تعداد ۷۳۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۷۶ - خشکی زهد از دماغم ابرهای تر نبرد
خشکی زهد از دماغم ابرهای تر نبرد
صندلی شد آبها و توبه در سر نبرد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۶ - سپند آتش خویشم، کسی دوا چه کند؟
سپند آتش خویشم، کسی دوا چه کند؟
به بی قراری من صبر بی نوا چه کند؟
حزین سوخته دل، می دهد به حسرت جان
زمانه عهد شکن، یار بی وفا چه کند؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۲ - خوش آنکه پیماید قدح، چشم جفا پیمان تو
خوش آنکه پیماید قدح، چشم جفا پیمان تو
از خویش بستاند مرا، گیرایی مژگان تو
صبر گران تمکین من، کوه است و می بازد کمر
چون بگذرد دامن کشان، سرو سبک جولان تو
حافظ : قطعات
قطعه ۹ - دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد
دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد
دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد
ذروهٔ کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع
راهروان وهم را راه هزار ساله باد
ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی
بادهٔ صاف دایمت در قدح و پیاله باد
چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه‌ساز
حاسدت از سماع آن محروم آه و ناله باد
نه طبق سپهر و آن قرصهٔ ماه و خور که هست
بر لب خوان قسمتت سهلترین نواله باد
دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد
مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۹۲ - سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند
دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند
پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند
چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند
حافظ : غزلیات
غزل ۲۹۶ - طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من
گر چه سخن همی‌برد قصه ی من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه‌نشین و طرفه آنک
مغ بچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل
مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف
صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می‌خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه ی رهت شود همت شحنه ی نجف
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۲ - فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان
ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه ی شربتم بخوان
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۱ - تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو
خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند
این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو
حافظ : غزلیات
غزل ۴۱۴ - گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو
گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو
باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
مولوی : غزلیات
غزل ۴۴ - در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا؟
در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا؟
ابروی او گره نشد، گر چه که دید صد خطا
چشم گشا و رو نگر، جرم بیار و خو نگر
خوی چو آب جو نگر، جمله طراوت و صفا
من ز سلام گرم او، آب شدم ز شرم او
وز سخنان نرم او، آب شوند سنگ‌ها
زهر به پیش او ببر، تا کندش به از شکر
قهر به پیش او بنه، تا کندش همه رضا
آب حیات او ببین، هیچ مترس از اجل
در دو در رضای او، هیچ ملرز از قضا
سجده کنی به پیش او، عزت مسجدت دهد
ای که تو خوار گشته‌یی، زیر قدم چو بوریا
خواندم امیر عشق را، فهم بدین شود تو را
چون که تو رهن صورتی، صورتت است رهنما
از تو دل ار سفر کند، با تپش جگر کند
بر سر پاست منتظر، تا تو بگویی‌اش بیا
دل چو کبوتری اگر، می‌بپرد ز بام تو
هست خیال بام تو، قبلۀ جانش در هوا
بام و هوا تویی و بس، نیست روی به جز هوس
آب حیات جان تویی، صورت‌ها همه سقا
دور مرو، سفر مجو، پیش تو است ماه تو
نعره مزن که زیر لب، می‌شنود ز تو دعا
می‌شنود دعای تو، می‌دهدت جواب او
کی کر من کری بهل، گوش تمام برگشا
گرنه حدیث او بدی، جان تو آه کی زدی
آه بزن که آه تو، راه کند سوی خدا
چرخ زنان بدان خوشم، کآب به بوستان کشم
میوه رسد ز آب جان، شوره و سنگ و ریگ را
باغ چو زرد و خشک شد، تا بخورد ز آب جان
شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما
شب برود بیا بگه، تا شنوی حدیث شه
شب همه شب مثال مه، تا به سحر مشین ز پا
مولوی : غزلیات
غزل ۴۵ - با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
خاصه که در گشاید و گوید «خواجه اندرآ»
با لب خشک گوید او قصه چشمه‌ی خضر
بر قد مرد می‌بُرّد درزیِ عشقِ او قبا
مست شوند چشم‌ها از سکرات چشم او
رقص‌کنان درخت‌ها پیش لطافت صبا
بلبل با درخت گل گوید «چیست در دلت؟
این دم در میان بنه، نیست کسی، توی و ما»
گوید «تا تو با توی، هیچ مدار این طمع
جهد نمای تا بری رختِ توی از این سرا»
چشمه‌ی سوزنِ هوس تنگ بوَد یقین بدان
ره ندهد به ریسِمان چونک ببیندش دوتا
بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی
تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا
چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین
گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا
هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوَشم
جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا
جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان
نادره‌یِ زمانه‌ای خلق کجا و تو کجا!
بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی
کارگه وفا شود از تو جهانِ بی‌وفا
ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف
جانب بزم می‌کشی جان مرا که الصلا
دل چه شود؟ چو دست دل گیرد دست دلبری
مس چه شود؟ چو بشنود بانگ و صلای کیمیا
آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب
گفتم هست خدمتی؟ گفت تعال عندنا
جَست دلم که من دوم گفت خرد که من روم
کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما
خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان
تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا
کانِ نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی
کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا
بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب
هم به زبانه‌یِ زبان گوید قصه با شما
مولوی : غزلیات
غزل ۴۶ - دی بنواخت یار من، بندۀ غم رسیده را
دی بنواخت یار من، بندۀ غم رسیده را
داد ز خویش چاشنی، جان ستم چشیده را
هوش فزود هوش را، حلقه نمود گوش را
جوش نمود نوش را، نور فزود دیده را
گفت که ای نزار من، خسته و ترسگار من
من نفروشم از کرم، بندۀ خود خریده را
بین که چه داد می‌کند، بین چه گشاد می‌کند
یوسف یاد می‌کند، عاشق کف بریده را
داشت مرا چو جان خود، رفت ز من گمان بد
بر کتفم نهاد او، خلعت نو رسیده را
عاجز و بی‌کسم مبین، اشک چو اطلسم مبین
در تن من کشیده بین، اطلس زرکشیده را
هر که بود درین طلب، بس عجب است و بوالعجب
صد طرب است در طرب، جان ز خود رهیده را
چاشنی جنون او خوش‌تر یا فسون او
چون که نهفته لب گزد، خستۀ غم گزیده را
وعده دهد به یار خود، گل دهد از کنار خود
بر کند از خمار خود، دیدۀ خون چکیده را
کحل نظر درو نهد، دست کرم برو زند
سینه بسوزد از حسد، این فلک خمیده را
جام می الست خود، خویش دهد به مست خود
طبل زند به دست خود، باز دل پریده را
بهر خدای را خمش، خوی سکوت را مکش
چون که عصیده می‌رسد، کوته کن قصیده را
مفتعلن مفاعلن، مفتعلن مفاعلن
در مگشا و کم نما، گلشن نورسیده را
مولوی : غزلیات
غزل ۴۷ - ای که تو ماه آسمان، ماه کجا و تو کجا؟
ای که تو ماه آسمان، ماه کجا و تو کجا؟
در رخ مه کجا بود، این کر و فر و کبریا
جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو
ناله کنان ز درد تو، لابه کنان که ای خدا
سجده کنند مهر و مه، پیش رخ چو آتشت
چون که کند جمال تو، با مه و مهر ماجرا
آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو
غیرت عاشقان تو، نعره زنان که رو، میا
خوش بخرام بر زمین، تا شکفند جان‌ها
تا که ملک فروکند، سر ز دریچهٔ سما
چون که شوی ز روی تو، برق جهنده هر دلی
دست به چشم برنهد، از پی حفظ دیده‌ها
هر چه بیافت باغ دل، از طرب و شکفتگی
از دی این فراق شد، حاصل او همه هبا
زرد شده‌ست باغ جان، از غم هجر چون خزان
کی برسد بهار تو، تا بنمایی‌اش نما؟
بر سر کوی تو دلم، زار نزار خفت دی
کرد خیال تو گذر، دید بدان صفت ورا
گفت چگونه‌یی ازین عارضهٔ گران، بگو
کز تنکی ز دیده‌ها، رفت تن تو در خفا؟
گفت و گذشت او ز من، لیک ز ذوق آن سخن
