تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حافظ : قطعات
قطعه ۱۰ - روح القدس آن سروش فرخ
روح القدس آن سروش فرخ
بر قبهٔ طارم زبرجد
می‌گفت سحر گهی که یا رب
در دولت و حشمت مخلد
بر مسند خسروی بماناد
منصور مظفر محمد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۰۷ - حسن تو همیشه در فزون باد
حسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خیال عشقت
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد
چشمی که نه فتنه ی تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربایی
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلیست در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه ی وصل تو برون باد
لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۱۸ - آن کس که به دست جام دارد
آن کس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو که جام دارد
سررشته جان به جام بگذار
کاین رشته از او نظام دارد
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیست
در دور کسی که کام دارد
نرگس همه شیوه‌های مستی
از چشم خوشت به وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را
وردیست که صبح و شام دارد
بر سینه ریش دردمندان
لعلت نمکی تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حسن تو دو صد غلام دارد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۴۸ - یارم چو قدح به دست گیرد
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده‌ام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتاده‌ام به زاری
آیا بود آن که دست گیرد
خرم دل آن که همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۶۳ - گل بی رخ یار خوش نباشد
گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
با یار شکرلب گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
حافظ : غزلیات
غزل ۱۷۲ - عشق تو نهال حیرت آمد
عشق تو نهال حیرت آمد
وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه ی حال وصل کآخر
هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سؤال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حیرت آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۴ - اندر دل ما تویی نگارا
اندر دل ما تویی نگارا
غیر تو کلوخ و سنگ خارا
هر عاشق، شاهدی گزیده‌ست
ما جز تو ندیده‌ایم یارا
گر غیر تو ماه باشد ای جان
بر غیر تو نیست رشک ما را
ای خلق حدیث او مگویید
باقی همه شاهدان شما را
بر نقش فنا چه عشق بازد
آن کس که بدید کبریا را
بر غیر خدا حسد نیارد
آن کس که گمان برد خدا را
گر رشک و حسد بری، برو بر
کین رشک بده‌ست انبیا را
چون رفت بر آسمان چارم
عیسی’ چه کند کلیسیا را
بوبکر و عمر به جان گزیدند
عثمان و علی مرتضی را
شمس تبریز جو روان کن
گردان کن سنگ آسیا را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۵ - ای جان و قوام جمله جان‌ها
ای جان و قوام جمله جان‌ها
پر بخش و روان کن روان‌ها
با تو ز زیان چه باک داریم
ای سودکن همه زیان‌ها
فریاد ز تیرهای غمزه
وز ابروهای چون کمان‌ها
در لعل بتان شکر نهادی
بگشاده به طمع آن، دهان‌ها
ای داده به دست ما کلیدی
بگشاده بدان در جهان‌ها
گر زان که نه در میان مایی
بربسته چراست این میان‌ها؟
ور نیست شراب بی‌نشانیت
پس شاهد چیست این نشان‌ها؟
ور تو ز گمان ما برونی
پس زنده ز کیست این گمان‌ها؟
ور تو ز جهان ما نهانی
پیدا ز که می‌شود نهان‌ها؟
بگذار فسانه‌های دنیا
بیزار شدیم ما از آن‌ها
جانی که فتاد در شکرریز
کی گنجد در دلش چنان‌ها
