تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - روی تو به نقشهای محکم
روی تو به نقشهای محکم
بنمود جمال خود بعالم
آخر بکمال حسن خود را
آورد عیان به نقش آدم
هرلحظه بجلوه نماید
حسن رخ تو بچشم محرم
حسن تو گرفت جمله آفاق
شد ملک جهان ترا مسلم
خورشید رخت چو گشت تابان
شد محو فنا جهان بیکدم
چشمت بکرشمه می رباید
جان و دل عاشقان دمادم
در آینه روی خود عیان دید
آورد بخویش عشق محکم
بازد همه روزه عشق با خود
خود بود بخویش یار و همدم
آوازه ز عاشق و ز معشوق
انداخت بکاینات هر دم
کس نیست درین میان بجز یار
محبوب و محبت و محب هم
زان دم که جمال دوست دیدیم
شادیم اسیریا و بی غم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۸۰ - ای دل تو همیشه در وصالی
ای دل تو همیشه در وصالی
حیران جمال ذوالجلالی
مفتاح خزاین وجودی
گنجینه گنج بی زوالی
از عز و شرف ملک نیابد
در خلوت خاص تو مجالی
در خانه حسن ماه رویت
در اوج جمال بی وبالی
شد نور تو رهنمای نقصان
تو مهر سپهر هر کمالی
ای رند شرابخانه عشق
سرمست لقای لایزالی
ای ماه وش فرشته پیکر
در حسن و جمال بی مثالی
شد طوطی نطق با فصاحت
در وصف رخ تو گنگ و لالی
حالی است ترا بدل اسیری
برتر ز بیان هر مقالی
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۱۱ - یارم چو بناز و عشوه برخاست
یارم چو بناز و عشوه برخاست
فریاد برآمد از چپ و راست
هر سو چه روی بجست و جویش
ای دل بخودآ که یار با ماست
از تابش آفتاب رویش
ذرات دو کون مست و شیداست
از عشوه او جهان پرآشوب
وز قامت او چه فتنه برپاست
چشمش بفریب سحر جانست
زلفش چه بلا و دام دلهاست
برداشت ز رخ نقاب عزت
عالم به جمال خود بیاراست
جایی که نمود وحدت ذات
چه جای صفات و فعل و اسماست
آنجا همه یار و غیر محو است
آنجا نه حدیث لا و الاست
برتر ز خیال و وهم و عقل است
آنجا که اسیریا ترا جاست
اسیری لاهیجی : ملحقات
شماره ۲۰ - ما مست شراب لعل یاریم
ما مست شراب لعل یاریم
مخمور دو چشم پرخماریم
چون زلف خوش تو بی سکونیم
چون حسن رخ تو برقراریم
ما دیده بروی دوست داریم
از حور و بهشت یاد ناریم
دست از دو جهان اگر بشوییم
با تو نفسی اگر برآریم
از بهر نثار مقدم تو
جان و دل سروران بیاریم
از بهر تفاخر دو عالم
خود را سک کوی تو شماریم
گفتی به چه گشته مقید؟
پابسته بزلف تابداریم
چون پرتو روی یار دیدیم
از هستی خویش برکناریم
تا واله حسن جانفزاییم
پروای خود و جهان نداریم
مستیم و خراب و لاابالی
حیران جمال آن نگاریم
با درد خوشیم ای اسیری
با او چو همیشه یار غاریم
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۶ - جان بهر تو در بلاست ما را
جان بهر تو در بلاست ما را
دل پیش تو مبتلاست ما را
پیشت به دعا برآورم دست
در دست همین دعاست ما را
هر شب به هوای خاک کویت
دیده به ره صباست ما را
در منزل ما چو مه نیایی
خود طالع آن کجاست ما را
تو ناوک غمزه زن، که پیشت
سینه سپر بلاست ما را
مخرام چو گل قبا گشاده
چون جامه ی جان قباست ما را
شاهی چه غم ار جفا کند یار
چون رو به ره وفاست ما را
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۴۲ - ساقی، به غم تو عقل و جان رفت
