تعداد ۱۱۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۳ - چندان که گفتم غم با طبیبان
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۷ - عیشم مدام است از لعل دلخواه
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۸ - گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان
یا لیت شعری حتام القاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
گردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان
یا لیت شعری حتام القاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵ - راح بفیها و الروح فیها
راح بفیها و الروح فیها
کم اشتهیها، قم فاسقنیها
این راز یاراست، این ناز یاراست
آواز یار است، قم فاسقنیها
ادرکت ثاری، قبلت جاری
فازداد ناری، قم فاسقنیها
لب بوسه بر شد، جفت شکر شد
خود تشنه تر شد، قم فاسقنیها
الله واقی و السعد ساقی
نعم التلاقی، قم فاسقنیها
هر چند یارم، گیرد کنارم
من بیقرارم، قم فاسقنیها
ساقی مواسی، یسخوا بکاسی
یحلف براسی، قم فاسقنیها
در گوش من باد خوش مژدهیی داد
زان سرو آزاد، قم فاسقنیها
کاسا اداری، عقل السکاری
منهم تواری، قم فاسقنیها
می گفت من خوش، وی گفت میچش
ما در کشاکش، قم فاسقنیها
کم اشتهیها، قم فاسقنیها
این راز یاراست، این ناز یاراست
آواز یار است، قم فاسقنیها
ادرکت ثاری، قبلت جاری
فازداد ناری، قم فاسقنیها
لب بوسه بر شد، جفت شکر شد
خود تشنه تر شد، قم فاسقنیها
الله واقی و السعد ساقی
نعم التلاقی، قم فاسقنیها
هر چند یارم، گیرد کنارم
من بیقرارم، قم فاسقنیها
ساقی مواسی، یسخوا بکاسی
یحلف براسی، قم فاسقنیها
در گوش من باد خوش مژدهیی داد
زان سرو آزاد، قم فاسقنیها
کاسا اداری، عقل السکاری
منهم تواری، قم فاسقنیها
می گفت من خوش، وی گفت میچش
ما در کشاکش، قم فاسقنیها
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۸ - یا کالمینا، یا حاکمینا
یا کالمینا، یا حاکمینا
یا مالکینا، لا تظلمونا
یا ذا الفضائل، زهر الشمائل
سیف الدلائل، لا تظلمونا
یا نعم ساقی، حلو التلاقی
مر الفراق، لا تظلمونا
فی القلب بارق مثل الطوارق
بین المشارق، لا تظلمونا
نادی المنادی، فی کل وادی
لا بالعناد، لا تظلمونا
افدیک روحی، عند الصبوح
یا ذا الفتوح، لا تظلمونا
هذا فوادی، فی العشق بادی
فی الحب عادی لا تظلمونا
اسمع کلامی، نومی حرامی
عند الکرام، لا تظلمونا
عشقی حصانی، نحو المعانی
هذا کفانی، لا تظلمونا
العشق حال، ملک و مال
نومی محال، لا تظلمونا
یا مالکینا، لا تظلمونا
یا ذا الفضائل، زهر الشمائل
سیف الدلائل، لا تظلمونا
یا نعم ساقی، حلو التلاقی
مر الفراق، لا تظلمونا
فی القلب بارق مثل الطوارق
بین المشارق، لا تظلمونا
نادی المنادی، فی کل وادی
لا بالعناد، لا تظلمونا
افدیک روحی، عند الصبوح
یا ذا الفتوح، لا تظلمونا
هذا فوادی، فی العشق بادی
فی الحب عادی لا تظلمونا
اسمع کلامی، نومی حرامی
عند الکرام، لا تظلمونا
عشقی حصانی، نحو المعانی
هذا کفانی، لا تظلمونا
العشق حال، ملک و مال
نومی محال، لا تظلمونا
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۴ - گفتم که ای جان خود جان چه باشد؟
گفتم که ای جان خود جان چه باشد؟
ای درد و درمان درمان چه باشد؟
خواهم که سازم صد جان و دل را
پیش تو قربان قربان چه باشد؟
ای نور رویت ای بوی کویت
