تعداد ۱۰۲۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۱ - بویی همی‌آید مرا، مانا که باشد یار من
بویی همی‌آید مرا، مانا که باشد یار من
بر یاد من پیمود می، آن باوفا خمار من
کی یاد من رفت از دلش؟ ای در دل و جان منزلش
هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من
خاصه کنون از جوش او، زان جوش بی‌‌روپوش او
رحمت چو جیحون می‌رود، در قلزم اسرار من
پرده‌ست بر احوال من، این گفتی و این قال من
ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من
کو نعره‌یی یا بانگی اندرخور سودای من؟
کو آفتابی یا مهی مانندهٔ انوار من؟
این را رها کن، قیصری آمد ز روم اندر حبش
تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من
نظاره کن کز بام او، هر لحظه‌یی پیغام او
از روزن دل می‌رسد در جان آتشخوار من
لاف وصالش چون زنم؟ شرح جمالش چون کنم
کان طوطیان سر می‌کشند از دام این گفتار من
اندرخور گفتار من، منگر به سوی یار من
سینای موسی را نگر، در سینهٔ افگار من
امشب درین گفتارها، رمزی از آن اسرارها
در پیش بیداران نهد، آن دولت بیدار من
آن پیل بی‌خواب ای عجب، چون دید هندستان به شب؟
لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من
امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم
کآمد به میرابی دل سرچشمهٔ انهار من
بر گوش من زد غره‌یی، زان مست شد هر ذره‌یی
بانگ پریدن می‌رسد زان جعفر طیار من
یا رب به غیر این زبان، جان را زبانی ده روان
در قطع و وصل وحدتت، تا بسکلد زنار من
صبر از دل من برده‌یی، مست و خرابم کرده‌یی
کو علم من؟ کو حلم من؟ کو عقل زیرکسار من؟
این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیم‌بر
ای هر چه غیر داد او، گر جان بود، اغیار من
ای دلبر بی‌جفت من ای نامده در گفت من
این گفت را زیبی ببخش از زیور، ای ستار من
ای طوطی هم خوان ما جز قند بی‌چونی مخا
نی عین گو و نی عرض، نی نقش و نی آثار من
از کفر و از ایمان رهد جان و دلم، آن سو رود
دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من
ای طبله‌ام پرشکرت، من طبل دیگر چون زنم؟
ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من
مهمانی‌ام کن ای پسر این پرده می‌زن تا سحر
این است لوت و پوت من، باغ و رز و دینار من
خفته دلم بیدار شد، مست شبم هشیار شد
برقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من
در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین
ابصار عبرت دیده را، ای عبرۃ الابصار من
بس سنگ و بس گوهر شدم، بس مومن و کافر شدم
گه پا شدم، گه سر شدم، در عودت و تکرار من
روزی برون آیم ز خود، فارغ شوم از نیک و بد
گویم صفات آن صمد، با نطق درانبار من
جانم نشد زین­ها خنک، یا ذا السماء و الحبک
ای گلرخ و گلزار من، ای روضه و ازهار من
امشب چه باشد، قرن‌ها ننشاند آن نار و لظی
من آب گشتم از حیا، ساکن نشد این نار من
هر دم جوان‌تر می‌شوم، وز خود نهان‌تر می‌شوم
همواره آن‌تر می‌شوم، از دولت هموار من
چون جزو جانم کل شوم، خار گلم هم گل شوم
گشتم سمعنا، قل شوم، در دورهٔ دوار من
ای کف زنم مختل مشو، وی مطربم کاهل مشو
روزی بخواهد عذر تو، آن شاه باایثار من
روزی شوی سرمست او، روزی ببوسی دست او
روزی پریشانی کنی در عشق، چون دستار من
کرده­ست امشب یاد او، جان مرا فرهاد او
فریاد ازین قانون نو، کاسکست چنگش تار من
مجنون که باشد پیش او، لیلی بود دلریش او
ناموس لیلییان برد، لیلی خوش هنجار من
دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر
کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من