آن کو قدم تو را زمین شد
کی یاد کند ز آسمان‌ها؟
بربند زبان ما به عصمت
ما را مفکن در این زبان‌ها
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۶ - ای سخت گرفته جادوی را
ای سخت گرفته جادوی را
شیری بنموده آهوی را
از سحر تو احول است دیده
در دیده نهاده‌یی دوی را
بنموده‌یی از ترنج آلو
کی یافت ترنج آلوی را
سحر تو نمود بره را گرگ
بنموده ز گندمی جوی را
منشور بقا نموده سحرت
طومار خیال منطوی را
پر باد هدایت است ریشش
از سحر تو، جاهل غوی را
سوفسطاییم کرد سحرت
ای ترک نموده هندوی را
چون پشه نموده وقت پیکار
پیلان تهمتن قوی را
تا جنگ کنند و راست آرند
تقدیر و قضای مستوی را
سوفسطایی مشو، خمش کن
بگشای زبان معنوی را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷ - از دور بدیده شمس دین را
از دور بدیده شمس دین را
فخر تبریز و رشک چین را
آن چشم و چراغ آسمان را
آن زنده کنندهٔ زمین را
ای گشته چنان و آنچنان تر
هر جان که بدیده او چنین را
گفتا که که را کشم به زاری؟
گفتمش که بندهٔ کمین را
این گفتن بود و ناگهانی
از غیب گشاد او کمین را
آتش درزد به هست بنده
وز بیخ بکند کبر و کین را
بی دل سیهی لاله، زان می
سرمست بکرد یاسمین را
در دامن اوست عین مقصود
بر ما بفشاند آستین را
شاهی که چو رخ نمود مه را
بر اسب فلک نهاد زین را
بنشین کژ و راست گو که نبود
همتا شه روح راستین را
والله که از او خبر نباشد
جبریل مقدس امین را
حالی چه زند، به قال آورد
او چرخ بلند هفتمین را
چون چشم دگر درو گشادیم
یک جو نخریم ما یقین را
آوه که بکرد باژگونه
آن دولت وصل، پوستین را
ای مطرب عشق شمس دینم
جان تو که بازگو همین را
چون می‌نرسم به دست بوسش
بر خاک همی‌زنم جبین را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۸ - بنمود مه وفا از این جا
بنمود مه وفا از این جا
هرگز نرویم ما از این جا
این جا مدد حیات جان است
ذوق است دو چشم را از این جا
این جاست که پا به گل فرورفت
چون برگیریم پا از این جا؟
این جا به خدا که دل نهادیم
کس را مبر ای خدا از این جا
این جاست که مرگ ره ندارد
مرگ است بدن جدا از این جا
زین جای برآمدی چو خورشید
روشن کردی مرا از این جا
جان خرم و شاد و تازه گردد
زین جا یابد بقا از این جا
یک بار دگر حجاب بردار
یک بار دگر برآ از این جا
این جاست شراب لایزالی
درریز تو ساقیا از این جا
این چشمهٔ آب زندگانی ست
مشکی پر کن سقا از این جا
این جا پر و بال یافت دل‌ها
بگرفت خرد هوا از این جا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۹ - برخیز و صبوح را بیارا
برخیز و صبوح را بیارا
پرلخلخه کن کنار ما را
پیش آر شراب رنگ آمیز
ای ساقی خوب خوب سیما
از من پرسید کو چه ساقی‌ست
قند است و هزار رطل حلوا
آن ساغر پرعقار برریز
بر وسوسهٔ محال پیما
آن می که چو صعوه زو بنوشد
آهنگ کند به صید عنقا
زان پیش که دررسد گرانی
برجه سبک و میان ما آ
می‌گرد و چو ماه نور می‌ده
حمرا می‌ده بدان حمیرا
ما را همه مست و کف زنان کن
وان گاه نظاره کن تماشا
در گردش و شیوه‌های مستان
در عربده‌های در علالا
در گردن این فکنده آن، دست
کی شاه من و حبیب و مولا
او نیز ببرده روی چون گل
می‌بوسد یار را کف پا
این کیسه گشاده از سخاوت
کهخرج کنید بی‌محابا
دستار و قبا فکنده آن نیز
کاین را به گرو نهید فردا
صد مادر و صد پدر ندارد
آن مهر که می بجوشد آن جا
این می آمد اصول خویشی
کز سکر چنین شدند اعدا
آن عربده در شراب دنیاست
در بزم خدا نباشد آن‌ها
نی شورش و نی قی است و نی جنگ
ساقیست و شراب مجلس آرا
خامش که ز سکر نفس کافر
می‌گوید لا اله الا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰ - تا چند تو پس روی؟ به پیش آ