اسرار ایمان ایمان چه باشد؟
گفتی گزیدی بر ما دکانی
بر بیگناهی بهتان چه باشد؟
اقبال پیشت سجده کنان است
ای بخت خندان خندان چه باشد؟
بگشای ای جان در بر ضعیفان
بر رغم دربان دربان چه باشد؟
فرمود صوفی که آن نداری
باری بپرسش که آن چه باشد؟
با حسن رویت احسان که جوید؟
خود پیش حسنت احسان چه باشد؟
تو شیری و ما انبان حیله
در پیش شیران انبان چه باشد؟
بردار پرده از پیش دیده
کوری شیطان شیطان چه باشد؟
بس خلق هستند کز دوست مستند
هرگز ندانند که نان چه باشد
ای درد و درمان درمان چه باشد؟
خواهم که سازم صد جان و دل را
پیش تو قربان قربان چه باشد؟
ای نور رویت ای بوی کویت
اسرار ایمان ایمان چه باشد؟
گفتی گزیدی بر ما دکانی
بر بیگناهی بهتان چه باشد؟
اقبال پیشت سجده کنان است
ای بخت خندان خندان چه باشد؟
بگشای ای جان در بر ضعیفان
بر رغم دربان دربان چه باشد؟
فرمود صوفی که آن نداری
باری بپرسش که آن چه باشد؟
با حسن رویت احسان که جوید؟
خود پیش حسنت احسان چه باشد؟
تو شیری و ما انبان حیله
در پیش شیران انبان چه باشد؟
بردار پرده از پیش دیده
کوری شیطان شیطان چه باشد؟
بس خلق هستند کز دوست مستند
هرگز ندانند که نان چه باشد
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۱ - ای هفت دریا گوهر عطا کن
ای هفت دریا گوهر عطا کن
وین مسها را پرکیمیا کن
ای شمع مستان، وی سرو بستان
تا کی ز دستان؟ آخر وفا کن
بگریست بر ما، هر سنگ خارا
این درد ما را، جانا دوا کن
ای خشم کرده، دیدار برده
این ماجرا را یک دم رها کن
احسان و مردی، بسیار کردی
آن مردمی را اکنون دو تا کن
ای خوب مذهب، ای ماه و کوکب
در ظلمت شب چون مه سخا کن
درد قدیمی، رنج سقیمی
گرد یتیمی، از ما جدا کن
گر در نعیمم، در زر و سیمم
بیتو یتیمم، درمان ما کن
من لب ببستم، درغم نشستم
بگشای دستم، قصد لقا کن
وین مسها را پرکیمیا کن
ای شمع مستان، وی سرو بستان
تا کی ز دستان؟ آخر وفا کن
بگریست بر ما، هر سنگ خارا
این درد ما را، جانا دوا کن
ای خشم کرده، دیدار برده
این ماجرا را یک دم رها کن
احسان و مردی، بسیار کردی
آن مردمی را اکنون دو تا کن
ای خوب مذهب، ای ماه و کوکب
در ظلمت شب چون مه سخا کن
درد قدیمی، رنج سقیمی
گرد یتیمی، از ما جدا کن
گر در نعیمم، در زر و سیمم
بیتو یتیمم، درمان ما کن
من لب ببستم، درغم نشستم
بگشای دستم، قصد لقا کن
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۲ - خواهیم یارا کامشب نخسپی
خواهیم یارا کامشب نخسپی
حق خدا را کامشب نخسپی
چون سرو و سوسن تا روز روشن
خوبیم و زیبا کامشب نخسپی
یار موافق تا صبح صادق
شاهی و مولا کامشب نخسپی
ای ماه پاره همچون ستاره
باشی به بالا کامشب نخسپی
از حسن رویت و از لطف مویت
خواهد ثریا کامشب نخسپی
چون دید ما را مست تو یارا
نالید سرنا کامشب نخسپی
چون روز لالا، دارد علالا
کوری لالا، کامشب نخسپی
در جمع مستان، با زیردستان
بگریست صهبا، کامشب نخسپی
قومی ز خویشان، گشته پریشان
بهر تو تنها، کامشب نخسپی
حق خدا را کامشب نخسپی
چون سرو و سوسن تا روز روشن
خوبیم و زیبا کامشب نخسپی
یار موافق تا صبح صادق
شاهی و مولا کامشب نخسپی
ای ماه پاره همچون ستاره
باشی به بالا کامشب نخسپی
از حسن رویت و از لطف مویت
خواهد ثریا کامشب نخسپی
چون دید ما را مست تو یارا
نالید سرنا کامشب نخسپی
چون روز لالا، دارد علالا
