تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۱۸ - جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن
جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن
بس نازک است جانب رویش رها مکن
از من دلا منال که دادی مرا به دست
کاین جور دیده کرد تو بر من جفا مکن
دیدش نخست دیده و رفتی تو بر اثر
خود رفته‌ای و دیده شکایت ز ما مکن
درد محبتی اگرت در درون بود
زنهار جز به داغ جبینش دوا مکن
سودای مشک خالص اگر داری ای صبا!
مگذر ز چین زلفش و فکر خطا مکن
یک روز وعده‌ای به وفایی بده مرا
وانگه چنان که عادت توست آن وفا مکن
ای دوست هر جفا که تو داری بدست خصم
بر من بکن و لیک ز خویشم جدا مکن!
عشاق را کشیدن جور و جفاست خو
سلمان برو به مهر و وفا خو فرا مکن
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۲۳ - ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من
ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من
عشق است عادت تو و در دست خوی من
جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!
آن روز را که کم شود این آرزوی من
برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:
بنشین که نیست راه برون شد ز کوی من
خون می‌خورم به جای می و ذوق مستیم
داند کسی که خورد دمی از سبوی من
از چشم من برفت چو آب و در آتشم
کان رفته نیز باز کی آید به جوی من؟
آن سرو سرکش متمایل که میل او
باشد به جانب همه الا به سوی من
سلمان ز جمله خلق گرفتار برد گوی
فی‌الجمله تا کجا رسد این گفت و گوی من؟
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۲۴ - قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این
قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این
اشکم روان شدست، ز عین عناست این
در خویش ره نداد دلم هیچ صورتی
غیر خیال دوست که گفت آشناست این؟
عمریست تا نشسته‌ام ای دوست بر درت!
نگذشت بر دلت که برین در چراست این؟
می‌گفت: کام جان تو از لب روا کنم
این خود نکرد جان به لب آمد رواست این
بگذشت دوش بر من و انگشت می‌نهاد
بر دیده گفتمش: صنما بر کجاست این؟
تهدید می‌نمود ولی گفت: چشم من
دل می‌برد ز مردم والحق جفاست این
او می‌کند جفا و من انگشت می‌نهم
بر حرف عین خویش که عین خطاست این
عهدی است تا نمی‌شنوم بویت از صبا
از توست یا ز سستی باد صباست این
می‌زد غم تو حلقه و در بسته بود دل
جان گفت در مبند که دلدار ماست این
سر در رهش نهادم و گفتم: قبول کن!
گفتا: چه می‌کنم که محل بلاست این؟
پرسیده‌ای که ناله سلمانت از چه خواست؟
آیینه را بخواه و ببین کز چه خاست این؟
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۴۱ - هر دم به تیز غمزه دلم را چه می‌زنی؟
هر دم به تیز غمزه دلم را چه می‌زنی؟
خود را گذاشتم به تو خود در دل منی
بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من
خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی‌زنی؟
ای رهروان عشق چو پرگار دورها
گردیده در پی تو به نعلین آهنی
سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ
مردم نهاده‌اند همه سر را به روشنی
ما و شرابخانه و صوفی و صومعه
او را می طهور و مرا دردی دنی
با من سخن غرضت دلخوشیم نیست
بر ریش پاره‌ام نمکی می‌پراکنی
امروز خاک پای سگ دوست شد کسی
کو کرد در جهان سری و دوش گردنی
ای باد اگر رهت ندهد پرده‌دار دوست
خود را چو آفتاب ز روزن در افکنی
گویی که ای چو آب حیاتت به عینه
پاکیزگی و خوی خوش و پاک دامنی
تو سرو سر بلندی و چون سایه کار من
افتادگی و مسکنت است و فروتنی
سلمان تو در درون به هوای صنوبرش
غم را چه می‌نشانی و جان را چهع می
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۵۱ - ای میوه رسیده ز بستان کیستی
ای میوه رسیده ز بستان کیستی
وی آیت نو آمده در شان کیستی؟
جانها گرفته‌اند تو را در میان چو شمع
جانت فدا تو شمع شبستان کیستی؟
هر کس به بوی وصل تو دارد دلی کباب
معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی؟
جانها به غم فرو شده اندر هوای تو
باری تو خوش بر آمده جان کیستی؟
آن توایم ما همه بگذار آن همه
با این همه بگو که تو خود آن کیستی؟
سلمان مشو ز عشق پریشان و جمع باش
اول نگاه کن که پریشان کیستی؟
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۶۹ - جز باد همدمی نه که با او زنم دمی
جز باد همدمی نه که با او زنم دمی
جز باده مونسی نه که از دل برد غمی
جز دیده کو به خون رخ ما سرخ می‌کند
در کار ما نکرد کس از مردمی، دمی
خوردم هزار زخم ز هر کس به هیچ یک
رحمی نکرد بر من مسکین به هر مرهمی
دریای عشق در دل ما جوش می‌زند
ز آنجا سحاب دیده ما می‌کشد نمی
سرمست عشق را ز دو عالم فراغت است
زیرا که دارد او به سر خویش عالمی
زان پیش روی بر در او داشتم که داشت
روی زمین غباری و پشت فلک خمی
سلمان مگوی را ز دل الا به خود که نیست
در زیر پرده فلک امروز مرحمی
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۷۸ - می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی
می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی
ما را به دام خویشتن گرفتار می‌کنی
دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست
آری تو زین معامله بسیار می‌کنی
هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش
برمی‌کشی و باز نگونسار می‌کنی
دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو
هر جه غمی است بر دل من بار می‌کنی
از خواب، آن دو چشم گران خواب را ممال
زنهار فتنه‌ای را به چه بیدار می‌کنی
در حلقه‌های زلف خود آتش فروختی
وین از برای گرمی بازار می‌کنی
زان خط که گرد دایره روی می‌کشی
روز سفید ما چو شب تار می‌کنی
من پرده بر سرایر عشق تو می‌کشم
لیکن تو هتک پرده اسرار می‌کنی
سلمان چو آفتاب به کویش بر آ چرا
چون سایه سجده پس دیوار می‌کنی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۵ - چشم و چراغ شرع که ذات منورت
چشم و چراغ شرع که ذات منورت
از پای تا به سر همه عین سعادت است
قاضی هفت کشور پیروزه رنگ را
از بندگی تو نظر استفادت است
فعل تو سال و مه همه خیرست و مردمی
قول تو روز و شب همه درس وافادت است
مختل شدست حال دعاگوی دولتت
وین اختلال روز به روزش زیادت است
فرموده‌ای که مشکل تو سهل می‌شود
سهل است اگر چنانچه شما را ارادت است
اما به پیش مردم این عصر گوییا
تدبیر کار اهل هنر خرق عادت است
از هر چه می‌دهند به من فکر کرده‌ام
آسان‌تر و مفیدتر آن اجادت است
بارای خود بگو که در دفع نقل من
جلدی کند که عادت رایت جلادت است
یک قافیه درین سخن از دال خالی است
و آن نیز بر ملالت طبعم دلالت است
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۳ - تا مادر زمانه بتایید نه پدر
تا مادر زمانه بتایید نه پدر
آیین وضع و حمل ولادت نهاده است
وین مهد لاجوردی افلاک را خرد
آرایش از جواهر جرام داده است
دل شاد باش کز صدف فطرات وجود
پاکیزه جوهری چو تو هرگز نزاده است
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۵ - دادند اشتری دو سه نواب شه مرا
دادند اشتری دو سه نواب شه مرا
شادان شدم از آنکه مرا چارپا بسی است
عقلم به طنز می‌گفت انظر الی الابل
کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است
دیدم ضعیف جانوری مثل عنکبوت
گفتم کزین متاع مرا در سرا بسی است
پرسیدمش چه جانوری گفت من شتر
گفتم بلای جانی و ما را بلا بسی است
گفتم تو گربه‌ای نه شتر گفت چاره نیست
در حیز زمانه شتر گربه‌ها بسی است
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۹ - شاها یقین که مدح و ثنای تو برترست
شاها یقین که مدح و ثنای تو برترست
زانها که در سواد دل و دفتر آمده است
شاها بیان حال مفصل نمی‌کنم
درد مفاصل است که گردم برآمدست
از درد جامه‌ای که به زانو همی رسد
زین جامه خانه بهره من چاکر بر آمدست
درد دل و جفای جهانم نبود بس