ساقی، به غم تو عقل و جان رفت
می ده، که تکلف از میان رفت
شد تاب و توانم اندر این راه
من هم بروم، اگر توان رفت
تا شد رخ و زلفت از نظر دور
کام دل و آرزوی جان رفت
من بودم و دل که قامتت برد
آن نیز بجای راستان رفت
شاهی که چو لاله غرق خون است
با داغ تو خواهد از جهان رفت
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۴۶ - دل بهر تو در ملامت افتاد
دل بهر تو در ملامت افتاد
وز عشق بدین علامت افتاد
گشتم به هوس ندیم عشقت
خود عاقبتم ندامت افتاد
ای دل، چو به قامتش فتادی
دیدار تو با قیامت افتاد
او تیغ جفا کشید، لیکن
بر جانب ما غرامت افتاد
گم گشت بکوی عشق، شاهی
زاهد به ره سلامت افتاد
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۴۷ - تا دل ز کف اختیار ننهاد
تا دل ز کف اختیار ننهاد
پا بر سر کوی یار ننهاد
دور از تو چه داغ بود کایام
بر جان و دل فکار ننهاد
مرغی که وفای دهر دانست
دل بر گل نوبهار ننهاد
تا بسته زلف او نشد دل
سر بر خط روزگار ننهاد
در عشق تو زان فتاد شاهی
کاول قدم استوار ننهاد
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۵۴ - دل زلف ترا گرفت، بد کرد
دل زلف ترا گرفت، بد کرد
شبگیر بد از برای خود کرد
ایام بخون من کمین داشت
خاصه که غم تواش مدد کرد
ما را به جنون چه جای طعنه
پیش تو که دعوی خرد کرد؟
زد قرعه بنام هر کسی عشق
ما را به غم تو نامزد کرد
شاهی چو صبا دمی نیاسود
تا میل بتان سرو قد کرد
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۸۰ - سرو تو مگر ز پا نشیند
سرو تو مگر ز پا نشیند
کاین دل نفسی بجا نشیند
من بودم و دل، تو بردی آن نیز
خود گو که غمت کجا نشیند؟
هر کس که شبی نشست با تو
بسیار به روز ما نشیند
گردی که ز کوی دوست خیزد
بر دیده چو توتیا نشیند
شاهی سگ یار با تو ننشست
کس با چو تویی چرا نشیند؟
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۹۵ - با روی تو از سمن که گوید؟
با روی تو از سمن که گوید؟
با کوی تو از چمن که گوید؟
جایی که تو زلف و رخ نمائی
از سنبل و نسترن که گوید؟
با لعل تو غنچه لب فرو بست
پیش تو از آن دهن که گوید؟
درد همه پیش یار گفتند
من خود چه کسم؟ ز من که گوید؟
گر باد صبا نیاید از دوست
رازی به هر انجمن که گوید؟
گفتی: غم او مگوی با دل
این با دل خویشتن که گوید؟
از غم چو زر است روی شاهی
با آن بت سیمتن که گوید؟
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۰۶ - ای دوست، شبی به کوی ما باش
ای دوست، شبی به کوی ما باش
درد دل ریش را دوا باش
ایام وصال، خوش زمانی است
گو محنت هجر در قفا باش
دادم دل و جان به عذرخواهی
بر خاک درش، نگفت شاباش
ای زاهد شهر، ما و کویش
جنات نعیم گو ترا باش
شاهی، همه عمر می کشیدی
روزی دو سه نیز پارسا باش
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۱۷ - ای خسته ز تو روان مردم
ای خسته ز تو روان مردم
چشم تو بلای جان مردم
از سیل دو چشم من به کویت
ویران شده خان و مان مردم
تا رفته سمند او به جولان
از دست بشد عنان مردم
از خیل سگان او شو ای دل
خود را بنما میان مردم