کوری لالا، کامشب نخسپی
در جمع مستان، با زیردستان
بگریست صهبا، کامشب نخسپی
قومی ز خویشان، گشته پریشان
بهر تو تنها، کامشب نخسپی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۳ - حدی نداری، در خوش لقایی
حدی نداری، در خوش لقایی
مثلی نداری، در جان فزایی
بر وعدهٔ تو، بر نجدهٔ تو
کم دوش گفتی هی، تو کجایی؟
کردم کرانه، زاهل زمانه
رفتم به خانه، تا تو بیایی
نزلت چشیدم، رویت ندیدم
آن قرص مه را کی مینمایی؟
ماه کمالی، آب زلالی
جاه و جلالی، کان عطایی
امروز مستم، مجنون پرستم
بگرفت دستم، دست خدایی
ای ساقی شه، هین الله الله
افزون ده آن می، چون مرتضایی
یک گوشهیی جان، ماندهست پیچان
زان پیچش از تو یابد رهایی
جنگ است نیمم، با نیم دیگر
هین صلحشان ده، تا چند پایی؟
زاغی و بازی، در یک قفص شد
وز زخم هر دو، در مبتلایی
بگشا قفص را، تا ره شودشان
جنگی نماند، چون در گشایی
نفسی و عقلی، در سینهٔ ما
در جنگ و محنت، مست جدایی
گر جنگ خواهی، درشان فروبند
ورنه بکنشان یک دم سقایی
در آب افکن، چون مهد موسی
این جان ما را، چون جان مایی
تا کش نیابد فرعون ملعون
نی آن عوانان، اندر دغایی
در آب رقصان، مهد لطیفش
از خوف رسته، وز بینوایی
فرعون اکنون بشناسد او را
کز راه آب او کرد ارتقایی
تو میر آبی، وان آب قایم
داد و دهش را دایم سزایی
در خانه موسی، در خوف جان بد
در آب بودش، امن بقایی
هر چیز زنده، از آب باشد
کابست ما را نقل سمایی
تو آب آبی، تو تاب تابی
آب از تو یابد لطف و روایی
قارون نعمت، طماع گردد
در بخشش تو، گیرد گدایی
جز در گدایی، کس این نیابد
ناموس کم کن با کبریایی
گرینده خواهد، جوینده خواهد
ناموس آرد جان را جدایی
خاموش کردم، لیکن، روانم
در اندرونم، گشتهست نایی
مثلی نداری، در جان فزایی
بر وعدهٔ تو، بر نجدهٔ تو
کم دوش گفتی هی، تو کجایی؟
کردم کرانه، زاهل زمانه
رفتم به خانه، تا تو بیایی
نزلت چشیدم، رویت ندیدم
آن قرص مه را کی مینمایی؟
ماه کمالی، آب زلالی
جاه و جلالی، کان عطایی
امروز مستم، مجنون پرستم
بگرفت دستم، دست خدایی
ای ساقی شه، هین الله الله
افزون ده آن می، چون مرتضایی
یک گوشهیی جان، ماندهست پیچان
زان پیچش از تو یابد رهایی
جنگ است نیمم، با نیم دیگر
هین صلحشان ده، تا چند پایی؟
زاغی و بازی، در یک قفص شد
وز زخم هر دو، در مبتلایی
بگشا قفص را، تا ره شودشان
جنگی نماند، چون در گشایی
نفسی و عقلی، در سینهٔ ما
در جنگ و محنت، مست جدایی
گر جنگ خواهی، درشان فروبند
ورنه بکنشان یک دم سقایی
در آب افکن، چون مهد موسی
این جان ما را، چون جان مایی
تا کش نیابد فرعون ملعون
نی آن عوانان، اندر دغایی
در آب رقصان، مهد لطیفش
از خوف رسته، وز بینوایی
فرعون اکنون بشناسد او را
کز راه آب او کرد ارتقایی
تو میر آبی، وان آب قایم
داد و دهش را دایم سزایی
در خانه موسی، در خوف جان بد
در آب بودش، امن بقایی
هر چیز زنده، از آب باشد
کابست ما را نقل سمایی
تو آب آبی، تو تاب تابی
آب از تو یابد لطف و روایی
قارون نعمت، طماع گردد
در بخشش تو، گیرد گدایی
جز در گدایی، کس این نیابد
ناموس کم کن با کبریایی
گرینده خواهد، جوینده خواهد
ناموس آرد جان را جدایی
خاموش کردم، لیکن، روانم
در اندرونم، گشتهست نایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۴ - تو جان مایی، ماه سمایی
تو جان مایی، ماه سمایی