کم درد پای نیز کنون بر سر آمدست
حالم ز من مپرس که بهر عرض حال
برخاسته است درد و به زانو درآمدست
این بوده است مانع اگر زانکه چند روز
سلمان به آستان شما کمتر آمدست
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۳۲ - بلقیس ثانی ای که صد پایه رای تو
بلقیس ثانی ای که صد پایه رای تو
بالای دست را بعه آسمان نشست
لطفت به آستین کرم پاک می‌کند
گردی که گرد دامن آخر زمان نشست
خورشید مهر توست که در جان چرخ تافت
گوهر حدیث توست که در طبع کان نشست
گردی است کز نشاط تو برخاست آسمان
آنگه به خدمت آمد و بر آستان نشست
نام کنیزکی تو بر خود نهاد گل
زان بر سریر مملکت بوستان نشست
شاها امید بود که داعی به دولتت
بر مرکبی بلند جوان روان نشست
اسپیم پیر کوته کاهل همی دهند
اسبی نه آنچنان که توانم بران نشست
چون کلک مرکبی سیه و سست و لاغر است
جهل مرکب است بر اسبی چنان نشست
از بنده مهتر است به ده سال و راستی
گستاخی است بر زبر مهتران نشست
اسب سیه نخواهم و خواهم به دولتت
بر خنگ باد سرعت آتش عنان نشست
ور نیست خنگ نیک بفرمای تا مرا
اسبی چنان دهند که بر وی توان نشست
ظلت ظلیل باد که گیتی به دولتت
در سایه مظله امن و امان نشست
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۳۳ - صاحب قران دور فلک خواجه تاج الدین
صاحب قران دور فلک خواجه تاج الدین
ای خواجه‌ای که دین و سعادت قرین توست
تو خاتم اکابری و دست حکم تو
آن خاتمی که دست خرد در نگین توست
دستت کلید باب امید خلایق است
دهر آن کلید یافته در آستین توست
هر جا که می‌نشینی و هر جا که می‌روی
اقبال همرکاب و خرد همنشین توست
کردست ملک را یدها هم به دست شاه
کلک یسار بخش که آن در یمین توست
محمود بنده زاده داعی دولتت
کو چو رهی به لطف و عنایت رهین توست
کردست التماس وزین ملتمس هزار
موقوف یک اشارت رای رزین توست
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۵۸ - ای صاحبی که صاحب دیوان چرخ را
ای صاحبی که صاحب دیوان چرخ را
در مجلس تو منصب بالا نمی‌رسد
آنجا که کاتبان تو تحریر می‌کنند
حکم قلم به صاحب جوزا نمی‌رسد
دریا چو جوش می‌زند از جود خود مگر
صیت مکارم تو به دریا نمی‌رسد
امروز در بسیط زمین با وجود تو
آیین سروری دگری را نمی‌رسد
یکدم نمی‌رود که ز دریای خلق تو
صد کاروان عنبر سارا نمی‌رسد
جم رتبتا به حضرت اعلی آصفی
احوال عجز بنده همانا نمی‌رسد
بگذشت چار مه که ز دیوان روزیم
یک جو به وجه را تب و اجرا نمی‌رسد
زیر کبودی فلک احسان نمانده است
یا خود برات رزق ز بالا نمی‌رسد
کارم رسیده است به جایی و آن چه جا
جایی که هیچ خیرم از آنجا نمی‌رسد
ز ابر قطره به کف ما نمی‌فتد
و ز باد راحتی به دل ما نمی‌رسد
گفتن دروغ راست نباشد همی کند
گه گاه وجود مکرمت اما نمی‌رسد
با این نظام حال و منال و فراغ بال
هیچم به قرض خواه و تقاضا نمی‌رسد
ز انعام عام اصلی خویشم مدد فرست
ز احسان دیگری نه که اصلا نمی‌رسد
داعی پیاده است و گران بار ناتوان
هر روز ازین به مجلس اعلا نمی‌رسد
صیت تو از ثری به ثریا رسیده باد
پیوسته تا ثری به ثریا نمی‌رسد
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۷۹ - ای مرغ جان طلب کن ازین آتشین قفس
ای مرغ جان طلب کن ازین آتشین قفس
راه برون شدن که تو را هم قفس نماند
زان دوستان خاصی که دیدید در دیار
دردا که در دیار وفا هیچ کس نماند
یاران نازنین همه رفتند و هیچ یک
زان همرهان به طالع من باز پس نماند
گوش دارا، مدار درین کاروان سرا
کاینجا به غیر ناله زار جرس نماند
آب بهار عیش و گل بخت ما بریخت
زین هر دو یادگار به جز خار و خس نماند
یاری که دم توان زد ازو بود صدر دین
دم درکش ای زمانه که جای نفس نماند
سرمایه امید من او بود در جهان
رفت و امید من به جهان زین سپس نماند
شد عمر خوار در نظر ما که بعد ازو
ما را به وصل هیچ عزیزی هوس نماند
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۸۲ - ای خسروی که دست و دل کامگار تو
ای خسروی که دست و دل کامگار تو