زان می حرام آمد که جان بی‌صبر گردد در زمان
نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من
جان گر همی‌لرزد ازو، صد لرزه را می‌ارزد او
کو دیده‌های موج جو در قلزم زخار من
من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شش
حیرت همی‌حیران شود در مبعث و انشار من
خواهی بگو، خواهی مگو، صبری ندارم من ازو
ای روی او امسال من، ای زلف جعدش پار من
خلقان ز مرگ اندر حذر، پیشش مرا مردن شکر
ای عمر بی‌او مرگ من، وی فخر بی‌او عار من
آه از مه مختل شده، وز اختر کاهل شده
از عقده من فارغ شده، بی‌زآتش فوار من
بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم
کو صبح مصبوحان من؟ کو حلقهٔ احرار من؟
پهلو بنه ای ذوالبیان، با پهلوان کاهلان
بیزار گشتم زین زبان، وز قطعه و اشعار من
جز شمس تبریزی مگو، جز نصر و پیروزی مگو
جز عشق و دلسوزی مگو، جز این مدان اقرار من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۲ - این کیست این؟ این کیست این؟ این یوسف ثانی است این؟
این کیست این؟ این کیست این؟ این یوسف ثانی است این؟
خضر است و الیاس این مگر؟ یا آب حیوانی­ست این؟
این باغ روحانی‌ست این، یا بزم یزدانی­ست این
سرمه‌ی سپاهانی‌ست این، یا نور سبحانی‌ست این
آن جان جان افزاست این، یا جنة الماواست این
ساقی خوب ماست این، یا بادهٔ جانی‌ست این
تنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این
آن سیم­بر را ماند این، شادی و آسانی‌ست این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی‌ست این
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم، کین وقت سرخوانی‌ست این
مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام، این عید قربانی‌ست این
رستیم از خوف و رجا، عشق از کجا، شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانی‌ست این
گل‌های سرخ و زرد بین، آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانی‌ست این
هر جسم را جان می‌کند، جان را خدادان می‌کند
داور سلیمان می‌کند، یا حکم دیوانی‌ست این
ای عشق قلماشیت، گو، از عیش و خوش باشیت گو
کس می‌نداند حرف تو، گویی که سریانی‌ست این
خورشید رخشان می‌رسد، مست و خرامان می‌رسد
با گوی و چوگان می‌رسد، سلطان میدانی‌ست این
هر جا یکی گویی بود، در حکم چوگان می‌دود
چون گوی شو بی‌دست و پا، هنگام وحدانی‌ست این
گویی شوی بی‌­دست و پا، چوگان او پایت شود
در پیش سلطان می‌دوی، کین سیر ربانی‌ست این
آن آب بازآمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو، کین بزم سلطانی‌ست این
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۳ - این کیست این؟ این کیست این؟ هذا جنون العاشقین
این کیست این؟ این کیست این؟ هذا جنون العاشقین
از آسمان خوش‌تر شده در نور او روی زمین
بیهوشی جان‌هاست این، یا گوهر کان‌هاست این
یا سرو بستان‌هاست این، یا صورت روح الامین
سرمستی جان جهان، معشوقهٔ چشم و دهان
ویرانی کسب و دکان، یغماجی تقوی و دین
خورشید و ماه از وی خجل، گوهر نثار سنگ‌دل
کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین
خورشید اندر سایه‌اش، افزون شده سرمایه‌اش
صد ماه اندر خرمنش، چون نسر طایر دانه‌چین
بسم الله ای روح البقا، بسم الله ای شیرین لقا
بسم الله ای شمس الضحا، بسم الله ای عین الیقین
هین روی‌ها را تاب ده، هین کشت دل را آب ده
نعلین برون کن برگذر بر تارک جان‌ها نشین
ای هوش ما، از خود برو، وی گوش ما، مژده شنو
وی عقل ما، سرمست شو، وی چشم ما، دولت ببین
ایوب را آمد نظر، یعقوب را آمد پسر
خورشید شد جفت قمر، در مجلس‌آ، عشرت گزین
