صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۱۵۹ - تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن
تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۴ - او سپهر و من کف خاک، او کجا و من کجا
او سپهر و من کف خاک، او کجا و من کجا صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۵ - تا خرام قامت او برد از سر هوش ما
تا خرام قامت او برد از سر هوش ما اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۵۲ - یا رب تو مرا به هیچ مغرور مکن
یا رب تو مرا به هیچ مغرور مکن قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۳ - عاقل ز سراب، در گمان دریا
عاقل ز سراب، در گمان دریا مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۷۷ - ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده امام خمینی : رباعیات
رهروان
برخیز که رهروان به راهند، همه جامی : سبحةالابرار
بخش ۳۶ - مناجات در طلب کردن توبه و ثبات بر آن و نادیدن آن از خود و استوار ساختن آن به تقوا و ورع
ای ز هر رو همه را روی به تو عطار نیشابوری : باب چهل و ششم: در معانیی كه تعلّق به صبح دارد
شماره ۳۵ - ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باش
ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باش اقبال لاهوری : پیام مشرق
دوام ما ز سوز ناتمام است
دوام ما ز سوز ناتمام است کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۴۰۶ - آنرا که بدت زلف دلکش باید
آنرا که بدت زلف دلکش باید سعدی : باب هفتم در تأثیر تربیت
حکایت ۳ - یکی از فضلا تعلیم ملکزادهای همیداد و ضرب بیمحابا زدی
یکی از فضلا تعلیم ملکزادهای همیداد و ضرب بیمحابا زدی و زجر بیقیاس کردی. باری پسر از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد. امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۲۳ - هر زمان از بیخودی خواهم که آن رو بنگرم
هر زمان از بیخودی خواهم که آن رو بنگرم جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۶۶ - غمش در دل تنگ ما می نشیند
غمش در دل تنگ ما می نشیند امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۸ - که ره نمود ندانم قبای تنگ تو را
که ره نمود ندانم قبای تنگ تو را رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۰ - در راه نشابور دهی دیدم بس خوب
در راه نشابور دهی دیدم بس خوب عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۹۷ - دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۱ - حرص پیری شیأالله از خروشم میکشد
حرص پیری شیأالله از خروشم میکشد صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۲۷۴ - خضر با عمر ابد پوشیده جولان میکند
خضر با عمر ابد پوشیده جولان میکند رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره
۴۶ - النوبة الثالثة: قوله تعالى: وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ ال
قوله تعالى: وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ الآیة... هر که بر بساط دولت دین از جام معرفت شربتى یافت، ساقى آن شربت سلطان سکینه بود، و سلطان سکینه را مقرّ عزادار الملک دل آمد، هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ و لطیفه دل منزلگاه صفت قدم امد، «ان القلوب بین اصبعین من اصابع الرحمن» بسا فرقا که میان در قوم است، قومى که سکینه ایشان در تابوت، و تابوت در تصرف بنى اسرائیل، گه اینجا و گه آنجا، گه چنین و گه چنان. و قومى که سکینه ایشان در دل ایشان، درید صفت حق، نه آدمى را را بر آن دست نه فریشته را بر آن راه یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ شبلى گفت از آنجا که حقائق سر است پردهها فرو گشادند و حجابها برداشتند، تا بسى کارهاى غیبى بر سرّ ما کشف کردند، دوزخ را دیدم بسان اژدهایى غرنده و شیرى درنده، که بخلق مىبازید و ایشان را بدم در خود مىکشید، مرا دید شکوهش کرد، نصیب خود از من خواست، هر چه جوارح و اعضاء ظاهر بود بوى دادم و باک نداشتم از سوختن آن، که از سوز باطن خودم پرواى سوز ظاهر نبود.
غزل ۶۱۵۹ - تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن
تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۴ - او سپهر و من کف خاک، او کجا و من کجا
او سپهر و من کف خاک، او کجا و من کجا صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۵ - تا خرام قامت او برد از سر هوش ما
تا خرام قامت او برد از سر هوش ما اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شماره ۵۲ - یا رب تو مرا به هیچ مغرور مکن
یا رب تو مرا به هیچ مغرور مکن قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۳ - عاقل ز سراب، در گمان دریا
عاقل ز سراب، در گمان دریا مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۷۷ - ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده امام خمینی : رباعیات
رهروان
برخیز که رهروان به راهند، همه جامی : سبحةالابرار
بخش ۳۶ - مناجات در طلب کردن توبه و ثبات بر آن و نادیدن آن از خود و استوار ساختن آن به تقوا و ورع
ای ز هر رو همه را روی به تو عطار نیشابوری : باب چهل و ششم: در معانیی كه تعلّق به صبح دارد
شماره ۳۵ - ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باش
ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باش اقبال لاهوری : پیام مشرق
دوام ما ز سوز ناتمام است
دوام ما ز سوز ناتمام است کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۴۰۶ - آنرا که بدت زلف دلکش باید
آنرا که بدت زلف دلکش باید سعدی : باب هفتم در تأثیر تربیت
حکایت ۳ - یکی از فضلا تعلیم ملکزادهای همیداد و ضرب بیمحابا زدی
یکی از فضلا تعلیم ملکزادهای همیداد و ضرب بیمحابا زدی و زجر بیقیاس کردی. باری پسر از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد. امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۲۳ - هر زمان از بیخودی خواهم که آن رو بنگرم
هر زمان از بیخودی خواهم که آن رو بنگرم جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۶۶ - غمش در دل تنگ ما می نشیند
غمش در دل تنگ ما می نشیند امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۸ - که ره نمود ندانم قبای تنگ تو را
که ره نمود ندانم قبای تنگ تو را رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۰ - در راه نشابور دهی دیدم بس خوب
در راه نشابور دهی دیدم بس خوب عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۹۷ - دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بود بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۲۴۱ - حرص پیری شیأالله از خروشم میکشد
حرص پیری شیأالله از خروشم میکشد صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۲۷۴ - خضر با عمر ابد پوشیده جولان میکند
خضر با عمر ابد پوشیده جولان میکند رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره
۴۶ - النوبة الثالثة: قوله تعالى: وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ ال
قوله تعالى: وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ الآیة... هر که بر بساط دولت دین از جام معرفت شربتى یافت، ساقى آن شربت سلطان سکینه بود، و سلطان سکینه را مقرّ عزادار الملک دل آمد، هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ و لطیفه دل منزلگاه صفت قدم امد، «ان القلوب بین اصبعین من اصابع الرحمن» بسا فرقا که میان در قوم است، قومى که سکینه ایشان در تابوت، و تابوت در تصرف بنى اسرائیل، گه اینجا و گه آنجا، گه چنین و گه چنان. و قومى که سکینه ایشان در دل ایشان، درید صفت حق، نه آدمى را را بر آن دست نه فریشته را بر آن راه یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ شبلى گفت از آنجا که حقائق سر است پردهها فرو گشادند و حجابها برداشتند، تا بسى کارهاى غیبى بر سرّ ما کشف کردند، دوزخ را دیدم بسان اژدهایى غرنده و شیرى درنده، که بخلق مىبازید و ایشان را بدم در خود مىکشید، مرا دید شکوهش کرد، نصیب خود از من خواست، هر چه جوارح و اعضاء ظاهر بود بوى دادم و باک نداشتم از سوختن آن، که از سوز باطن خودم پرواى سوز ظاهر نبود.