تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۶۱ - مهرت بجان بهار دل داغدار من
مهرت بجان بهار دل داغدار من
از مهر جان خزان نپذیرد بهار من
در آتش هوای تو خاکستری شدم
شاید که باد سوی تو آرد غبار من
می‌افکنم براه تو تا خاک ره شود
باشد قدم نهی بسر خاکسار من
گفتی مگوی قصه و اندوه خود بکس
خون شد ز غصه تو دل راز دار من
من چون نهان کنم که ز غم پرده می‌درد
خون جگر بزیر مژه اشکبار من
در روز حشر چون ز عمل جستجو کنند
گویم بآه رفت و فغان روزگار من
غم از دلم دمار بر آورد و آن نگار
ننشست ساعتی بکرم در کنار من
خاموش باش فیض ازینقصه دم مزن
نه کارتست شکوه ز خوبان نه کار من
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۹۶ - خورشید ذره‌ایست ز نور جمال تو
خورشید ذره‌ایست ز نور جمال تو
افلاک قطره‌ایست ز بحر نوال تو
لذات هر دو کون ز جودت نشانهٔ
ایجاد شمه‌ایست ز حسن نعال تو
آفاق پرتویست ز اشراق کبریا
غیب و شهادت آیت نور و ظلال تو
آدم نمونه‌ایست ز مجموع خلق و امر
خاتم نگین خاتم جاه و جلال تو
جنت اشارتیست ز قرب و کرامتت
دوزخ کنایتیست ز بعد و نکال تو
هر جا غمی و محنت و دردیست سربسر
یکسطوتست از سطوات جلال تو
حلمست نکتهٔ ز شکوه خدائیت
علمست نقطهٔ ز کتاب کمال تو
هرجاست بینش و شنوائی و دانشی
یکشمهٔ ز آگهی بیمثال تو
حسن بتان و غمزهٔ خوبان دلفریب
یک لمعاست از لمعات جمال تو
چندین هزار عالم و آدم که هست نیست
جزموجهٔ ز بحر عدیم المثال تو
جائی نگنجی از عظمت جز سرای دل
شاد آن دل وسیع که باشد محال تو
عاشق بنقد غرقهٔ بحر شهود وصل
عارف در انتظار ندای تعال تو
مستغرق شهودم و جویای آن شهود
محروم گردم ارز حجاب خیال تو
در من زن آتشی که بسوزد مرا ز من
شاید که فیض فیض برد از وصال تو
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۹۸ - خاهم که خاک راه شوم زیر پای تو
خاهم که خاک راه شوم زیر پای تو
تا ذره ذره‌ام همه گیرد هوای تو
آیم چو گرد بر سر راه تو اوفتم
شاید که بوسهٔ بربایم ز پای تو
جان در رهت فدا کنم و منتت کشم
ای صد هزار جان گرامی فدای تو
جان صد هزار کاش بود هر دمی مرا
تا جمله را نثار کنم از برای تو
خوش آندمی که سوی من آئی ز روی لطف
تا جان ز من طلب کنی و من لقای تو
یابم حیات تازه بهر جان فشاندنی
گر صد هزار بار بمیرم برای تو
در تو کسی بحسن و ملاحت کجا رسد
تو پادشاه حسنی و خوبان گدای تو
تو همچو آقتابی و من همچو سایه‌ام
آیم بهر کجا که روی در قفای تو
هستم برای تو و تو هستی برای خود
هستی تو خود برای خود و من برای تو
هرچند لطف بیش کنی تشنه‌تر شوم
سیراب کی شوم ز شراب لقای تو
از درگه تو دور نگردد به تیغ سر
هر کو چشید چاشنئی از عطای تو
در آسمان ملائکه گویند آمین
آندم که فیض روی کند در دعای تو
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۰۱ - بی‌پرده رخ نما که شوم من فدای تو
بی‌پرده رخ نما که شوم من فدای تو
در چشم من در آ که شوم من فدای تو
دور از چشم بد که سراپای نکوئیی
نزدیکتر بیا که شوم من فدای تو
خوب آمدی بیا که بپای تو جان دهم
دردم شود دوا که شوم من فدای تو
با من هر آنچه میکنی از لطف و قهر و ناز
هست آنهمه بجا که شوم من فدای تو
در خلد چون بناز خرامی برسم سیر
حورت کند دعا که شوم من فدای تو
بگذر ز فیض زود که دیریست داریش
در وعده لقا که شوم من فدای تو
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۵۹ - باز این چه فتنه است که در سر گرفته‌ای
باز این چه فتنه است که در سر گرفته‌ای
بوم و بر مرا همه آذر گرفته‌ای
