تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۲ - با من ای عشق امتحان‌ها می‌کنی
با من ای عشق امتحان‌ها می‌کنی
واقفی بر عجزم اما می‌کنی
ترجمان سر دشمن می‌شوی
ظن کژ را در دلش جا می‌کنی
هم تو اندر بیشه آتش می‌زنی
هم شکایت را تو پیدا می‌کنی
تا گمان آید که بر تو ظلم رفت
چون ضعیفان شور و شکوی می‌کنی
آفتابی، ظلم بر تو کی کند؟
هر چه می‌خواهی ز بالا می‌کنی
می‌کنی ما را حسود همدگر
جنگ ما را خوش تماشا می‌کنی
عارفان را نقد شربت می‌دهی
زاهدان را مست فردا می‌کنی
مرغ مرگ اندیش را غم می‌دهی
بلبلان را مست و گویا می‌کنی
زاغ را مشتاق سرگین می‌کنی
طوطی خود را شکرخا می‌کنی
آن یکی را می‌کشی در کان و کوه
وین دگر را رو به دریا می‌کنی
از ره محنت به دولت می‌کشی
یا جزای زلت ما می‌کنی
اندرین دریا همه سود است و داد
جمله احسان و مواسا می‌کنی
این سر نکته‌ست، پایانش تو گوی
گر چه ما را بی‌سر و پا می‌کنی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۳ - باز چون گل سوی گلشن می‌روی
باز چون گل سوی گلشن می‌روی
با توام، گر چه که بی‌من می‌روی
صدزبان شد سوسن اندر شرح تو
گل رخا خوش سوی سوسن می‌روی
سوی مستان با دو لعل می فروش
از برای باده دادن می‌روی
شاهدان استاره وار اندر پی‌ات
تو به کش، چون ماه روشن می‌روی
در که خواهی آتشی دیگر زدن؟
با دل چون سنگ و آهن می‌روی
آفتابا ذره‌ام، رقصان تو
پیش تو چون سوی روزن می‌روی
تا درآرد شمس تبریزی به چشم
سرمه وار ای دل به هاون می‌روی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۴ - ناگهان اندردویدم پیش وی
ناگهان اندردویدم پیش وی
بانگ برزد مست عشق او که هی
هیچ می‌دانی چه خون ریز است او؟
چون تویی را زهره کی بوده‌ست، کی؟
شکران در عشق او بگداختند
سربریده ناله کن، مانند نی
پاک کن رگ‌‌های خود در عشق او
تا نبرد تیغ او پایت ز پی
بر گلستانش گدازان شو چو برف
تا برآرد صد بهار از ماه دی
یا درآ و نرم نرمک مرده شو
تا تو را گویند ای قیوم حی
حبس کن مر شیره را در خنب حق
تا بجوشد، وارهد از نیک و بی
شمس تبریزی بیا در من نگر
تا ببینی مر مرا، معدوم شی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۵ - خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
وز همه یاران تو زوتر برجهی
هست سرتیزی شعار شیر نر
هست دم داری درین ره روبهی
برفروز آتش زنه در دست توست
یوسفت با توست، اگر خود در چهی
گر غروب آمد، به گور اندرشدی
باز طالع شو، ز مشرق چون مهی
گرم شد آن یخ ز جنبش، پس گداخت
پس بجنب، ای قد تو سرو سهی
برجهان تو اسب را ترکانه زود
که به گوش توست خوب خرگهی
سارعوا فرمود، پس مردانه رو
گفت شاهنشاه جان نبود تهی
همچو زهره ناله کن هر صبح گاه
وان گه از خورشید بین شاهنشهی
بدر هر شب در روش لاغرتر است
بعد کاهش یافت آن مه فربهی
وقت دوری، شاه پروردت به لطف
تا چه‌ها بخشد چو باشی درگهی
بس کن، آخر توبه کردی از مقال
در خموشی‌هاست دخل آگهی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۶ - مرحبا ای پرده، تو آن پرده‌یی
مرحبا ای پرده، تو آن پرده‌یی
کز جهان جان نشان آورده‌یی
برگذر از گوش و بر جان‌ها بزن
زان که جان این جهان مرده‌یی
درربا جان را و بر بالا برو
اندر آن عالم که دل را برده‌یی
ماه خندانت گواهی می‌دهد
کان شراب آسمانی خورده‌یی
جان شیرینت نشانی می‌دهد
کز الست اندر عسل پرورده‌یی
