته کس ندیده
کز حادثی بدوران فعل قدم برآید
آتش بعالم افتاد از آتش درونم
نبود عجب کزاین سوز دود از قلم برآید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد
تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد
چون غرقه مردمک دوش غوطه بموج خون زد
عقلم زسر گریزان جسمم چو شمع سوزان
عشق آتشی فروزان در پرده درون زد
شد چهره زعفرانی اشکم شد ارغوانی
تا عشق نغمه سازم در سینه ارغنون زد
کردی بحی تجلی روزی زروی لیلی
مجنون به نجد از وجد لابد دم از جنون زد
در لامکان نگنجد کس را مکان خدا را
فراش عشق آنجا خیمه بگو که چون زد
عشق است و بس که ریشه از کوه کند فرهاد
عشق است و بس که تیشه بر طاق بیستون زد
در طور عشق حیدر آشفته سوخت چون خس
جان شد نثار جانان خرگه زتن برون زد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد
جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد
کاین جان بپای جانان قدر اینقدر ندارد
در نوبهار عشقت ابریست بی طراوت
تا ابر دیدگانم بر نوگلی نیارد
هر کاو که عکس ساقی در جام می ببیند
سر را زپای مینا چون جام برندارد
آن خورده زخمه عشق وان دیده جلوه حسن
گر مطربی بنالد یا بلبلی بزارد
جز زان لبان نوشنی مرهم کجا پذیرد
داغی که لاله روئی در سینه ای گذارد
نخل وجود ما را جز غم ثمر نباشد
حاشا که نخل حرمان جز این رطب برآرد
هر کو که دید چوگان آن زلفکان فتان
چون گو سر از ارادت در پای او سپارد
دنیا بخاک کن پست بر آخرت فشان دست
آشفته مستی عشق بنگر چه نشئه دارد
جز بر علی و آلش دیگر نظر حرامست
عاشق چو گشت صادق دل بر تو می گمارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴۹ - با تیغ بر سرم تاخت آن ترک ماه منظر
با تیغ بر سرم تاخت آن ترک ماه منظر
ماهی هلال بر کف مهری کشیده خنجر
چشمان دو ترک خوانخوار ابروی چون دم مار
عقرب دو زلف جرار آکنده خوی بمنظر
بگشوده چین گیسو کرده گره بر ابرو
خائیده لب بدندان بر لعل سوده گوهر
برجسته از شکر خواب وز خشم در تب و تاب
پر از عتاب عناب آلوده زهر و شکر
پوشیده ترک مستش از خط سبز خفتان
زلف زره مثالش داودوش زره گر
مشکینه درغ گیسو پوشیده دوش بر دوش
از کاکل معنبر مغفر نهاده بر سر
لشکر کشیده مژگان غمزه بر او سپهبد
با این سپه همی کرد تسخیر هفت کشور
زآن ساعد بلورین و آن پنجه نگارین
بس خون روان زدیده بس دستها به داور
خال و خط نگاهش با چشم دل سیاهش
بهر شکست اسلام پیوسته خیل کافر
تن بود سیم خام و آهن در او نهفته
دل بود سنگ خارا رخ آینه سکندر
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۰ - بس خون بی گناهش در سینه بود مدغم
بس خون بی گناهش در سینه بود مدغم
بس قتل داد خواهش اندر ضمیر مضمر
دل دید چون چنانش واله بماند و حیران
از تن بشد روان و شد گونه ام معصفر
در اضطراب جانم لاحول گو زبانم
تعویذ اسم اعظم کردم بسی مکرر
دستم زچاره کوتاه عقلم بخیره گمراه
شد خضر راه عشق و آموخت نام حیدر
آگه شدم از آن راز تعویذ کردم آغاز
شد وحشتم زیکسو بیمم روانه یکسر
نام علی چو بشنید سروش چو بید لرزید
خشمش برفت و خندید برخیر شد بدل شر
آهسته گفت و نرمک کای عاشق ستم کش
با عشوه گفت و لابه کای طوطی سخن ور
