عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۵۸ - ای آفتاب از ورق رویت آیتی
ای آفتاب از ورق رویت آیتی شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۷۱ - همه عالم تن است و او جان است
همه عالم تن است و او جان است مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۸ - درین رقص و درین های و درین هو
دَرین رَقص و دَرین هایِ و دَرین هو حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۶۵ - فراق دوستان کاری عظیم است
فراق دوستان کاری عظیم است اقبال لاهوری : پیام مشرق
مگو کار جهان نااستوار است
مگو کار جهان نااستوار است مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۶ - آن دلبر عیار جگرخوارهٔ ما کو؟
آن دِلْبَر عَیّار جِگَرخوارهٔ ما کو؟ ازرقی هروی : رباعیات
شماره ۴۸ - چون لعل کند سنان سر از خون جگر
چون لعل کند سنان سر از خون جگر حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۷ - ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣٩ - گر پرسدت کسی که بر آتش چه افکنند
گر پرسدت کسی که بر آتش چه افکنند بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۳ - بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرم
بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرم مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۴ - ای یار قلندردل، دلتنگ چرایی تو؟
ای یارِ قَلَنْدَردل، دِلْتَنگ چرایی تو؟ سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۸ - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن
ز مهجوری برآمد جان عالم مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۸ - من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
من که ستیزه روتَرَم در طَلَبِ لِقایِ تو ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۱ - گفتار در شاهی اسطلیناس
یکی شاه بود اسطلیناس نام خاقانی : قطعات
شماره ۱۳۳ - سپهر مکارم صفی کز صفاتش
سپهر مکارم صفی کز صفاتش مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۶ - سیم برا ز سیم تو، سیم برم، به جان تو
سیم بَرا زِ سیمِ تو، سیم بَرَم، به جانِ تو سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - درتو، زهی صورت تو گنج معانی،
درتو، زهی صورت تو گنج معانی، نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۱۲۰ - بنمای رخ و شکفته رویم گردان
بنمای رخ و شکفته رویم گردان ابوالفضل بیهقی : مجلد نهم
بخش ۲۸ - تاختن امیر سوی فراوه
و امیر تاختن کرد و سوی باورد بتاخت، و وزیر را با سوارانی که نامزد این تاختن نبودند گفت که بر اثر وی آیند. و امیر بتاختن رفت با سواران جریده و نیک اسبه دره بیرهی گرفته بودند. و طغرل چون بباورد رسید، داود و ینالیان را یافت با همه لشکر ترکمانان، و جمله بنهها را گفته بودند که روی به بیابان برید بتعجیل تا در بیابان بباشیمی، و یکی دست کمانی بکنیم که این پادشاه از لونی دیگر آمده است. اندرین بودند که دیدهبانان که بر کوه بودند ایستاده بیکدیگر تاختند و گفتند که سلطان آمد، و خبر بطغرل و داود و دیگر [مقدّمان] قوم رسانیدند و بنهها براندند و تا ما از آن اشکستهها بصحرای باورد رسیدیم، لختی میانه کرده بودند، چنانکه درخواستی یافت، اگر بتعجیل رفتی، امّا از قضای آمده و آن که بیخواست ایزد، عزّ ذکره، هیچ کار پیش نرود، مولا زادهیی را بگرفتند و حاجب پیش امیر آورد، از وی خبر ترکمانان پرسیده آمد، گفت «چند روز است تا بنهها و [حسین] علی میکائیل را سوی ریگ نسا و فراوه بردند و اعیان و مقدّمان با لشکر انبوه و ساخته در پره بیاباناند از راه دور بر ده فرسنگ، و مرا اسب لنگ شد و بماندم.» امیر، رضی اللّه عنه، از کار فروماند. سواری چند از مقدّمان طلیعه ما دررسیدند و امیر را گفتند: مولی- زاده دروغ میگوید و بنهها چاشتگاه راندهاند و ما گرد دیدیم. سپاه سالار علی و دیگران گفتند «آن گرد لشکر بوده است، که اینها بدین غافلی نباشند که بنه بخویشتن چنین نزدیک دارند» و رای امیر را سست کردند، و بسیار رانده بود و روز گرم ایستاده بکران باورد فرود آمد و اگر همچنان تفت براندی و یا لشکری فرستادی، این جمله بدست آمدی، که شب را جاسوسان ما دررسیدند و گفتند که «ترکمانان بدست و پای بمرده بودند و دستها از جان شسته و بنه بدیشان سخت نزدیک، اگر آنجا رسیدی مرادی بزرگ برآمدی و چون نرسیدند، بنهها را بتعجیل براندند تا سوی نسا روند، که رعبی و فزعی بزرگ بر ایشان راه یافته است، و اگر سلطان بفراوه رود نه همانا ایشان ثبات خواهند کرد که بعلف سخت درماندهاند و میگفتند: هر چند بدم ما میآیند، ما پیشتر میرویم تا زمستان فراز آید و ضجر شوند و بازگردند و وقت بهار ما بیبنه بجنگ بازآییم.»