صحت یافت این دلم، یارب تش دهی جزا
مولوی : غزلیات
غزل ۴۸ - ماه درست را ببین، کو بشکست خواب ما
ماه درست را ببین، کو بشکست خواب ما
تافت ز چرخ هفتمین، در وطن خراب ما
خواب ببر ز چشم ما، چون ز تو روز گشت شب
آب مده به تشنگان، عشق بس است آب ما
جملهٔ ره چکیده خون، از سر تیغ عشق او
جملهٔ کو گرفته بو، از جگر کباب ما
شکر باکرانه را، شکر بی‌کرانه گفت
غره شدی به ذوق خود، بشنو این جواب ما
روترشی چرا، مگر صاف نبد شراب تو؟
 از پی امتحان بخور، یک قدح از شراب ما
تا چه شوند عاشقان، روز وصال ای خدا
چون که ز هم بشد جهان، از بت بانقاب ما
از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان
ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما
مولوی : غزلیات
غزل ۴۹ - با تو حیات و زندگی، بی‌تو فنا و مردنا
با تو حیات و زندگی، بی‌تو فنا و مردنا
زانک تو آفتابی و، بی‌تو بود فسردنا
خلق برین بساط‌ها، بر کف تو چو مهره‌یی
هم ز تو ماه گشتنا، هم ز تو مهره بردنا
گفت دمم چه می‌دهی؟ دم به تو من سپرده‌ام
من ز تو بی‌خبر نی‌ام، در دم دم سپردنا
پیش به سجده می‌شدم، پشت خمیده چون شتر
خنده زنان گشاد لب، گفت درازگردنا
بین که چه خواهی کردنا، بین که چه خواهی کردنا
گردن دراز کرده‌یی، پنبه بخواهی خوردنا
مولوی : غزلیات
غزل ۵۰ - ای بگرفته از وفا گوشه، کران چرا؟ چرا؟
ای بگرفته از وفا گوشه، کران چرا؟ چرا؟
بر من خسته کرده‌یی روی گران چرا؟ چرا؟
بر دل من که جای توست، کارگه وفای تست
هر نفسی همی‌زنی، زخم سنان چرا؟ چرا؟
گوهر نو به گوهری، برد سبق ز مشتری
جان وجهان همی‌بری جان و جهان چرا؟ چرا؟
چشمهٔ خضر وکوثری، زاب حیات خوش‌تری
ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا؟ چرا؟
مهر تو جان نهان بود، مهر تو بی‌نشان بود
در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا؟ چرا؟
گفت که جان جان منم، دیدن جان طمع مکن
ای بنموده روی تو صورت جان چرا؟ چرا؟
ای تو به نور مستقل، وی ز تو اختران خجل
بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا؟ چرا؟
مولوی : غزلیات
غزل ۵۱ - گر تو ملولی ای پدر، جانب یار من بیا
گر تو ملولی ای پدر، جانب یار من بیا
تا که بهار جان‌ها، تازه کند دل تو را
بوی سلام یار من، لخلخهٔ بهار من
باغ و گل و ثمار من، آرد سوی جان صبا
مستی و طرفه مستی‌یی، هستی و طرفه هستی‌یی
ملک و درازدستی‌یی، نعره زنان که الصلا
پای بکوب و دست زن، دست دران دو شست زن
پیش دو نرگس خوشش، کشته نگر دل مرا
زنده به عشق سرکشم، بینی جان چرا کشم؟
پهلوی یار خود خوشم، یاوه چرا روم؟ چرا؟
جان چو سوی وطن رود، آب به جوی من رود
تا سوی گولخن رود، طبع خسیس ژاژخا
دیدن خسرو زمن، شعشعهٔ عقار من
سخت خوش است این وطن، می‌نروم از این سرا
جان طرب پرست ما، عقل خراب مست ما
ساغر جان به دست ما، سخت خوش است ای خدا
هوش برفت، گو برو، جایزه گو بشو گرو
روز شده ست، گو بشو، بی‌شب و روز تو بیا
مست رود نگار من، در بر و در کنار من
هیچ مگو که یار من باکرم است و باوفا
آمد جان جان من، کوری دشمنان من
رونق گلستان من، زینت روضهٔ رضا
مولوی : غزلیات
غزل ۵۲ - چون همه عشق روی توست، جمله رضای نفس ما