سبزه‌ها از خاک بررستن گرفت
تا نماید کشت‌ها که کرده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۷ - هیچ خمری بی‌خماری دیده‌یی؟
هیچ خمری بی‌خماری دیده‌یی؟
هیچ گل بی‌زخم خاری دیده‌یی؟
در گلستان جهان آب و گل
بی‌خزانی، نوبهاری دیده‌یی؟
چون که غم پیش آیدت در حق گریز
هیچ چون حق غم گساری دیده‌یی؟
کار حق کن، بار حق کش، جز ز حق
هیچ کس را کار و باری دیده‌یی؟
هیچ دل را بی‌صقال لطف او
در تجلی بی‌غباری دیده‌یی؟
بی جمال خوب دلدار قدیم
جز خیالی، دل فشاری دیده‌یی؟
از نشاط صرف ناآمیخته
شرح ده ای دل تو باری دیده‌یی؟
در جهان صاف بی‌درد و دغل
بی‌خطر، ایمن مطاری دیده‌یی؟
چون سگ کهف آی در غار وفا
ای شکاری چون شکاری دیده‌یی
لب ببند و چشم عبرت برگشا
چون که دیده‌‌‌ی اعتباری دیده‌یی
شمس تبریزی بگیرد دست تو
گر ز چشم بد، عثاری دیده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۸ - می‌زنم حلقه‌‌‌ی در هر خانه‌یی
می‌زنم حلقه‌‌‌ی در هر خانه‌ای
هست در کوی شما دیوانه‌ای؟
مرغ جان، دیوانهٔ آن دام شد
دام عشق دلبری، دردانه‌ای
عقل‌ها نعره زنان کآخر کجاست
در جنون دریادلی، مردانه‌ای؟
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست
تا به گوشش دردمیم افسانه‌ای؟
زان که گوش عقل نامحرم بود
از فسون عاشقان، بیگانه‌ای
سلسله‌‌‌ی زلفی که جان مجنون اوست
میل دارد با شکسته شانه‌ای
شهر ما پرفتنه و پرشور شد
الغیاث، از فتنه‌ی، فتانه‌ای
زوتر ای قفال مفتاحی بساز
کز فرج باشد ورا دندانه‌ای
هین خمش کن، کژ مرو، فرزین نه‌ای
کی چو فرزین کژ رود فرزانه‌ای؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۱۹ - گر سران را بی‌سری، درواستی
گر سران را بی‌سری، درواستی
سرنگونان را سری درواستی
از برای شرح آتش‌‌های غم
یا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب او
در شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمی
هم ازان رو بی‌سر و بی‌پاستی
گر اثر بودی ازان مه بر زمین
ناله‌ها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهان
راست و چپ، بی‌این دهان، غوغاستی
گر از آن در پرتوی بر دل زدی
یا به دریا، یا خود او دریاستی
ورنه غیرت خاک زد در چشم دل
چشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق را
ورنه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی، آرزوست
ور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف، این هر دو عالم در گداز
ز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله را
گر عصا در پنجهٔ موساستی
لقمه‌‌یی کردی دو عالم را چنانک
پیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمس الدین تبریز آمدی
تا تجلی‌هاش مستوفاستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۰ - ای بهار سبز و تر، شاد آمدی
ای بهار سبز و تر، شاد آمدی
وی نگار سیم بر، شاد آمدی
درفکندی در سر و جان فتنه‌یی
ای حیات جان و سر، شاد آمدی
درفکن اندر دماغ مرد و زن
صد هزاران شور و شر، شاد آمدی
از بر سیمین تو کارم زر است
ای بلای سیم و زر، شاد آمدی
پای خود بر تارک خورشید نه
ای تو خورشید و قمر، شاد آمدی
لعل گوید از میان کان تو را
سوی آن کوه و کمر، شاد آمدی
شمس تبریزی که عالم از رخت
هست مست و بی‌خبر، شاد آمدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۱ - ساقی این جا هست ای مولا، بلی
