تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - جوش ذوقم خوش‌نشین کشور میخانه‌ام
جوش ذوقم خوش‌نشین کشور میخانه‌ام
موج فیضم خانه‌زاد ساغر و پیمانه‌ام
می‌زنم لاف شکیبایی و از طوفان اشک
موجه گرداب را ماند مصیبت خانه‌ام
باز در دارالشفای تب گدایی می‌کنم
کز مسیح آنجا افغان خیزد که من دیوانه‌ام
دزدم از جیب صبا خاکستر منصور را
تا مگر طوری شد زین نور ایمن خانه‌ام
تیره روزیهای طالع‌بین که از بس کسم
هر شب افروزد چراغی باد در کاشانه‌ام
هیچ گه جغدی صلای کلبه خویشم نزد
روزگاری شد که سرگردان این ویرانه‌ام
بیخودم نی ازگل آگاهم فصیحی نه ز شمع
این قدر دانم که گه بلبل گهی پروانه‌ام
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - دیده را گم داشتم عمری و اکنون یافتم
دیده را گم داشتم عمری و اکنون یافتم
گر نیامد نکهت پیراهنی چون یافتم
از غرور عافیت می‌کردمش از گل سراغ
عاقبت اندر میان دجله خون یافتم
تشنگی می‌داشتم بستند دریا و سراب
آخرالامر این گهر در جیب جیحون یافتم
ناله دیرآشنای گوش لیلایم از آن
خویش را گم کردم و در جان مجنون یافتم
دل نماندم تا غم دل جلوه‌گر شد بی‌نقاب
قطره‌ای گم کردم و صد بحر افزون یافتم
سجده‌ای بر هر در افشاندیم اما عاقبت
کعبه را از تنگنای کعبه بیرون یافتم
قصه درد فصیحی می‌زدم امشب رقم
لفظ را گم گشته در خوناب مضمون یافتم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - ارمغان از بینوایی غم به گلشن می‌برم
ارمغان از بینوایی غم به گلشن می‌برم
وز تهی‌دستی به بلبل تحفه شیون می‌برم
چاک دردم خانه‌زاد سینه بلبل نه گل
نامه شوق گریبان سوی دامن می‌برم
در عبادت‌خانه خورشید و مه جای چراغ
تیره‌روزی از در و دیوار گلخن می‌برم
جلوه هم دارم ولی از بهر کاهل بینشان
اول از مصر نکویی چشم روشن می‌برم
بلبل و پروانه گو منقار و پر زحمت مده
کآنچه هست از دود و آتش من به مسکن می‌برم
زلف یارم قیمت دست تهی نشناختم
دامن دود ارمغان شمع ایمن می‌برم
حسن پیمان محبت بین که می‌پیچد زبان
گر فصیحی نام بت را بی برهمن می‌برم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - عشق کو تا آتشی در خرمن اخگر زنم
عشق کو تا آتشی در خرمن اخگر زنم
چتر شاهی بر سر اورنگ خاکستر زنم
لعل شاهنشاهیم بر خاک عجزم افکنید
تا دو روزی خنده بر رسوایی افسر زنم
از لب زخم شهیدان طالعی گیرم به وام
تا مگر بوس مرادی بر لب خنجر زنم
سالها بودم سرشک و دیده‌ای نگداختم
ناله‌ای گردم مگر آتش به گوشی در زنم
آبروی عفو را بر خاک نتوان ریخت لیک
حله‌ای از شعله‌پوشم غوطه در کوثر زنم
در زدم یک عمر و زین نه دیر نامد یک جواب
حلقه یک چندی فصیحی بر در دیگر زنم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - قرعه کاری به نام سعی باطل می‌زنم
قرعه کاری به نام سعی باطل می‌زنم
می‌کشم از سینه تیر آه و بر دل می‌زنم
بر گلو از طوق راه تیغ روشن می‌کنم
قمری این گلستانم فال بسمل می‌زنم
موجم و آشفته دارد ذوق سرگردانیم
غوطه در گرداب خون از بیم ساحل می‌زنم
صبر قفل بی کلیدم پرگشایش جو نیم
حلقه چشمی به بازی بر در دل می‌زنم
کشته بگذاریدم امشب اندرین میدان که من
یک شبیخون دگر بر تیغ قاتل می‌زنم
همتم وز کبریای عشق در کوی طلب
مهر حسرت بر دهان و دست سائل می‌زنم
پای شوقم چند بشتابم فصیحی بی‌رفیق
