تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۷ - من از اقلیم بالایم، سر عالم‌ نمی‌دارم
من از اقلیم بالایم، سر عالم‌ نمی‌دارم
نه از آبم، نه از خاکم، سر عالم‌ نمی‌دارم
اگر بالاست پراختر، وگر دریاست پرگوهر
وگر صحراست پرعبهر، سر آن هم‌ نمی‌دارم
مرا گویی ظریفی کن، دمی با ما حریفی کن
مرا گفته‌‌ست لاتسکن تو را همدم‌ نمی‌دارم
مرا چون دایهٔ فضلش، به شیر لطف پرورده‌‌ست
چو من مخمور آن شیرم، سر زمزم‌ نمی‌دارم
در آن شربت که جان سازد، دل مشتاق جان بازد
خرد خواهد که دریازد، منش محرم‌ نمی‌دارم
ز شادی‌ها چو بیزارم، سر غم از کجا دارم؟
به غیر یار دلدارم، خوش و خرم‌ نمی‌دارم
پی آن خمر چون عندم، شکم بر روزه می‌بندم
که من آن سرو آزادم که برگ غم‌ نمی‌دارم
درافتادم در آب جو، شدم شسته زرنگ و بو
زعشق ذوق زخم او، سر مرهم‌ نمی‌دارم
تو روز و شب دو مرکب دان، یکی اشهب یکی ادهم
بر اشهب بر‌‌‌نمی‌شینم سر ادهم‌ نمی‌دارم
جز این منهاج روز و شب، بود عشاق را مذهب
که بر مسلک به زیر این کهن طارم‌ نمی‌دارم
به باغ عشق مرغانند، سوی‌ بی‌سویی پران
من ایشان را سلیمانم، ولی خاتم‌ نمی‌دارم
منم عیسی خوش خنده، که شد عالم به من زنده
ولی نسبت ز حق دارم، من از مریم‌ نمی‌دارم
ز عشق این حرف بشنیدم، خموشی راه خود دیدم
بگو عشقا که من با دوست لا و لم‌ نمی‌دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۸ - همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
کبوتر همچو من دیدی؟ که من در جستن بازم
به هر هنگام هر مرغی، به هر پری‌ همی‌پرد
مگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم
دهان مگشای‌ بی‌هنگام و می‌ترس از زبان من
زبانت گر بود زرین، زبان درکش که من گازم
به دنبل دنبه می‌گوید مرا نیشی­ست در باطن
تو را بشکافم، ای دنبل گر از آغاز بنوازم
بمالم بر تو من خود را به نرمی، تا شوی ایمن
به ناگاهانت بشکافم، که تا دانی چه فن سازم
دهان مگشای این ساعت، ازیرا دنبل خامی
چو وقت آید شوی پخته، به کار تو بپردازم
کدامین شوخ برد از ما، که دیده شوخ کردستی
چه خوانی دیده پیهی را، که پس فرداش بگدازم؟
کمان نطق من بستان، که تیر قهر می‌پرد
که از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم
یکی سوزی­ست سازنده، عتاب شمس تبریزی
رهم از عالم ناری، چو با این سوز درسازم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۲۹ - نه آن‌ بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
نه آن‌ بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
نه آن خنجر به کف دارم کزین پیکار بگریزم
منم آن تخته که با من، دروگر کارها دارد
نه از تیشه زبون گردم، نه از مسمار بگریزم
مثال تخته‌ بی‌خویشم، خلاف تیشه نندیشم
نشایم جز که آتش را، گر از نجار بگریزم
چو سنگم خوار و سرد، ار من به لعلی کم سفر سازم
چو غارم تنگ و تاری، گر ز یار غار بگریزم
نیابم بوس شفتالو، چو بگریزم ز‌ بی‌برگی
نبویم مشک تاتاری، گر از تاتار بگریزم
از آن از خود‌ همی‌رنجم، که من هم در‌ نمی‌گنجم
سزد چون سر‌ نمی‌گنجد گر از دستار بگریزم
هزاران قرن می‌باید که این دولت به پیش آید
کجا یابم دگربارش، اگر این بار بگریزم
نه رنجورم، نه نامردم، که از خوبان بپرهیزم
نه فاسد معده‌‌‌یی دارم که از خمار بگریزم
نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم
نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم
همی گویم دلا بس کن، دلم گوید جواب من
که من در کان زر غرقم، چرا زایثار بگریزم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۰ - نهادم پای در عشقی، که بر عشاق سر باشم
