ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۲۹ - مقیم میکده و ساکن خراباتم
مقیم میکده و ساکن خراباتم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دل من روشن از سوز درون است
دل من روشن از سوز درون است
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۸ - چشم من بی‌تو طلسمی است بهم بسته ز عالم
چشم من بی‌تو طلسمی است بهم بسته ز عالم
خواجه نصیرالدین طوسی : مقدمه
بخش ۲ - ذکر سببی که باعث شد بر تألیف این کتاب
به وقت مقام قهستان در خدمت حاکم آن بقعه، مجلس عالی ناصرالدین عبدالرحیم ابن ابی منصور، تغمده الله برحمته، در اثنای ذکری که می رفت از کتاب الطهاره که استاد فاضل و حکیم کامل ابوعلی احمد بن محمد بن یعقوب مسکویه خازن رازی، سقی الله ثراه و رضی عنه و أرضاه، در تهذیب اخلاق ساخته است، و سیاقت آن بر ایراد بلیغ ترین اشارتی در فصیح ترین عبارتی پرداخته، چنانکه این سه چهار بیت که پیش از این در قطعه گفته آمده است به وصف آن کتاب ناطق است:
امیر معزی : قصاید
شماره ۲ - ای کرده فتح و نصرت در مسرق آشکارا
ای کرده فتح و نصرت در مسرق آشکارا
اهلی شیرازی : ساقینامهٔ رباعی
شماره ۳۸ - ساقی به بهشت اگر چه راهم بدهند
ساقی به بهشت اگر چه راهم بدهند
هجویری : بابٌ ذکر ائمّتهم مِنْ أتباعِ التّابعین
۴۰- ابومحمدسهل بن عبداللّه التُّستَری، رضی اللّه عنه
و منهم: مالک القلوب، و ماحی العیوب، ابومحمد سهل بن عبداللّه التستری، رضی اللّه عنه
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۴۰ - کسی کو چشم دل بیدار دارد
کسی کو چشم دل بیدار دارد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۳ - عشق از دل گذشت تا جان شد
عشق از دل گذشت تا جان شد
نظامی گنجوی : خسرو و شیرین
بخش ۲۲ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار سوم
شباهنگام کاین عنقای فرتوت
فضولی : رباعیات
شماره ۶۷ - از سخت دلی بر دل این محنت کش
از سخت دلی بر دل این محنت کش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۴ - درد و غمت که همچو هما استخوان خورند
درد و غمت که همچو هما استخوان خورند
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۸ - ای قوی پنجه که بازوی تواناست تو را
ای قوی پنجه که بازوی تواناست تو را
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۶۲ - آن که لبش مایهٔ حلاوت قند است
آن که لبش مایهٔ حلاوت قند است
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۶۵ - تا از سر مرد عقل بیرون نشود
تا از سر مرد عقل بیرون نشود
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۳۷ - ای غنچه زر خرید گلستان بوی تو
ای غنچه زر خرید گلستان بوی تو
عین‌القضات همدانی : لوایح
فصل ۱۱۴
عشق لؤلؤئیست شاهوار اما در قعر بحر جان بیکران جا می‌دارد اگر عاشق خواهد که شاهوار بر سریر عزت برآید و پادشاه کردار در بارگاه قربت درآید مثقلۀ طلببر پای وقت استوار باید کرد پس عزیمت آن دریای خونخوار باید کرد لباس هستی برباید انداخت و خود را مرده وار در باید انداخت تا آن لؤلؤ ثمین برآرد یا روزگار بر خود بسر آرد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۱۲ - یار می آید و به استقبال
یار می آید و به استقبال
ابن یمین فَرومَدی : معمیات
شمارهٔ ۱۳ - ایضاً
آمد بر من خادمکی همچو دو پیکر
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷۸ - در حریم وصل از دلدار دور افتاده ام
در حریم وصل از دلدار دور افتاده ام