من کیسه‌ها می‌دوختم، در حرص زر می‌سوختم
ترک گدارویی کنم، چون گنج دیدم در کمین
ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل
چون کودکی، کز کودکی وز جهل خاید آستین
چون بیندش صاحب نظر، صدتو شود او را بصر
دستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین
در سایهٔ سدره‌ی نظر، جبریل خو آمد بشر
درخورد او نبود دگر، مهمانی عجل سمین
بر خوان حق ره یافت او، با خاصگان دریافت او
بنهاده بر کف‌ها طبق، بهر نثارش حور عین
این نامهٔ اسرار جان، تا چند خوانی بر چپان؟
این نامه می‌پرد عیان، تا کف اصحاب الیمین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۴ - ای باغبان ای باغبان آمد خزان، آمد خزان
ای باغبان ای باغبان آمد خزان، آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل، بنگر نشان، بنگر نشان
ای باغبان هین، گوش کن، ناله­ی درختان نوش کن
نوحه‌کنان از هر طرف صد بی‌زبان، صد بی‌زبان
هرگز نباشد بی‌­سبب گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بی‌­درد دل رخ زعفران، رخ زعفران
حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان؟ کو گلستان؟
کو سوسن و کو نسترن؟ کو سرو و لاله و یاسمن؟
کو سبزپوشان چمن؟ کو ارغوان؟ کو ارغوان؟
کو میوه‌ها را دایگان؟ کو شهد و شکر رایگان؟
خشک است از شیر روان، هر شیردان، هر شیردان
کو بلبل شیرین فنم؟ کو فاخته‌ی کوکو زنم؟
طاووس خوب چون صنم؟ کو طوطیان؟ کو طوطیان؟
خورده چو آدم دانه‌یی، افتاده از کاشانه‌یی
پریده تاج و حله‌شان زین افتنان، زین افتنان
گلشن چو آدم مستضر، هم نوحه‌گر، هم منتظر
چون گفته‌شان لا تقنطوا، ذو الامتنان، ذو الامتنان
جمله درختان صف زده، جامه سیه، ماتم زده
بی‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان، زان امتحان
ای لکلک و سالار ده، آخر جوابی بازده
در قعر رفتی یا شدی بر آسمان؟ بر آسمان؟
گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو
عالم شود پررنگ و بو، همچون جنان، همچون جنان
ای زاغ بیهوده سخن، سه ماه دیگر صبر کن
تا دررسد کوری تو عید جهان، عید جهان
ز آواز اسرافیل ما، روشن شود قندیل ما
زنده شویم از مردن آن مهر جان، آن مهر جان
تا کی از این انکار و شک، کان خوشی بین و نمک
بر چرخ پرخون مردمک بی‌­نردبان، بی‌­نردبان
میرد خزان همچو دد، بر گور او کوبی لگد
نک صبح دولت می‌دمد، ای پاسبان ای پاسبان
صبحا جهان پرنور کن، این هندوان را دور کن
مر دهر را محرور کن، افسون بخوان، افسون بخوان
ای آفتاب خوش عمل، بازآ سوی برج حمل
نی یخ گذار و نی وحل، عنبرفشان، عنبرفشان
گلزار را پرخنده کن، وان مردگان را زنده کن
مر حشر را تابنده کن، هین، العیان، هین، العیان
از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز کنج خانه‌ها
آورده باغ از غیب‌ها صد ارمغان، صد ارمغان
گلشن پر از شاهد شود، هم پوستین کاسد شود
زاینده و والد شود دور زمان، دور زمان
لک لک بیاید با یدک، بر قصر عالی چون فلک
لک لک کنان کالملک لک یا مستعان، یا مستعان
بلبل رسد بربط زنان، وان فاخته کوکوکنان
مرغان دیگر مطرب بخت جوان، بخت جوان
من زین قیامت حاملم، گفت زبان را می‌هلم
می‌ناید اندیشه‌ی دلم اندر زبان، اندر زبان
خاموش و بشنو ای پدر، از باغ و مرغان نو خبر
پیکان پران آمده از لامکان، از لامکان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۵ - هین دف بزن، هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن
هین دف بزن، هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن
مردانه باش و غم مخور، ای غم‌گسار مرد و زن
قوت بده، قوت ستان، ای خواجهٔ بازارگان