می آئی و ز آتش حسن و فروغ ناز
سر تا بپای شعله صفت در گرفته‌ای
ای پادشاه حسن که اقلیم جان و دل
بی منت سپاهی و لشگر گرفته‌ای
خاکستر تنم چه عجب گر رود بباد
زین آتشیکه در دل و در جان گرفته‌ای
هر چند سوختی دگر آتش فروختی
جان مرا مگر تو سمندر گرفته‌ای
گفتم مگر جفا نکنی بر دلم دگر
می‌بینمت که عربده از سر گرفته‌ای
تنها اسیر تو نه همین این دل منست
دلهای عالمی تو مسخر گرفته‌ای
ای عشق بر سریر ایالت قرار گیر
در ملک جان و دل که سراسر گرفته‌ای
از عشق نیست فیض ترا مهربانتری
محکم نگاه‌دار چو در بر گرفته‌ای
نزدیک تر ز عشق رهی نیست زاهدا
با ما بیا چرا ره دیگر گرفته‌ای
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۶۲ - ای آنکه در ازل همه را یار بوده‌ای
ای آنکه در ازل همه را یار بوده‌ای
از دار اثر نبوده تو دیار بوده‌ای
هر کار هر که کرد تو تقدیر کرده‌ای
پیش از وجود خلق در آن کار بوده‌ای
عالم همه تو بوده و تو خالی از همه
یکتای فرد بوده‌ای و بسیار بوده‌ای
حسن از تو رو نموده و عشق از تو آمده
مطلوب بوده و طلبکار بوده‌ای
بنموده در نقاب نکویان جمال خویش
وین طرفه در نقاب بدیدار بوده‌ای
بس دل که بهر خویشتن آئینه ساخته
زان آینه بخویش نمودار بوده‌ای
خود را بخود نموده در آئینه‌ای جهان
بیننده بوده‌ای و بدیدار بوده‌ای
فاش و نهان خلق هویداست نزد تو
بی آلت بصر همه دیدار بوده‌ای
رفتار مور در شب دیجور دیده‌ای
ز اسرار خلق جمله خبردار بوده‌ای
هر جای هر چه بوده بر آن بوده‌ای محیط
عالم چو مرکزی و تو پر کار بوده‌ای
بی تو نه هستی و نه توانائی بود
ما را تو چاره بوده و ناچار بوده‌ای
ما هیچ نیستیم بخود سایه‌ای توایم
هم جاعل ظلام و هم انوار بوده‌ای
بس دل شکسته بر درت ای جا برالکسیر
پیوسته ایستاده که جبار بوده‌ای
بس بنده‌ای که کرده گنه بر امید آنکه
غفار بوده‌ای تو و ستار بوده‌ای
گرفیض را ز جهل بر آری غریب نیست
پیوسته بنده پرور و غفار بوده‌ای
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۶۳ - ای آنکه با دلم ز ازل یار بوده‌ای
ای آنکه با دلم ز ازل یار بوده‌ای
پیوسته راحت دل بیمار بوده‌ای
گه لطف کرده با من دلخسته گاه قهر
در غیر لطف گاهی و قهار بوده‌ای
گاهی وفا و گاه جفا با دلم کنی
هم یار بوده‌ای و هم اغیار بوده‌ای
افروختی رخ و ز مژه نیش می‌زنی
گل بوده‌ای بروی و بمو خار بوده‌ای
از راه مهر آمدی و سوختی مرا
آسان نموده اول و دشوار بوده‌ای
تا بوده‌ای نداشته‌ای دست از دلم
این عشق جان گداز چه غمخوار بوده‌ای
گر دل زمین شده است بدورش تو آسمان
گر نقطه گشته است تو پرگار بوده‌ای
جان دلی ببوده که در وی نبوده‌ای
ای عشق کم نموده چه بسیار بوده‌ای
ای فیض کس ندیده ز کردار تو اثر
کاری نکرده‌ای همه گفتار بوده‌ای
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۶۴ - ای دل بعشق خویش گرفتار بوده‌ای
ای دل بعشق خویش گرفتار بوده‌ای
خود را بنقد عمر خریدار بوده‌ای
گر بگذری ز خویش انیس خدا شوی
ای خودپرست دون چه ستمکار بوده‌ای
بگشای چشم عبرت و کر و بیان به بین
تا روشنت شود چه قدر خوار بوده‌ای
برخیز و جهد کن بمقام خرد رسی
روز نخست چون بخرد یار بوده‌ای
سوی مقربان چه شود گر سفر کنی
زین پیشتر بعالم انوار بوده‌ای
گر رو کنی بعالم بالا غریب نیست
پیوسته در تطور اطوار بوده‌ای
کاری نمیکنی که بجائی رساندت
ای آزموده کار چه بیکار بوده‌ای
ایحق بر اهل حق چه گوار نده و خوشی
بر خویشتن پرست چه دشوار بوده‌ای
ز آسودگی نداشته‌ای دست یکنفس