نهادم پای در عشقی، که بر عشاق سر باشم
منم فرزند عشق جان، ولی پیش از پدر باشم
اگر چه روغن بادام از بادام می‌زاید
همی گوید که جان داند که من بیش از شجر باشم
به ظاهربین‌ همی‌گوید، چو مسجود ملایک شد
که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم؟
زمانی بر کف عشقش، چو سیمابی‌ همی‌لرزم
زمانی در بر معدن، همه دل همچو زر باشم
منم پیدا و ناپیدا، چو جان و عشق در قالب
گهی اندر میان پنهان، گهی شهره کمر باشم
دران زلفین آن یارم، چه سوداها که من دارم
گهی در حلقه می‌آیم، گهی حلقه شمر باشم
اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته
میان عاشقان هر شب سمر باشم، سمر باشم
مرا معشوق پنهانی، چو خود پنهان‌ همی‌خواهد
وگر نی رغم شب کوران، عیان همچون قمر باشم
مرا گردون‌ همی‌گوید که چون مه بر سرت دارم
بگفتم نیک می‌گویی، بپرس از من اگر باشم
اگر ساحل شود جنت، درو ماهی نیارامد
حدیث شهد او گویم، پس آن گه در شکر باشم
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی
پس آن دلبر دگر باشد، من‌ بی‌دل دگر باشم
بسوزا این تنم گر من، ز هر آتش برافروزم
مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم
دران محوی که شمس الدین تبریزیم پالاید
ملک را بال می‌ریزد، من آن جا چون بشر باشم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۱ - مرا چون کم فرستی غم، حزین و تنگ دل باشم
مرا چون کم فرستی غم، حزین و تنگ دل باشم
چو غم بر من فرو ریزی، ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم
هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزای عالم را غم تو زنده می‌دارد
منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
عجب دردی برانگیزی، که دردم را دوا گردد
عجب گردی برانگیزی، که از وی مکتحل باشم
فدایی را کفیلی کو، که ارزد جان فدا کردن؟
کسایی را کسایی کو، که آن را مشتمل باشم؟
مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید
مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم
صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم
عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم
خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند
اگر خونش بریزم من، ز خون او بحل باشم
بسوزانم ز عشق تو، خیال هر دو عالم را
بسوزند این دو پروانه، چو من شمع چگل باشم
خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود
چنان نقلی که من دارم، چرا من منتقل باشم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۲ - تو خود دانی که من‌ بی‌تو عدم باشم، عدم باشم
تو خود دانی که من‌ بی‌تو عدم باشم، عدم باشم
عدم خود قابل هست است، ازان هم نیز کم باشم
چو زان یوسف جدا مانم، یقین در بیت احزانم
حریف ظن بد باشم، ندیم هر ندم باشم
چو شحنه‌‌‌‌ی شهر شه باشم عسس گردم، چو مه باشم
شکنجه‌‌‌‌ی دزد غم باشم، سقام هر سقم باشم
ببندم گردن غم را، چو اشتر می‌کشم هر جا
به جز خارش ننوشانم، چو در باغ ارم باشم
قضایش گر قصاص آرد مرا اشتر کند روزی
جمازه‌‌‌‌ی حج او گردم، حمول آن حرم باشم
منم محکوم امر مر، گه اشتربان و گه اشتر
گهی لت خواره چون طبلم، گهی شقه‌‌‌‌ی علم باشم
اگر طبال اگر طبلم، به لشکرگاه آن فضلم
ازین تلوین چه غم دارم، چو سلطان را حشم باشم؟
بگیرم خرس فکرت را، ره رقصش بیاموزم
به هنگامه‌‌‌‌ی بتان آرم، ز رقصش مغتنم باشم
چو شمعی‌‌‌ام که‌ بی‌گفتن، نمایم نقش هر چیزی
مکن اندیشه کژمژ که غماز رقم باشم
یقول العشق یا صاحی تساکر و اغتنم راحی
فاشبعناک یا طاوی، وداویناک یا اخشم
شکرنا نعمه المولی و مولانا به اولی
فهذا العیش لا یفنی، وهذا الکاس لا یهشم