فارغ ز جمله، اندیشههایی
جویی ز فکرت، داروی علت
فکر است اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مرد فکری، مرد صفایی
فکرت درین ره، شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟
بد نام مجنون، رست از کشاکش
باهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیره رایی
صنعت رها کن، صانع بس استت
شاهد همو بس، کم ده گوایی
او نیستها را دادهست هستی
او قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایم
نامد زیانش بیدست و پایی
خامش، برآن باش که پر نگویی
هرچند با خود بر مینیایی
فارغ ز جمله، اندیشههایی
جویی ز فکرت، داروی علت
فکر است اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مرد فکری، مرد صفایی
فکرت درین ره، شد ژاژ خایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟
بد نام مجنون، رست از کشاکش
باهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزاید
از خود برآید زان خیره رایی
صنعت رها کن، صانع بس استت
شاهد همو بس، کم ده گوایی
او نیستها را دادهست هستی
او قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایم
نامد زیانش بیدست و پایی
خامش، برآن باش که پر نگویی
هرچند با خود بر مینیایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۵ - با چرخ گردان، تیر هوایی
با چرخ گردان، تیر هوایی
دارد همیشه قصد جدایی
هٰذا محمد، قتلی تعمد
و انا معود حمل الجفاء
هٰذا حبیبی، هٰذا طبیبی
هٰذا ادیبی، هٰذا دوایی
هٰذا مرادی، هٰذا فؤادی
هٰذا عمادی، هٰذا لوایی
پر کن سبویی، بیگفت و گویی
با های و هویی، گر یار مایی
هان ای صفورا، بشکن سبو را
مفکن عمو را، در بینوایی
گر شد سبویی، داریم جویی
در شهره کویی، گر تو سقایی
این عیش باقی، نبود گزافی
بی پر نپرد، مرغ هوایی
بنمای جان را، قولنجیان را
تنهاروی کن، رسم همایی
از بهر حس شان، جسم نجس شان
زیشان چه خیزد؟ گند گدایی
زین رز برون بر، گنده بغل را
پهلوی نعنع کن گندنایی
بسیار کوشی، تا دل بپوشی
هر جزوت این جا، بدهد گوایی
ننوشته خواند، ناگفته داند
تو سخت رویی، بس بیحیایی
چون نیست رختت، چون نیست بختت
زان روی سختت ناید کیایی
جنس سگانی، وعوع کنانی
میگرد در کو، در خانه نایی
در خانه بلبل داریم و صلصل
کز سگ نیاید زیبانوایی
نک بلبل حر، نک بلبله پر
برخیز سنقر، تا چند پایی
عمری چو نوحی، یاری چو روحی
گاهی غدایی، گاهی عشایی
نوشیست و مینوش، وز گفت خاموش
وین طبل کم زن، بس ای مرایی
دارد همیشه قصد جدایی
هٰذا محمد، قتلی تعمد
و انا معود حمل الجفاء
هٰذا حبیبی، هٰذا طبیبی
هٰذا ادیبی، هٰذا دوایی
هٰذا مرادی، هٰذا فؤادی
هٰذا عمادی، هٰذا لوایی
پر کن سبویی، بیگفت و گویی
با های و هویی، گر یار مایی
هان ای صفورا، بشکن سبو را
مفکن عمو را، در بینوایی
گر شد سبویی، داریم جویی
در شهره کویی، گر تو سقایی
این عیش باقی، نبود گزافی
بی پر نپرد، مرغ هوایی
بنمای جان را، قولنجیان را
تنهاروی کن، رسم همایی
از بهر حس شان، جسم نجس شان
زیشان چه خیزد؟ گند گدایی
زین رز برون بر، گنده بغل را
پهلوی نعنع کن گندنایی
بسیار کوشی، تا دل بپوشی
هر جزوت این جا، بدهد گوایی
ننوشته خواند، ناگفته داند
تو سخت رویی، بس بیحیایی
چون نیست رختت، چون نیست بختت
زان روی سختت ناید کیایی
جنس سگانی، وعوع کنانی
میگرد در کو، در خانه نایی