ساقی این جا هست ای مولا، بلی
ره دهد ما را بر آن بالا، بلی
پیش آن لب‌‌های آری گوی او
بنده گردد شکر و حلوا، بلی
هست چشمش قلزم مستی، نعم
هست جعدش مایهٔ سودا، بلی
این همه بگذشت،آن سرو سهی
خوش برآید همچو گل با ما، بلی
چون بخسبم زیر سایه‌‌‌ی نخل او
من شوم شیرین تر از خرما، بلی
هم عسس، هم دزد ای جان هر شبی
سیم دزدد زان قمرسیما، بلی
چون برآید آفتاب روی او
دزد گردد عاجز و رسوا، بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورد
در دماغ او کند صفرا، بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کند
روید از سر گلشن اخفی، بلی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۲ - هم تو شمعی، هم تو شاهد هم تو می
هم تو شمعی، هم تو شاهد هم تو می
هم بهاری، در میان ماه دی
هر طرف از عشق تو پر سوخته
آفتاب و صد هزاران همچو وی
چون همیشه آتشت در نی فتد
رفت شکر زین هوس در جان نی
سر بریدی صد هزاران را به عشق
زهره نی جان را که گوید‌‌های و هی
عاشقان سازیده‌اند از چشم بد
خانه‌ها زیر زمین چون شهر ری
نیست از دانش بتر اشکنجه‌یی
وای آن که ماند اندر نیک و بی
آن زنان مصر اندر بی‌خودی
زخم‌ها خورده نکرده وای وی
در شب معراج، شاه از بی‌خودی
صد هزاران ساله ره را کرده طی
برشکن از باده‌‌های بی‌خودان
تخته بندی ز استخوان و عرق و پی
شمس تبریزی تو ما را محو کن
زان که تو چون آفتابی ما چو فی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۳ - باد بین اندر سرم از باده‌یی
باد بین اندر سرم از باده‌یی
نوش کردم از کف شه زاده‌یی
جان چو اندر بادهٔ او غوطه خورد
بر سر آمد تابناکی، ساده‌یی
چشم جان می‌دید نقشی بوالعجب
هر طرف زیبا نگاری، شاده‌یی
هر دو گامی، مست عشقی خفته‌یی
بر سر او ساقی استاده‌یی
زان هوس شد پای دل‌ها بسته‌یی
زان طرب شد پر جان بگشاده‌یی
نوش نوش مستیان، بر عرش رفت
تا گرو شد زهد را سجاده‌یی
شمس تبریزی سر این دولت است
در نهان او دولتی آماده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۴ - آه از عشق جمال حوری‌یی
آه از عشق جمال حوری‌یی
کو گرفت از عاشقانش دوری‌یی
زندگی نو به نو، از کشتنش
صحت تازه، شد از رنجوری‌یی
گر گهر داری، ببین حال مرا
در تک دریا ز دریا دوری‌یی؟
گفتم ای عقلم کجایی؟ عقل گفت
چون شدم می چون کنم انگوری‌یی؟
جان بسوز و سرمه کن خاکسترش
تا نماند در دو عالم کوری‌یی
تا کند جان‌‌های بی‌جان در سماع
گرد آن شهد ازل زنبوری‌یی
تا کند آن شمس تبریزی به حق
جمله ویرانهات را معموری‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۵ - ای دلی کز گلشکر پرورده‌یی
ای دلی کز گلشکر پرورده‌یی
ای دلی کز شیر شیران خورده‌یی
وی دلی کز عقل اول زاده‌یی
خاتم از دست سلیمان برده‌یی
طاقت عشقت ندارد هیچ جان
این چه جان است، این چه جان آورده‌یی؟
آفتابی، کآفتاب از عکس اوست
زیر دامن طرفه پنهان کرده‌یی
هم چراغ صد هزاران ظلمتی
هم مسیح صد هزاران مرده‌یی
این شرابی را که ساقی گشته‌یی
از کدام انگورها افشرده‌یی
هم زمستان جهان را میوه‌یی
دستگیر صد هزار افسرده‌یی
کار زرکوبان چو زر کردی، چو زر
شه صلاح الدین که تو صدمرده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۲۶ - گر در آب و گر در آتش می‌روی
گر در آب و گر در آتش می‌روی
آن نمی‌دانم، برو، خوش می‌روی
در رخت پیداست والله رنگ او
