ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۲۹ - ایضاً له
این مبارک پی بنای محکم گردون نهان
اوحدی مراغه‌ای : منطق‌العشاق
در مناجات
ازین گفتن، خدایا، شرم دارم
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۲۵ - این قطعه را از هند به عالم بزرگ امیر صدرالدین محمد رضوی قمی نوشته و به نجف اشرف فرستاده است
حزین، از تقاضای همّت برآنم
اسدی توسی : گرشاسپ‌نامه
جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو
سپهبد چو دید آن خروش سپاه
اوحدی مراغه‌ای : جام جم
در شرایط عمارت کردن
تا ندانی که کیست همسایه
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۲ - تا یافته ام وصل تو در کینه خویشم
تا یافته ام وصل تو در کینه خویشم
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۷۴ - در مدح شمس الکفاة خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی
یکروز مانده باز زماه بزرگوار
سعدی : غزلیات
غزل ۱۲ - آن به که چون منی نرسد در وصال دوست
آن به که چون منی نرسد در وصال دوست
فلکی شروانی : غزلیات
شماره ۶ - بس کن از این روی نهان داشتن
بس کن از این روی نهان داشتن
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - چند دارد دل از اندوه جهان نا شادم
چند دارد دل از اندوه جهان ناشادم
رشیدالدین میبدی : ۱۱- سورة هود - مکیة
۵ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ اشارت است بجلال قدر مصطفى (ص)، و کمال عزّ وى لطف ایزدى است که گوهر فطرت محمد مرسل را جلوه میکند، میگوید: ما قصّه پیشینان، و آیین رفتگان، و سرگذشت جهانیان از قوم نوح و عاد و ثمود و امثال ایشان همه بر تو کشف کردیم، و مشکلهاى غیبى و نکتهاى علمى خلق را بر زبان تو بیان کردیم دو معنى را، یکى اجلال قدر تو خواستیم، و کمال امانت و دیانت تو وا خلق نمودیم، تا جهانیان بدانند که مفتى عالم جبروت و منهى خطّه ملکوت تویى، محلّ کشف اسرار ازل و ابد تویى، آن اسرار که با تو بگفتیم با کس نگفتیم، و آن انوار که بدل تو راه دادیم بکس ندادیم، اى محمد ما جان تو از خزینه قدس بیرون آوردیم و در صورتى شیرین و پیکرى نگارین بیرون دادیم، تا بزبان خویش واجب شرع ما را وابندگان ما شرح دهى، و قصّه عالمیان و سرگذشت ایشان از مبدأ کاینات تا مقطع دائره حادثات بر ایشان خوانى، تا ببرکت رسالت تو و بشیرین سخنان تو خلقى را از غشاوه بیگانگى بنور آشنایى رسانیم که ما در عزیز کلام خویش گفته‏ایم وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ. دیگر معنى آنست که ما خواستیم تا ببیان این قصه‏ها و سرگذشتها آرامى در دل تو آریم، و در آن سکون افزائیم، و تا بدانى که برادران تو آن پیغامبران که گذشتند از قوم خویش چه بار رنج کشیدند و بعاقبت اثر نصرت ما چون دیدند، سنت ما با تو همانست فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ صبر کن، هیچ منال، و اندوه مدار، که هر آن گل که اینجا خار در دست تو بیش نشاند، در قیامت بوى خوش بدماغ تو خوشتر رساند.
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۸ - نخل مرا شکوفهٔ صبح امید شد
نخل مرا شکوفهٔ صبح امید شد
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵ - در ستایش اسب صاحب ناصر الدین و تخلص به مدح او
ای زرین نعل آهنین سم
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۴۴ - اختراع
چون به دیر آمد ز بهر خم شکستن محتسب
جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۳ - هرشبی کان پسر از مهر به تمکین من است
هرشبی کان پسر از مهر به تمکین من است
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۵۳ - عین ما این سخن چو با ما گفت
عین ما این سخن چو با ما گفت
رشیدالدین میبدی : ۴۱- سورة المصابیح- مکیة
۲ - النوبة الاولى
قوله تعالى: وَ قَیَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ در ایشان ساختیم و بریشان بستیم هم نشینان و هم سازان، فَزَیَّنُوا لَهُمْ تا مى‏آرایند ایشان را، ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ هر چه پیش‏ ایشان فاست از آخرت تا بآن کافر مى‏شوند وَ ما خَلْفَهُمْ و هر چه پس ایشان فاست از دنیاى ایشان تا گرد میکنند، وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ و برایشان سخن خدا بتهدید واجب گشت و راست شد، فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ همچون گروهانى که پیش ایشان بودند و گذشتند، مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ از پرى و آدمى، إِنَّهُمْ کانُوا خاسِرِینَ (۲۵) که ایشان زیان‏کاران بودند و از خویشتن درماندگان.
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۳ - نکشد ناز مسیح آن که تو جانش باشی
نکشد ناز مسیح آن که تو جانش باشی
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۱ - در بیان آنکه هر صفت که بر دل غالب می‌گردد و دل به حسب جامعیت که دارد عین آن می‌نماید. چنانچه حضرت مرتضی سلام اللّه علیه از دلهای ناقصان خبر دارد که: فکلهم اذا فکرت فیهم کلاب ام حمار ام ذباب و اشارت بر آنکه اصل انسان دل است و در صورت نشأه انسانی نظر گاه حق غیر دل نیست که ان اللّه لا ینظر الی صورکم و لا الی اعمالکم و لکن ینظر الی قلوبکم و نیاتکم و ان فی جسد ابن آدم لمضغة اذا صلحت صلح سایر الجسد و اذا فسدت فسد سایر الجسد، الاوهی قلب. زیرا که به اتفاق همه، انساینت انسان و کمال او به دل است.
مرتضی آن منبع صدق و صفا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۲ - در دل به جز از خدا نگنجد
در دل به جز از خدا نگنجد