دست امیدی به دامان سلاسل می‌زنم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۶۹ - کو جنونی تا خرد را طعمه سودا کنم
کو جنونی تا خرد را طعمه سودا کنم
عقل را دیوانه سازم عشق را رسوا کنم
چون وفا زین دوستان ده زبان گیرم کنار
چون مروت در پس زانوی عزلت جا کنم
خوی دل گیرم طلاق بستر راحت دهم
دشنه زاری از برای خوابگه پیدا کنم
چون نمیروید گیاهی زین چمن تاکی چو ابر
سینه آتش خانه سازم دیده را دریا کنم
بر فراز قاف گمنامی بگیرم آشیان
کوری چشم فصیحی نام خود عنقا کنم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - کو هجوم گریه کز یک قطره صد جیحون کنم
کو هجوم گریه کز یک قطره صد جیحون کنم
چشم مفلس را ز فیض رشحه‌ای قارون کنم
در دل از جوش ملالم جای داغی هم نماند
هم مگر آرایش این خانه از بیرون کنم
جان اگر از ناتوانی برنیاید باک نیست
ناله‌ام از ضعف اگر بر لب نیاید چون کنم
طرز این فکر نفس بافان پسند طبع نیست
پاره‌ای از خون دل بر دارم و موزون کنم
بر لبم حرفی اگر آید ز خون دل تهی
بازش آرم تا از آن سرچشمه‌اش پرخون کنم
چون صبا بر خار و گل پیچم به گلزار سخن
هر چه خون آلوده نبود ز آن چمن بیرون کنم
گر گزد دلهای محزون را فصیحی ناله‌ام
از لب افسردگانش در نفس افسون کنم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - ما ز مادر داغ بر دل خاک بر سر زاده‌ایم
ما ز مادر داغ بر دل خاک بر سر زاده‌ایم
همچو طفل غنچه در دامان نشتر زاده‌ایم
نام ما مردود عالم روزی ما خون دل
ما وغم گویا به یک طالع ز مادر زاده‌ایم
شسته‌ایم از دل به خون عافیت نقش مراد
ما همان دم کاندرین نه طاق ششدر زاده‌ایم
اشک یعقوبیم و از خون جگر جوشیده‌ایم
آه مجنونیم و از دریای آذر زاده‌ایم
از سراب تلخکامی تشنه لب خواهیم مرد
ما که همچون موج در دامان کوثر زاده‌ایم
در گلستان که هر خارش پیمبر زاده‌ست
میوه هیچیم ما وز نخل بی‌بر زاده‌ایم
شعله شوقیم و از دلهای خونین سر زده
غیر پندارد فصیحی ما ز اخگر زاده‌ایم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - تا وداع شعله خود همچو اخگر کرده‌ایم
تا وداع شعله خود همچو اخگر کرده‌ایم
حله خاکشتر اندوه در بر کرده‌ایم
گوهر نظاره‌ای در دیده گم کردیم از آن
مردم چشم اندرین دریا شناور کرده‌ایم
چشمه‌سار دیده ما خوشگوار آبی نداشت
چند روزی شد کش از خون رشک کوثر کرده‌ایم
زخم ما را از جگر غم زیور ناسور بست
ورنه تحقیق سر و سامان خنجر کرده‌ایم
زود گوش دوستان از ناله ما ناله کرد
ما هنوز از نخل غم یک میوه نوبر کرده‌ایم
از تو چون نومید بنشینیم کاندر کوی تو
مشت خاکی را به صد امید بر سر کرده‌ایم
در شب هجران فصیحی می‌زند لاف حیات
ساده‌لوحی بین کزو این قصه باور کرده‌ایم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - دوش بی روی تو از دل خون ناب افشانده‌ایم
دوش بی روی تو از دل خون ناب افشانده‌ایم
تا سحر بر جیب رسوایی گلاب افشانده‌ایم
ز آن جمال آگه نه‌ایم اما غبارآسا بسی
آفتاب و ماهش از طرف نقاب افشانده‌ایم
هر نگه کز گلستانی دامنی پرگل نکرد
شب خسک پنداشته در راه خواب افشانده‌ایم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - باز در دل شعله‌های آفتاب افکنده‌ایم
باز در دل شعله‌های آفتاب افکنده‌ایم
طرح آبادی درین دیر خراب افکنده‌ایم
زوربازوی طلب بین کاندرین نخجیرگاه
بارها خقاش را بر آفتاب افکنده‌ایم