تا چند تو پس روی؟ به پیش آ
در کفر مرو، به سوی کیش آ
در نیش تو نوش بین، به نیش آ
آخر تو به اصل اصل خویش آ
هر چند به صورت از زمینی
پس رشتهٔ گوهر یقینی
بر مخزن نور حق امینی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
خود را چو به بیخودی ببستی
می‌دانک تو از خودی برستی
وز بند هزار دام جستی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
از پشت خلیفه‌یی بزادی
چشمی به جهان دون گشادی
آوه که بدین قدر تو شادی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
هر چند طلسم این جهانی
در باطن خویشتن تو کانی
بگشای دو دیدهٔ نهانی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
چون زادهٔ پرتو جلالی
وز طالع سعد نیک فالی
از هر عدمی تو چند نالی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
لعلی به میان سنگ خارا
تا چند غلط دهی تو ما را
در چشم تو ظاهراست یارا
آخر تو به اصل اصل خویش آ
چون از بر یار سرکش آیی
سرمست و لطیف و دلکش آیی
با چشم خوش و پرآتش آیی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
در پیش تو داشت جام باقی
شمس تبریز شاه و ساقی
سبحان الله زهی رواقی
آخر تو به اصل اصل خویش آ
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۱ - چون خانه روی ز خانهٔ ما
چون خانه روی ز خانهٔ ما
با آتش و با زبانهٔ ما
با رستم زال تا نگویی
از رخش و ز تازیانهٔ ما
زیرا جز صادقان ندانند
مکر و دغل و بهانهٔ ما
اندر دل هیچ کس نگنجیم
چون در سر اوست شانهٔ ما
هر جا پر تیر او ببینی
 آن جاست یقین نشانهٔ ما
از عشق بگو که عشق دامست
زنهار مگو ز دانهٔ ما
با خاطر خویش تا نگویی
ای محرم دل فسانهٔ ما
گر تو به چنینه‌یی بگویی
والله که تویی چنانهٔ ما
اندر تبریز بد فلانی
اقبال دل فلانهٔ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۲ - دیدم رخ خوب گلشنی را
دیدم رخ خوب گلشنی را
آن چشم و چراغ روشنی را
آن قبله و سجده گاه جان را
آن عشرت و جای ایمنی را
دل گفت که جان سپارم آن جا
بگذارم هستی و منی را
جان هم به سماع اندرآمد
آغاز نهاد کف زنی را
عقل آمد و گفت من چه گویم؟
این بخت و سعادت سنی را
این بوی گلی که کرد چون سرو
هر پشت دوتای منحنی را
در عشق بدل شود همه چیز
ترکی سازند ارمنی را
ای جان تو به جان جان رسیدی
وی تن بگذاشتی تنی را
یاقوت زکات دوست ما راست
درویش خورد زر غنی را
آن مریم دردمند یابد
تازه رطب ترجنی را
تا دیدهٔ غیر برنیفتد
منمای به خلق محسنی را
ز ایمان اگرت مراد امن است
در عزلت جوی ایمنی را
عزلت گه چیست؟ خانهٔ دل
در دل خو گیر ساکنی را
در خانهٔ دل همی‌رسانند
آن ساغر باقی هنی را
خامش کن و فن خامشی گیر
بگذار تو لاف پرفنی را
زیرا که دلست جای ایمان
در دل می‌دار مومنی را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۳ - دیدم شه خوب خوش‌لقا را
دیدم شه خوب خوش‌لقا را
آن چشم و چراغ سینه‌ها را
آن مونس و غمگسار دل را
آن جان و جهان جان فزا را
آن کس که خرد دهد خرد را
آن کس که صفا دهد صفا را
آن سجده‌گه مه و فلک را
آن قبلۀ جان اولیا را
هر پارۀ من جدا همی‌گفت
کای شکر و سپاس مر خدا را
موسی چو بدید ناگهانی
از سوی درخت آن ضیا را
گفتا که ز جست‌و‌جوی رستم
چون یافتم این چنین عطا را
گفت ای موسی سفر رها کن
وز دست بیفکن آن عصا را
آن دم موسی ز دل برون کرد
همسایه و خویش و آشنا را
اخلع نعلیک این بود این
کز هر دو جهان ببر ولا را
در خانۀ دل جز او نگنجد
دل داند رشک انبیا را
گفت ای موسی به کف چه داری؟
گفتا که عصاست راه ما را
گفتا که عصا ز کف بیفکن