در خانه بلبل داریم و صلصل
کز سگ نیاید زیبانوایی
نک بلبل حر، نک بلبله پر
برخیز سنقر، تا چند پایی
عمری چو نوحی، یاری چو روحی
گاهی غدایی، گاهی عشایی
نوشیست و مینوش، وز گفت خاموش
وین طبل کم زن، بس ای مرایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۰ - هٰذا طبیبی، عند الدوآء
هٰذا طبیبی، عند الدوآء
هٰذا حبیبی، عند الولاء
هذا لباسی، هذا کناسی
هذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراق
هذا خلاصی، عند البلاء
قالوا تسلیٰ، حاشا و کلٰا
قلبی مقیم، وسط الوفآء
ان کان احمد، قلبی تعمد
روحی فداه، عند الفنآء
ان کان شاکی، یبغی هلاکی
سمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدار
الا بدینار، عند الابآء
موتی حیاتی، حصدی نباتی
حبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک و مالی
صبری محال فی الاتقآء
روحی مصیب، قلبی مصاف
صبری مذاب، فی حرنایی
انا نسینا، ما قد لقینا
لما رأینا، بدر الضیآء
یا ذافنونی، ابصر جنونی
فوق الظنون، خرق الحیاء
امروز دلبر، یک بار دیگر
آمد که گیرد، مرغ هوایی
گر او پذیرد، ده ده بگیرد
لیکن بخیل است، در رخ نمایی
بر گرد دلبر، پانصد کبوتر
پر میفشانند، بهر گوایی
ای نیم مرده، پران شو این جا
کین جا نماند، بیاشتهایی
مستان کم زن، رستند از تن
دزدم گلیمی، من از کسایی
هٰذا حبیبی، عند الولاء
هذا لباسی، هذا کناسی
هذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراق
هذا خلاصی، عند البلاء
قالوا تسلیٰ، حاشا و کلٰا
قلبی مقیم، وسط الوفآء
ان کان احمد، قلبی تعمد
روحی فداه، عند الفنآء
ان کان شاکی، یبغی هلاکی
سمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدار
الا بدینار، عند الابآء
موتی حیاتی، حصدی نباتی
حبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک و مالی
صبری محال فی الاتقآء
روحی مصیب، قلبی مصاف
صبری مذاب، فی حرنایی
انا نسینا، ما قد لقینا
لما رأینا، بدر الضیآء
یا ذافنونی، ابصر جنونی
فوق الظنون، خرق الحیاء
امروز دلبر، یک بار دیگر
آمد که گیرد، مرغ هوایی
گر او پذیرد، ده ده بگیرد
لیکن بخیل است، در رخ نمایی
بر گرد دلبر، پانصد کبوتر
پر میفشانند، بهر گوایی
ای نیم مرده، پران شو این جا
کین جا نماند، بیاشتهایی
مستان کم زن، رستند از تن
دزدم گلیمی، من از کسایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۱ - یا ساقی الحی، اسمع سوالی
یا ساقی الحی، اسمع سوالی
انشد فوادی، واخبر بحال
قالو تسلیٰ، حاشا و کلٰا
عشق تجلیٰ من ذی الجلال
العشق فنی، والشوق دنی
والخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه
والحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی
انتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن
والرب ضامن، کی لاتبالی
عشق مؤبد، قتلی تعمد
و انا معود، بأس النزال
گفتم که ما را هنگامه بنما
گفت اینک اما، تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن
تا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان
زیرا همایی، با پر و بالی
گفتم که عاشق بیند مرافق؟
گفتا که لالا ان کان سالی
گفتم که بکشی تو بیگنه را
گفتا کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتا
مومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحا
وابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش هم نشینا
حق است بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدنا
لما ولجنا، موج اللیالی
میگرد شبها، گرد طلبها
تا پیشت آید نیکو سگالی
میگرد شب در، مانند اختر
ان اللیالی بحرالللآلی
دارم رسولی، اما ملولی
یارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه
بس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون
گه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، بیخود خوشستم
یا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالا
وانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که بشنو، رمزی ز بنده
گفتا که اسکت یا ذاالمقال
گفتم خموشی صعب است گفتا
یا ذاالمقال، صرذاالمعالی
کس نیست محرم، کوتاه کن دم
والله اعلم، والله تالی
انشد فوادی، واخبر بحال
قالو تسلیٰ، حاشا و کلٰا
عشق تجلیٰ من ذی الجلال
العشق فنی، والشوق دنی
والخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه
والحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی
انتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن
والرب ضامن، کی لاتبالی
عشق مؤبد، قتلی تعمد
و انا معود، بأس النزال
گفتم که ما را هنگامه بنما
گفت اینک اما، تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن
تا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان
زیرا همایی، با پر و بالی
گفتم که عاشق بیند مرافق؟
گفتا که لالا ان کان سالی
گفتم که بکشی تو بیگنه را
گفتا کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتا
مومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحا
وابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش هم نشینا
حق است بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدنا
لما ولجنا، موج اللیالی
میگرد شبها، گرد طلبها
تا پیشت آید نیکو سگالی
میگرد شب در، مانند اختر
ان اللیالی بحرالللآلی
دارم رسولی، اما ملولی
یارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه
بس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون
گه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، بیخود خوشستم
یا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالا
وانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که بشنو، رمزی ز بنده
گفتا که اسکت یا ذاالمقال
گفتم خموشی صعب است گفتا
یا ذاالمقال، صرذاالمعالی
کس نیست محرم، کوتاه کن دم
والله اعلم، والله تالی
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۴۹۴ - غافل چرایی؟ جانا، ز دردم
غافل چرایی؟ جانا، ز دردم
رحمت کن آخر بر روی زردم
خونم بریزی هر روز، چون من
داد از تو خواهم، گویی چه کردم؟
در دام حسنت جز دم ندیدم
وز خوان عشقت جز خون نخوردم
نقش غمم چون بر دل نوشتی
من نامهٔ خود در مینوردم
خاک نسیمت گردم به زاری
باشد که آرد پیش تو گردم
ای باد مشکین، گر میتوانی
بویی بیاور زان باغ وردم
تا دیدهٔ من دید آن صنم را
گر اوحدی را، دیدم نه مردم
رحمت کن آخر بر روی زردم
خونم بریزی هر روز، چون من
داد از تو خواهم، گویی چه کردم؟
در دام حسنت جز دم ندیدم
وز خوان عشقت جز خون نخوردم
نقش غمم چون بر دل نوشتی
من نامهٔ خود در مینوردم
خاک نسیمت گردم به زاری
باشد که آرد پیش تو گردم