بر دل مگیر از من آوردم ار عتابت
آئینه ات مبادا از زنگ غم مکدر
معشوق عاشقان را بس تجربت نماید
تا رفع غش کنندش آتش همی خورد زر
اکنون چو زر خالص سنجیدام عیارت
من صیرفی عشقم هان قلب خود بیاور
عشق تو نه مجاز است میلت نه حرص و آز است
قلب تو کان راز است از جرم رفته بگذر
هان بوسه هر چه خواهی می بخشمت بپاداش
نقل و میت بیارم از لعل لب بکیفر
درباره تو لغو است سعی رقیب از این پس
در حق تو ندارم من حرف غیر باور
آشفته الستی و زجام عشق مستی
کس را نمی پرستی جز نایب پیمبر
آن شمع بزم وحدت آن ناجی غوایت
خضر ره هدایت ساقی حوض کوثر
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸۸ - خیز ای کمند آه و در زلف او درآویز
خیز ای کمند آه و در زلف او درآویز
او را به خویشتن کش با او دمی درآویز
هر چند بزم عامست و آن شمع زیب محفل
پروانه جان برافشان وز مدعی بپرهیز
نرخ شکر شکستی آب نبات بردی
تا تو حدیث گفتی زآن پسته شکر ریز
ای باغبان به چشمت گر خود بصیرتی هست
با سرو گو که بنشین وی سرو معتدل خیز
آهوی شیر افکن نبود به جز دو چشمت
تیر نظر به راه است آهوی من بپرهیز
اینجا هزار شیر است اندر کمند نخجیر
تو خود غزال چینی از دام عشق بگریز
زاسرار عشق امروز چون باخبر شدت دل
آشفته را ز رحمت آبی بر آتشین ریز
تا از ولی امکان خواهد دوای دردت
آرد به پارس ترکت گر خود بود به تبریز
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۳ - ساقی بیار بوسم کز می خمار دارم
ساقی بیار بوسم کز می خمار دارم
وز بحر هستی امشب میل کنار دارم
ناصح مده تو پندم کز عشق ناگزیرم
مستم بکن تو ساقی کز عقل عار دارم
در آینه شهودم کی یار رخ نماید
تا من زگرد هستی بر رو غبار دارم
تا شد زدست بیرون دامان آن نگارین
عارض زخون دیده دایم نگار دارم
گر بر سرم ببارد سنگ جفا رقیبت
چون آسیای زیرین پای استوار دارم
چوگان طره ات را گوئی زسر بسازم
گوهر زبحر چشمت بهر نثار دارم
آشفته شد جهانی زین گفته پریشان
آشفته تا که سودا با زلف یار دارم
گفتم که از سگانت بشمارم از عنایت
گفتا که چون تو در خیل من صد هزار دارم
ساقی بزم وحدت شاهنشه ولایت
کز بندگیش از جم در دهر عار دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۸ - این می که داد کز او سر بی خمار دارم
این می که داد کز او سر بی خمار دارم
بحرش کجا کزین موج در در کنار دارم
زنار برگسستم زاسلام توبه کردم
ننگ است بت پرستی از سبحه عار دارم
تن خاک راه او شد اریار دید و بگذشت
دامن کشید وگفتا در ره غبار دارم
نقش نگار بتها از بتکده بشوئید
زیرا که من خلیلم نقش و نگار دارم
در بوستان عشقت جنباندم اگر باد
چون سرو در ارادت پای استوار دارم
یاقوت و لعل و مرجان ریزم زدیده هر شب
دامان پر از جواهر بهر نثار دارم
آشفته ام نه عاقل بگسستم ار سلاسل
دیوانه ام مخوانید سودای یار دارم
جز لن ترانیت نیست موسی بطور سینا
چون طور تو بسینه من صد هزار دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۷۷ - چون دست رس نداری ای دل بوصل جانان
چون دست رس نداری ای دل بوصل جانان
برخیز جان فدا کن در پای پاسبانان
گفتم که کفر بر دین چربید و عشق بر عقل
زین کار مشگل من خندند کار دانان