ای فیض خویش را تو چه غمخوار بوده‌ای
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۶۵ - در عشق دوست ای دل شیدا چگونه‌ای
در عشق دوست ای دل شیدا چگونه‌ای
ای قطره کشاکش دریا چگونه‌ای
یادآور ای عدم ز نهانخانه‌ای قدم
پنهان چگونه بودی و پیدا چگونه‌ای
در بحر بی کنار کنارم کشید و گفت
بی ما چگونه بودی و با ما چگونه‌ای
من جلوه نا نموده تواز خویش میشدی
امروز غرق بحر تجلا چگونه‌ای
جمعی بساحل از کشش ما در اضطراب
ای غرق بحر عاطفت ما چگونه‌ای
بازم ز خویش‌ راند و بکنج غمم نشاند
گفت ای نشانه تیر بلا را چگونه‌ای
در چاه بابلم موی خود ببست
گفت ای اسیر زلف چلیپا چگونه‌ای
ای خانه زاد عشرت و پرورده‌ای طرب
در لجه محیط غم ما چگونه‌ای
ای فیض خویش را بغم عشق ما سپار
و آنگه ببین که در کنف ما چگونه‌ای
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۶۶ - با جذب دوست ای دل شیدا چگونه‌ای
با جذب دوست ای دل شیدا چگونه‌ای
ای قطره با کشاکش دریا چگونه‌ای
ای طایر خجسته پی مرغزار انس
در تنگنای وحشت دنیا چگونه‌ای
هیچ از مقام اصلی خود یاد می‌کنی
دور از دیار خویش در اینجا چگونه‌ای
کو روزگار عشرت و بزم وصال دوست
بی‌یار دلنواز از خود آیا چگونه‌ای
کو چشم مست ساقی و کو آن لب چو لعل
مخمور مانده بی می و مینا چگونه‌ای
می‌آید این سروش ز جانان نفس نفس
کای جان اسیر غربت دنیا چگونه‌ای
با موجهای قلزم هجران چه میکنی
در کام اژدهای غم ما چگونه‌ای
ز آن روزها که بود سرت در کنار ما
شبها چه یا میکنی آیا چگونه‌ای
ای در وصال ما گذرانیده سالها
امروز در مفارقت ما چگونه‌ای
بعد از وصال با غم هجران چه میکنی
با ما چگونه بودی و بی ما چگونه‌ای
ای دیده‌ای که آن گل رخسار دیده‌ای
بی آن جمال روشن و بینا چگونه‌ای
چونی در ابتلای بلای فراق فیض
ای وصل دوست داده بدنیا چگونه‌ای
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۱۹ - در دیده‌ام چه نور روانست آن یکی
در دیده‌ام چه نور روانست آن یکی
این طرفه تر ز دیده نهان است آن یکی
ارباب حسن اگر چه بدل جای کرده‌اند
لیکن تن‌اند جمله و جانست آن یکی
گاهی باین و گاه بآن میرود گمان
هم این و آن نه این و نه آنست آن یکی
هم او جهان و هم ز جهان برتر است او
چون با تو جان که جان جهانست آن یکی
در دائره زمان و مکان زو نشان مجو
بالاتر از زمان و مکانست آن یکی
تا چند گوش بر خبر و چشم بر دلیل
بگشای چشم دل که عیانست آن یکی
تاکی از ین و آن طلبی آنکه با تو هست
بگذر ز این و آن که همانست آن یکی
در شأن آن یکی ببیان گفتگو مکن
برتر ز گفتگو و بیانست آن یکی
خاموش باش فیض که از وصف برتر است
دیگر مگو چنین و چنانست آن یکی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۳۲ - گفتم بعشق غارت دلها چه میکنی
گفتم بعشق غارت دلها چه میکنی
دستی دراز کرده به یغما چه میکنی
چندین هزار خانهٔ دل شد خراب تو
ای خانمان خراب بدلها چه میکنی
دادی بآب و رنگ بتان آبروی ما
با گلرخان چه کردی و با ما چه میکنی
گفتم بدلبر از بر من دل چه میبری
گفتا که من بر تو تو دلرا چه میکنی
بگشای چشم و نور رخ ما عیان ببین
در پردهٔ خیال تماشا چه می‌کنی
من جلوه نا نموده تو از خویش میروی
گر بر تو جلوهٔ کنم آیا چه میکنی
چیزی از ما مخواه بغیر از لقای ما
از دوست غیر دوست تمنا چه میکنی
از خود بشوی دست بدریای ما درا
بردار دل ز خویش محابا چه میکنی
بردار دل ز خویش و در این بحر غوطه‌ور
بر ساحل ایستاده تماشا چه می‌کنی
ای فیض عقل و هوش و دل و دین و جان بده