جلوه حسرت دل از ما برد ورنه صد سحر
فرش این قصر از دعای مستجاب افکنده‌ایم
عزت شبهای من بنگر که از یک ناله دوش
آسمان را در محیط اضطراب افکنده‌ایم
تا به دوزخ‌مان کشد فردا به روز بازخواست
مو به مو امروز دل را در عذاب افکنده‌ایم
جرم ما گر باده‌آشامی‌ست مستی جرم نیست
عکس لعل خویش را ما در شراب افکنده‌ایم
جلوه‌ها در مصر خوبی هست اما دیده نیست
اینک اینک از رخ یوسف نقاب افکنده‌ایم
زلف عصیان را فصیحی برده‌ایم از بس نماز
طره توفیق را در پیچ وتاب افکنده‌ایم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - وقت غم خوش کآتش از باغ و بهارش چیده‌ایم
وقت غم خوش کآتش از باغ و بهارش چیده‌ایم
یک گلستان داغ از هر نوک خارش چیده‌ایم
یک تبسم غنچه امید ما نوبر نکرد
گویی از گلزار پیش از نوبهارش چیده‌ایم
قیمت دشت محبت را فرامش چون کنیم
ما که داغ از برگ برگ لاله‌زارش چیده‌ایم
این گل سیراب یعنی دیده دایم خرم است
گویی از گلزار رخسار نگارش چیده‌ایم
لاله دل فصیحی ز ابر محنت تازه دار
کز زمین غم برای یادگارش چیده‌ایم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - روزگاری شد که ما زین بخت وارون می‌تپیم
روزگاری شد که ما زین بخت وارون می‌تپیم
همچو زخم دل گریبان چاک در خون می‌تپیم
دیده عشقیم و ما را طالع نظاره نیست
سال‌ها در انتظار یک شبیخون می‌تپیم
موجه دریای خونابیم دور از زلف دوست
بی‌قراری بین که هر ساعت دگرگون می‌تپیم
دجله‌ای در هر بن مژگان ما بیکار و ما
از برای قطره‌ای در کوه و هامون می‌تپیم
نبض بیماریم ای دست مسیحا همتی
کامشب از طغیان تب زاندازه بیرون می‌تپیم
یار با ما همدم و ما از جدایی بی‌قرار
همچو موج از تشنگی بر روی جیحون می‌تپیم
سر این معنی فصیحی عشق به داند که ما
خون فرهادیم و در شریان مجنون می‌تپیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - در مزاج درد خود ذوق مداوا سوختیم
در مزاج درد خود ذوق مداوا سوختیم
نسخه اعجاز در دست مسیحا سوختیم
باد دامان تب امشب آتش ما تیز کرد
کز تف مژگان متاع هفت دریا سوختیم
مشرب پروانه ما را از گرانجانی رهاند
هر کجا دیدیم شمعی بی محابا سوختیم
هر کف خاکستر ما چشمه نظاره‌ایست
عشق در کارست اگر ما در تماشا سوختیم
شعله ما را پر پروانه‌ای پرسش نکرد
گرچه عمری بر مزار گبر و ترسا سوختیم
شمع‌سان در شعله پیچیدیم جان کایمن شویم
لیک در گام نخست از غیرت پا سوختیم
عصمت عزلت فصیحی نام خود گم کردنست
سالها از شرم خامیهای عنقا سوختیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - کی مسیحا داشت در بار آنچه ما می‌خواستیم
کی مسیحا داشت در بار آنچه ما می‌خواستیم
عافیت بودش متاع و ما بلا می‌خواستیم
اشک ریزان تا در دارالشفا رفتیم دوش
نی دوای درد درد بی‌دوا می‌خواستیم
برد موسی بهر آمین گفتنم همره به طور
او دعا می‌کرد و ما عذر دعا می‌خواستیم
شد عبیر از بوی گل خاکستر بلبل ولی
ما غلط کردیم و این عطر از صبا می‌خواستیم
گوش آوردیم و همچون گل تهی بردیم حیف
زین گلستان ناله‌ای چند آشنا می‌خواستیم
کفر و دین مقصد نبود از خدمت دیر و حرم
مشت خاکی داشتیم و کیمیا می‌خواستیم
کوشش بیهوده ما آبروی سعی ریخت
سر نبود و سایه بال هما می‌خواستیم
خامکاریهای ما گم داشت بر ما راه را
کاندرین دشت پر آتش نقش پا می‌خواستیم
همت چشم فصیحی بین که امشب می‌فشاند