گفتم بدل که پیمان با گلرخان نبندی
پیمان شکن چو دیدم این خیل دلستانان
گر کشتگان عشقت آیند در قیامت
محشر تمام گیرد غوغای دادخواهان
بر تیر طعن دشمن مشتاق دوست سازد
سازم بجور اینان از بهر مهر آنان
با خار خار هجران تن داده ایم از جان
منت بریم تا چند ای گل زباغبانان
گرگان برند ناچار زین گله شب پیاپی
غافل زگوسفندان خسبند اگر شبانان
با تن گرفته ای خو در رنگ غرقی و بو
محروم ماندی ای جان آخر زمهر جانان
صوفی که در سماع است از وجد حال در بزم
بینی بهر دو کونش خوش آستین فشانان
نام علی بیاور ای طوطی مغنی
کاشفته تلخ کام است از این شکر دهانان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۱ - ابریست کاو ندارد آثار فیض باران
ابریست کاو ندارد آثار فیض باران
چشمی که گریه اش نیست روز وداع یاران
لعل تو در شکرخند پرگریه چشم عاشق
بر خنده گل آری ابر است اشکباران
جانا قرار رفتن بهر سفر نهادی
گویا حذر نداری از آه بیقراران
غوغای دوستداران در فرقتت عجب نیست
در هجر گل عجب نیست نالند اگر هزاران
در هیچ گلستانی بی خار بن نبینی
خارند عشق بازان در کوی گلعذاران
در میکده چه سر است یا رب که اندر آنجا
گیرند تاج شاهی از خیل خاکساران
درویش کسوت فقر بر تن اگر کند راست
عار آیدش که پوشد تشریف شهریاران
یارب چه زور و پنجه است در کودکان اینشهر
یک نی سوار از این خیل تازد بشهسواران
گفتی بوقت رفتن بردار توشه از وصل
درد خزان نداند آسوده در بهاران
کی یادگار باشد از قامت دلارام
گر سرو صد هزار است در طرف جویباران
نشناختی زوصلش آشفته هجر آید
باشد عذاب دوزخ بهر گناه کاران
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۱ - پیران ز چاره عاجز در کار این جوانان
پیران ز چاره عاجز در کار این جوانان
کاینان به سحر و اعجاز گشتند درس خوانان
بی‌مهر ساقی ما جز خون نکرد در جام
شرب مدام اینست در بزم مهربانان
بانی بگوی نائی اسرار دل کماهی
کس راز دل نپوشد از خیل رازدانان
چون نیست قدرت آن کایم در آستانت
چون سگ بلا به افتم در پای پاسبانان
پیمانه چشمکانت عالم به غمزه بگرفت
لشکرشکن که دیده اینگونه ناتوانان
هستند پاسبانان در میکده که دیدم
گشتند آسمان سای این سر بر آستانان
در حلقه‌ای رسیدم آشفته دوش در سیر
مشغول ذکر دیدم فوجی ز بی‌زبانان
آنان همه قلندر آن ذکر نام حیدر
جمله ز جان گذشته مشغول یاد جانان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۷ - ای خسروان صورت رحمی باین گدایان
ای خسروان صورت رحمی باین گدایان
تا جامه خانه دارید رحمی به بی قبایان
منشان بدل رقیبان در کعبه بت نگنجد
انسان بدیده بنشان بگذر زناسزایان
خوردی چون خون عشاق مگذار کشتن غیر
بر ما رواست این کار بگذر زناروایان
برگ طرب بود می از نی نا بزن هی
برگ و نوا بیارید بر خیل بی نوایان
از زاهدان مپرسید اسرار حق شناسی
بیگانگان چه دانند احوال آشنایان
آتشکده برافروز زآن طلعت جهان سوز
تا بر تو سجده آرند در پارس پارسایان
بر بندگان مسکین این خسروان ببخشند
یاد از خدا نیارند این خیل خودستایان
ما دردمند عشقیم درمان ما بود وصل
رحم ای طبیب آخر بر درد بی دوایان
آشفته عندلیبان بر گل همه نواسنج
ما هم بمدح حیدر گشته غزل سرایان