صرفه مکن، صرفه مکن در سود مطلق گام زن
گر آب‌رو کمتر شود، صد آب‌رو محکم شود
جان زنده گردد، وارهد، از ننگ گور و گورکن
امروز سرمست آمدی، ناموس را برهم زدی
هین شعله زن ای شمع جان ای فارغ از ننگ لگن
درسوختم این دلق را، رد و قبول خلق را
گو سرد شو این بوالعلا، گو خشم‌گیر آن بوالحسن
گر تو مقامرزاده‌یی، در صرفه چون افتاده‌یی
صرفه‌گری رسوا بود، خاصه که با خوب ختن
صد جان فدای یار من، او تاج من دستار من
جنت ز من غیرت برد گر درروم در گولخن
آن گولخن گلشن شود، خاکسترش سوسن شود
چون خلق یار من شود، کان می‌نگنجد در دهن
فرمان یار خود کنم، خاموش باشم تن زنم
من چون رسن‌بازی کنم، اندر هوای آن رسن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۶ - دلدار من در باغ دی می‌گشت و می‌گفت ای چمن
دلدار من در باغ دی می‌گشت و می‌گفت ای چمن
صد حورکش داری ولی، بنگر یکی داری چو من؟
قدر لبم نشناختی، با من دغاها باختی
اینک چنین بگداختی، حیران فی هذا الزمن
ای فتنه‌ها انگیخته، بر خلق آتش ریخته
وز آسمان آویخته، بر هر دلی پنهان رسن
در بحر صاف پاک تو، جمله جهان خاشاک تو
در بحر تو رقصان شده، خاشاک نقش مرد و زن
خاشاک اگر گردان بود از موج جان، از جا مرو
سرنای خود را گفته تو من دم زنم، تو دم مزن
بس شمع‌ها افروختی، بیرون ز سقف آسمان
بس نقش‌ها بنگاشتی، بیرون ز شهر جان و تن
ای بی‌خیال روی تو، جمله حقیقت‌ها خیال
ای بی‌تو جان اندر تنم، چون مرده‌یی اندر کفن
بی‌نور نورافروز او، ای چشم من چیزی مبین
بی‌جان جان‌انگیز او، ای جان من رو، جان مکن
گفتم صلای ماجرا ما را نمی‌پرسی چرا؟
گفتا که پرسش‌های ما، بیرون ز گوش است و دهن
ای سایهٔ معشوق را معشوق خود پنداشته
ای سال‌ها نشناخته تو خویش را از پیرهن
تا جان بااندازه‌ات بر جان بی‌اندازه زد
جانت نگنجد در بدن، شمعت نگنجد در لگن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۷ - ای دل شکایت‌ها مکن، تا نشنود دلدار من
ای دل شکایت‌ها مکن، تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌­زنهار من
ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من
نشنیده‌یی شب تا سحر آن ناله‌های زار من
یادت نمی‌آید که او، می‌کرد روزی گفت‌وگو؟
می‌گفت بس دیگر مکن اندیشهٔ گلزار من
اندازهٔ خود را بدان، نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را، کآگه شوی از خار من؟
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران، ای ساقی خمار من
خندید و می‌گفت ای پسر آری، ولیک از حد مبر
وان‌گه چنین می‌کرد سر، ای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او، افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روی من بینی عیان
خواهی چنین، گم شو چنان، در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بی‌جام تو
بفروش یک جامم به جان، وان‌گه ببین بازار من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۸ - ای یار من، ای یار من، ای یار بی‌زنهار من
ای یار من، ای یار من، ای یار بی‌زنهار من
ای دلبر و دلدار من، ای محرم و غم­خوار من
ای در زمین ما را قمر، ای نیم‌شب ما را سحر
ای در خطر ما را سپر، ای ابر شکربار من
خوش می‌روی در جان من، خوش می‌کنی درمان من
ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من
ای شب‌روان را مشعله، ای بی‌دلان را سلسله
ای قبلهٔ هر قافله، ای قافله سالار من
هم ره‌زنی هم ره‌بری، هم ماهی و هم مشتری
هم این‌سری، هم آن‌سری، هم گنج و استظهار من
چون یوسف پیغامبری، آیی که خواهم مشتری
تا آتشی اندرزنی، در مصر و در بازار من
هم موسی‌یی بر طور من، عیسی هر رنجور من