بنگر تو عجایب سما را
افکند و عصاش اژدها شد
بگریخت چو دید اژدها را
گفتا که بگیر تا منش باز
چوبی سازم پی شما را
سازم ز عدوت دست‌یاری
سازم دشمنت متکا را
تا از جز فضل من ندانی
یاران لطیف باوفا را
دست و پایت چو مار گردد
چون درد دهیم دست و پا را
ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را
مگریز ز رنج ما که هر جا
رنجی‌ست رهی بود دوا را
نگریخت کسی ز رنج الا
آمد بترش پی جزا را
از دانه گریز بیم آن‌جاست
بگذار به عقل بیم جا را
شمس تبریز لطف فرمود
چون رفت ببرد لطف‌ها را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۴ - ساقی تو شراب لامکان را
ساقی تو شراب لامکان را
آن نام و نشان بی‌نشان را
بفزا که فزایش روانی
سرمست و روانه کن روان را
یک بار دگر بیا درآموز
ساقی گشتن تو ساقیان را
چون چشمه بجوش از دل سنگ
بشکن تو سبوی جسم و جان را
عشرت ده عاشقان می را
حسرت ده طالبان نان را
نان معماری‌ست حبس تن را
می بارانی‌ست باغ جان را
بستم سر سفره زمین را
بگشا سر خم آسمان را
بربند دو چشم عیب بین را
بگشای دو چشم غیب دان را
تا مسجد و بتکده نماند
تا نشناسیم این و آن را
خاموش که آن جهان خاموش
در بانگ درآرد این جهان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۵ - گفتی که گزیده‌یی تو بر ما
گفتی که گزیده‌یی تو بر ما
هرگز نبده‌ست این مفرما
حاجت بنگر مگیر حجت
بر نقد بزن مگو که فردا
بگذار مرا که خوش بخسپم
در سایه‌ات ای درخت خرما
ای عشق تو در دلم سرشته
چون قند و شکر درون حلوا
وی صورت تو درون چشمم
مانند گهر میان دریا
داری سر ما، سری بجنبان
تو نیز بگو زهی تماشا
آن وعده که کرده‌یی مرا دوش
کو زهره که تا کنم تقاضا؟
گر دست نمی‌رسد به خورشید
از دور همی‌کنم تمنا
خورشید و هزار همچو خورشید
در حسرت توست ای معلا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶ - گستاخ مکن تو ناکسان را
گستاخ مکن تو ناکسان را
در چشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت
کم آرد جامهٔ رسان را
ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نیند لایق آن را
پیشت به فسون و سخره آیند
از طمع، مپوش این عیان را
ایشان چو ز خویش پرغمانند
چون دور کنند ز تو غمان را؟
جز خلوت عشق نیست درمان
رنج باریک اندهان را
یا دیدن دوست، یا هوایش
دیگر چه کند کسی جهان را
تا دیدن دوست، در خیالش
می‌دار تو در سجود جان را
پیشش چو چراغپایه می‌ایست
چون فرصت‌هاست مر مهان را
وامانده از این زمانه باشی
کی بینی اصل این زمان را؟
چون گشت گذاره از مکان چشم
زو بیند جان آن مکان را
جان خوردی، تن چو قازغانی
بر آتش نه تو قازغان را
تا جوش ببینی ز اندرونت
زان پس نخری تو داستان را
نظارهٔ نقد حال خویشی
نظاره درونست راستان را
این حال بدایت طریق است
با گم شدگان دهم نشان را
چون صد منزل از این گذشتند
این چون گویم مران کسان را؟
مقصود از این بگو و رستی
یعنی که چراغ آسمان را
مخدومم شمس حق و دین را
کوهست پناه انس و جان را
تبریز از او چو آسمان شد
دل گم مکناد نردبان را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۷ - کو مطرب عشق چست دانا؟
کو مطرب عشق چست دانا؟
کز عشق زند نه از تقاضا
مردم به امید و این ندیدم
در گور شدم بدین تمنا
ای یار عزیز اگر تو دیدی
طوبی لک یا حبیب طوبی
ور پنهان است او خضروار
تنها به کناره‌های دریا
ای باد سلام ما بدو بر
کندر دل ما ازوست غوغا
دانم که سلام‌های سوزان
آرد به حبیب، عاشقان را
عشقی‌ست دوار چرخ، نز آب
عشقی‌ست مسیر ماه، نز پا
در ذکر به گردش اندرآید
با آب دو دیده، چرخ جان‌ها
ذکراست کمند وصل محبوب
خاموش که جوش کرد سودا