ای باد مشکین، گر میتوانی
بویی بیاور زان باغ وردم
تا دیدهٔ من دید آن صنم را
گر اوحدی را، دیدم نه مردم
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۸۶ - ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟
ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟
کی روی خوبت با ما نمایی؟
بیتو چنانم کز جان به جانم
هر سو دوانم، آخر کجایی؟
بیمار خود را میپرس گه گه
پیوسته از ما مگزین جدایی
جانا، چه باشد؟ گر در همه عمر
گرد دل ما یک دم برآیی
تا کی ز غمزه دلها کنی خون؟
چند از کرشمه جان را ربایی؟
چون میبری دل، باری، نگهدار
بیچارهای را چند آزمایی؟
دربند خویشم، بنگر سوی من
باشد که یابم از خود رهایی
کی روی خوبت با ما نمایی؟
بیتو چنانم کز جان به جانم
هر سو دوانم، آخر کجایی؟
بیمار خود را میپرس گه گه
پیوسته از ما مگزین جدایی
جانا، چه باشد؟ گر در همه عمر
گرد دل ما یک دم برآیی
تا کی ز غمزه دلها کنی خون؟
چند از کرشمه جان را ربایی؟
چون میبری دل، باری، نگهدار
بیچارهای را چند آزمایی؟
دربند خویشم، بنگر سوی من
باشد که یابم از خود رهایی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷۱ - بیچاره باشد همواره عاشق
بیچاره باشد همواره عاشق
عشق این چنین است بیچاره عاشق
گردون نگردد روزی که گردد
از کوی معشوق آواره عاشق
صد پاره شد دل اما همان هست
بر روی خوبان هر پاره عاشق
گر سر کشیدی یکباره معشوق
از پا فتادی صد باره عاشق
گر شرم بودی هرگز نکردی
در روی معشوق نظاره عاشق
نبود گر آدم ای ترک خونخوار
خواهی تراشید از خارهٔ عاشق
حسنت فزون باد تا محتشم را
بینند یاران همواره عاشق
عشق این چنین است بیچاره عاشق
گردون نگردد روزی که گردد
از کوی معشوق آواره عاشق
صد پاره شد دل اما همان هست
بر روی خوبان هر پاره عاشق
گر سر کشیدی یکباره معشوق
از پا فتادی صد باره عاشق
گر شرم بودی هرگز نکردی
در روی معشوق نظاره عاشق
نبود گر آدم ای ترک خونخوار
خواهی تراشید از خارهٔ عاشق
حسنت فزون باد تا محتشم را
بینند یاران همواره عاشق
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۲۰ - خونم بتی ریخت کش داده بی چون
خونم بتی ریخت کش داده بی چون
مژگان خون ریز در ریزش خون
بی باده دیدی چشمان سرمست
بی می شنیدی لبهای میگون
در عهد زلفش یک جمع شیدا
در دور چشمش یک شهر مفتون
چشم و لب او هر سو گرفتهست
شهری به نیرنگ، خلقی به افسون
خوبان نشینند در خانه از شرم
هر گه که آید از خانه بیرون
دل برده از من سروی که دارد
بالای دلکش، رفتار موزون
خون از دل من هر شب روان است
تا طرهاش داشت قصد شبیخون
هر لحظه گردد در ملک خوبی
حسن تو بیحد، عشق من افزون
کاری که او کرد با من فروغی
هرگز نکردهست لیلی به مجنون
مژگان خون ریز در ریزش خون
بی باده دیدی چشمان سرمست
بی می شنیدی لبهای میگون
در عهد زلفش یک جمع شیدا
در دور چشمش یک شهر مفتون
چشم و لب او هر سو گرفتهست
شهری به نیرنگ، خلقی به افسون
خوبان نشینند در خانه از شرم
هر گه که آید از خانه بیرون
دل برده از من سروی که دارد
بالای دلکش، رفتار موزون
خون از دل من هر شب روان است
تا طرهاش داشت قصد شبیخون
هر لحظه گردد در ملک خوبی
حسن تو بیحد، عشق من افزون
کاری که او کرد با من فروغی
هرگز نکردهست لیلی به مجنون
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۱۰۰ - افتاده بازم در سر هوائی