هم نور نور نور من، هم احمد مختار من
هم مونس زندان من، هم دولت خندان من
والله که صد چندان من، بگذشته از بسیار من
گویی مرا برجه، بگو، گویم چه گویم پیش تو؟
گویی بیا حجت مجو، ای بندهٔ طرار من
گویم که گنجی شایگان، گوید بلی، نی رایگان
جان خواهم و آن‌گه چه جان، گویم سبک کن بار من
گر گنج خواهی سر بنه، ور عشق خواهی جان بده
در صف درآ، واپس مجه، ای حیدر کرار من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۹۹ - در غیب پر، این سو مپر، ای طایر چالاک من
در غیب پر، این سو مپر، ای طایر چالاک من
هم سوی پنهان­خانه رو، ای فکرت و ادراک من
عالم چه دارد جز دهل، از عیدگاه عقل کل
گردون چه دارد جز که که از خرمن افلاک من
من زخم کردم بر دلت، مرهم منه بر زخم من
من چاک کردم خرقه­ات، بخیه مزن بر چاک من
در من ازین خوش‌تر نگر، کآب حیاتم سر به سر
چندین گمان بد مبر، ای خایف از اهلاک من
دریا نباشد قطره‌یی با ساحل دریای جان
شادی نیرزد حبه‌یی در همت غمناک من
خرگوش و کبک و آهوان، باشد شکار خسروان
شیران نر بین سرنگون، بربسته بر فتراک من
دل‌های شیران خون شده، صحرا ز خون گلگون شده
مجنون‌کنان مجنون شده، از شاهد لولاک من
گر کاهلی باری بیا، درکش یکی جام خدا
کوه احد جنبان شود، برپرد از محراک من
جامی که تفش می‌زند بر آسمان بی‌­سند
دانی چه جوشش‌ها بود از جرعه‌اش بر خاک من
آن باده بر مغزت زند، چشم و دلت روشن کند
وان‌گه ببینی گوهری، در جسم چون خاشاک من
عالم چو مرغی خفته‌یی بر بیضه پرچوژه‌یی
زان بیضه یابد پرورش، بال و پر املاک من
روزی که مرغ از یک لگد، از روی بیضه برجهد
هفت آسمان فانی شود در نور بیضه‌ی پاک من
بحری که او را نیست بن، می‌گوید ای خاک کهن
دامن گشا، گوهرستان، کی دیده‌یی امساک من
در وهم ناید ذات من، اندیشه‌ها شد مات من
جز احولی از احولی که دم زند ز اشراک من
خامش که اندر خامشی، غرقه‌تری در بی‌هشی
گر چه دهان خوش می‌شود، زین حرف چون مسواک من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۰ - هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین
هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین
هذا معاد الغابرین نعم الرجا نعم المعین
صد آفتاب از تو خجل او خوشه چین تو مشتعل
نعره زنان در سینه دل استدرکوا عین الیقین
از آسمان در هر غذا از علویان آید ندا
کی روح پاک مقتدا یا رحمة للعالمین
حبس حقایق را دری باغ شقایق را تری
هم از دقایق مخبری پیش از ظهور یوم دین
ای دل ز دیده دام کن دیده نداری وام کن
ای جان نفیر عام کن تا برجهی زین آب و طین
ای جان تو باری لمتری شیر جهاد اکبری
باید که صف‌‌ها بردری و آیی بران قلعه‌ی حصین
هان ای حبیب و ای محب بشنو صلا و فاستجب
گر گشت جانان محتجب جان می‌رود نیکوش بین
گفته‌‌ست جان ذوفنون چون غرقه شد در بحر خون
یا لیت قومی یعلمون که با کیانم هم نشین
سیلم سوی دریا روم روحم سوی بالا روم
لعلم به گوهرها روم یا تاج باشم یا نگین
هر کس که یابد این رشد زان قند‌ بی‌حد او چشد
مانند موسی برکشد از خاره او ماء معین
چون مست گشتم برجهم بر رخش دل زین برنهم
زیرا که مشتاق شهم آن ماه از مه‌‌ها مهین
گفتن رها کن ای پدر گفتن حجاب است از نظر
گر می خوری زان می بخور ور می‌گزینی زان گزین
الصمت اولی بالرصد فی النطق تهییج العدد
جاء المدد جاء المدد استنصروا یا مسلمین
مستفعلن مستفعلن یا سیدا یا اقربا
فی نشونا او مشینا من قربة العرق الوتین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۱ - آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن
آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن
ای زندگی باغ‌‌ها وی رنگ بخش مرد و زن
هان ای صبای خوب خد اندر رکابت می‌رود
آب روان و سبزه‌‌ها وز هر طرف وجه الحسن
دریادلی و روشنی بر خشک و بر تر می‌زنی
او سخت خشک است و سیه بر وی مزن از بهر من
من خیره روتر آمدم بر جود تو راهی زدم
این کی تواند گفت گل با لاله یا سرو و سمن؟
ای باغ ساز و دست نی چون عقل فوق و پست نی
هستی چو نحل خانه کن یا جان معمار بدن
خواهی که معنی کش شوم رو صبر کن تا خوش شوم
رنجور بسته فم بود خاصه درین باریک فن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۲ - چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
نی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من
چندان طواف کان کنم چندان مصاف جان کنم
تا بگسلد یک بارگی هم پود من هم تار من
گر تو لجوجی سخت سر من هم لجوجم ای پسر
سر می‌نهد هر شیر نر در صبر پاافشار من
تن چون نگردد گرد جان با مشعل چون آسمان
ای نقطه خوبی و کش در جان چون پرگار من
تا آب باشد پیشوا گردان بود این آسیا
تو‌ بی‌خبر گویی که بس که آرد شد خروار من
او فارغ است از کار تو وز گندم و خروار تو
تا آب هست او می‌طپد چون چرخ در اسرار من
غلبیرم اندر دست او در دست می‌گرداندم
غلبیر کردن کار او غلبیر بودن کار من
نی صدق ماند و نی ریا نی آب ماند و نی گیا
وان گه بگفتم هین بیا ای یار گل رخسار من
ای جان جان مست من ای جسته دوش از دست من
مشکن ببین اشکست من خیز ای سپهسالار من
ای جان خوش رفتار من می‌پیچ پیش یار من
تا گویدت دلدار من ای جان و ای جاندار من
مثل کلابه‌‌ست این تنم حق می‌تند چون تن زنم
تا چه گوله م می‌کند او زین کلابه و تار من
پنهان بود تار و کشش پیدا کلابه و گردشش
گوید کلابه کی بود‌ بی‌جذبه این پیکار من؟
تن چون عصابه جان چو سر کان هست پیچان گرد سر
هر پیچ بر پیچ دگر توتوست چون دستار من
ای شمس تبریزی طری گاهی عصابه گه سری
ترسم که تو پیچی کنی در مغلطه‌‌ی دیدار من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۳ - بخت نگار و چشم من هر دو نخسپد در زمن
بخت نگار و چشم من هر دو نخسپد در زمن
ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن
چشم و دماغ از عشق تو‌ بی‌خواب و خور پرورده شد
چون سرو و گل هر دو خورند از آب لطفت‌ بی‌دهن
ای کار جان پاک از عبث روزی جان پاک از حدث
هر لحظه زاید صورتی در شهر جان‌ بی‌مرد و زن
هر صورتی به از قمر شیرین‌تر از شهد و شکر
با صد هزاران کر و فر در خدمت معشوق من
حیران ملک در رویشان آب فلک در جویشان
ای دل چو اندر کویشان مست آمدی دستی بزن
زان ماه روی مه جبین شد چون فلک روی زمین
المستغاث ای مسلمین زین نقش‌های پرفتن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۴ - با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
چون او ببیند روی تو هر برگ او گردد سه من
ای گلشن تو زندگی وی زخم تو فرخندگی
وی بنده‌ات را بندگی بهتر ز ملک انجمن
گفتی که جان بخشم تو را نی نی بگو بکشم تو را
تا زنده‌یی باشم تو را چون شمع در گردن زدن
زاهد چه جوید؟ رحم تو عاشق چه جوید؟ زخم تو
آن مرده‌یی اندر قبا وین زنده‌یی اندر کفن
آن در خلاص جان دود وین عشق را قربان شود
آن سر نهد تا جان برد وین خصم جان خویشتن
ای تافته در جان من چون آفتاب اندر حمل
وی من ز تاب روی تو همچون عقیق اندر یمن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۵ - پوشیده چون جان می‌روی اندر میان جان من