غزل ۷۵۸ - ای آفتاب از ورق رویت آیتی
ای آفتاب از ورق رویت آیتی شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۷۱ - همه عالم تن است و او جان است
همه عالم تن است و او جان است مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۸۸ - درین رقص و درین های و درین هو
دَرین رَقص و دَرین هایِ و دَرین هو حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۶۵ - فراق دوستان کاری عظیم است
فراق دوستان کاری عظیم است اقبال لاهوری : پیام مشرق
مگو کار جهان نااستوار است
مگو کار جهان نااستوار است مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۶ - آن دلبر عیار جگرخوارهٔ ما کو؟
آن دِلْبَر عَیّار جِگَرخوارهٔ ما کو؟ ازرقی هروی : رباعیات
شماره ۴۸ - چون لعل کند سنان سر از خون جگر
چون لعل کند سنان سر از خون جگر حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۷ - ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣٩ - گر پرسدت کسی که بر آتش چه افکنند
گر پرسدت کسی که بر آتش چه افکنند بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۳ - بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرم
بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرم مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۷۴ - ای یار قلندردل، دلتنگ چرایی تو؟
ای یارِ قَلَنْدَردل، دِلْتَنگ چرایی تو؟ سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۸ - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن
ز مهجوری برآمد جان عالم مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۸ - من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
من که ستیزه روتَرَم در طَلَبِ لِقایِ تو ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۱ - گفتار در شاهی اسطلیناس
یکی شاه بود اسطلیناس نام خاقانی : قطعات
شماره ۱۳۳ - سپهر مکارم صفی کز صفاتش
سپهر مکارم صفی کز صفاتش مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۶ - سیم برا ز سیم تو، سیم برم، به جان تو
سیم بَرا زِ سیمِ تو، سیم بَرَم، به جانِ تو سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - درتو، زهی صورت تو گنج معانی،
درتو، زهی صورت تو گنج معانی، نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۱۲۰ - بنمای رخ و شکفته رویم گردان
بنمای رخ و شکفته رویم گردان ابوالفضل بیهقی : مجلد نهم
بخش ۲۸ - تاختن امیر سوی فراوه
و امیر تاختن کرد و سوی باورد بتاخت، و وزیر را با سوارانی که نامزد این تاختن نبودند گفت که بر اثر وی آیند. و امیر بتاختن رفت با سواران جریده و نیک اسبه دره بیرهی گرفته بودند. و طغرل چون بباورد رسید، داود و ینالیان را یافت با همه لشکر ترکمانان، و جمله بنهها را گفته بودند که روی به بیابان برید بتعجیل تا در بیابان بباشیمی، و یکی دست کمانی بکنیم که این پادشاه از لونی دیگر آمده است. اندرین بودند که دیدهبانان که بر کوه بودند ایستاده بیکدیگر تاختند و گفتند که سلطان آمد، و خبر بطغرل و داود و دیگر [مقدّمان] قوم رسانیدند و بنهها براندند و تا ما از آن اشکستهها بصحرای باورد رسیدیم، لختی میانه کرده بودند، چنانکه درخواستی یافت، اگر بتعجیل رفتی، امّا از قضای آمده و آن که بیخواست ایزد، عزّ ذکره، هیچ کار پیش نرود، مولا زادهیی را بگرفتند و حاجب پیش امیر آورد، از وی خبر ترکمانان پرسیده آمد، گفت «چند روز است تا بنهها و [حسین] علی میکائیل را سوی ریگ نسا و فراوه بردند و اعیان و مقدّمان با لشکر انبوه و ساخته در پره بیاباناند از راه دور بر ده فرسنگ، و مرا اسب لنگ شد و بماندم.» امیر، رضی اللّه عنه، از کار فروماند. سواری چند از مقدّمان طلیعه ما دررسیدند و امیر را گفتند: مولی- زاده دروغ میگوید و بنهها چاشتگاه راندهاند و ما گرد دیدیم. سپاه سالار علی و دیگران گفتند «آن گرد لشکر بوده است، که اینها بدین غافلی نباشند که بنه بخویشتن چنین نزدیک دارند» و رای امیر را سست کردند، و بسیار رانده بود و روز گرم ایستاده بکران باورد فرود آمد و اگر همچنان تفت براندی و یا لشکری فرستادی، این جمله بدست آمدی، که شب را جاسوسان ما دررسیدند و گفتند که «ترکمانان بدست و پای بمرده بودند و دستها از جان شسته و بنه بدیشان سخت نزدیک، اگر آنجا رسیدی مرادی بزرگ برآمدی و چون نرسیدند، بنهها را بتعجیل براندند تا سوی نسا روند، که رعبی و فزعی بزرگ بر ایشان راه یافته است، و اگر سلطان بفراوه رود نه همانا ایشان ثبات خواهند کرد که بعلف سخت درماندهاند و میگفتند: هر چند بدم ما میآیند، ما پیشتر میرویم تا زمستان فراز آید و ضجر شوند و بازگردند و وقت بهار ما بیبنه بجنگ بازآییم.»