محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۹ - یک روز شیخ ابوسعید قدس اللّه روحه العزیز در نشابور مجلس می‌گفت، خواجه بوعلی سینا از در خانقاه شیخ درآمد و ایشان هر دو پیش ازین یکدیگر را ندیده بودند ا
یک روز شیخ ابوسعید قدس اللّه روحه العزیز در نشابور مجلس می‌گفت، خواجه بوعلی سینا از در خانقاه شیخ درآمد و ایشان هر دو پیش ازین یکدیگر را ندیده بودند اگرچه میان ایشان مکاتبه رفته بود. چون بوعلی از در درآمد شیخ روی بوی کرد و گفت حکمت دانی آمد. خواجه بوعلی درآمد و بنشست، شیخ با سر سخن رفت و مجلس تمام کرد و در خانه رفت، بوعلی سینا با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و با یکدیگر سه شبانروز بخلوت سخن گفتند بعد سه شبانروز خواجه بوعلی سینا برفت شاگردان او سؤال کردند کی شیخ را چگونه یافتی؟ گفت هرچ من می‌دانم او می‌بیند، و مریدان از شیخ سؤال کردند کی ای شیخ بوعلی را چگونه یافتی؟ گفت هرچ ما می‌بینیم او می‌داند و بوعلی سینا را در حقّ شیخ ما ارادتی پدید آمد و پیوسته نزدیک شیخ آمدی و کرامات شیخ می‌دیدی. یک روز از در خانۀ شیخ درآمد، شیخ گفته بود که ستور زین کنند تا به زیارت اندر زن شویم، و آن موضعیست بر کنار نشابور در کوه کی غار ابرهیم آنجا بوده است و صومعۀ وی آنجا. چون بوعلی درآمد شیخ گفت ما را اندیشۀ زیارت می‌باشد، بوعلی گفت ما در خدمت می‌باشیم جمع بسیار از متصوفه و مریدان شیخ و شاگردان بوعلی با ایشان برفتند. در راه که می‌رفتند نیی یافتند انداخته، شیخ گفت آن نی را بردارید برگرفتند و به شیخ دادند، شیخ نی در دست گرفته بود بجایی رسیدند کی سنگ خاره بود، شیخ آن نی بدان سنگ خاره نهاد و به سنگ خاره اندر نشاخت، بوعلی چون آن بدید در پای شیخ افتاد و کس ندانست کی در ضمیر بوعلی چه بود کی شیخ آن کرامت بوی نمود. اما خواجه بوعلی چنان مرید شیخ شد کی کم روزی بود کی به نزدیک شیخ مانیامدی و فصلی مشبع در اثبات کرامات اولیا و حالات متصوفه ایراد کرد و در بیان مراتب ایشان و کیفیّت سلوک جادۀ طریقت و حقّیقت تصانیف مفرد ساخت چنانک مشهورست.
ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۱۶ - آن چیست یکی دختر دوشیزهٔ زیبا
آن چیست یکی دختر دوشیزهٔ زیبا
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۸۳ - آن را که چو تو نگار باشد
آن را که چو تو نگار باشد
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۹۷ - بر عارض آن بت که توان تن ازوست
بر عارض آن بت که توان تن ازوست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - ای رخ تو شاه ملک دلبری
ای رخ تو شاه ملک دلبری
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۲۶ - گویند که دوش شحنگان تتری
گویند که دوش شحنگان تتری
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - تغافل در نگه پنهان که دارد
تغافل در نگه پنهان که دارد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۰۹ - هرکه شد سویش چو سایه در قفا می افتمش
هرکه شد سویش چو سایه در قفا می افتمش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۰۳ - ای دل به میان جان فرو شو
ای دل به میان جان فرو شو
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۳۸۰ - ای بر سر حرف این و آن نازده خط
ای بر سر حرف این و آن نازده خط
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۲۱ - بخرام، ای سرو روان کز باغ رضوان خوشتری
بخرام، ای سرو روان کز باغ رضوان خوشتری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۱۳۳ - سپند است کز جا جهد، جا نماید
سپند است کز جا جهد، جا نماید
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۸۳ - بیخودی ننهفت اسرار دل غم پیشه‌ام
بیخودی ننهفت اسرار دل غم پیشه‌ام
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۲۸ - مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی
مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰۸ - به نظاره جوانان که کسی نیافت سیری
به نظاره جوانان که کسی نیافت سیری
واعظ قزوینی : رباعیات
شماره ۱۰۵ - خواهی که شود بر سر خلقت مسکن
خواهی که شود بر سر خلقت مسکن
فیض کاشانی : رباعیات
رباعی ۲۰ - زین دار فنا پای کشیدن خوشتر
زین دار فنا پای کشیدن خوشتر
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۹ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود غزنوی گوید
تا گرفتم صنما وصل تو فرخنده به فال
رشیدالدین میبدی : ۸۶- سورة الطارق- مکیة
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ انس المحبّین فی الدّنیا کلام اللَّه و فی العقبى سلام اللَّه. شادى مؤمنان درین جهان از سماع نام و کلام اوست، و در آن جهان از دیدار و سلام او. مؤمن اوست که بزبان نام او میگوید و بجان و دل رضاء او میجوید دست از اغیار مى‏شوید و نسیم گل وصال مى‏بوید، در میدان عبودیّت مى‏پوید و بزبان حال این بیت میگوید:
یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۱۴۲ - به دوستی نگارش رفت
دلم می خواهد این نامه به آئین زمانه نگارش افتد و روزگار پریشان خود را به کیش و کردار ایشان گزارش کنم. جانم خاک رهت باد و روانم گرد گذرگاهت، کجائی، چه جائی چه می دهی و چه می ستانی چه می زنی و چه می خوانی؟ بختت مهربان است یا سرگران، همرهان یار دلند یا بار دل، از خواجه و شیخ چه اندوخته ای و از این و آن چه آموخته ای، مردم را با تو آشتی یا جنگ است و ترا با ایشان اندیشه نام یا ننگ. بدان فرگاه که چرخش خاک درگاه است و اختر میخ خرگاه، چونانکه روزگار رفته راهی داری یا داستان بیماری های دروغ دیر بسته خاک گذرگاه است و کاوش باز است و دست چالش دراز. آن دشمن دستان دست بهرام بازو دوست گردیده یا همچنان ساز اندیش نیرو است و در پهنه پرخاش رزم آورد . آن کارهای دیگر ناگفته گویاست بر چه روش و سبک است و کدام منش و رنگ، بدان خدای که مرا بندگی داد و ترا خداوندی، اندوه و خرسندی، خواری و ارجمندی، کاهش و فزایش، بی تابی و آسایش، بلندی و پستی، هشیاری و مستی، هر چه هست بی کاست و فزود نگارش و همراه هر که دانی و توانی به بنده خاکسار خویش فرست، که سراپای تن و جانم دیده و از چشمداشت سفید است.