رو، که سوی یار مه وش می‌روی
نقش‌ها را پشت و پایی می‌زنی
سوی نقش نامنقش می‌روی
ذوق جان‌ها می‌زند بر جان تو
مست و دست انداز و سرکش می‌روی
در پی تو می‌دود اقبال، رو
گر به عرش و گر به مفرش می‌روی
آن که در سر داری، از سودای یار
چه عجب گر تو مشوش می‌روی؟
شه صلاح الدین برآ زین شش جهت
گر چه ظاهر اندرین شش می‌روی
مولوی : ترجیعات
هفدهم
گر دلت گیرد و گر گردی مول
زین سفر چاره نداری، ای فضول
دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست
هین روان باش و رها کن مول مول
ورنه اینک می‌برندت کشکشان
هر طرف پیکست و هر جانب رسول
نیستی در خانه، فکرت تا کجاست
فکرهای خل را بردست غول
جادوی کردند چشم خلق را
تا که بالا را ندانند از سفول
جادوان را، جادوانی دیگرند
می‌کنند اندر دل ایشان دخول
خیره منگر، دیدها در اصل دار
تا نباشی روز مردن بی‌اصول
(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن
کافتابی کرد از بالا نزول
آفتابی نی که سوزد روی را
آفتابی نی که افتد در افول
نعره کم زن زانک نزدیکست یار
که ز نزدیکی گمان آید حلول
حق اگر پنهان بود ظاهر شود
معجزاتست و گواهان عدول
لیک تو اشتاب کم کن صبر کن
گرچه فرمودست که: « الانسان عجول »
ربنا افرغ علینا صبرنا
لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول
بر اشارت یاد کن ترجیع را
در ببند و ره مدتشنیع را
ای گذر کرده ز حال و از محال
رفته اندر خانهٔ فیه رجال
ای بدیده روی وجه‌الله را
کین جهان بر روی او باشد چو خال
خال را حسنی بود از رو بود
ور نمی‌بینی چنین چشمی به مال
چون بمالی چشم، در هر زشتیی
صورتی بینی کمال اندر کمال
چند صورتهاست پنداری که اوست
تا رسی اندر جمال ذوالجلال
خلق را می‌راند و خوبی او
می‌کشاند گوش جان را که تعال
خاک کوی دوست را از بو بدان
خاک کویش خوشتر از آب زلال
اندران آب زلال اندر نگر
تا ببینی عکس خورشید و هلال
تا شنیدم گفتن شیرین او
می‌فزاید گفتن خویشم ملال
دامن او گیر یعنی درد او
رویدت از درد او صد پر و بال
سر نمی‌ارزد به درد سر، عجب
خود بیندیش و رها کن قیل و قال
سر خمارت داد و مستیها دهد
زیر آن مستی بود سحر هلال
از پی این مه به شب بیدار باش
سر منه جز در دعا و ابتهال
وقت ترجیعست برجه تازه شود
چون جمالش بی‌حد و اندازه شو
دیگران رفتند خانهٔ خویش باز
ما بماندیم و تو و عشق دراز
هرکی حیران تو باشد دارد او
روزه در روزه، نماز اندر نماز
راز او گوید که دارد عقل و هوش
چون فنا گردد، فنا را نیست راز
سلسله از گردن ما برمگیر
که جنون تو خوش است ای بی‌نیاز
طوق شاهان چاکر این سلسله‌ست
عاشقان از طوق دارند احتراز
خار و گل را حسن‌بخش از آب خضر
طاق را و جفت را کن جفت ناز
هرکی او بنهد سری بر خاک تو
کن قبولش گر حقیقت گر مجاز
نی مرا هرچه شود خود گو بشو
در بهار حسن خود تو می‌گراز
حسن تو باید که باشد بر مراد
عاشقان را خواه سوز و خواه ساز
خواه ردشان کن به خط لایجوز
خواهشان از فضل ده خط جواز
خواهشان چون تار چنگی بر سکل
خواهشان چون نای گیر و می‌نواز
خواهشان بی‌قدر کن چون سنگ و خاک
خواه چون گوهر بدهشان امتیاز
عاقبت محمود باشد داد تو
ای تو محمود و همه جانها ایاز
در غلامی تو جان آزاد شد
وز ادبهای تو عقل استاد شد
مای ما کی بود؟! چو تو گویی انا
مس ما کی بود پیش کیمیا؟!
پیش خورشیدی چه دارد مشت برف
جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا؟!
زمهریر و صد هزاران زمهریر
با تموز تو کجا ماند؟! کجا؟!
با تموزیهای خورشید رخت
زمهریر آمد تموز این ضحی
بر دکان آرزو وشوق تو
کیسه دوزانند این خوف و رجا
بر مصلای کمال رفعتست
سجدهای سهو می‌آرد سها
خواب را گردن زدی ای جان صبح
چه صباح آموختن باید ترا؟!
چپ ما را راست کن ای دست تو
کرده اژدرهای هایل را عصا
شکر ایزد را که من بیگانه رنگ
گشته‌ام با بحر فضلت آشنا
کف برآرم در دعا و شکر من
جاودانی دیده زان بحر صفا
ای تو بیجا همچو جان و من چو تن
می‌روم در جستن تو جا به جا
عمر می‌کاهید بی‌تو روز روز
رست از کاهش به تو ای جان‌فزا
واجدی و وجدبخش هر وجود
چه غم ار من یاوه کردم خویش را
هین سلامت می‌کند ترجیع من
که خوشی؟ چونی تو از تصدیع من؟
مولوی : دفتر اول
بخش ۱ - سر آغاز
بشنو از نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد، نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پرده‌هایش پرده‌های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بی‌هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو، باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
هرکه جز ماهی، ز آبش سیر شد
هرکه بی‌روزی‌ست، روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید، والسلام
بند بگسل، باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر؟
گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد؟ قسمت یک روزه‌ای
کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد، پر در نشد
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب، کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت‌های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی
هرکه او از هم‌زبانی شد جدا
بی‌زبان شد، گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوق است و عاشق پرده‌یی
زنده معشوقست و عاشق مرده‌یی
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌پر، وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس؟
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود؟
آینه‌ت دانی چرا غماز نیست؟
زان که زنگار از رخش ممتاز نیست
مولوی : دفتر اول
بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملک دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه
شد غلام آن کنیزک پادشاه
مرغ جانش در قفس چون می‌طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان، گرگ خر را در ربود
کوزه بودش، آب می‌نامد بدست
آب را چون یافت، خود کوزه شکست
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است، جان جانم اوست
دردمند و خسته‌ام، درمانم اوست
هرکه درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش که جان بازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمی‌ست
هر الم را در کف ما مرهمی‌ست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتی‌ست
نه همین گفتن، که عارض حالتی‌ست
ای بسا ناورده استثنا به گفت
جان او با جان استثناست جفت
هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می‌نمود
از هلیله قبض شد، اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت
مولوی : دفتر اول
بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را
شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پا برهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی محراب شد
سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
کی کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو می‌دانی نهان
ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه
لیک گفتی گر چه می‌دانم سرت
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون برآورد از میان جان خروش
اندر آمد بحر بخشایش به جوش
درمیان گریه خوابش در ربود
دید در خواب او که پیری رو نمود
گفت ای شه مژده حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا ز ماست
چون که آید او حکیمی حاذق‌ست
صادقش دان کو امین و صادق است
در علاجش سحر مطلق را ببین
در مزاجش قدرت حق را ببین
چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد
آفتاب از شرق اخترسوز شد
بود اندر منظره شه منتظر
تا ببیند آنچه بنمودند سر
دید شخصی فاضلی پر مایه‌یی
آفتابی درمیان سایه‌یی
می‌رسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکل خیال
نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلح‌شان و جنگ‌شان
وز خیالی فخرشان و ننگ شان
آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مه‌رویان بستان خداست
آن خیالی که شه اندر خواب دید
در رخ مهمان همی‌آمد پدید
شه به جای حاجبان فا پیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت
هر دو بحری آشنا آموخته
هر دو جان بی‌دوختن بر دوخته
گفت معشوقم تو بوده‌ستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
ای مرا تو مصطفی من چون عمر
از برای خدمتت بندم کمر
مولوی : دفتر اول
بخش ۴ - از خداوند ولی‌التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی
از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطف رب
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان درمی‌رسید
بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید
در میان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس؟
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان
باز، عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله‌ها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایم است و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بر ایشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هرچه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخی‌ست هم
هرکه بی‌باکی کند در راه دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرأت رد باب