افندی کالی میراسو ذلزمونو تا کالاسو
اذی نازس کنا خارس که تا من محتشم باشم
یزک ای یار روحانی، ورد عیسی بکی جانی
سنک اول ایلگک قانی اگر من متهم باشم
خمش باشم، ترش باشم، به قاصد تا بگوید او
خمش چونی؟ ترش چونی؟ تو را چون من صنم باشم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۳ - من آنم کز خیالاتش، تراشنده‌ی وثن باشم
من آنم کز خیالاتش، تراشنده‌ی وثن باشم
چو هنگام وصال آمد، بتان را بت شکن باشم
مرا چون او ولی باشد، چه سخره‌ی بوعلی باشم؟
چو حسن خویش بنماید، چه بند بوالحسن باشم؟
دو صورت پیش می‌آرد، گهی شمع است و گه شاهد
دوم را من چو آیینه، نخستین را لگن باشم
مرا وامی­ست در گردن، که بسپارم به عشقش جان
ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم
چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف
خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم
چو دست او رسن باشد، که دست چاهیان گیرد
چه دستک‌ها زنم آن دم که پابست رسن باشم
مرا گوید چه می‌نالی زعشقی تا که راهت زد؟
خنک آن کاروان کش من درین ره راه زن باشم
چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من
غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم
چو یار ذوفنون من، زند پرده‌‌‌‌ی جنون من
خدا داند، دگر کس نی، که آن دم در چه فن باشم
ز کوب غم چه غم دارم، که با او پای می‌کوبم
چه تلخی آیدم، چون من بر شیرین ذقن باشم؟
چو بیش از صد جهان دارم، چرا در یک جهان باشم؟
چو پخته شد کباب من، چرا در بابزن باشم؟
کبوتر باز عشقش را، کبوتر بود جان من
چو برج خویش را دیدم، چرا اندر بدن باشم؟
گهی با خویش در جنگم، گهی‌ بی‌خویشم و دنگم
چو آمد یار گلرنگم، چرا با این سفن باشم؟
چو در گرمابهٔ عشقش، حجابی نیست جان‌ها را
نیم من نقش گرمابه، چرا در جامه کن باشم؟
خمش کن ای دل گویا، که من آواره خواهم شد
وطن آتش گرفت از تو، چگونه در وطن باشم؟
اگر من در وطن باشم، وگر بیرون ز تن باشم
ز تاب شمس تبریزی، سهیل اندر یمن باشم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۴ - چو آمد روی مه رویم، که باشم من که من باشم؟
چو آمد روی مه رویم، که باشم من که من باشم؟
چو هر خاری ازو گل شد، چرا من یاسمن باشم؟
چو هر سنگی عسل گردد، چرا مومی کند مومی؟
همه اجسام چون جان شد، چرا استیزه تن باشم؟
یقین هر چشم جو گردد، چو آن آب روان آمد
چو در جلوه‌‌ست حسن او، چه بند بوالحسن باشم؟
اگر چه در لگن بودم، مثال شمع تا اکنون
چو شمعم جمله گشت آتش، چرا اندر لگن باشم؟
چو از نحس زحل رستم، چه زیر آسمان باشم؟
چو محنت جمله دولت گشت، از چه ممتحن باشم؟
حسد بر من حسد دارد، مرا بر که حسد باشد؟
ز جوی خمر چون مستم، چرا تشنه‌‌‌‌ی لبن باشم؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۵ - به گرد دل‌ همی‌گردی، چه خواهی کرد؟ می‌دانم
به گرد دل‌ همی‌گردی، چه خواهی کرد؟ می‌دانم
چه خواهی کرد؟ دل را خون و رخ را زرد، می‌دانم
یکی بازی برآوردی، که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد، می‌دانم
به یک غمزه جگر خستی، پس آتش اندرو بستی
بخواهی پخت، می‌بینم، بخواهی خورد می‌دانم
به حق اشک گرم من، به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی، که گرم از سرد می‌دانم
مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن، ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم
به دل گویم که چون مردان، صبوری کن، دلم گوید
نه مردم، نی زن، ار از غم ز زن تا مرد می‌دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی،‌ نمی‌گفتی
که از مردی، برآوردن ز دریا گرد، می‌دانم؟
