اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۶ - دنیا همه هیچ است و وفا هیچ ندارد
دنیا همه هیچ است و وفا هیچ ندارد
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۰۳ - ای کاشکی تو خویش زمانی بدانی‌‌‌‌یی
ای کاشکی تو خویشْ زمانی بِدانی‌‌‌‌یی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۴۰۲ - خندهٔ بیجاست برق گریهٔ بی‌اختیار
خندهٔ بیجاست برق گریهٔ بی‌اختیار
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۶ - دل ربایی دلبری داریم چست
دل ربایی دلبری داریم چست
حافظ : رباعیات
رباعی ۴۲ - گر همچو من افتادهٔ این دام شوی
گر همچو من افتادهٔ این دام شوی
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - قصیده در مدح مظهر العجایب حضرت امیرالمومنین(ع)
خوش آن مریض که بر دردوی دوا برسد
جامی : دفتر اول
بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود
چون گذشت از حد آن جحود و عناد
عنصری بلخی : بحر متقارب
شماره ۹۴ - چنان دان که این هیکل از پهلوی
چنان دان که این هیکل از پهلوی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۶ - دلبر سنگ دل شوخ جفاپیشه ی ما
دلبر سنگ دل شوخ جفاپیشه ی ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۱ - در رنگ یار بنگر، تا رنگ زندگانی
در رنگِ یار بِنْگَر، تا رنگِ زندگانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۵۹ - ای آن که جمله عالم، از توست یک نشانی
ای آن کِه جُمله عالَم، از توست یک نشانی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹ - مستغرق بحر غم عشقیم نگارا
مستغرق بحر غم عشقیم نگارا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۵۷ - اندر شکست جان شد، پیدا لطیف جانی
اَنْدَر شِکَستِ جان شُد، پیدا لَطیفْ جانی
عنصرالمعالی : قابوس‌نامه
باب اول: اندر شناخت راه حق تعالی
بدان و آگاه باش ای پسر که نیست از بودنی و نابودنی و شاید بود که شناخت مردم نگشت چنانک اوست، جز آفریدگار عزّوجل که ناشناس را بر وی راه نیست و جز او همه شناخته گشتست و شناسندهٔ حق تعالی آنگاه باشی که ناشناس شوی و مثال شناختن چون منقوش است و شناسنده نقاش و گمان نقاش نقش، تا در منقوش قبول نقش نبود هیچ نقاش بر وی نقش نتواند کرد، نه بینی که موم نقش پذیرنده‌تر از سنگست و از موم مهره سازند و از سنگ نسازند، پس در همه شناختۀ قبول شناخت است و آفریدگار قابل آن و تو بگمان در خود نگر و در آفریدگار منگر که او را بشناس ببصیرت عقل و نگر تا درنگ ساخته راه سازنده از دست تو برناید که هم درنگی زمان بود و زمان گذرنده است و گذرنده را آغاز و انجام و این جهان را که بسته همی بینی ببند او خیره ممان و بیگمان مباش که بند ناگشاده نماند و در آلا و نعما آفریدگار اندیشه کن و در آفریدگار مکن که بیراه‌تر کسی آن بود که جایی کی راه نبود راه جوید چنانک رسول گفت علیه السلام تفکروا فی آلاء الله و لا تفکروا {فی} ذاته و اگر کردگار ما بر زبان خداوندان شرع بندگانرا گستاخی شناختن راه خود ندادی هرگز کس را دلیری آن نبودی که اندر شناختن راه خدای تعالی سخنی گفتی که بهر نامی و بهر صفتی که حق را بدان بخوانی بر موجب عجز و بیچارگی خویش دان، نه بر موجب الهیت و ربوبیت وی که خداوند را هرگز بسزای او نتوانی ستودن، پس چون او را بسزا شناختی بتوان ستودن؛ پس اگر حقیقت توحید خواهی که بدانی بدانک هر چیزکی در تو محالست در ربوبیت صدق است، چون یکی‌ای که هر یکی را بحقیقت بدانست از محض شرک بری گشت و یکی بر حقیقت خدای است عزّوجل و جز او همه دو و هر چه بصفت دو گردد یا ترکیب آن دو بود چون عدد و جمع دو بود چون بصفات، یا بصورت دو بود چون جوهر، یا بتولد دو بود چون اصل و فرع، یا مکان دو بود چون عرض، یا بوهم دو بود چون عقل و نفس، یا باعتدال دو بود چون طبع و صورت، یا در مقابلهٔ چیزی دو بود چون مثل و شبه، یا از بهر ساز چیزی دو بود چون هیولی و عنصر، یا از برای صدر دو بود چون مکان و زمان، یا از برای حد دو بود چون گمان و نشان، یا از برای قبول دو بود چون خاصیت، یا بیش وهم بود چون مسکوک، یا هستی و نیستی جز او بود چون ضد و فوق و هر چه جز او چگونه‌گی دارد چون قیاس، این همه نشان دوی است و این را بحقیقت یکی نتوان گفت، یکی بحقیقت خدای است عزّوجل؛ چون چنین بود این چیز ها که نشان دوی است جز از حق سبحانه و تعالی بود. حقیقت توحید آنست که بدانی که هر چه در دل تو آید نه خدای بود که حق تعالی آفریدگار آن بود، بری از شبه و شرک، تعالی الله عما یصفون الملحدون و هو خبیر بما یعملون و الله عالم الغیب و الشهادة.
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷۲ - گرفت پرده زرخسار شاهد منظور
گرفت پرده زرخسار شاهد منظور
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۵۵ - گفتم که نزد من نشین مگذار زارم اینچنین
گفتم که نزد من نشین مگذار زارم اینچنین
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۴۱ - ای گوهر خدایی، آیینهٔ معانی
ای گوهرِ خدایی، آیینهٔ مَعانی
اقبال لاهوری : زبور عجم
کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی
کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۳۸ - ذات تو ز عیبها جدا دانستم
ذات تو ز عیبها جدا دانستم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۳۵ - گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
گر چه به زیرِ دَلْقی شاهیّ و کیْقُبادی