تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - دل من به جانانی آویخته ست
دل من به جانانی آویخته ست
چو دزدی کز ایوانی آویخته ست
فدا باد جانها بدان زلف کش
به هر تار مو جانی آویخته ست
چه زنار کفرست هر موی او
که در هر یک ایمانی آویخته ست
بتان را مزن سنگ، ای پارسا
به هر بت مسلمانی آویخته ست
غمم سهل گیرید و مسکین کسی
که در زلف جانانی آویخته ست
زهی دولت صید جانم که او
به فتراک سلطانی آویخته ست
نبینم جهان جز جگر پاره ای
به هر نوک مژگانی آویخته ست
خراشیده باشد دل بلبلی
که در شاخ بستانی آویخته ست
چو خسرو اسیر تو شد رحمتی
که دردی به درمانی آویخته ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - صبا کو به بوی تو جان پرور است
صبا کو به بوی تو جان پرور است
دل خلق را سوی تو رهبر است
به دنباله زلف مگذار کار
دلی را کز آن زلف در هم تر است
برون بر ازین چشم پر خون من
که از خون چرا آستانت تر است
سراندازیم به که رانی ز در
که سر بی در دوست درد سر است
دریغ است خاک درت بر سرم
که این سر نه لایق بدان افسر است
زهی طعن جاوید خورشید را
که گویند معشوق نیلوفر است
مگس قند و پروانه آتش گزید
هوس دیگر و عاشقی دیگر است
بمیرم درین سوز من عاقبت
که هیزم پس از شعله خاکستر است
کجا یابم آن خانه ویران شده
که هر شب به جان خراب اندر است
چه داند ملک خفته، در خواب ناز
که نالان کدامیش در پیش در است
ز در باری دیده خسرو مرنج
که خود عاشقان را همین زیور است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - کجا دولت وصلش آرم به دست
کجا دولت وصلش آرم به دست
که جز باد چیزی ندارم به دست
سر زلف او تا نگیرد قرار
کی آید دل بیقرارم به دست
گهش می فشانم سر خود به پای
چه چاره نبود اختیارم به دست
سر آمد درین آرزو روز غم
که افتد شبی زلف یارم به دست
نه بد بر کفم باده بر یاد آن
که باد است ازو یادگارم به دست
ببازم سر خویش، خسرو، اگر
گهی دامن وصلش آرم به دست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - بتی کز ویم رو به دیوانگی ست
بتی کز ویم رو به دیوانگی ست
اگر جان توان برد فرزانگی ست
زدم دی به زنجیر گیسوش دست
مرا گفت، باز این چه دیوانگی ست
دلم برد بر بوسه پروانه وار
ستد جان که این حق پروانگی ست
درونم پر از یار گشت و هنوز
ازان سو که یارست بیگانگی ست
نگارا، خیال ترا مدتی ست
که با مردم دیده همخانگی ست
مرا کشتی آخر تراکس نگفت؟
که بیچاره کشتن نه مردانگی ست
شد از عشق خال تو خسرو هلاک
چو مرغی که مرگش زبی دانگی ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۵۶ - مگر فتنه عشق بیدار شد
مگر فتنه عشق بیدار شد
که خلوت بنشین سوی خمار شد
بگویید با پیر دیر مغان
که دین کفر و تسبیح زنار شد
عجب نیست سراناالحق ازان
که مانند منصور بر دار شد
ایا دوستان، موسم یاری است
که کارم بدینگونه دشوار شد
ایا عاشقان، موسم زاری است
که احوال یاران چنین زار شد
مگر پخت سودای زلفش دلم
که در چنگ محنت گرفتار شد
به عیاری آموخت خسرو، کنون
که جویای آن شوخ عیار شد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۹۹ - مناز، ای بت چین، که چین هم نماند
مناز، ای بت چین، که چین هم نماند
قرار جهان اینچنین هم نماند
به بحر غم ار عاشقان کشته گردند
شکر خنده نازنین هم نماند
نه جم ماند اینجا، نه نقش نگینش
چه نقش نگین، بل نگین هم نماند
نماند به چین هیچ بتخانه، آوخ
چه بتخانه چین که چین هم نماند
به چرخ برین می کنی تکیه دایم
بر آنی که چرخ برین هم نماند
چه مونس همی گیری از هر قرینی؟
که مونس نپاید، قرین هم نماند
سخنگوی گر چند سحر آفرین است
سرانجام سحر آفرین هم نماند
چو خسرو به جز نالش غم نمانده ست
از آن ترسم آن دم که این هم نماند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۰ - اگر دلبری چون تو جایی برآید
اگر دلبری چون تو جایی برآید
به هر جا که شنید بلایی برآید
قد تست چون در گلستان در آیی
اگر سروی اندر قبایی برآید
برآید به هر جا گل، اما چو رویت
به نزدیک ما دور جایی برآید
به کوی تو هر سال از خون خلقی
زهر سبزه مردم گیایی بر آید
رسد ناله من ز پیشت به جایی
که از هفت گنبد صدایی برآید
عنایت کن اندر حق بنده خسرو
مگر از تو کار گدایی برآید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۱ - چو آن شوخ شب در دل زار گردد
چو آن شوخ شب در دل زار گردد
مرا خواب در دیده دشوار گردد
دلم گرد آن زلف گردد همه شب
چو دزدی که اندر شب تار گردد
شب و روز گردد در آن کوی جانم
چو بادی که بر بام و دیوار گردد
بلایی جز این نیست بر جان مسکین
که آن شوخ در سینه بسیار گردد
مرا کشت و بیداری بخت ما را
هوس هم نیاید که بیدار گردد
طبیبم همان به که سویم نیاید
که ترسم ز درد من افگار گردد
چو بیزار شد یار، جان کیست، باری
رها کن که او نیز بیزار گردد
گرفتار از طعن بدگوی، یارب
به روز بد من گرفتار گردد
چگونه کند وصف آن روی خسرو
که در دیدنش عقل بیکار گردد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۲ - بدان دلفریبی که گیتی نماید
بدان دلفریبی که گیتی نماید
خردمند را دل نهادن نشاید
چه بندی دل اندر خیالات عالم؟
که آیینه رو عاریت می نماید
گره های غمزه مبین سخت و محکم
که چرخش ندید آن، مگر می گشاید
چه بیهوده گویی که پاینده مانم
تو مانی، اگر زندگانی نپاید؟
کسی زنده ماند به معنی و صورت
که از راه صورت به معنی گراید
دل خلق سنگین و دل در خرابی
ازان سنگها این عمارت نشاید
خس است آدمی، چون گرفتار زر شد
چون آن کاه کش کهربا می رباید
ز اصحاب ناجنس زادی نیابی
که استر شود جفت و کره نزاید
چو تو تلخ گویی، همان است پاسخ
عدوگاه دشنام شکر نخاید
بدان ماند از خام جستن بصیرت
که بر خشت خام ابلهی سر نساید
حدیث جهان گر ز من راست پرسی
«دروغی ست آسان که خسرو سراید»
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۳ - بر آن است جانم که ناگه برآید
بر آن است جانم که ناگه برآید
چو از بهر یک دیدنت می نپاید
مزن غمزه چون من ز هجران بمردم
که کس تیغ بر کشتگان نازماید
ازان دیده بر خاک پای تو سایم
که زنگار اشکم ز راهت زداید
دلت در قبا راست کاری نداند
چو کج باشد آیینه رو کج نماید
اگر در وفاهای وعده بخیلی
جوانمردی عشق چندین نشاید
مگو، خسروا، «ترک دلبند خودگیر»
دلم با دگر کس کجا می گشاید؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۴ - ز من بشنو، ای دل که خوبان چه چیزند؟
ز من بشنو، ای دل که خوبان چه چیزند؟
عزیزان قومند و قومی عزیزند
به لعل چو آتش جهانی بسوزند
به تیغ مژه خلق را خون بریزند
کمان ابروانند با تیر غمزه
به خون ریختن همچو شمشیر تیزند
بجز دور چشمانش خود کس ندیده ست
که مستان به هشیار مردم ستیزند
به چشم آهوانند و مردم به صورت
از آن همچو آهو ز مردم گریزند
نشستن بدیشان کجا می توانند؟
کسان کز سر دین و دنیا نخیزند
نیابند یک ذره بی مهر ایشان
اگر خاک خسرو پس از مرگ بیزند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۵ - خوش آن شب که چشمم بر آن نای بود
خوش آن شب که چشمم بر آن نای بود
مژه هر زمان اشک پالای بود
بیا، ای جهان، بر سر من بگرد
که این سر شبی زیر آن پای بود
تنم بر در دوست پامال گشت
چه تدبیر چون خاک آن جای بود؟
شب دوش هم بد نبود از خیال
اگر چه دراز و غم افزای بود
زمی های دوشینه مستم هنوز
میی کز دو چشم جگرزای بود
بگویم چه خوش داشت وقت مرا
سرودی که از ناله و وای بود
بکش زارم،ای عشق، کان دل نماند
که صبر مرا کارفرمای بود
بیفتاد چندین دل خلق دی
که شانه تراگیسوافزای بود
یکی کار زان لب دریغم مدار
که تا بود خسرو شکرخای بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۶ - تو گر خویشتن را بخواهی نمود
تو گر خویشتن را بخواهی نمود
کسی سرو و گل را نخواهد ستود
خطت کز لبانت برآورد سر
برآورد از جان عشاق دود
به خون کسان آستین بر زدی
ندانم کرا دست خواهی نمود
به بازی مزن غمزه بر جان من
که کس تیغ بر دوستان نازمود
ز هجرم چه پرسی که یارب مباد