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می‌بازد
چو ترسا جفت گوی‌‌‌ام گر ز جفت و فرد می‌دانم
چو در شطرنج شد قایم، بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم، اگر این نرد می‌دانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۶ - تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی؟‌ نمی‌دانم
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی؟‌ نمی‌دانم
وزین سرگشتهٔ مجنون چه می‌خواهی،‌ نمی‌دانم
درین درگاه‌ بی‌چونی، همه لطف است و موزونی
چه صحرایی، چه خضرایی، چه درگاهی،‌ نمی‌دانم
به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد
چو ترکان گرد تو اختر، چه خرگاهی،‌ نمی‌دانم
ز رویت جان ما گلشن، بنفشه و نرگس و سوسن
ز ماهت ماه ما روشن، چه همراهی،‌ نمی‌دانم
زهی دریای‌ بی‌ساحل، پر از ماهی، درون دل
چنین دریا ندیدستم، چنین ماهی‌ نمی‌دانم
شهی خلق افسانه، محقر همچو شه دانه
به جز آن شاه باقی را شهنشاهی‌ نمی‌دانم
زهی خورشید‌ بی‌پایان که ذراتت سخن گویان
تو نور ذات اللهی، تو اللهی،‌ نمی‌دانم
هزاران جان یعقوبی،‌ همی‌سوزد ازین خوبی
چرا ای یوسف خوبان درین چاهی؟‌ نمی‌دانم
خمش کن کز سخن چینی همیشه غرق تلوینی
دمی هویی، دمی‌هایی، دمی آهی،‌ نمی‌دانم
خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستم
که‌ بی‌خویشی و مستی را ز آگاهی‌ نمی‌دانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۷ - چو رعد و برق می‌خندد، ثنا و حمد می‌خوانم
چو رعد و برق می‌خندد، ثنا و حمد می‌خوانم
چو چرخ صاف پرنورم، به گرد ماه گردانم
زبانم عقده‌‌‌یی دارد چو موسی من ز فرعونان
زرشک آن که فرعونی خبر یابد ز برهانم
فروبندید دستم را چو دریابید هستم را
به لشکرگاه فرعونی، که من جاسوس سلطانم
نه جاسوسم، نه ناموسم، من از اسرار قدوسم
رها کن، چون که سرمستم، که تا لافی بپرانم
ز باده باد می‌خیزد، که باده باد انگیزد
خصوصا این چنین باده، که من از وی پریشانم
همه زهاد عالم را، اگر بویی رسد زین می
چه ویرانی پدید آید، چه گویم من؟‌ نمی‌دانم
چه جای می که گر بویی ازان انفاس سرمستان
رسد در سنگ و در مرمر، بلافد کآب حیوانم
وجود من عزبخانه­ست و آن مستان درو جمعند
دلم حیران کزیشانم، عجب، یا خود من ایشانم
اگر من جنس ایشانم، وگر من غیر ایشانم
‌‌‌نمی‌دانم، همین دانم که من در روح و ریحانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۸ - ندارد پای عشق او، دل‌ بی‌دست و‌ بی‌پایم
ندارد پای عشق او، دل‌ بی‌دست و‌ بی‌پایم
که روز و شب چو مجنونم، سر زنجیر می‌خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز‌ بی‌خویشی بیالایم
خیالات همه عالم، اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله، اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی، اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد، نشانی‌هاش بنمایم
همی گردد دل پاره، همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره، ز سحر یار خودرایم
ز شب‌های من گریان، بپرس از لشکر پریان
که در ظلمت ز آمد شد، پری را پای می‌سایم
اگر یک دم بیاسایم، روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
دران آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون، ز عشق او‌ همی‌سوزد
و هر دم شکر می‌گوید که سوزش را‌ همی‌شایم
رها کن تا که چون ماهی، گدازان غمش باشم
که تا چون مه نکاهم من، چو مه زان پس نیفزایم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۹ - من این ایوان نه تو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