شاهی، ز غمش دهان چه بندی
افتاد چو در زبان مردم
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۵۳ - مائیم و دلی ز دست رفته
مائیم و دلی ز دست رفته
در پای فتاده، پست رفته
در کوی تو پارسا رسیده
وز پیش تو بت پرست رفته
ز افتاده دل منت چه خیزد
قلبی به هزار دست رفته؟
مائیم ز دست دل در این کوی
هشیار رسیده، مست رفته
امید قرار نیست شاهی
از صبر دلی که هست رفته
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۷۳ - با اهل وفا ز هر چه داری
با اهل وفا ز هر چه داری
جز جور و جفا دگر چه داری؟
گفتی، ستم فراق سهلست
بسم الله، از این بتر چه داری؟
بردی دل و دین به چشم جادو
تا چشم هنوز بر چه داری؟
ای پیک دیار آشنایی
از غایب ما خبر چه داری؟
خوش باش به عیب عشق، شاهی
با خود بجز این هنر چه داری؟
امیرشاهی سبزواری : قطعات
شماره ۲ - دندان و لب تو هر دو با هم
دندان و لب تو هر دو با هم
دارند همیشه عیش پنهان
من بعد کمین کنم لبت را
باشد که بگیرمش به دندان
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - من عاشق و رند و می پرستم
من عاشق و رند و می پرستم
سر مست صبوحی الستم
ای غره بهوشیاری خویش
بگذار نصیحتم که مستم
از بند جهان بگشتم آزاد
از منت این و آن برستم
دل از سر نام و ننگ برخاست
تا من بمراد دل نشستم
بس حیله و بس بهانه جستم
تا از در ننگ توبه جستم
چون ابن یمین بسا که گویم
زینگونه که رند و می پرستم
از پای در آمدم ز مستی
ایدوست بیا بگیر دستم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - ایدل ره عاشقی طلب کن
ایدل ره عاشقی طلب کن
اندیشه یار نوش لب کن
با خار نخست آشنا شو
پس قصد ربودن رطب کن
امشب که وصال اوست تا روز
می نوش و بکام دل طرب کن
از طره او بگیر شاخی
پیوند دراز نای شب کن
جان در تب عشق او فتادست
عیسی نفسا دوای تب کن
گر ابن یمین گناهکارست
مگذار بکس توأش ادب کن
کاندر ره عاشقی نیابی
زین گرم روی تو خود طلب کن
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - ای از تو هزار فتنه بر پای
ای از تو هزار فتنه بر پای
بنشین و قبای بسته بگشای
از آینه دل سیاهم
زنگی که ز هجر تست بزدای
تا سبزه دمید بر گل تر
تا برگ بنفشه شد سمن سای
چون از لب تو سخن سرایم
طوطی نبود چو من شکر خای
ای دل چو هوای دلبرت هست
زین پس بر ما عفاف منمای
زیرا که بر خرد محال است
مستوری و عاشقی بیکجای
با عشق مزن دم صبوری
خورشید فلک بگل میندای
چون ابن یمین ز خود برون آی
بر تارک نام و ننگ نه پای
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۲ - جانا رخ چون بهار بنمای
جانا رخ چون بهار بنمای
عالم به جمال خود بیارای
از روی چو ماه تو صبوری
ممکن نبود مرا مفرمای
یا مهر خود از دلم برون بر
یا از در من به مهر باز آی
یا جان بستان و وارهانم
یا بر دل زار من ببخشای
با من به وفا ببند عهدی
وین بسته در امید بگشای
چون دست نمی رسد که یابم
کام دل از آن لب شکر خای
آخر چه شود که سر در آری
تا از دل و جان ببوسمت پای
پس کابن یمین ز عشق رویت
گفتست به غمز و رمز هر جای
این دل بر اوست نیک بنگر
آیینه ی جان ز زنگ بزدای