ز صبرم چه گویم که هرگز نبود
وزین آشناییم دستی مگیر
که سیلاب چشمم ز جا در ربود
ز غم ناتوانم، شفایی ببخش
ازان پس که من مرده باشم، چه سود؟
تو با آنکه گفت کسی نشنوی
ولی گفت خسرو بیاید شنود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۷ - دو چشمت که تیر بلا می زند
دو چشمت که تیر بلا می زند
چنان تیر بهر چرا می زند؟
کمان جانب دیگری می کشد
ولی تیر بر جان ما می زند
زهی دیده کز شوخی و چابکی
کجا می نماید، کجا می زند؟
دو زلف تو از پشتی روی او
شب تیره را در قفا می زند
به هنگام رفتار بالای تو
تگ کبک را زاغ پا می زند
چو بوی ترا در چمن می برد
نسیم بهار از صبا می زند
نوا می زند بلبل از راه عشق
ولی راه این بینوا می زند
مریز آب خسرو همین غم بس است
که آتش درین مبتلا می زند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۸ - لبش در شکر خنده جان می برد
لبش در شکر خنده جان می برد
شکیب از من ناتوان می برد
پیاله به کف چون روان می شود
دل عاشقان را روان می برد
کمر بسته در دل درون می رود
پس آنگاه جان از میان می برد
چه شکل است این وه، که پیش حریف
همی بگذرد، دست و جان می برد
گرم پرسد از بردن دل کسی
اشارت کنم کان جوان می برد
سر زلف کاید همی بر لبش
نمک سوی هندوستان می برد
نگارا، جگر پخته کردم که چشم
خیال ترا میهمان می برد
شبی میهمان شو، ببین کارزوت
صبوری ز خسرو چسان می برد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۰۹ - دل از بند زلفت رها کی شود؟
دل از بند زلفت رها کی شود؟
دلت با دلم آشنا کی شود
نگویی که از لعل سیراب تو
مراد دل ما رواکی شود؟
ولی مرهم لعل خودکام تو
به کام دل ریش ما کی شود؟
نمی شد دل از بند زلفش رها
کنون دل نهادیم تا کی شود؟
کجا همدم و یار خسرو شوی!
که شه همنشین گدا کی شود؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۱۴ - اگر سرو من در چمن جا بگیرد
اگر سرو من در چمن جا بگیرد
عجب باشد، ار سرو بالا بگیرد
چو شانه کند زلف عنبر فشان را
جهانی بوی عنبرین را بگیرد
به زلفش مدام از پی خون دلها
همه موی او یک دگر را بگیرد
کسی کو گرفتار آن رو شد، او را
دل از جمله روهای زیبا بگیرد
اگر بخت یاری دهد، آید آن مه
شبی با من و جام و صهبا بگیرد
چنان مالم این چشم بر فرق پایش
که این دیده رنگ کف پا بگیرد
به دنبال آن سرو هر روز خسرو
چو باد صبا راه صحرا بگیرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۶۶ - اگر از خطت سبزه صحرا بگیرد
اگر از خطت سبزه صحرا بگیرد
سرش سبز بادا، بگو تا بگیرد
نهانی مریز، ای پسر، خون عاشق
که روزی ترا آشکارا بگیرد
لبش خورده خونم، گرش من بگیرم
همان هر دو لب یکدگر را بگیرد
دو زلفت دو عقد است رأس و ذنب را
که خورشید را بی محابا بگیرد
وزان عقد خورشید یابد رهایی
دگر خدمت شاه والا بگیرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹۳ - سوار من از من عنان در مکش
سوار من از من عنان در مکش
یک امروز از گفت من سر مکش
ز دل نقش ابروی خود برمگیر
به کشتن ز قربان کمان برمکش
اگر خنجر غمزه بهر سزاست
سر اینک فدای تو، خنجر مکش
چو سلطان شدی بر دلم خط میار
ولایت به فرمانست، لشکر مکش
مژه تیز بر جان خسرو مزن
چنان تیر بر صید لاغر مکش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۴۷۹ - سحرگه که بیدار گردیده بودم
سحرگه که بیدار گردیده بودم
صبوحی دو سه باده نوشیده بودم
شدم بامدادان بدانسان که دل را
کنم خوش که محمود ژولیده بودم
بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم
فرو ریخت هر گل که برچیده بودم
بدیدم رخش را و دیوانه گشتم
من این روز را پیش از این دیده بودم
بخندید بر حال من خلق عالم
که داند که من بر که خندیده بودم
مرنج ار در آویختم با تو، جانا
که دیوانه و مست و شوریده بودم
نگارا، چه خوش آشناها که کردی
هر آبی که از دیده باریده بودم
مرا فتنه بودی، وزان چشم بودی
ترا بنده بودم، وزین دیده بودم
ز غمهای خسرو شدم آزموده
که من عشق بازیت ورزیده بودم