من این ایوان نه تو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
من این نقاش جادو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا گوید مرو هر سو، تو استادی، بیا این سو
که من آن سوی‌ بی‌سو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
همی گیرد گریبانم،‌ همی‌دارد پریشانم
من این خوش خوی بدخو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا جان طرب پیشه‌‌ست، که‌ بی‌مطرب نیارامد
من این جان طرب جو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
یکی شیری‌ همی‌بینم، جهان پیشش گله‌‌‌‌ی آهو
که من این شیر و آهو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا سیلاب بربوده، مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا گوید یکی مشفق بدت گویند، بدگویان
نکوگو را و بدگو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
زمین چون زن فلک چون شو، خورد فرزند چون گربه
من این زن را و این شو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا آن صورت غیبی، به ابرو نکته می‌گوید
که غمزه‌‌‌‌ی چشم و ابرو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
منم یعقوب و او یوسف، که چشمم روشن از بویش
اگر چه اصل این بو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
جهان گر رو ترش دارد، چو مه در روی من خندد
که من جز میر مه رو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
ز دست و بازوی قدرت، به هر دم تیر می‌پرد
که من آن دست و بازو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
دران مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد
من این گندیده طزغو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد
من این نان و ترازو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
چو مردان صف شکستم من، به طفلی بازرستم من
که این لالای لولو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
تو گویی شش جهت منگر، به سوی‌ بی‌سویی برپر
بیا این سو، من آن سو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
خمش کن، چند می‌گویی؟ چه قیل و قال می‌جویی؟
که قیل و قال و قالو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
به دستم یرلغی آمد، ازان قان همه قانان
که من با چو و با تو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
دوایی دارم آخر من زجالینوس پنهانی
که من این درد پهلو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مرا دردی­ست و دارویی، که جالینوس می‌گوید
که من این درد و دارو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
برو ای شب، ز پیش من، مپیچان زلف و گیسو را
که جز آن جعد و گیسو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
برو ای روز گل چهره، که خورشیدت چه گلگون است
که من جز نور یاهو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
برو ای باغ با نقلت، برو ای شیره با شیرت
که جز آن نقل و طزغو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من
به جز آن برج و بارو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
چه رومی چهرگان دارم، چه ترکان نهان دارم
چه عیب است ار هلاو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم؟
هلاورا بپرس آخر ازان ترکان حیران کن
کزان حیرت هلا او را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
دلم چون تیر می‌پرد، کمان تن‌ همی‌غرد
اگر آن دست و بازو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
رها کن حرف هندو را، ببین ترکان معنی را
من آن ترکم که هندو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