پوشیده چون جان می‌روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می‌روی‌ بی‌من مرو ای جان جان‌ بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله‌‌ی تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا‌ بی‌خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه‌‌ها آبست تو وی باغ‌ بی‌پایان من
یک لحظه داغم می‌کشی یک دم به باغم می‌کشی
پیش چراغم می‌کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان‌‌ها وی کان پیش از کان‌‌ها
ای آن بیش از آن‌‌ها ای آن من ای آن من
چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من
بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌یی حیران من
ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
بی تو چرا باشد؟ چرا ای اصل چارارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۶ - آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من
زین سو بگردان یک نظر بر کوی ما کن ره گذر
برجوش اندر نیشکر ای چشمه حیوان من
خواهم که شب تاری شود پنهان بیایم پیش تو
از روی تو روشن شود شب پیش ره بانان من
عشق تو را من کیستم؟ از اشک خون ساقیستم
سغراق می چشمان من عصار می مژگان من
ز اشکم شرابت آورم وز دل کبابت آورم
این است تر و خشک من پیدا بود امکان من
دریای چشمم یک نفس خالی مباد از گوهرت
خالی مبادا یک زمان لعل خوشت از کان من
با این همه کو قند تو؟ کو عهد و کو سوگند تو؟
چون بوریا بر می‌شکن ای یار خوش پیمان من
نک چشم من تر می‌زند نک روی من زر می‌زند
تا بر عقیقت برزند یک زر ز زرافشان من
بنوشته خطی بر رخت حق جددوا ایمانکم
زان چهره و خط خوشت هر دم فزون ایمان من
در سر به چشمم چشم تو گوید به وقت خشم تو
پنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من
گوید قوی کن دل مرم از خشم و ناز آن صنم
اول قدح دردی بخور وان گه ببین پایان من
بر هر گلی خاری بود بر گنج هم ماری بود
شیرین مراد تو بود تلخی و صبرت آن من
گفتم چو خواهی رنج من آن رنج باشد گنج من
من بوهریره آمدم رنج و غمت انبان من
پس دست در انبان کنم خواهنده را سلطان کنم
مر بدر را بدره دهم چون بدر شد مهمان من
هر چه دلم خواهد ز خور ز انبان برآرم‌ بی‌خطر
تا سرخ گردد روی من سرسبز گردد خوان من
گفتا نکو رفت این سخن هش دار و انبان گم مکن
نیکو کلیدی یافتی ای معتمد دربان من
الصبر مفتاح الفرج الصبر معراج الدرج
الصبر تریاق الحرج ای ترک تازی خوان من
بس کن ز لاحول ای پسر چون دیو می‌غرد بتر
بس کردم از لاحول و شد لاحول گو شیطان من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۷ - ای بس که از آواز دش وامانده‌ام زین راه من
ای بس که از آواز دش وامانده‌ام زین راه من
وی بس که از آواز قش گم کرده‌ام خرگاه من
کی وارهانی زین قشم؟ کی وارهانی زین دشم؟
 تا دررسم در دولتت در ماه و خرمنگاه من
هر چند شادم در سفر در دشت و در کوه و کمر
در عشقت ای خورشیدفر در گاه و در‌ بی‌گاه من
لیکن گشاد راه کو؟ دیدار و داد شاه کو
خاصه مرا که سوختم در آرزوی شاه من
تا کی خبرهای شما واجویم از باد صبا
تا کی خیال ماهتان جویم در آب چاه من؟
چون باغ صد ره سوختم باز از بهار آموختم
در هر دو حالت والهم در صنعت الله من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۸ - با آن که از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
با آن که از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
بیگانه می‌باشم چنین با عشق از دست فتن
از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس؟ بلی
این مشکلات ار حل شود دشمن نماند در زمن
بحری‌‌ست از ما دور نی ظاهر نه و مستور نی
هم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن
گفتن از او تشبیه شد خاموشی‌ات تعطیل شد
این درد‌ بی‌درمان بود فرج لنا یا ذا المنن
نقش جهان رنگ و بو هر دم مدد خواهد ازو
هم‌ بی‌خبر هم لقمه جو چون طفل بگشاده دهن
خفته‌‌ست و برجسته‌‌ست دل در جوش پیوسته‌‌ست دل
چون دیگ سربسته‌‌ست دل در آتشش کرده وطن
ای داده خاموشانه‌یی ما را تو از پیمانه‌یی
هر لحظه نوافسانه‌یی در خامشی شد نعره زن
در قهر او صد مرحمت در بخل او صد مکرمت
در جهل او صد معرفت در خامشی گویا چو ظن
الفاظ خاموشان تو بشنوده‌ بی‌هوشان تو
خاموشم و جوشان تو مانند دریای عدن
لطفت خدایی می‌کند حاجت روایی می‌کند
وان کو جدایی می‌کند یا رب تو از بیخش بکن
ای خوش دلی و ناز ما ای اصل و ای آغاز ما
آخر چه داند راز ما عقل حسن یا بوالحسن؟
ای عشق تو بخریده ما وز غیر تو ببریده ما
ای جامه‌ها بدریده ما بر چاک ما بخیه مزن
ای خون عقلم ریخته صبر از دلم بگریخته
ای جان من آمیخته با جان هر صورت شکن
آن جا که شد عاشق تلف مرغی نپرد آن طرف
ور مرده یابد زان علف‌ بی‌خود بدراند کفن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۰۹ - بر گرد گل می‌گشت دی نقش خیال یار من
بر گرد گل می‌گشت دی نقش خیال یار من
گفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من
ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر من
جان من و جان همه حیران شده در کار من
ای خسرو و سلطان من سلطان سلطانان من
ای آتشی انداخته در جان زیرکسار من
ای در فلک جان ملک در بحر تسبیح سمک
در هر جمال از تو نمک ای دیده و دیدار من
سردفتر هر سروری برهان هر پیغامبری
هم حاکمی هم داوری هم چاره ناچار من
خاکم شده گنجور زر از تابش خورشید تو
وز فر تو پرها دمد از فکرت طیار من
ای در کنار لطف تو من همچو چنگی بانوا
آهسته تر زن زخمه‌ها تا نگسلانی تار من
تا نوبهار رحمتت درتافت اندر باغ جان
یا خار در گل یاوه شد یا جمله گل شد خار من
از دولت دیدار تو وز نعمت بسیار تو
صد خوان زرین می‌نهد هر شب دل خون خوار من
هر شب خیال دلبرم دست آورد خارد سرم
تا برد آخر عاقبت دستار من دستار من
آن کم برآورد از عدم هر لحظه در گفت آردم
تا همچو در کرد از کرم گفتار من گفتار من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۱۰ - من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
این دزد ما خود دزد را چون می‌بدزدد از میان؟
خواهند از سلطان امان چون دزد افزونی کند
دزدی چو سلطان می‌کند پس از کجا خواهند امان؟
عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد
تا پیش آن سرکش برد حق سرکشان را موکشان
عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می‌برد
در خدمت آن دزد بین تو شحنگان‌ بی‌کران
آواز دادم دوش من کی خفتگان دزد آمده است
دزدید او از چابکی در حین زبانم از دهان
گفتم ببندم دست او خود بست او دستان من
گفتم به زندانش کنم او می‌نگنجد در جهان
از لذت دزدی او هر پاسبان دزدی شده
از حیله و دستان او هر زیرکی گشته نهان
خلقی ببینی نیم شب جمع آمده کان دزد کو؟
او نیز می‌پرسد که کو آن دزد؟ او خود در میان
ای مایه هر گفت و گو ای دشمن و ای دوست رو
ای هم حیات جاودان ای هم بلای ناگهان
ای رفته اندر خون دل ای دل تو را کرده بحل
بر من بزن زخم و مهل حقا‌ نمی‌خواهم امان
سخته کمانی خوش بکش بر من بزن آن تیر خوش
ای من فدای تیر تو ای من غلام آن کمان
زخم تو در رگ‌های من جان است و جان افزای من
شمشیر تو بر نای من حیف است ای شاه جهان
کو حلق اسماعیل تا از خنجرت شکری کند؟
جرجیس کو کز زخم تو جانی سپارد هر زمان؟
شه شمس تبریزی مگر چون بازآید از سفر
یک چند بود اندر بشر شد همچو عنقا‌ بی‌نشان