چون وصل دوست یافتی اینها چه میکنی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۶۰ - هیچیم ما بخویش و نمودار ما توئی
هیچیم ما بخویش و نمودار ما توئی
ما صورتیم و معنی هشیار ما توئی
هم گوش و هم سماع توئی در سرو دماغ
هم چشم ما تو معنی دیدار ما توئی
هم تو زبان بیان تو تنطق تو میکنی
هم در دهان زبان تو و گفتار ما توئی
هم دست ما تو معنی نازش ز تست هم
هم پای ما تو قوت رفتار ما توئی
دیدار تست هر چه درآید بچشم ما
بیننده هم تو دیده و دیدار ما توئی
داعی تو و مجیب توئی در سؤال ما
گر دل شود غمین ز تو غمخوار ما توئی
هرکس بسوی سبزه و گلشن رود بسیر
ما را تو سیر سبزه و گلزار ما توئی
بازاریان بسود و زیان متاع در
سود و زیان ما تو و بازار ما توئی
عرض کمال بهر خریدار میکنند
ما عرض نقص کرده خریدار ما توئی
بنشسته در دکان ز پی کسب وکار خلق
دکان ما تو کسب تو و کار ما توئی
قومی بمیکده ز پی باده میروند
ما را محبتت می و خمار ما توئی
فیض از تو است و حاصل معنای شعر تو
اندیشها همه ز تو گفتار ما توئی
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۶ - زان پیش کاتصال بود خاک و آب، را
زان پیش کاتصال بود خاک و آب، را
عشق تو خانه ساخته بود، این خراب را
مهر رخت ز آب و گل ما شد آشکار
پنهان به گل چگونه کنند آفتاب را؟
تا کفر و دین شود، همه یک روی و یک جهت
بردار یک ره، از طرف رخ حجاب را
عکس رخت چو مانع دیدار می‌شود
بهر خدا چه می‌کند آن رخ نقاب را
بر ما کشید خط خطا مدعی و ما
خط در کشیده‌ایم، خطا و صواب را
فردا که نامه عملم را کنند عرض
روشن کنم به روی تو یک یک حساب را
یک شب خیال تو دیدم ما بخواب
زان چشم، دگر به چشم ندیدم خواب را
بی‌وصل تو دو کون، سرابی است پیش ما
در پیش ما چه آب بود خود سراب را؟
سلمان به خاک کوی تو، تا چشم باز کرد
یکبارگی ز دیده، بینداخت، آب را
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۱۶ - یارب به آب این مژه اشکبار ما
یارب به آب این مژه اشکبار ما
کان سرو ناز را، بنشان در کنار ما
از ما غبار اگر چه بر انگیخت، درد او
گردی به دامنش مرصاد، از غبار ما
ای دل درین دیار، نشان و نامجوی
جز در دیار ما، مطلب، در دیار ما
آبی به روی کار من، آمد ز دیده باز
و آن نیز اگر چه باز نیاید، به کار ما
آب روان ما، ز گل ما، مکدر است
صافی شود چو پاک شود رهگذار ما
یا اختیار ماست ز گیتی، ولی چه سود
در دست ما چو نیست، کنون اختیار ما
غمهای عالم ار همه، بر ما شوند جمع
ما را چه غم چو یار بود، غمگسار ما
بهر غم تو داد به سلمان، که گوش دار
چندین هزار دانه در، یادگار ما
تا بر سوار مردمک دیده می‌نهد
مردم سواد این سخن آبدار ما
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۷ - ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بست
ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بست
مردانه، روی بست و دل عاشقان، شکست
ای صبر، چون رکاب زمانی بدار پای
کان شهسوار ترک، عنان می‌برد ز دست
آنکس که گشت کشته، ز سودای چشم تو
خیزد صباح روز قیامت، ز خاک مست
هر کس که در کشاکش عشق توام بدید
از صحبت کمان قد من چو تیر جست
رحمت بر آب دیده که چند آنچه راندمش
دستم ز آستین و ز دامن، نمی‌گسست
با آنک در میان تو دل بست عالمی
کس زان میان به غیر کمر، طرف بر نبست
دارم سری و از تو مرا، سر دریغ نیست
پیش تو می‌نهم، من درویش هر چه هست
ما بی‌خودیم و مدعیانند بی‌خبر
زان می که داده است به ما ساقی الست
در طیره‌ام ز طره که گستاخ در رخت
بنشست و راستی، به همه روی کج نشست