افتاده بازم در سر هوائی
دل باز دارد میل بجائی
او شهریاری من خاکساری
او پادشاهی من بینوائی
بالا بلندی گیسو کمندی
سلطان حسنی فرمانروائی
ابروکمانی نازک میانی
نامهربانی شنگی دغائی
زین دلنوازی زین سرفرازی
زین جو فروشی گندم نمائی
بی او نبخشد خورشید نوری
بی او ندارد عالم صفائی
هرجا که لعلش در خنده آید
شکر ندارد آنجا بهائی
هر لحظه دارد دل با خیالش
خوش گفتگوئی خوش ماجرائی
گوئی بیابم جائی طبیبی
باشد که سازم دل را دوائی
دارد شکایت هرکس ز دشمن
ما را شکایت از آشنائی
چشم عبید ار سیرش ببیند
دیگر نبیند چشمش بلائی
دل باز دارد میل بجائی
او شهریاری من خاکساری
او پادشاهی من بینوائی
بالا بلندی گیسو کمندی
سلطان حسنی فرمانروائی
ابروکمانی نازک میانی
نامهربانی شنگی دغائی
زین دلنوازی زین سرفرازی
زین جو فروشی گندم نمائی
بی او نبخشد خورشید نوری
بی او ندارد عالم صفائی
هرجا که لعلش در خنده آید
شکر ندارد آنجا بهائی
هر لحظه دارد دل با خیالش
خوش گفتگوئی خوش ماجرائی
گوئی بیابم جائی طبیبی
باشد که سازم دل را دوائی
دارد شکایت هرکس ز دشمن
ما را شکایت از آشنائی
چشم عبید ار سیرش ببیند
دیگر نبیند چشمش بلائی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۵۰ - آخر نگاهی بر حال ما کن
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰ - پژمرده شد دل زآلودگیها
پژمرده شد دل زآلودگیها
کاری نکردم ز افسردگیها
دل برد از من گه این و گه آن
عمرم هبا شد از سادگیها
هر چند شستم دامان تقوی
زایل نگردید آلودگیها
از پا فتادم و از غم نرستم
نگرفت دستم افتادگیها
زین آشنایان خیری ندیدم
خوش باد وقت بیگانگیها
سامان نخواهم ایوان نخواهم
بیچارگی ها آوارگیها
ای فیض بگسل از عقل و تدبیر
بر عشق تن جان آشفتگیها
ای جمله تقصیر در بندگیها
رو آّب شو از شرمندگیها
شد حق منادی قل یا عبادی
تو جان ندادی کوبندگیها
در راه یوسف کفها بریدند
ای در رهش گم زان پردگیها
آمدقیامت کو استقامت
زین بندگی ها شرمندگیها
صوری دمیدند موتی شنیدند
مرگست خوشتر زین زندگیها
کو عشق و زورش کوشر و شورش
طرفی نبستم ز آسودگیها
از خود بدر شو شوریده سر شو
صحرای پهنیست شوریدگیها
ای آنکه داری در سر غم عشق
ارزانیت باد آشفتگیها
یا رب کجا شد عیش جوانی
خوش عالمی بود آن کودگیها
ای فیض برخیز خاکی بسرریز
در ماتم آن آسودگیها
کاری نکردم ز افسردگیها
دل برد از من گه این و گه آن
عمرم هبا شد از سادگیها
هر چند شستم دامان تقوی
زایل نگردید آلودگیها
از پا فتادم و از غم نرستم
نگرفت دستم افتادگیها
زین آشنایان خیری ندیدم
خوش باد وقت بیگانگیها
سامان نخواهم ایوان نخواهم
بیچارگی ها آوارگیها
ای فیض بگسل از عقل و تدبیر
بر عشق تن جان آشفتگیها
ای جمله تقصیر در بندگیها
رو آّب شو از شرمندگیها
شد حق منادی قل یا عبادی
تو جان ندادی کوبندگیها
در راه یوسف کفها بریدند
ای در رهش گم زان پردگیها
آمدقیامت کو استقامت
زین بندگی ها شرمندگیها
صوری دمیدند موتی شنیدند
مرگست خوشتر زین زندگیها
کو عشق و زورش کوشر و شورش
طرفی نبستم ز آسودگیها
از خود بدر شو شوریده سر شو
صحرای پهنیست شوریدگیها
ای آنکه داری در سر غم عشق
ارزانیت باد آشفتگیها
یا رب کجا شد عیش جوانی
خوش عالمی بود آن کودگیها
ای فیض برخیز خاکی بسرریز
در ماتم آن آسودگیها