بیا ای شمس تبریزی، مکن سنگین دلی با من
که با تو سنگ و لولو را‌ نمی‌دانم،‌ نمی‌دانم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۰ - بنه ای سبز خنگ من، فراز آسمان‌ها سم
بنه ای سبز خنگ من، فراز آسمان‌ها سم
که بنشست آن مه زیبا، چو صد تنگ شکر پیشم
روان شد سوی ما کوثر، پر از شیر و پر از شکر
بدران مشک سقا را، بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی جان پرور، برآمد از بیابانی
که شیر نر زبیم او، زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می‌ماند
دهل مست و دهل زن مست و بی­خود می‌زند لم لم
درآمد عقل در میدان، سر انگشت در دندان
که با سرمست و با حیران، چه گفتم من که الهاکم؟
یکی عاقل میان ما به دارو هم‌ نمی‌یابد
درین زنجیر مجنونان، چه مجنون می‌شود مردم
به نزد من یکی ساغر، به از صد خانه پرزر
بریزم بر تن لاغر، از آن باده یکی قمقم
میان روزه داران خوش، شراب عید درمی کش
نه آن مستی که شب آیی، ز ترس خلق چون کزدم
بخور‌ بی‌رطل و‌ بی‌کوزه، میی کو بشکند روزه
نه زانگورست و نی شیره، نی از طزغو، نی از گندم
شرابی نی که درریزی، سحر مخمور برخیزی
دروغین است آن باده، از آن افتاده کوته دم
دهان بربند و محرم شو، به کعبه‌‌‌‌ی خامشان می‌رو
پیاپی اندرین مستی، نه اشتر جو و نی جمجم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۱ - بنه ای سبز خنگ من، فراز آسمان‌ها سم
بنه ای سبز خنگ من، فراز آسمان‌ها سم
که بنوشت آن مه‌ بی‌کیف، دعوت نامه‌ای پیشم
روان شد سوی ما کوثر، که گنجا نیست ظرف اندر
بدران مشک سقا را، بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی چون جانی، برآمد از بیابانی
که شیر نر زبیم او، زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می‌ماند
دهل مست و دهل زن مست و بی­خود می‌زند لم لم
درآمد عقل در میدان، سر انگشت در دندان
که برسرمست و با حیران، چه برخوانیم الهاکم؟
یکی عاقل میان ما به دارو هم‌ نمی‌یابد
درین زنجیر مجنونان، چه مجنون می‌شود مردم
بر مخمور یک ساغر به از صد خانه‌ی پرزر
بریزم بر تن لاغر، از آن باده یکی قمقم
میان روزه داران خوش شراب عشق در می‌کش
نه آن مستی که شب آید، ز شرم خلق چون کزدم
بخور‌ بی‌رطل و‌ بی‌کوزه، میی کو نشکند روزه
نه زانگورست و نز شیره، نه از بگنی نه از گندم
شرابی نی که درریزی، سر مخمور برخیزی
دروغین است آن باده، از آن افتاد کوته دم
رسید از باده خانه‌‌‌‌ی پر، به زیر مشک می اشتر
رها کن خواب خراخر، که قمقم بانگ زد قم قم
دهان بربند و محرم شو، به کعبه‌‌‌‌ی خامشان می‌رو
پیاپی اندرین مستی، نه اشتر جو و نی جمجم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۲ - زهی سرگشته در عالم، سر و سامان که من دارم
زهی سرگشته در عالم، سر و سامان که من دارم
زهی در راه عشق تو، دل بریان که من دارم
وگر در راه بازار غم عشقت خریدارم
به صد جان‌ها بنفروشم ز عشقت آنچه من دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۴۳ - بشستم تختهٔ هستی، سر عالم،‌ نمی‌دارم
بشستم تختهٔ هستی، سر عالم،‌ نمی‌دارم
دریدم پردهٔ‌ بی‌چون، سر آن هم‌ نمی‌دارم
مرا چون دایهٔ قدسی به شیر لطف پرورده‌‌ست
ملامت کی رسد در من، که برگ غم‌ نمی‌دارم؟
چنان در نیستی غرقم، که معشوقم‌ همی‌گوید
بیا با من دمی بنشین، سر آن هم‌ نمی‌دارم
دمی کندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم، سر آن هم‌ نمی‌دارم
چه گویی بوالفضولی را، که یک دم آن خود نبود؟
هزاران بار می‌گوید سر آن هم‌ نمی‌دارم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۷۹ - اتیناکم، اتیناکم، فحیونا نحییکم