صوفی، رفیق زمره اصحاب رهروست
سلمان، ندیم مجلس رندان می‌پرست
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۴۳ - تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست
تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست
با یار خویشتن، نتوانی دمی، نشست
امشب، چه فتنه بود که انگیخت چشم او
کاهل صلاح و گوشه نشینان شدند مست
عاشق ندید، در حرم دل، جمال یار
بر غیر یار، تا در اندیشه، در نبست
صوفی به رقص، بر سر کوی، بکوفت پای
عارف ز ذوق، بر همه عالم فشاند دست
ساقی قدح به مردم هشیار ده، که من
دارم، هنوز، نشوه‌ای از ساغر الست
این مطربان راهزن، امشب ز صوفیان
خواهند برد، خرقه و دستار و هر چه هست
من جان کجا برم، ز کمندش که باد صبح
جانها بداد، تا ز سر زلف او بجست
صیدی، که در کمند تو، روزی اسیر شد
ز اندیشه خلاص همه عمر، باز رست
اصنام اگر به روی تو، ماننده‌اند نیست
فرقی میان مذهب اسلام و بت پرست
خواهی که سربلند شوی، از هوای او
سلمان چو خاک در قدم یار گرد پست
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۶۰ - امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است
امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است
در تاب رفته و سخن، از سر گرفته است
پروانه چون مجال برون شد ز کوی دوست
یابد بدین طریق، که او در گرفته است
ظاهر نمی‌شود، اثر صبح گوییا
دود دلم، دریچه خاور، گرفته است
دانی که چیست، مایه آن لعل آتشین؟
کامروز، باز، در قدح زر، گرفته است
خون حرام ماست که ساقی، به روزگار
در گردن صراحی و ساغر گرفته است
صبح از نسیم زلف تو، یکدم دمیده است
عالم همه شمامه عنبر، گرفته است
باد صبا به بوی تو در باغ، رفته است
بس خردها که بر گل احمر، گرفته است
آتش که اندرونی اصحاب خلوت است
شمعش نگر، که چون به زبان در گرفته است
دل با خیال قد تو، بر رست در ازل
زان روی راست، شکل صنوبر گرفته است
شکل صنوبری که دلش، نام کرده‌اند
سلمان به یاد قد تو، در بر گرفته است
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۶۱ - تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
کارم ز دست رفته و در پا، فتاده است
بی‌اتفاق صحبت و بی‌اختیار هجر
مشکل حکایتی است که ما را فتاده است
چون شمع، می‌گدازم و روشن نمی‌شود
کین خود، چه آتشی است که در ما فتاده است؟
گر افتدت هوس، که بپرسی، دل مرا
در زلف خود بجو، که هم آنجا فتاده است
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۷۷ - من لاف چون زنم، که سرم را هوای توست
من لاف چون زنم، که سرم را هوای توست
بس نیست؟ این قدر که سرم خاک پای توست
با آنکه رفته در سر مهر تو، جان من
جانم هنوز، بر سر مهر و وفای توست
پرداختیم، گوشه خاطر، ز غیر دوست
کین گوشه، خلوتی است که خاص، از برای توست
ای غم وثاق اوست دلم، گرد او مگرد
جایی که جای فکر نباشد، چه جای توست
آیینه صفات خدایی و خلق را
جمعیتی که روی نمود، از صفات توست
چشم بدان، ز حسن لقای تو دور باد
کاکنون بقای عالمیان، در لقای توست
آنچ از تو می‌رسد به من احسان و مردمی است
و آنها که می‌رسد، به تو از من دعای توست
موی تو بر قفای تو دیدم، بتافتم
گفتم، مگر که دود دلی، در قفای توست
مویت به هم برآمد و در تاب رفت و گفت
سودای کج مپز، که کمند بلای توست
گر بنده می‌نوازی، ور بند می‌کنی
ما بنده‌ایم، مصلحت ما، رضای توست
ور قطع می‌کنی سرم، از تن بکن، که نیست
قطعا برین سرم سخنی، رای، رای توست
خاک درت، به خون جگر گشت حاصلم
سلمان برو، که خاک درش خونبهای توست