چشمه چشمه آفتاب و ما سها می‌خواستیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - ما دو عالم را ز موج غم خراب انگاشتیم
ما دو عالم را ز موج غم خراب انگاشتیم
این دو دریای مصیبت را سراب انگاشتیم
چون درین ره آب حیوان کار آتش می‌کند
آتشی هر گام نوشیدیم و آب انگاشتیم
این کهن افسانه ما هیچ پایانی نداشت
لب فروبستیم و عالم را به خواب انگاشتیم
همت خفاش شمع بینش ما برفروخت
ظلمت شب را چراغ آفتاب انگاشتیم
زآتش حسرت فصیحی دیده را کردیم خشک
تازه گل‌های وفا را بی گلاب انگاشتیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - یاد آن روزی که در میخانه ساغر می‌زدیم
یاد آن روزی که در میخانه ساغر می‌زدیم
چون تهی می‌گشت دست از جام بر سر می‌زدیم
خواه کنج بیضه خواهی آشیان خواهی قفس
هر کجا بودیم از کنج طلب پر می‌زدیم
مقصد ما سیر گلخن بود ورنه کی چو خس
دست را بیهوده در دلهای صرصر می‌زدیم
سینه می‌سودیم چون موج از عطش در هر سراب
سیلی همت ولی بر روی کوثر می‌زدیم
همره رضوان به سیر خلد می‌رفتیم و لیک
سنگ ناکامی همان بر شاخ بی‌بر می‌زدیم
چون چراغ بیوه زن بودیم اما از غرور
صد شبیخون هر نفس بر موج صرصر می‌زدیم
دست ما شغل گریبان داشت زآن در بسته ماند
باز می‌کردند اگر ما حلقه بر در می‌زدیم
در شهادتگاه غم ما و فصیحی عمرها
زخم می‌خوردیم و فال زخم دیگر می‌زدیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - کو حریفی تا دو جامی از می احمر زنیم
کو حریفی تا دو جامی از می احمر زنیم
چون شراب از بی‌خودیها تکیه بر ساغر زنیم
تازه شمعی کاش افروزند در بزم وصال
بر سر این شعله‌های کهنه تا کی پر زنیم
مختصر دستی که ما را بود صرف جام شد
گر خدا روزی کند دستی دگر بر سر زنیم
در محیط غم فلاطون‌وار زورق افکنیم
خنده‌ها بر جلوه‌های تشنه کوثر زنیم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - رسم عشاقست خندان اشک حرمان ریختن
رسم عشاقست خندان اشک حرمان ریختن
دیده در طوفان خون و گل به دامان ریختن
گریه را در پرده‌های خون دل پیچم که هست
کفر در کیش حیا یک قطره عریان ریختن
نی دلی دریای خون نه سینه‌ای گرداب غم
چون توانم قطره اشکی به سامان ریختن
رنگ احسان نیست بر سیمای ابر نوبهار
ورنه خون بایست بر خاک شهیدان ریختن
بوی گل انگیزد از هر قطره خونش بلبلی
صرفه نبود خون بلبل در گلستان ریختن
گاه دامن گلشن است و گه گریبان گلستان
دیده دلگیرست ازین اشک پریشان ریخن
لاف حیرت می‌زنی شرمت فصیحی زین گزاف
چشم حیران و سر و برگ گلستان ریختن
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - از شهیدان تو فرمان بردن و جان باختن
از شهیدان تو فرمان بردن و جان باختن
وز تو کردن گوی سرشان را و چوگان باختن
جان فدای تیغ نازی باد کز روی نیاز
می‌توان صد جانش در راه شهیدان باختن
کفر کو تا پیشش اندازم که بی‌شرمی بود
در ره زلف چنان این نقد ایمان باختن
گو نخست آور براق حسن را در زیر ران
آنکه بازلف تو دارد ذوق چوگان باختن
هر چه غیر دوست باشد سد راه دوستی‌ست
باید اندر داو اول کفر و ایمان باختن
کو مرادی تا به دست آریم ورنه کافریست
در ره این آرزوها گنج حرمان باختن
عشقم استاد شهیدان خواند از آن کاین کشتگان
از من آموزند بی جان هر زمان جان باختن
یاد یوسف را فصیحی در دل ما بار نیست
در حریم کعبه نتوان نرد عصیان باختن