اتیناکم، اتیناکم، فحیونا نحییکم
و لو لاکم و لقیاکم، لما کنا بودایکم
دخلنا دارکم سکری، فشکرا ربنا شکرا
ذکرتم عهدنا ذکرا و نادانا منادیکم
خرجنا من قری الوادی، دخلنا القصر یا حادی
توافیتم بمیعادی، و باح الراح ساقیکم
فاخف القصر لا تبدی، و من یسئلک لا تهدی
فانت الغوث و المجدی، اذا ناجی مناجیکم
و تسقینا و تشفینا، و مثل السر تخفینا
و هذا کله فضل فانا لا نکافیکم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۴۴ - مرا در دل‌ همی‌آید که من دل را کنم قربان
مرا در دل‌ همی‌آید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من می‌نیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وان گه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس گردن چه می‌خاری؟ چه می‌ترسی چو ترسایان؟
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می‌گیری
وگر از شیر زادستی چه‌یی چون گربه در انبان؟
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
کشاکش‌هاست در جانم کشنده کیست؟ می‌دانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازی‌های او حیران
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
به شامم می‌بپوشاند به صبحم می‌کند یقظان
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی‌ها
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۴۵ - عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان
گرفته جام چون مستان درو صد عشوه و دستان
به پیشم داشت جام می که گر میخواره‌یی بستان
منور چون رخ موسی مبارک چون که سینا
مشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران
هلا این لوح لایح را بیا بستان ازین موسی
مکش سر همچو فرعونان مکن استیزه چون هامان
بدو گفتم که ای موسی به دستت چیست آن؟ گفت این
یکی ساعت عصا باشد یکی ساعت بود ثعبان
ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون پدید آید
که هر چه بوهریره را بباید هست در انبان
به دست من بود حکمش به هر صورت بگردانم
کنم زهراب را دارو کنم دشوار را آسان
زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریا
زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان
گه آب نیل صافی را به دشمن خون نمودم من
نمودم سنگ خاکی را به عامه گوهر و مرجان
به چشم حاسدان گرگم بر یعقوب خود یوسف
بر جهال بوجهلم محمد پیش یزدان دان
گلاب خوش نفس باشد جعل را مرگ و جان کندن
جلاب شکری باشد به صفرایی زیان جان
به ظاهر طالبان همراه و در تحقیق پشتاپشت
یکی منزل در اسفل کرد و دیگر برتر از کیوان
مثال کودک و پیری که همراهند در ظاهر
ولیک این روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان
چه جام زهر و قند است این چه سحر و چشم بند است این
که سرگردان‌ همی‌دارد تو را این دور و این دوران
جهان ثابت است و تو ورا گردان‌ همی‌بینی
چو برگردد کسی را سر ببیند خانه را گردان
مقام خوف آن را دان که هستی تو درو ایمن
مقام امن آن را دان که هستی تو درو لرزان
چو عکسی و دروغینی همه برعکس می‌بینی
چو کردی مشورت با زن خلاف زن کن ای نادان
زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبله
حقیقت نفس اماره‌‌ست زن در بنیت انسان
نصیحت‌های اهل دل دوی نحل را ماند
پر از حلوا کند از لب ز فرش خانه تا ساران
زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه هم دل
زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان
خمش کن که زبان دربان شده‌‌ست از حرف پیمودن
چو دل‌ بی‌حرف می‌گوید بود در صدر چون سلطان
بتاب ای شمس تبریزی به سوی برج‌های دل
که شمس مقعد صدقی نه چون این شمس سرگردان