چون همه عشق روی توست، جمله رضای نفس ما
کفر شده‌ست لاجرم، ترک هوای نفس ما
چون که به عشق زنده شد، قصد غزاش چون کنم
غمزهٔ خونی تو شد، حج و غزای نفس ما
نیست ز نفس ما مگر، نقش و نشان سایه‌یی
چون به خم دو زلف توست، مسکن و جای نفس ما
عشق فروخت آتشی، کآب حیات از او خجل
پرس که از برای که؟ آن ز برای نفس ما
هژده هزار عالم عیش و مراد عرضه شد
جز به جمال تو نبود، جوشش و رای نفس ما
دوزخ جای کافران، جنت جای مومنان
عشق برای عاشقان، محو سزای نفس ما
اصل حقیقت وفا، سر خلاصه رضا
خواجهٔ روح شمس دین، بود صفای نفس ما
در عوض عبیر جان، در بدن هزار سنگ
از تبریز خاک را، کحل ضیای نفس ما
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۲ - آمده‌ام که تا به خود، گوش کشان کشانمت
آمده‌ام که تا به خود، گوش کشان کشانمت
بی دل و بیخودت کنم، در دل و جان نشانمت
آمده‌ام بهار خوش، پیش تو ای درخت گل
تا که کنار گیرمت؛ خوش خوش و می‌فشانمت
آمده‌ام که تا تو را، جلوه دهم در این سرا
همچو دعای عاشقان، فوق فلک رسانمت
آمده‌ام که بوسه ای از صنمی ربوده‌ای
بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت
گل چه بود که گل تویی، ناطق امر قل تویی
گر دگری نداندت، چون تو منی بدانمت
جان و روان من تویی، فاتحه خوان من تویی
فاتحه شو تو یک سری، تا که به دل بخوانمت
صید منی شکار من، گر چه ز دام جسته‌ای
جانب دام بازرو، ور نروی برانمت
شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو
در پی من چه می‌دوی تیز که بردرانمت
زخم پذیر و پیش رو، چون سپر شجاعتی
گوش به غیر زه مده، تا چو کمان خمانمت
از حد خاک تا بشر، چند هزار منزلست
شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت
هیچ مگو و کف مکن، سر مگشای دیگ را
نیک بجوش و صبر کن، زانک همی‌پرانمت
نی که تو شیرزاده ای، در تن آهوی نهان
من ز حجاب آهوی، یک رهه بگذرانمت
گوی منی و می‌دوی، در چوگان حکم من
در پی تو همی‌دوم، گر چه که می‌دوانمت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۳ - آن نفسی که باخودی، یار چو خار آیدت
آن نفسی که باخودی، یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی، یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی، خود تو شکار پشه‌ای
وان نفسی که بیخودی، پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی، بسته ابر غصه‌ای
وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی، یار کناره می‌کند
وان نفسی که بیخودی، باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی، همچو خزان فسرده‌ای
وان نفسی که بیخودی، دی چو بهار آیدت
جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو، تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی، زهر گوار آیدت
جمله بی‌مرادیت از طلب مراد توست
ور نه همه مرادها، همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو، عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر، عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین، از تبریز چون رسد
از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت