جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۸ - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن
ز مهجوری برآمد جان عالم مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۸ - من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
من که ستیزه روتَرَم در طَلَبِ لِقایِ تو ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۱ - گفتار در شاهی اسطلیناس
یکی شاه بود اسطلیناس نام خاقانی : قطعات
شماره ۱۳۳ - سپهر مکارم صفی کز صفاتش
سپهر مکارم صفی کز صفاتش مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۶ - سیم برا ز سیم تو، سیم برم، به جان تو
سیم بَرا زِ سیمِ تو، سیم بَرَم، به جانِ تو سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - درتو، زهی صورت تو گنج معانی،
درتو، زهی صورت تو گنج معانی، نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۱۲۰ - بنمای رخ و شکفته رویم گردان
بنمای رخ و شکفته رویم گردان ابوالفضل بیهقی : مجلد نهم
بخش ۲۸ - تاختن امیر سوی فراوه
و امیر تاختن کرد و سوی باورد بتاخت، و وزیر را با سوارانی که نامزد این تاختن نبودند گفت که بر اثر وی آیند. و امیر بتاختن رفت با سواران جریده و نیک اسبه دره بیرهی گرفته بودند. و طغرل چون بباورد رسید، داود و ینالیان را یافت با همه لشکر ترکمانان، و جمله بنهها را گفته بودند که روی به بیابان برید بتعجیل تا در بیابان بباشیمی، و یکی دست کمانی بکنیم که این پادشاه از لونی دیگر آمده است. اندرین بودند که دیدهبانان که بر کوه بودند ایستاده بیکدیگر تاختند و گفتند که سلطان آمد، و خبر بطغرل و داود و دیگر [مقدّمان] قوم رسانیدند و بنهها براندند و تا ما از آن اشکستهها بصحرای باورد رسیدیم، لختی میانه کرده بودند، چنانکه درخواستی یافت، اگر بتعجیل رفتی، امّا از قضای آمده و آن که بیخواست ایزد، عزّ ذکره، هیچ کار پیش نرود، مولا زادهیی را بگرفتند و حاجب پیش امیر آورد، از وی خبر ترکمانان پرسیده آمد، گفت «چند روز است تا بنهها و [حسین] علی میکائیل را سوی ریگ نسا و فراوه بردند و اعیان و مقدّمان با لشکر انبوه و ساخته در پره بیاباناند از راه دور بر ده فرسنگ، و مرا اسب لنگ شد و بماندم.» امیر، رضی اللّه عنه، از کار فروماند. سواری چند از مقدّمان طلیعه ما دررسیدند و امیر را گفتند: مولی- زاده دروغ میگوید و بنهها چاشتگاه راندهاند و ما گرد دیدیم. سپاه سالار علی و دیگران گفتند «آن گرد لشکر بوده است، که اینها بدین غافلی نباشند که بنه بخویشتن چنین نزدیک دارند» و رای امیر را سست کردند، و بسیار رانده بود و روز گرم ایستاده بکران باورد فرود آمد و اگر همچنان تفت براندی و یا لشکری فرستادی، این جمله بدست آمدی، که شب را جاسوسان ما دررسیدند و گفتند که «ترکمانان بدست و پای بمرده بودند و دستها از جان شسته و بنه بدیشان سخت نزدیک، اگر آنجا رسیدی مرادی بزرگ برآمدی و چون نرسیدند، بنهها را بتعجیل براندند تا سوی نسا روند، که رعبی و فزعی بزرگ بر ایشان راه یافته است، و اگر سلطان بفراوه رود نه همانا ایشان ثبات خواهند کرد که بعلف سخت درماندهاند و میگفتند: هر چند بدم ما میآیند، ما پیشتر میرویم تا زمستان فراز آید و ضجر شوند و بازگردند و وقت بهار ما بیبنه بجنگ بازآییم.» مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۶ - ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو
ای شِکَران ای شِکَران کان شِکَر دارم ازو مسعود سعد سلمان : رباعیات
شماره ۳۹۵ - ای تن تو به طبع بار بیمار کشی
ای تن تو به طبع بار بیمار کشی ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۱۷ - تب را شبخون زدم در آتش کشتم
تب را شبخون زدم در آتش کشتم مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۴ - کار جهان هر چه شود، کار تو کو؟ بار تو کو؟
کارِ جهان هر چه شود، کارِ تو کو؟ بارِ تو کو؟ مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۲ - چون بجهد خنده زمن، خنده نهان دارم ازو
چون بِجَهَد خنده زِمن، خنده نهان دارم ازو عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۲۴ - گر نفس تو بسملی شود تا دانی
گر نفس تو بسملی شود تا دانی فریدون مشیری : از دریچه ماه
پرتو تابان
در آن ستاره کسی ست صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - بیاور باده ساقی تا دمی حالت بگردانم
بیاور باده ساقی تا دمی حالت بگردانم ملکالشعرای بهار : ارمغان بهار
فقرۀ ۴۱
چون تو را کدخدایی کردن کام است، نخست هزینه (نفقه) به میان کن. مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۵ - اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان
اَطْیَبُ الْاَسْفارِ عِندی اِنْتقالی مِنْ مَکان امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۷ - تتبع خواجه
رندان که عزم سیر به کوی مغان کنند اسدی توسی : گرشاسپنامه
جادویی کردن ترکان بر ایرانیان
چنین بود یک هفته پیوسته جنگ
بخش ۸ - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن
ز مهجوری برآمد جان عالم مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۸ - من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
من که ستیزه روتَرَم در طَلَبِ لِقایِ تو ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۱ - گفتار در شاهی اسطلیناس
یکی شاه بود اسطلیناس نام خاقانی : قطعات
شماره ۱۳۳ - سپهر مکارم صفی کز صفاتش
سپهر مکارم صفی کز صفاتش مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۵۶ - سیم برا ز سیم تو، سیم برم، به جان تو
سیم بَرا زِ سیمِ تو، سیم بَرَم، به جانِ تو سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - درتو، زهی صورت تو گنج معانی،
درتو، زهی صورت تو گنج معانی، نظیری نیشابوری : رباعیات
شماره ۱۲۰ - بنمای رخ و شکفته رویم گردان
بنمای رخ و شکفته رویم گردان ابوالفضل بیهقی : مجلد نهم
بخش ۲۸ - تاختن امیر سوی فراوه
و امیر تاختن کرد و سوی باورد بتاخت، و وزیر را با سوارانی که نامزد این تاختن نبودند گفت که بر اثر وی آیند. و امیر بتاختن رفت با سواران جریده و نیک اسبه دره بیرهی گرفته بودند. و طغرل چون بباورد رسید، داود و ینالیان را یافت با همه لشکر ترکمانان، و جمله بنهها را گفته بودند که روی به بیابان برید بتعجیل تا در بیابان بباشیمی، و یکی دست کمانی بکنیم که این پادشاه از لونی دیگر آمده است. اندرین بودند که دیدهبانان که بر کوه بودند ایستاده بیکدیگر تاختند و گفتند که سلطان آمد، و خبر بطغرل و داود و دیگر [مقدّمان] قوم رسانیدند و بنهها براندند و تا ما از آن اشکستهها بصحرای باورد رسیدیم، لختی میانه کرده بودند، چنانکه درخواستی یافت، اگر بتعجیل رفتی، امّا از قضای آمده و آن که بیخواست ایزد، عزّ ذکره، هیچ کار پیش نرود، مولا زادهیی را بگرفتند و حاجب پیش امیر آورد، از وی خبر ترکمانان پرسیده آمد، گفت «چند روز است تا بنهها و [حسین] علی میکائیل را سوی ریگ نسا و فراوه بردند و اعیان و مقدّمان با لشکر انبوه و ساخته در پره بیاباناند از راه دور بر ده فرسنگ، و مرا اسب لنگ شد و بماندم.» امیر، رضی اللّه عنه، از کار فروماند. سواری چند از مقدّمان طلیعه ما دررسیدند و امیر را گفتند: مولی- زاده دروغ میگوید و بنهها چاشتگاه راندهاند و ما گرد دیدیم. سپاه سالار علی و دیگران گفتند «آن گرد لشکر بوده است، که اینها بدین غافلی نباشند که بنه بخویشتن چنین نزدیک دارند» و رای امیر را سست کردند، و بسیار رانده بود و روز گرم ایستاده بکران باورد فرود آمد و اگر همچنان تفت براندی و یا لشکری فرستادی، این جمله بدست آمدی، که شب را جاسوسان ما دررسیدند و گفتند که «ترکمانان بدست و پای بمرده بودند و دستها از جان شسته و بنه بدیشان سخت نزدیک، اگر آنجا رسیدی مرادی بزرگ برآمدی و چون نرسیدند، بنهها را بتعجیل براندند تا سوی نسا روند، که رعبی و فزعی بزرگ بر ایشان راه یافته است، و اگر سلطان بفراوه رود نه همانا ایشان ثبات خواهند کرد که بعلف سخت درماندهاند و میگفتند: هر چند بدم ما میآیند، ما پیشتر میرویم تا زمستان فراز آید و ضجر شوند و بازگردند و وقت بهار ما بیبنه بجنگ بازآییم.» مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۶ - ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو
ای شِکَران ای شِکَران کان شِکَر دارم ازو مسعود سعد سلمان : رباعیات
شماره ۳۹۵ - ای تن تو به طبع بار بیمار کشی
ای تن تو به طبع بار بیمار کشی ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۱۷ - تب را شبخون زدم در آتش کشتم
تب را شبخون زدم در آتش کشتم مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۴ - کار جهان هر چه شود، کار تو کو؟ بار تو کو؟
کارِ جهان هر چه شود، کارِ تو کو؟ بارِ تو کو؟ مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴۲ - چون بجهد خنده زمن، خنده نهان دارم ازو
چون بِجَهَد خنده زِمن، خنده نهان دارم ازو عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۲۴ - گر نفس تو بسملی شود تا دانی
گر نفس تو بسملی شود تا دانی فریدون مشیری : از دریچه ماه
پرتو تابان
در آن ستاره کسی ست صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - بیاور باده ساقی تا دمی حالت بگردانم
بیاور باده ساقی تا دمی حالت بگردانم ملکالشعرای بهار : ارمغان بهار
فقرۀ ۴۱
چون تو را کدخدایی کردن کام است، نخست هزینه (نفقه) به میان کن. مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۲۵ - اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان
اَطْیَبُ الْاَسْفارِ عِندی اِنْتقالی مِنْ مَکان امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۷ - تتبع خواجه
رندان که عزم سیر به کوی مغان کنند اسدی توسی : گرشاسپنامه
جادویی کردن ترکان بر ایرانیان
چنین بود یک هفته پیوسته جنگ