کار جهان به تیغ جهانگیر می‌کنند
شیران رایت تو هژبران رزم را
در مرغزار معرکه به نخجیر می‌کنند
آیات فتح را به زبان و سنان و تیغ
پیوسته اولیای تو تفسیر می‌کنند
اقبال تا به دامن جاه تو چنگ زد
حساد ناله زارتر از زیر می‌کنند
آب از هوای لطف تو دیوانه می‌شود
زان دست و پای آب به زنجیر می‌کنند
مقصود مقریان قماری دعای توست
زان ناله‌ها که در شب و شبگیر می‌کنند
خورشید طلعتا و زرای تو وجه من
اکنون سر ماه رفت که تدبیر می‌کنند
در کار بنده خرد و بزرگ آنچه راستی است
تاخیرها نموده و تقصیر می‌کنند
انعام شاه و حکم امیرست و من غریم
وجهی است دادنی به چه تاخیر می‌کنند؟
اکنون به لطف خویش ازیشان سوال کن
تا خود درین قضیه چه تقریر می‌کنند
بازار تیغ و کلک تو همواره تیز باد
تا کار ملک راستی از تیر می‌کنند
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۱۶ - دارای شرق و غرب که جود و وقار تو
دارای شرق و غرب که جود و وقار تو
دریا و کوه را همگی برد آب و سنگ
می‌راند با لطافت طبعت حدیث آب
صد پی برآمد از حسرت پای او به سنگ
می‌گردد از خجالت قدرت فلک کبود
می‌آید از حلاوت لطفت شکر به تنگ
معدوم گشت به فتنه به عهدت از آن شدست
پنهان به کنجهای دهان بتان شنگ
گر نیستی صقالت رایت ز آه حلق
بودی گرفته آینه آفتاب زنگ
آنکس که چین و زنگ به شمشیر می‌گرفت
از بیم تو گرفت رخش چین و تیغ زنگ
خلقت ز رشک در جگر مشک کرد خون
قهرت ز سهم از رخ مریخ برد رنگ
ازراق خلق را سر کلک تو شد ضمان
ابواب فتح را دم رمح تو شد خدنگ
شاها فراق حضرت هوشنگی شما
یکبارگی ربود ز ماه صبر و هوش و هنگ
حرمان خاک پای تو کاب حیات ماست
حقا که کرد شهد حیات مرا شرنگ
تا ز آستان شاه جدا کردم آسمان
با مهر بس به کینم و با آسمان به جنگ
از من سوال کرد خرد کز رکاب شاه
بهر چه باز داشتی ای بی حفاظ چنگ
گفتم ز درد پا و ز سرما، به تاب رفت
گفتا که بس کن این سخن سرد و عذر لنگ
دوری به اختیارگر از قرب آفتاب
جوید فرو رواد عطارد به خاک ننگ
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۲۵ - صاحب قران مملکت ای آصفی که هست
صاحب قران مملکت ای آصفی که هست
صدر تو قبله عرب و کعبه عجم
بر رای روشنت همگی کار ملک راست
آن روز شد که پشت فلک را نبود خم
برگرد خوان همت سلطان رای توست
یک گرده قرص خاور و یک کاسه جام جم
گر دست بر قلم بنهد بی اجازتت
تیر فلک سپهر کند دست او قلم
سر تا به پا وجود تو چون عقل اول است
فضل و کفایت و هنر و همت و کرم
حکمت اگر به پشت فلک پا در آورد
خنگ فلک ز ضعف نهد بر زمین شکم
پایم قیاس کرد یمین تو را خرد
صد بار یمین تو یک نیمه بود کم
داعی که می‌زند قدم صدق صاحبا
در شارع محبتت از عالم قدم
گر چند روز شد که نیامد به حضرتت
او را نکن به زلت تقصیر متهم
سرما به غیت است که خورشید و صبح را
یخ بسته است چشمه و افسرده است دم
امروز آفتاب به برف ار فرود رود
مشکل بود بر آمدنش تا بهار هم
پیرو ضعیف دست و قدم چون رود به راه
جایی که یخ ز جای برد پیل را قدم
معذور دار گر به قلم عذر خواستم
ترسم که گر قدم بنهم بشکند قلم
چندان بقات باد که این نیلگون افق
گردون کشد در آخر روز از بقم رقم
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۳۰ - آصف کفایتا لطف و رافتت
آصف کفایتا لطف و رافتت
با آنکه طبع بنده لطیف است چون کنم
از درد چشم نیست مجال ترددم
لیکن حضور خواجه شریف است چون کنم
بربسته‌ام دو دیده به عزم درت ولی
سرما قوی و دیده ضعیف است چون کنم
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۳۲ - ای صاحبی که از شرف مدح ذات تو
ای صاحبی که از شرف مدح ذات تو
هر دم چو آفتاب ز موج سماروم
چون جمله اهل فضل ز جود توشا کردند
پس من شکسته دل ز جنابت چرا روم
یا داد من بده به طریقی که دیده‌ام
یاره به من نمای بگو تا کجا روم
هر کس رضای خویش کند حاصل از کفت
آخر روا مدار که من بی رضا روم
واجب چنان کند بدین آب و این قبول
یکبارگی به .... وا روم